سایت اصول دین


بخش اوّل فلسفه¬ها و تمدّن¬هاي قبل از يونان


دکتر رحمت الله قاضیان

تمدّن و فلسفه در خوزستان و بين¬النّهرين.

بين النّهرين، كه بين دو رود دجله و فرات واقع گشته و به وسيله¬ي آن¬ها مشروب مي¬شود، با خوزستان در شرق آن، كه از كرخه و كا رون مشروب مي¬شود، كهن¬ترين مركز تمدن بشري بوده¬اند، در اين نواحي از سه هزار سال پيش از ميلاد، كه همه¬ اين نواحي ضميمه ايران هخامنشي شد، چهار دولت مهّم و بزرگ حكومت مي¬كردند: عيلام، سومر، كلده و آشور.

عیلام: عيلام يا انشان شامل لرستان و خوزستان تا بوشهر با پايتختي شوش كه قديمي¬ترين مهد تمدّن بشري مي¬باشد و پادشاه قدرتمند عيلام «ريم سين» دولت سومر را منقرض كرد. مردم عيلام به ارباب انواع معتقد بودند، يعني براي هر چيز چون زمين، آسمان، دريا، كوه و... خدايي قائل بودند، كه مجسّمه¬ها و بت¬هايي به عنوان مظهر آن خدايان ساخته بودند. عيلاميان به ارواح نيز معتقد بودند و مي¬پنداشتند كه آن¬ها در مكان¬هاي تاريك جنگلي سكني دارند.

سومر: سومریان درجنوب بين¬النّهرين دولت تشكيل دادند وخط ميخي را اختراع كردند.

کلده: اكدي¬ها از اقوام سامي بودند، كه از شمال¬شرقي عربستان به بين النّهرين مركزي مهاجرت كردند و در حدود سال 3500 قبل از ميلاد دولتي به اسم كلده با پايتختي بابل تشكيل دادند. حمورابي ششمين پادشاه كلده همه¬ بلاد غربي آسيا را تحت فرمان درآورد و اوّلين قانون مدوّن بشري را بر روي سنگي نوشت، كه اكنون در موزه¬ لوور پاريس ازآن نگهداري مي¬شود.

آشور: آشوريان كه از نژاد سامي بودند، در قرن هفتم قبل از ميلاد در نواحي كوهستاني شمال بين النّهرين نيرومندترين دولت نظامي منطقه به نام «آشور» با پايتختي نينوا به وجود آوردند.

مردم بين النّهرين ابتدا حدود چهار هزار خدا مي¬پرستيدند، كه هر يك مظهر نيرويي از مظاهر طبيعت بود، ولي به تدريج به صورت هفت خدا تقليل يافتند، كه با هم به صلح و صفا زندگي مي¬كردند، و در باره¬ي امور عالم با هم مشورت مي-كردند، و اعضاي جامعه¬ی زميني از جمادات و نباتات و حيوانات و انسان¬ها از احكام آن خدايان جبراً پيروي مي¬كنند و انسان¬ها مي¬بايستي با دعا و نذر آنان را نسبت به خود بر سر رحم آورند.ّ

هندسه، نجوم و طب در بین النّهرین بسیار نضج گرفت و پیشرفت کرد.

تمدن و فلسفه در مصر

اكثر مورخيّن برآنند، كه مصر كهن¬ترين كشور متمدّن جهان است؛ چه مصريان حدود پنج هزار سال پيش از ميلاد داراي نظامات اجتماعي بوده¬اند، و حدود چهار هزار سال قبل از ميلاد داراي خط بوده¬اند. همين¬طور شواهدي وجود دارد، كه نشان مي¬دهند مصريان در حدود چهار هزار و پانصد سال قبل از ميلاد براي اوّلين بار در تاريخ بشر از مسّ استفاده مي¬كرده¬اند. مصريان مبتكر علم هندسه بودند، چون هر ساله با طغيان رود نيل همه¬ي مرزهاي زراعي به هم مي¬خورد؛ ازاين¬رو، بعد از فرونشستن آب، آنان براي تعيين مرزهاي جديد زراعي نياز مبرم به هندسه داشتند. و نيز گفته¬اند، كه اين مصريان بوده¬اند، كه براي اوّلين بار سال را به 365 شبانروز و شبانروز را به 24 ساعت تقسيم كرده¬اند. آثار باستاني مهمّي مانند مجسمه¬ها، كاخ¬ها، معابد و اهرام زيادي در مصر وجود دارد، كه نشان دهنده¬¬¬ عظمت و قدرت ديرين مصر است.

