
عربستان و عرب.
عربستان يا جزيرة¬العرب بزرگ¬ترين شبه جزيره¬ي زمين با مساحت تقريبي سه ميليون كيلومتر مربّع از شمال به جلگه¬ي عراق و جلگه¬ي شام، از مشرق به خليج فارس و درياي عمّان، از جنوب به درياي عرب يا اقيانوس هند و خليج عدن و از مغرب به درياي سرخ محدود است.
ارتفاعات تقريباً بلندي كه از شبه جزيره¬ي سينا در امتداد درياي سرخ و اقيانوس هند تا خليج فارس امتداد مي¬يابد، همچون حصاري به گرد عربستان كشيده شده¬اند. در داخل اين حصار كوهستاني بيابان¬هاي عظيم عربستان واقع است.
با آن¬كه پنج دريا از سه طرف، عربستان را احاطه كرده¬اند؛ ولي به علّت شرايط طبيعي، غير از يمن كه تا حدودي مرطوب است، بقيّه¬ي عربستان از مناطق خشك جهان مي¬باشد.
امروزه يكي از دو درآمد مهمّ عربستان نفت است و درآمد مهمّ ديگر آن از زائراني است كه هر ساله براي انجام مراسم حجّ و عمره به عربستان مي¬روند.
عرب بدوي و خصوصيّات او: قبل از اسلام حدود يك ششم مردم عربستان شهرنشين و بقيّه بدوي و باديه¬نشين بودند. عرب جاهلي معتقد بود كه اگر فردي از قبيله¬ي او كشته شود، مي¬بايستي انتقام او گرفته شود و همين هم باعث جنگ¬هاي خونيني مي¬شد كه گاهي اين دشمني¬ها هم¬چون جنگ اوس و خزرج ده¬ها سال ادامه مي¬يافت.
اعراب هر چند روحيّه¬ي سلحشوري داشتند؛ ولي آن را براي خونريزي و قتل و غارت همسايگان و قبايل به كار مي¬گرفتند. چنان¬كه «قطّامي» شاعر عصر اموي گفته است: «كار ما غارتگري و هجوم به همسايه و دشمن است؛ و گاه هم اگر جز برادر خويش كسي را نيابيم، او را غارت مي¬كنيم.» (فيليپ خليل حتّي، تاريخ عرب، ص 35)
كم بودن مواهب طبيعي و تعصّبات جاهلي سبب شده بود كه عرب مردمي خشن گردند و حتّي از ترس فقر بچّه¬هاي خود را بكُشند. چنان¬كه قرآن¬ كريم براي نهي از اين عمل فرموده: «لاتَقتُلوا اَولادَكُم خَشيَةَ اِملاقٍ: فرزندان خود را ازترس فقر نكشيد.» (اسراء 17/31)
بدوي دو يار ديرينه¬ي ديگر كه نخل و شتر باشد دارد كه اگر هركدام از اين سه نبودند، آن دوتاي ديگر هم نمي¬توانستند در صحراهاي خشك عربستان دوام آورند. هرجا چشمه آبي باشد، عربي چند با شترانشان به گرد آن جمع مي¬شوند و چندين نخل پرورش مي¬دهند؛ و بدين ترتيب زندگي را راه مي¬اندازند.
شتر حيواني است كه غذايش خار مغيلان است و در مقابل كم¬آبي بسيار مقاوم است؛ به طوري¬كه مي¬تواند در زمستان تا 25 روز و در تابستان تا 5 روز بدون آب راه پيمايد.»
بر اعراب بيشتر عواطف و احساسات و كينه¬توزي حكم¬فرماست تا دين و عقل.
چنان¬كه «قرآن مجيد» در مورد آن¬ها مي¬فرمايد: «اَلاَعرابُ اَشَدُّ كُفراً وَ نِفاقاً: باديه نشينان عرب شديدترين كفر و نفاق را دارند.» (توبه 9/97)
و مي¬فرمايد: «قالَتِ الاَعرابُ آمَنّا؛ قُل لَم تُؤمِنوا؛ وَلَكِن قولوا اَسلَمنا: باديه نشينان گفتند: «ايمان آورديم» بگو: ايمان نياورده¬ايد، ليكن بگوييد: اسلام آورده¬ايم.» (حجرات 49/14)
برخلاف ايران و روم و جاهاي ديگر كه در آن¬ها يك حكومت مركزي وجود داشت، در عربستان قبايل عرب هر يك با قانون و آداب و رسوم خود زندگي مي¬كردند.
