سایت اصول دین


بخش اوّل: مقدّمات - کتاب فلسفه اخلاق


دکتر رحمت الله قاضیان

فصل اوّل - کتاب فلسفه اخلاق -

اِخبار قضايای اخلاقي از واقعيّت خارجي.

‏از نظر صاحب¬نظران فلسفه¬ی اخلاق، جمله‏ های اخلاقی در يك تقسيم ‏بندی به دو دسته‏ تقسيم می¬گردند: توصيفی و غيرتوصيفی.

1 ـ نظريه ‏های توصيفی: از نظر طرفداران اين نظريّه، جمله¬های اخلاقی گزارشگر عالم واقع هستند؛ مثلاً جمله: «امانتداری خوب است» وصفی از اوصاف خارجی امانتداری را بازگو می¬کند. ازاين‏رو مانند ديگر جمله‏ های خبری، ممكن است مطابق يا غير مطابق با واقع باشد.

2 ـ نظريه‏ هاى غيرتوصيفى: از نظر طرفداران اين نظريّه، هرچند جملات اخلاقی در ظاهر به صورت خبر و به شكل «الف، ب است» می¬باشند، ولی درحقيقت انشاء¬اند، نه اخبار. ازاين‏رو، واقع‏نمايی نداشته بلكه‏ معنايی را ايجاد می¬كنند؛ مثلاً اگر كسی به ديگری بگويد: «اين¬جا بنشين» چيزی در باره¬ی آنچه هست يا نيست، نگفته و ازاين‏رو، گفتارش نه راست و مطابق با واقع است و نه دروغ و غير مطابق با واقع.

بسياری از طرفداران نظريه‏ های غيرتوصيفی بر اين باورند كه ويژگی كلّی احكام اخلاقی، نقشِ انگيزشی و تحريكی آن¬هاست. مثلاً كسی كه می¬‏گويد: «راستگويی خوب است»، پيش و بيش از هر چيز، درصدد تحريك مخاطب به راست گفتن است.

اگر قضيّه¬ی اخلاقي به صورت يك قضيّه¬ی انشايي باشد، حتماً انشاء كننده مي-خواهد، كه بعضي از قائلين به انشايي بودن قضاياي اخلاقي هم¬چون اشاعره معتقدند انشاء كننده¬اش خداست، بعضي مثل كانت معتقدند انشاء كننده¬اش عقل هر فردي است و بعضي معتقدند كه انشاء كننده¬اش روح جامعه است و غيره. و اگر مفهوم قضاياي اخلاقي اخباري باشد، معنايش اين است¬كه چيزي هست كه ما آن را كشف كرده¬ايم و از قبيل اخباريّات است كه لسانش كشف واقع است كه اگر كشف صحيح باشد، صادق است و اگر كشف صحيح نباشد، كاذب است. واقع¬گرايي در اخلاق به اين معناست ¬كه جمله-هاي اخلاقي واقع¬نما هستند؛ و غير واقع¬گرايي در اخلاق بدين معناست كه جمله¬هاي اخلاقي واقع¬نما نيستند.

برخلاف نظر نسبی¬گرايان در اخلاق كه قائل¬اند احكام و قضاياي اخلاقي هيچ¬گونه حقيقتي ندارند، بلكه صرف قرارداد و اعتبارند و ازاين¬رو هم، بسته به اجتماعات و اقوام و زمان¬ها و مكان¬هاي مختلف هم فرق مي¬كنند، بايد دانست كه احکام و جملات اخلاقی مبنا و پايگاهی عينی و واقعی دارند؛ يعني احکام اخلاقی گزاره¬هايی هستند که رفتار انسان¬ها را خوب يا بد، درست يا خطا، بايسته يا نبايسته قلمداد مي¬کنند. مثلاً در اخلاق بيان می¬شود که «راستی، وفا و امانت خوب است» و «دروغ، بی¬وفايی و خيانت بد است».