مصریان حيوانات ـ مخصوصاً گاو وگربه ـ می¬پرستیدند و بالاخره معبودانشان به سه معبود تقليل يافت: هورس يا آمون كه مظهر آفتاب بود، اوزيرس كه مظهر نيل بود و ايزيس كه مظهر زمين بود

مصريان معتقد بودند، كه ارواح پس از مرگ در محضر اوزيرس حاضر شده و در حالي كه دو خداي ديگر در اطراف او ايستاده¬اند و چهل قاضي هم حضور دارند اعمالش را وزن مي¬كنند؛ اگر اعمال نيكش زياد باشد، به سرزمين خرّم اوزيرس مي¬رود؛ ولي اگر اعمال بدش زياد باشد، در هاويه¬ي دوزخ گرفتار انواع كيفرها خواهد شد تا پاك شود؛ و اگر بسيار بدكار باشد عفريتي با دندان¬هاي بمانند تمساح او را مي¬بلعد.

تمدّن و فلسفه در هند

تحقيقات و كشفيات اخير دانشمندان نشان مي¬دهد، كه پيش از ورود آريايي¬ها به هند، اين سرزمين داراي تمدّن وسيع و درخشاني بوده است، كه از جمله¬ي اين كشفيّات اين¬كه شهري به نام «موهنخودارو» و چند صد كيلومتر بالاتر از آن چهار پنج شهر ديگر از زير خاك بيرون آمدند، كه قدمت آن¬ها به هزاره¬هاي چهارم و سوّم قبل از ميلاد مي¬رسد و بعضي را عقيده بر آن است كه اين تمدّن از هر تمدّني، كه تا كنون كشف شده كهن¬تر باشد، چه آن¬چه كه از خانه¬هاي آجري با خيابان¬هاي پهن و شبكه¬هاي دقيق فاضلاب و وجود چاه و حمّام در بسياري از خانه¬ها ثابت مي-كند، كه از آن¬هايي كه در همين زمان در سرزمين بابل و مصر رواج داشته برتر بوده است. و این تمدّن از بوميان هند است كه از نژاد دراويدي، سياه پوست و با موهای مجعّد بوده¬اند و هم اکنون نيز تعداد زيادي از آن¬ها در شبه¬جزيره¬ی دكن يافت مي-شوند و هنوز هم از نظر عادات و رسوم، زبان و ادبيّات و هنر، اساساً دراويدي است.

آريائيان هند از دوهزار سال قبل از ميلاد به تدريج به هند مهاجرت كردند و به سبب برتري نيروي جسماني و استفاده از سلاح آهني و اسب بر دراويدي¬ها پيروز شدند.

مهم¬ترين اديان و فلسفه¬هاي هندي يكي «فلسفه ودايي» است، كه مربوط به دين هندويي است، و ديگر «فلسفه¬ی بودايي» است، كه مربوط به دين بودايي مي¬باشد.

1 ـ فلسفه ودايي

آريائيان مهاجر هند هم¬چون ساير بدويان، توتم پرست، فتيش پرست و آنيميست (روح پرست) بودند و نيز آنان مظاهر طبيعت مانند آسمان، خورشيد، ماه، زمين، كوه¬ها، ستارگان، آتش، باد، آب و... را مي¬پرستيدند؛ ولي علاوه بر اين عناصر مفيد كه آن¬ها را خدا مي¬ناميدند، به خداي خدايان يا پدر خدايان نيز معتقد بودند. چون آريايي¬ها در هند متوطّن شدند، تغييراتي در مذهب آن¬ها هم داده شد؛ چنان¬كه خدايان قديمي «ايندرا» دارنده تندر و طوفان، و «آگني» يعني آتش و «وارونا» جاي خود را به «برهما» آفريدگار موجودات، «ويشنو» خداي حافظ موجودات و «شيوا» خداي نابود كننده دادند؛ و انجام مراسم فردي مذهبي نيز از اهمّيّت افتاد و مراسم عمومي كه به وسيله¬ی برهمن¬ها اجرا مي¬شد؛ اهميّت بيشتري كسب كرد. كتاب معروف دين هندويي «ودا» نام دارد، كه به معني دانش و دانستن است.