اعراب حتّيٰ خداي واحدي هم نداشتند، بلكه هر قبيله¬اي بت مخصوص خودش را داشت و حتّي در هر خانه¬اي بتي مخصوص آن خانه بود.
عرب براي دفاع از خودش تنها متّكي به قبيله¬اش بود و هر نوع فداكاري براي قبيله¬اش مي¬نمود؛ چون مي¬دانست با نبود قبيله¬اش او نيز رفته است. از علي (ع) نيز نقل شده: «عَشيرَةُ الرَّجُلِ خَيرٌ لِلرَّجُلِ مِنَ الرَّجُلِ لِلعَشيرَةِ: نفع قبيله براي فرد بيشتر از نفع فرد براي قبيله است.»
چنان¬كه اين قبيله¬ي بني¬هاشم از مسلمان و غيرمسلمان آن¬ها بود كه سال¬ها به رياست ابوطالب از پيامبر اسلام (ص) در مقابل همه¬ي قريش ايستاد و حتّيٰ حاضر شدند سه سال در شعب ابوطالب با نداشتن هيچ¬گونه امكاناتي مقاومت كنند.
اعراب براي آن¬كه مدّتي نجنگند و درآن موقع به تجارت و زيارت خانه¬ي خدا بپردازند، چهار ماه از سال: ذي¬قعده، ذي¬حجّه، محرّم و رجب را به نام ماه¬هاي حرام يعني ماه¬هايي كه در آن¬ها جنگ حرام است، قرار داده بودند؛ امّا حتّي اين قانون را هم رعايت هم نمي¬كردند.
بدين معني كه هرگاه قبيله¬اي موقعيّت خودش را براي جنگيدن مناسب مي¬ديد، به قبيله¬ي ديگر حمله مي¬كرد و مي¬گفت: «به جاي آن در ماه ديگر نمي¬جنگم.» و حتّيٰ زمان حجّ را تغيير داده و حجّ را در غير ماه ذي¬حجّه انجام مي¬دادند و اين عمل را «نسيء» مي¬ناميدند. اسلام چون طرفدار صلح است، نه فقط جنگ در اين چهار ماه را تحريم كرده، بلكه تغيير دادن ماه¬هاي حرام را هم ممنوع دانسته است؛ و تغيير دادن ايّام حجّ در غير ماه ذي¬حجّه را هم ممنوع و زياده¬ي در كفر دانسته است: «اِنَّمَا النَّسِيءُ زِيادَةٌ في الكُفرِ» (توبه 9/37)
ذكر مفاخر به تعداد افراد قبيله در عرب جاهلي تا بدانجا كشيده شده بود، كه بر سر قبرستان¬ها مي¬رفتند، تا با شمارش مردگان زياد خود بر ديگران تفاخر نمايند.
چنان¬كه قرآن كريم مي¬فرمايد: «اَلهكُمُ التَّكاثُرُ، حَتّی زُرتُمُ المَقابِرَ: تفاخر به بيشتر داشتن شما را به تغافل داشت، تا كارتان به قبرستان (و شمارش مردگان) كشيد.» (تكاثر 102/1)
عرب خود را از نژاد برتر مي¬داند و نه فقط كساني را از همه شريف¬تر مي¬داند كه از نژاد عرب و داراي اصالت عربي و خون عربي باشند، بلكه شهرنشين¬هاي خود عرب را هم مردمي فرومايه و حقير مي¬داند و حتّي كشاورزي و صنعت را دون شأن خود مي¬داند؛ و اگر هم مزرعه¬اي داشته باشد، آن را به دست مزدوران مي¬سپارد.