ازاين¬رو، قضاياي اخلاقي از نوع قضاياي اخباري¬اند و قابل صدق وكذب که در قضيّه¬ی اخلاقي موضوع آن عناوين انتزاعي است كه بر افعال اختياري انسان صدق مي-كند، مثل عدالت، ظلم، راستی، امانت، خيانت و غيره؛ و محمول در قضاياي اخلاقي حكايت از ضرورت بالقياس مي¬كند. و آن چيزي كه اين ضرورت را بر قضاياي اخلاقي حكم مي¬كند، يعني مثلاً آن¬چه حكم مي¬كند كه ما بايد عادل يا راستگو باشيم و حكم مي¬كند كه نبايد ظالم باشيم يا دروغ بگوييم «عقل» است و اين حكم عقل هم سه گونه است: يا عقل در حكمش بي¬نياز از هر چيزي ماوراي خودش است (عقل نظري) و يا عقل به كمك تجربه به اين حكم مي¬رسد (عقل عملي) و يا عقل به كمك وحي به اين حکم می¬رسد.

توضيح اين مطلب که مثلاً «عدل» يک عنوان انتزاعی است، نه اين¬که دارای ماهيّت خارجی باشد، اين است که عدالت يعنی انسان کاری را به جای خودش انجام دهد و حقّ هر کسی را به او بدهند. اين عنوان «دادنِ حقّ هر کسی» يک واقعيّت عينی نيست، بلکه ما بايد چند چيز را در نظر بگيريم و اين مفهوم را از آن¬ها انتزاع کنيم، و برای انتزاع اين عنوان هم، ماهيّت خود فعل دخالتی ندارد. عدل ممکن است سخنی باشد که کسی می¬گويد؛ چه ممکن است انسان به صورتی حرف بزند عدل باشد و به صورتی ديگر حرف بزند ظلم باشد. و ممکن است عدل رفتاری باشد که از انسان سر می¬زند؛ چه مثلاً اگر انسان به صورت بی¬گناهی سيلی¬ای بزند ظلم است، ولی اگر اين سيلی را به عنوان قصاص بزند عدل است. و يک امر عينی هم ممکن است متّصف به ظلم و عدل شود؛ مثلاً اگر انسان در زمين ديگران راه برود، اين راه رفتنش ظلم است و تجاوز به حقّ ديگران.

در حوزه¬ی اخلاق، افعال اختياری انسان مطرح می¬گردد و رابطه¬ای که افعال اختياری با کمال مطلوب انسان دارد؛ هر چند ممکن است که انسان¬ها در کمال مطلوب اشتباه کنند. اگر رابطه مثبت بود ¬گوييم: «کار خوبی است» و اگر رابطه منفی بود ¬گوييم: «کار بدی است»؛ واگر رابطه¬ای نبود، گوييم: »کار بی¬تفاوتی است، نه خوب است و نه بد». پس ملاک خوب بودن افعال اختياری، رابطه¬ی مثبت بين فعل اختياری و هدف مطلوب ما و ملاک بد بودن، شرّ بودن و نبايدهای اخلاقی اين است که با هدف ما مباينت داشته باشد.

برخلاف نظر اکثر فلاسفه و مکاتب فلسفی که معتقدند مفاهيم اخلاقی حکايت از واقعيّت¬هايی می¬کنند که از طبيعت يا فوق طبيعت سرچشمه می¬گيرند؛ بعضی قائل شده¬اند که مفاهيم اخلاقی از سنخ مفاهيم علمی و فلسفی نيستند؛ و ازاين¬رو، حکايت از هيچ نوع واقعيّتی نمی¬کنند.

در غرب برای اوّلين بار هيوم انگليسی اظهار داشت که مفاهيم اخلاقی مفاهيمی امری و انشايی هستند و با قضايای اخباری که حاکی از واقعيّت می¬کنند، تفاوت دارند.