غير از سه الهه¬ي برهما، ويشنو و شيوا، خدايان كوچك¬تري كه تعداد آن¬ها از شمارش بيرون است از قبيل سنگ¬ها، درختان، رودخانه¬ها، كوه¬ها و حيوانات در هر گوشه و كنار هند مورد پرستش و تقديس هندوان است. ولي از نظر حكماي هندو، اوّلاً، همه¬ي اين خدايان مظهر خداي يگانه¬اند و همه¬ی موجودات از سنگ و خاك وگياه و انسان و حيوان، اجزاء و سلّول¬هايي هستند كه كالبد عظيم الوهيّت را تشكيل مي¬دهند. ثانياً، اين جهان و سراسر اجزاء آن همه موهوم¬اند؛ و ازاين¬رو، عاقبت هم محور و زايل شده و تنها همان برهما كه روح مطلق غيرقابل وصف لايزال است، باقي مي¬ماند.

هندوان معتقدند ويشنو تا كنون نه مرتبه ظاهر شده و عالم را از هلاكت نجات داده كه هفتمين ظهور او تجسّمش به صورت انساني به¬نام «رام» بوده و در دهمين بار ظهورش در آخرالزّمان، چون دنيا را فساد گرفته، ويشنو با شمشيرشي سوار بر اسبي ظاهر مي¬شود و عالميان را نابود خواهد نمود، آن¬گاه برهما عالم را از نو خلق مي-كند.

هندوان قائل به تناسخ¬اند، يعني معتقدند، كه هر فرد را روحي است ازلي كه در طول هزاران سال مدام در اجساد و اجسام گوناگون منزل مي¬گزيند، تا عاقبت به سرمنزل وصال يعني فناي مطلق در برهما نائل شود؛ زيرا انسان فاعل مختار اعمالش است و هر فردي حاصل اعمال خود را ـ خواه خوب باشد يا بد ـ اگر در اين پيكر نبيند در پيكري ديگر و عالمي ديگر خواهد ديد. رستگاري هم تنها به ايمان نيست، بلكه بيشتر به عمل و كردار است، به طوري كه گفته¬اند: «آيين هند و در عالم فكر و انديشه آزادي مطلق است، ولي در عالم فعل و عمل محدوديّت و قواعد سخت دارد.

2 ـ فلسفه¬ بودايي

گئوتاماسيد هاتا (563ـ 483) كه بعدها به نام «بودا» (روشن شده) ناميده شد. معاصر كورش و داريوش بوده است. پدر بودا در ناحيه بنارس واقع در دامنه¬ي كوه¬هاي هيماليايا سلطنت داشت و بودا وليعهد و وراث تاج و تخت او بود، ولي با ديدن مريضي، پيري و مرده¬اي به فناي زندگي و بي¬اعتباري جهان پي برد، ازاين¬رو، قدرت و ثروت همه را رها كرد و به نزد برهمنان رفت و مدّت شش سال به رياضت پرداخت. ولي با وجودي كه آن¬قدر رياضت كشيد، كه پوستش به استخوانش چسبيد به هيچ حقيقتي دست نيافت، ازاين¬رو، فهميد، كه با رياضت نمي¬توان به حقيقت رسيد، پس با خورد و خوراك به اندازه تواني يافت و آن¬گاه براي يافتن راه سعادت به زير درخت انجيري نشست و به تفكّر پرداخت تا حقيقت را بيابد. بودا مدّت هفت هفته بدين منوال بسر برد و چون شب آخر را تا صبح بدون خواب در اين مورد فكر كرد، با طلوع خورشيد فكري به خاطرش رسيد، كه به عقيده¬ي خودش راز زندگي و سعادت است و آن اين¬كه بر جهان قانون پاداش و كيفر حكم-فرماست، از نيكي، نيكي زايد و از بدي، بدي.