و خلاصه جامع¬ترين كلمه¬اي كه اين خوهاي بد عرب را ترسيم مي¬كند، همان است كه قرآن كريم آن را «تعصّب جاهليّت» ناميده است. «حَميَّةُ الجاهٍليّةِ» (فتح 48/26)
اندك صفاتي هم كه عرب بدان¬ها مدح مي¬شود، اوّلاً، نسبت به آن صفات بسياري كه در مقابل آن¬ها ذمّ مي¬شود بسيار اندك¬اند. ثانياً، دقّت در آن صفات ممدوح اندك هم معلوم مي¬دارد كه آن¬ها هم در واقع شايسته¬ مدح نيستند. مثلاً عرب به مهمان¬نوازي و كرم معروف بوده؛ ولي اين كارش نه از ايمان قوي وي نسبت به مبدأ و معاد سرچشمه مي-گرفت و نه از يك عاطفه¬ي انساني كه برآوردن نياز ديگران باشد؛ بلكه براي دوري از ننگ خسّت و مورد هجو شاعران قرار نگرفتن و يا طمع رياست و غيره بوده است كه شواهد در اين مورد بسيار است و به استثناها هم نمي¬توان توجّه كرد.
در حالي كه اسلام كوشيد كه اين صفات را منطبق با عواطف حقيقي بشري قرار دهد.
چنان¬كه قرآن¬ كريم در اين مورد مي¬فرمايد: «يُطعِمونَ الطَّعامَ عَلی حُبِّهِ مِسكيناً وَ يَتيماً وَ اَسيراً؛ اِنَّما نُطعِمُكُم لِوَجهِ اللهِ، لانُريدُ مِنكُم جَزاءً وَ لاشُكوراً: غذاي خود را با اين¬كه بدان علاقه دارند، به مسكين و يتيم و اسير مي¬دهند [و مي¬گويند:] ما شما را به خاطر خدا اطعام مي¬كنيم و هيچ پاداش و سپاسي از شما نمي¬خواهيم.» (انسان 76/9 و 8)
و نيز اسلام تعصّبات عربي را كه بر مبناي دفاع از قبيله بود جهت بخشيد. بدين معني كه مردم را امر به نيكي به پدر و مادر و صله¬ي رحم نمود، تا وسيله¬ي ارتباط بر مبناي صحيح باشد و دوستي و دشمني را بر مبناي اسلام و كفر قرارد داد. چنان¬كه قرآن كريم مي¬فرمايد: «اَشِدّاءُ عَلَي الكُفّارِ رُحَماءُ بَينَهُم: بر كافران سخت گيرند و با يكديگر مهربانند.» (فتح 48/29)
و نيز اسلام از روحيّه¬ي سلحشوري اعراب براي جهاد و گسترش آيين حقّ استفاده كرد.
زن در جاهليّت و اسلام
زن در ميان عرب نه فقط از هر گونه حقوق اجتماعي و فردي حتّي از ارث هم محروم بود؛ بلكه در عِداد حيوانات خريد و فروش مي¬شد. دختران را از ترس فقر و آلودگي و حتّي شوهر كردن به بيگانه مي¬كشتند. چنان¬كه «قرآن كريم» بيان مي¬كند: «اِذا بُشِّرَ اَحَدُهُم بِالاُنثی ظَلَّ وَجهُهُ مُسوَدّاً وَ هُوَ كَظيمٌ: هرگاه بشارت دختر به يكي از آن¬ها دهند، صورتش سياه مي¬شود و به شدّت خشمگين مي¬گردد.» (نحل 16/58) و مي¬فرمايد: «اِذَا المَوءُودَةُ سُئِلَت؛ بِاَيِّ ذَنبٍ قُتِلَت: وقتي كه از دخترك زنده به گور شده سؤال شود كه به كدام گناه كشته شده است؟» (تكوير 81/9 و 8) و «قيس بن عاصم» در حضور پيامبر (ص) اعتراف نموده، كه دوازده دختر خود رازنده به گور كرده است. (ابن¬اثير، اسدالغابه، مادّه¬ي قيس)
اسلام نه فقط كشتن دختران را به هر صورت و به هر بهانه ممنوع ساخت؛ بلكه هم از نظر حقوق اجتماعي و هم از نظر مقامات ديني و معنوي زن را كاملاً با مرد برابر دانست. چنان¬كه در قرآن كريم نيز، هم از مردان مؤمن و بافضيلت يادشده و هم از زنان بافضيلت.