در قرن بيستم نيز فيلسوف انگليسی ديگری به نام «مور» اين نظر را احيا کرد و گفت: از آن¬چه که در سايه¬ی فلسفه¬ی تحليل زبان به دست می¬آيد، معلوم می¬گردد که مفاهيم اخلاقی بيانگر احساسات و انفعالاتی هستند که در درون انسان تحقّق پيدا می¬کنند، نه اين¬که حکايتگر واقعيّت¬هايی باشند، که در احساس ما منعکس می¬شوند؛ بنابراين، قضايای اخلاقی انشايی هستند و با قضايای علمی و فلسفی که به نحوی حکايت از واقعيّت خارجی می¬کنند، تفاوت دارند.

اين نظريّه را بسياری از طرفداران فلسفه¬ی تحليلی وکسانی چون کارناپ که گرايش-های پوزيتيويستی دارند، پذيرفته¬اند. اشاعره نيز گفته¬اند: حسن و قبح امور تابع امر و نهی خداوند است و حقيقت خوبی و بدی اخلاقی اين است که مورد امر و نهی خداست. و می¬دانيم که امر و نهی هم انشايی هستند نه اخباری. بعضی از جامعه¬شناسان هم که قائل به اصالت جامعه می¬باشند و اخلاق را يک پديده¬ی اجتماعی می¬دانند، نيز گفته¬اند: خوب چيزی است، که جامعه می¬طلبد؛ و بد چيزی است، که جامعه نهی می¬کند.

پاسخ: درک عرف مردم از قضيّه¬ی اخلاقی، صِرف امر و نهی نيست؛ بلکه مردم برای کارهای اخلاقی، ارزش مثبت يا منفی قائل¬اند؛ و ازاين¬رو، بدان¬ها امر می¬کنند.

امّا اگر بنا بر آن¬چه که هيوم و مور گفته¬اند: مفاهيم اخلاقی صرفاً مفاهيمی انشايی باشند که از تمايل و احساسات انسان نشأت می¬گيرند؛ اگر کسی هزاران نفر بی¬گناه را هم بکشد، نبايد مورد سرزنش قرار گيرد؛ چون هر کسی ميل و احساسی دارد، و وی هم مطابق ميل و احساساتش عمل کرده است. و با اين حساب هم ديگر برای مفاهيم اخلاقی ارزشی باقی نمی¬ماند. در صورتی که آن¬چه عرف مردم درک می¬کنند، اين است که کارهای اخلاقی ارزش دارند؛ يعنی اموری واقعی هستند، نه اين¬که حاکی از سليقه¬ی شخصی يا معلول تمايلات اشخاص باشند.

و در جواب اين هم که بعضي گفته¬اند: «ما با تحليل زبان به اين مطلب رسيده¬ايم که در مفهوم ارزش «بايد» نيست»، گوييم: کجا در مفهوم ارزش بايد و انشاء هست؟

از اشعری هم می¬پرسيم: آيا شما به يک نفر غيرمؤمن به دين و اسلام، حقّ می¬دهی که بگويد: مثلاً عدل، راستی، وفای به عهد و امانت خوب است؛ و برعکس، ظلم، دروغ، خُلف وعده و خيانت بد است، يا خير؟ آيا عاقلی پيدا می¬شود، که خوبی امور دسته¬ی اوّل و بدی امور دسته¬ی دوّم را درک نکند؟ نمی¬توان باور داشت که کسی معتقد باشد، بدون تعبّد به وحی، اصلاً خوبی و بدی قابل درک نيست.

از طرفی، از اين هم که قرآن¬ ¬کريم فرموده: «اِنَّ اللهَ يَأمُرُ بِالعَدلِ وَالاِحسانِ: خداوند به دادگري و نيكوكاري امر مي¬كند.» ( نحل 16/90 )؛ و فرموده: «اِنَّ اللهَ لايَأمُرُ بِالفَحشاءِ: خداوند به بدي و فحشاء امر نمي¬كند.» ( اعراف 7/28)، برمی¬آيد که خود مردم صرف نظر از بيان شارع می-فهمند که عدل و احسان خوب هستند و سوء و فحشاء، بد و زشت می¬باشند.