از نظر اسلام حضرت مريم (س) تا آن¬جا مقامش بالا مي¬رود، كه قرآن مجيد در مورد وي مي¬فرمايد: «هر زمان كه زكريّا نزد مريم مي¬رفت، رزقي نزد او مي¬ديد؛ زكريّا مي¬گفت: اين روزي از كجا براي تو آمده؟ مريم مي¬گفت: اين از جانب خداست.» (آل عمران 3/37)
و از نظر اسلام، بعد از پيامبر (ص) و امام علي (ع) هيچ پيامبري و حتّي هيچ¬يك از ائمّه¬ي معصومين (ع) به مقام حضرت زهرا (س) نمي¬رسد.
ارزش¬ها در جامعه¬ي عربي و اسلام
در بين عرب، هر قبيله بالاترين ارزش¬ها از آنِ رؤسا و بزرگان قبيله بود و بردگان و كنيزان پايين¬ترين ارزش را داشتند. ديگر از معيارهاي ارزشي عرب يكي شجاعت بود يعني كسي كه در جنگ¬ها از قبيله¬ي خود بهتر حمايت مي¬كرد؛ ديگري شاعري بود، چون شاعر با شعرش قبيله¬ي خود را مدح و قبيله¬ي دشمن را هجو مي¬كرد؛ و سوّم نسب¬شناسي بود يعني كسي كه در تفاخر آباء و اجداد خود و ذكر معايب افراد قبيله¬ي دشمن مهارت داشت.
اسلام كه آمد، همه¬ي معيارهاي ارزشي قبيله¬اي را از بين برد و ملاك را تقوا و دانش قرار داد. چنان¬كه قرآن كريم مي¬فرمايد: «يا اَيُّهَا النّاسُ، اِنّا خَلَقناكُم مِن ذَكَرٍ وَ اُُنثی وَ جَعَلناكُم شُعوباً وَ قَبائِلَ لِتَعارَفوا؛ اِنَّ اَكرَمَكُم عِندَ اللهِ اَتقاكُم: اي مردم، ما شما را از مرد و زني آفريديم و شما را ملّت ملّت و قبيله قبيله گردانيديم، تا با يكديگر شناسايي متقابل حاصل كنيد، ارجمندترين شما نزد خدا پرهيزگارترين شماست.» (حجرات 49/13)
و در جاي ديگر با استفهام انكاري مي¬فرمايد: «هَل يَستَوِي الَّذينَ يَعلَمونَ وَالَّذينَ لايَعلَمونَ: آيا آن¬هايي كه مي¬دانند و آن¬هايي كه نمي¬دانند، مساوي هستند؟» (زمر 39/9)
هرچند متأسّفانه اين ارزش¬هاي اسلامي پس از پيامبر (ص) تغيير يافت. چنان¬كه چون عمر به خلافت رسيد، صحابه را بر اساس امتيازات قبيله¬اي طبقه¬بندي كرد. (كامل ابن¬اثير 1/36)
ميزان علم و دانش عرب جاهلي
در عربستان تقريباً نه از علم خبري بود و نه از عالم. تا آن¬جا كه گفته¬اند: «پيامبر (ص) نامه¬اي به قبيله¬ي «بكربن وائل» نوشت، در تمام قبيله يك نفر باسواد پيدا نشد كه آن را بخواند.» و بنا بر گفته¬ي مورّخين در تمام مكّه هفده نفر و در تمام مدينه دوازده نفر خواندن و نوشتن مي¬دانستند؛ بلكه چه بسا خواندن و نوشتن را عار مي¬دانستند؛ چنان¬كه «عيسي بن عمر» گفته است: «به ذوالرّميم گفتم: آيا مي¬تواني بنويسي؟ او با دستش به دهانش اشاره كرد؛ يعني اين امر را مكتوم بدار كه نوشتن در ميان ما عيب است.» (مجمع¬الزّوائد 5/305 )
آن وقت اگر دقّت شود كه چقدر اسلام در محو بي¬سوادي كوشيده، ارزش اسلام معلوم مي¬شود. از جمله علاوه بر آن همه ترغيب¬هاي قرآن مجيد و رسول اكرم (ص) به دانش، آن حضرت فديه¬ي اسيراني را كه در جنگ بدر قادر به پرداخت فديه براي آزادي خود نبودند، قرار داد كه هر كس كه به بيست نفر از بچّه¬هاي انصار خواندن و نوشتن بياموزد، آزاد شود.