و امّا در مورد نظر آن دسته از جامعه¬شناسان که گفته¬اند: «اخلاق يک پديده¬ی اجتماعی است و ارزش¬های اخلاقی تابع تمايلات جامعه می¬باشد» گوييم:

اوّلاً، با اين حساب، اخلاق بايد نسبی مطلق باشد؛ يعنی هر اخلاقی که جامعه پسنديد، جامعه¬ای ديگر حقّ ندارد که آن را مذمّت کند.

ثانياً، شما جامعه را يک واقعيّت عينی می¬پنداريد؟ و حال آن¬که جامعه حقيقتی غير از حقيقت افرادش ندارد.

ثالثاً، اگر در جامعه¬ای هم¬چون عربستان فساد و فحشاء و دروغ و دزدی و غارت و جنايت و دختر زنده به گور کردن و ده¬ها کار خلاف اخلاق ديگر شايع بود؛ آن وقت کسی هم¬چون پيامبر اسلام (ص) آمد و آن¬ها را هدايت کرد و از اين کارهای زشت بازداشت، شما می¬گوييد: «کار بدی کرده است؛ چون خوب آن بود که جامعه¬ی آن¬ها پذيرفته بود؛ يا اين¬که می¬گوييد: کار خوبی کرده است؟» کدام عاقل است که بگويد: کار بدی کرده است؟ بنابراين، کارهای خوب و بد تابع تمايلات مردم نيستند.

آری، ممکن است، تمايلات جامعه¬ای در اثر انحراف از مسير فطرت خارج شده باشد و امر به کاری کند؛ در حالی که آن کار از نظر همه¬ی عقلا بد باشد و قيام عليه آن و از بين بردن آن، کار خوب و قابل ستايشی باشد.

پي¬آمدهاي انشايي دانستن جملات اخلاقي

انشايي دانستن جملات اخلاقي پي¬آمدهايي دارد، از جمله:

1 ـ از آن¬جا كه هر انشائي انشاء كننده¬اي دارد، با انشايي دانستن جملات اخلاقي گوييم: انشاء كننده¬ی‌ جملات اخلاقي كيست، خدا يا عقل يا جامعه، يا چيز ديگر؟ و در هر صورت به چه دليل و به چه مبناي ارزشي بايد از او اطاعت كرد؟

2‌ ـ‌ اگر جملات اخلاقي را انشايي بدانيم، بايد آن¬ها را از نوع الزامي و بي¬ارتباط با واقعيّات بدانيم، و نيز بين مجموعه¬ی دستورالعمل¬ها (ايدئولوژي) و عقايد كلّي نظري (جهان بيني) ارتباطي قائل نباشيم و هيچ يك از آن¬ها قابل استنتاج از ديگري نخواهند بود.

3 ـ اگر جملات اخلاقي انشايي باشند، ملاكي براي ارزيابي يك نظام اخلاقي وجود ندارد و در نتيجه ملاكي براي تشخيص درستي يا نادرستي آن وجود نخواهد داشت.

4 ـ انشايي دانستن جملات اخلاقي و قطع ارتباط آن¬ها از واقعيّات عيني و ارجاع آن-ها به گرايش¬هاي فردي و قراردادهاي اجتماعي، منجر به نوعي نسبيّت¬گرايي در اخلاق به نام «نسبيّت¬گرايي معرفت¬شناختي»‌ مي¬شود.

فرق علم اخلاق و فلسفه¬ی اخلاق

علم اخلاق، مجموعه¬ی اصول و قواعدی است که از صفات و افعال اختياري انسان از آن جهت، كه داراي تأثير مثبت يا منفي در رسيدن به كمال انساني است و از كيفيّت اكتساب صفات و افعال فاضله و اجتناب از صفات و افعال رذيله، بحث مي¬كند.

به عبارت ديگر، علم اخلاق، طرز رفتار صحيح و پسنديده و طريقه¬ی کسب آن¬ها و نيز بيان صفات بد و راه و روش اجتناب ازآن¬ها را برای نيل به سعادت وکمال توضيح مي¬دهد.