استفاده¬ي خوب اسلام از خوهاي عرب
از جمله¬ خصلت¬هاي عرب جاهلي اين بود كه چون در محيط گرم و خشك عربستان بارآمده بودند؛ ازاين¬رو، با سختي¬ها و شدايد خو كرده بودند؛ و چون همين اعراب به اسلام ايمان آوردند، به خوبي توانستند در مقابل شكنجه¬ها و آزارها و حتّيٰ تبعيدها (به حبشه) و به طور وسيع¬تري در مدينه مقاومت كنند و ايمان خويش را حفظ نمايند.
ويژگي ديگر اعراب جنگ و درگيري بود؛ و رسول خدا (ص) از اين صفت جنگجويي آن¬ها براي دفاع و گسترش آيين حقّه¬ي اسلام استفاده كرد؛ به طوري كه آن حضرت حدود هشتاد سريه و غزوه داشته و مسلمان¬ها از آن خسته نشدند. و حتّي از اين روحيّه¬ي جنگجويي عرب بعد از پيامبر (ص) در جنگ¬هاي بين مسلمين با روميان و ايرانيان نيز استفاده شد.
از صفات برجسته¬ي ديگر عرب مهمان¬نوازي بود كه آن هم ناشي از محيط خشك عربستان بود و آن هم به نوبه¬ي خود مسلمين را ياري داد؛ چون وقتي مسلمانان به مدينه هجرت كردند، با آن¬كه تعداد آن¬ها نسبت به توان اقتصادي مردم مدينه زياد بود، امّا مردم مدينه با داشتن آن روحيّه¬ي مهمان¬نوازي با آغوش باز از مهاجرين پذيرايي نمودند و حتّي در اين راه ايثارها نمودند؛ به طوري كه براي بردن مهاجران به خانه¬هاي خود بين خودشان قرعه مي¬انداختند. قرآن ¬مجيد هم فرموده: «يُؤثِرونَ عَلی اَنفُسِهِم، وَلَو كانَ بِهِم خَصاصَةٌ: آن¬ها را بر خود ترجيح مي¬دهند؛ هر چند خود سخت محتاج باشند.» (حشر 59/9)
پاره¬اي از آداب و رسوم عرب جاهلي
1 ـ اگر گلّه¬ به آبشخور نمي¬رفت، مي¬پنداشتند ديو بر روي شاخ¬هاي گاونر سوار شده وگلّه را از رفتن بازمي¬دارد؛ ازاين¬رو، براي راندن ديوها به سر و صورت گاوهاي نر مي-زدند.
2 ـ براي شفاي مارگزيده زر و زيور و زنگوله به او مي¬آويختند.
3 ـ اعراب براي طلب باران مقداري پارچه را با علف¬هاي خشك به هم مي¬پيوستند و آن را به دم گاوي مي¬بستند و آتش مي¬زدند و گاو را به سوي كوهي بلند و ناهموار مي-راندند. گاو بيچاره بر اثر سوختگي نعره مي¬كشيد و آنان شعله¬هاي آتش را به جاي برق و صداي گاو را به جاي رعد تلقّي كرده و اين عمل را در نزول باران مؤثّر مي¬دانستند.
4 ـ هرگاه شمار شتران كسي به هزار مي¬رسيد، چشم شتر نري را كور مي¬كرد، تا چشم زخم از بقيّه¬ي شتران دفع شود.
5 ـ وقتي مرد شريفي مي¬مرد، شترش را كنار قبر او بدون آب و علَف مي¬بستند تا بميرد. و گاه جسد شتر را پس از مردن آتش مي¬زدند يا پوستش را از علف خشك پر مي¬كردند، تا مرده براي سواري از آن استفاده كند.