در اخلاق عملی بيان می¬شود که انسان چه تکاليف و وظايفی نسبت به هم¬نوعان خويش بر عهده دارد و چگونه با آن¬ها رفتار كند؟ و در اخلاق نظری که «فلسفه¬ی اخلاق» هم ناميده می¬شود، بيان می¬شود که هدف از تکاليف و وظايف انسان چيست؟

علم اخلاق به دو بخش اصلی تقسيم می¬گردد: اخلاق عملی و اخلاق نظری. در واقع فلسفه¬ی اخلاق از مبادی تصديقيّه¬ی علم اخلاق بحث می¬کند. يعنی ما قبل از اين¬که ببينيم از نظر اخلاقی چه کاری خوب است و چه کاری بد، به عنوان اصل موضوعی پذيرفته¬ايم که کارهای خوب و بدی داريم و يک ملاک¬هايی برای تقسيم کارها به خوب و بد يا خير و شرّ يا حَسَن و قبيح وجود دارد. در فلسفه¬ی اخلاق از همين اصول موضوعه بحث مي¬شود، که از کجا که ما کار خوب و بد داريم؟ ملاک تقسيم کار به خوب و بد چيست؟ و خوب و بد از کجا ناشی می¬شوند؟

و از آن¬جا که در هر علمی شناخت و نظر بر عمل تقدّم دارد؛ زيرا تا هدف و مقصود براي انسان روشن نباشد، نمي¬تواند به عمل بپردازد، و اگر هم عملي بدون شناخت انجام دهد، بسا نادرست خواهد بود؛ ازاين¬رو، در علم اخلاق هم، ابتدا به اخلاق نظری يا فلسفه¬ی اخلاق پرداخته می¬شود، تا معلوم شود که انسان بايد رفتار و تکاليف و وظايفش را برای رسيدن به چه هدف و غايتی انجام دهد، تا به سعادت برسد.

علم اخلاق علمي است كه در آن از فعل خوب و بد بحث مي¬شود؛ ولي فلسفه¬ی اخلاق، دانشي است كه عهده¬دار بحث از مباحث بنيادين اخلاق است؛ زيرا در فلسفه¬ی اخلاق، مبادي تصوّري و تصديقي اخلاق مورد بررسي عقلاني و فلسفي قرار مي¬گيرد، يعني مفاهيم بنيادين اخلاق، مانند: خوب، بد، بايد، نبايد و نيز گزاره¬هاي اساسي اخلاق، مانند تصديق به وجود افعال خوب و بد، مورد بررسي عقلاني و فلسفي قرار مي¬گيرد.

به عبارت ديگر، در فلسفه¬ی اخلاق بحث از اصولي مي¬شود كه حلّ مسائل اخلاق بر آن¬ها استوار است؛ هم¬چون منشأ خوبی يا بدی کارهای خوب و بد، خوب و بد يعنی چه؟ ملاک خوب يا بد بودن يک کار چيست؟ چرا بايد کار خوب انجام داد و کار بد را ترک کرد؟ منشأ و نيز معنای «بايد» چيست؟ هم¬چنين تعيين وظيفه و تکليف برای انسان در موقعی که بايد فقط يکی از دو کار را انجام دهد و امور ديگري از اين قبيل .

در واقع فلسفه¬ی اخلاق به معنای اخلاق¬شناسی و شناخت مکاتب اخلاقی است؛ زيرا در فلسفه¬ی اخلاق، بيان می¬شود که اخلاق را بر چه پايه¬ای بايد بيان کرد؟ خوب و بد، فضيلت ورذيلت درکجا ريشه دارند؟ معيار سنجش آن¬ها چيست؟ اعتبار و حقيقت كدام-اند؟ رابطه¬ی علم و اخلاق چگونه است؟ و بايد و نبايد با هست و نيست چه تفاوت دارند؟

در اينجا بايد به دو نكته¬ی اساسي توجّه داشت: يكي اين¬كه ـ چنان كه در اين كتاب بيان خواهد شد ـ هر نظام اخلاقي ملاكي براي تعيين فعل اخلاقي برگزيده است؛ و ديگر آن¬كه تبيين هر نوع نظام اخلاقي در گرو شناخت آن مكتب از انسان است؛ زيرا تا شناخت درستي از انسان نباشد، نمي¬توان ارزش را از ضدّ آن تميز داد و گزاره¬هاي سعادت¬آفرين را از گزاره¬هاي بدبختي¬زا جدا ساخت.

رابطه¬ی جهان¬بيني و ايدئولوژي يا هست¬ها و بايدها

بعضي جهان¬بيني و ايدئولوژي يا هست¬ها و بايدها را از هم جدا ساخته و بين آن¬ها رابطه-اي قائل نيستند، زيرا منشأ جهان¬بيني و هست¬ها دلايل عقلي و تجربي است، در حالي كه «بايدها» و «نبايدها» يك سري دستورات اخلاقي هستند. اين¬ها از اين نكته غافل بوده¬اند كه فرمان¬ها و دستورات اخلاقي هنگامي حكيمانه هستند، كه با هستي¬ها رابطه داشته باشند، وگرنه يك سلسله امور اعتباري و بي¬محتوا هستند.

مثلاً وقتي كه اسلام مي¬گويد: «شراب نخوريد» يا قوانين بين المللي مي¬گويند: «موادّ مخدّر ممنوع است» اين دستورات الهي يا مردمي از يك سلسله هست¬ها سرچشمه مي¬گيرند؛ زيرا واقعيّت عيني چنين است كه: شراب و موادّ مخدّر تأثير مخرّبي بر جسم و روح انسان دارند. چنان¬كه در اين مورد گفته¬اند: «كُلَّما حَكَمَ بِهِ العَقلُ، حَكَمَ بِهِ الشَّرعُ: هر كاري كه عقل حكم كند، شرع نيز حكم مي¬كند.»

اخلاق توصيفی و هنجاری

اخلاق از نظری دو قسم است: توصيفی و هنجاری.

اخلاق توصيفی که زيبنده¬ی نام «فلسفه¬ی اخلاق» است، عبارت است از: تحقيق تجربی ـ توصيفی، علمی ـ تاريخی اخلاق اقوام، ملل و اصناف مختلف مردم؛ و هدف آن: توصيف يا تبيين نظام¬ها و اصول اخلاق موجود و متّبع از سوی افراد و جوامع و از رهگذر آن دست¬يابی به نظريّه¬ای در باب سرشت اخلاقی انسان است که از نظر يک فرد يا يک مکتب توصيف و تبيين می¬شود.

ولی اخلاق هنجاری که زيبنده¬ی نام «علم اخلاق» است، حاوی گزاره¬های ناب هم¬چون: «راستگويی خوب است» يا «بايد راست گفت» می¬باشد و وظيفه¬اش اثبات اين گزاره¬هاست. و از آن¬جا که فلسفه¬ی اخلاق در واقع منطق اخلاق است؛ ازاين¬رو، منطقاً هم بر علم اخلاق تقدّم دارد.

بعضی از مهم¬ترين مسائل فلسفه¬ی اخلاق عبارتند از: رابطه¬ی علم و اخلاق، رابطه¬ی دين و اخلاق، رابطه¬ی حقوق و اخلاق، توصيف مفاهيم اخلاقی، توجيه احکام اخلاقی، معيار خوبی و بدی و بايد و نبايد، سرشت گزاره¬های اخلاقی و کارکرد گزاره-های اخلاقی.

مثلاً اگر بگوييم: دزدي بد است، موضعي در علم اخلاق اختيار كرده¬ايم؛ ولي اگر بگوييم: به نظر اسلام يا فلان مكتب يا فلان شخص «دزدي بد است»، مربوط به قلمرو اخلاق توصيفي و فلسفه¬ی اخلاق است.


کتاب فلسفه اخلاق

دکتر رحمت الله قاضیان