6 ـ اعراب معتقد بودند كه هر كس بميرد، جغد نري از سرش بيرون مي¬پرد، و اگر شخص كشته شده باشد، آن جغد مرتّب بر سر گورش فرياد مي¬زند: «اُسقوني، اُسقوني: آبم دهيد، كه سخت تشته¬ام.» و جز با انتقامش تشنگيش برطرف نمي¬شود.
7 ـ اگر اعراب مي¬خواستند وارد شهري شوند، براي مبتلانشدن به جن¬زدگي و وباي آن شهر، يا كنار دروازه¬ي شهر مي¬ايستادند و صداي خر درمي¬آوردند و يا استخوان دنبالچه خرگوشي را به گردن مي¬آويختند.
8 ـ هرگاه كسي در بيابان راه را گم مي¬كرد، پيراهن خود را باژگونه به تن مي¬كرد و دو دست خود را به يكديگر مي¬كوفت.
9 ـ خون بزرگان قوم را براي محلّ گزيده شدن سگ مفيد مي¬دانستند.
10 ـ چون عربي به سفر مي¬رفت، نخي به شاخه¬ي درختي مي¬بست و پس از برگشت اگر مي¬ديد آن نخ نيست و يا باز شده است، زن خود را به خيانت متّهم مي¬كرد.
11 ـ چون بر كسي از ديوانگي و متعرّض شدن ارواح پليد بيم داشتند، به او چيزهاي نجّس و پليد هم¬چون كهنه¬ي حيض و استخوان مرده مي¬آويختند.
12 ـ براي دوستي بين زن و شوهر، مرد روبند زن و مرد رداي مرد را پاره مي¬كرد.
13 ـ خوردن گوشت جانوران درّنده مانند شير و ببر را موجب فزوني دليري مي¬دانستند.
14 ـ اگر زير رانشان به هنگام سوار شدن بر اسب به عرق مي¬نشست، معتقد بودند، كه زنشان تيزشهوت است و به مردان ديگر چشم دارد.
15 ـ پشت سر مسافري كه برگشتش را خوش نداشتند، آتش مي¬افروختند.
16 ـ هرگاه از مسافر خود بي¬خبر مي¬ماندند، كنار چاه يا گودالي مي¬رفتند و سه بار او را صدا مي¬كردند؛ اگر انعكاس صدايشان را نمي¬شيندند، او را مرده مي¬انگاشتند.
17 ـ اعراب معتقد بودند: هر شاعر را شيطاني است كه شعر را به او القا مي¬كند.
18 ـ اعراب معتقد بودند كه اگر يك ضربه به غول زده شود مي¬ميرد؛ ولي اگر ضربه¬ي دوّم را هم به او بزنند، زنده مي¬ماند.
(با تلخيص از جلد نوزدهم شرح نهج البلاغه ابن ابي¬الحديد)
اسلام با خرافات به شدّت مبارزه نمود، به نحوي كه وقتي يگانه پسر پيامبر (ص) ابراهيم مرد، آفتاب گرفت و مردم گرفتگي خورشيد را نشانه¬ي عظمت مصيبت فرزند پيامبر (ص) دانستند؛ ولي آن حضرت از اين پيش¬آمد براي تحكيم موقعيّتش استفاده نكرد، بلكه فرمود: «آفتاب و ماه دو نشانه از قدرت بي¬پايان خدا هستند و هرگز براي مرگ و زندگي كسي نمي¬گيرند؛ ازاين¬رو، هر وقت آفتاب يا ماه گرفت، نماز بخوانيد.» (طبقات ابن¬سعد 1/138)
ونيز در مواقع بيماري، آن حضرت مؤمنين را به استفاده از دارو و پزشك فرمان مي¬داد و مي¬فرمود: «خدايي كه درد آفريده، دارو نيز آفريده است.» و توصيه¬هاي آن حضرت و ائمّه¬ي معصومين (ع) در باره¬ي استفاده از داروهاي مختلف براي بيماري¬هاي گوناگون به اسم «طبّ¬النّبي»، «طبّ¬الائمّه»، «طبّ¬الصّادق»، «طبّ¬الرّضا» و... جمع¬آوري شده است.