اساس تعليمات بودا چهار دستور است: زندگي سراسر درد و رنج است، منشأ درد، هوس و خودخواهي و اشتياق به لذايذ نفساني است. دفع هوس و دوري جستن از لذايذ زايل¬كننده¬ي درد است و با تقوامي¬توان هوس را از بين برد. ازاين¬رو، سعادت در ترك آرزوست، چون اگر انسان آرزويي نداشته باشد، هرگز مضطرب نمي¬شود؛ بنابراين، آسودگي انسان در آن است، كه وجودش از حبّ ذات و حرص مال و شهوت و آرزوهاي دراز پاك باشد.

تمدّن و فلسفه در ايران

از آيين و اعتقادات مردم بومي سرزمين ايران قبل از مهاجرت آرياييان، اطّلاع دقيقي در دست نيست؛ تنها محقّقين برآنند، كه آنان مظاهر طبيعت هم¬چون آفتاب، ماه، ستارگان و... را مي¬پرستيدند. آريايي¬هاي ايران قبل از ظهور زردشت، علاوه بر اعتقاد به خداي خدايان (ايزد ايزدان) همچون هم¬نژادان هندي خود، كه از آن¬ها جدا شده بودند، قواي طبيعت را مي¬پرستيدند و آن¬ها را «ديو» مي¬گفتند؛ چنان¬كه «ميترا» خداي نور و خورشيد بود، «آگني» كه مظهر آن آتش بود، «ايندرا» خداي طبيعت و رعد و برق بود، و «آناهيتا» الهه¬ي زمين و حاصلخيزي بود. زردشت كه ظهور كرد همه¬ي خدايان قديمي را منكر شد، و خدايان خوب را فرشته و خدايان بد را ديو خواند. كتاب مقدّس زردشتيان «اوستا» نام دارد، كه تنها آن¬چه از آن به طور مسلم از زردشت است بخش «گاثاها»ي آن است. «زند» شرحي است، كه بر اوستا نوشته شده، و «پازند» شرحي است، كه بر زند نوشته شده است.

به عقيده¬ي زردشتيان عالم داراي دو خالق است: «اهورامزدا»: تواناي دانا كه خالق نور و همه¬ امور خير است، و «اهريمن» كه خالق ظلمت و همه¬ امور شرّ است. از نظر دين زردشتي عمر جهان دوازده هزار سال است. سه هزار سال اوّل دوره آفرينش معنوي است، كه جنگ و دشمني معنوي بين اهورامزدا و اهريمن درگرفت، سه هزاره¬ دوّم دوره¬ي آفرينش مادّيّات است، كه هر يك از اهورامزدا و اهريمن دستياران خويش را خلق كردند، در دوره¬ سوّم كه با آفرينش انسان توسّط اهورامزدا آغاز مي-شود جنگ واقعي بين اهورامزدا و اهريمن در گرفت، و در دوره¬ي چهارم كه با ظهور زردشت آغاز شده است در سر هر هزار سال به ترتيب سه موعود به نام¬هاي: هوشيدر، هوشيدرماه و سوشيانس ظهور خواهند كرد. و چون سوشيانس آخرين موعود ظهور كند، اهورا مزدا با شدّت هر چه بيشتر به جنگ با اهريمن مي¬پردازد و او را شكست مي¬دهد و اهریمن به اسفل¬السافلين و درّه¬ي تاريكي فرار مي¬كند و تا ابد بي¬انتها در آنجا خواهد ماند. و پس از اين¬كه اهريمن از ميان رفت، نور بر ظلمت و حق بر باطل غالب مي¬شود و جهاني نو پديد مي¬آيد، كه در آن جز نور و راستي و درستي حكم¬فرما نيست و جهانيان براي هميشه خوشبخت خواهند بود.

طبق آيين زردشتي خوبي و بدي در موجودات فطري¬اند، بعضي از موجودات مانند آهو و ميش ذاتاً خوب¬اند و برخي مانند گراز و گرگ بد هستند. موجوداتي كه خوبند جزء لشكريان اهورامزدا مي¬باشند و آن¬ها كه بدند جزء لشكريان اهريمن¬اند؛ فقط انسان است، كه خلقت بينا¬بيني دارد، هم مي¬تواند خوب باشد و جزء لشكريان اهورامزدا گردد؛ و هم مي¬تواند بد باشد و جزء سپاهيان اهريمن. آيين زردشتي براي اين¬كه مردم را جزء سپاهيان اهورامزدا گرداند، آن¬ها را به پندار نيك، گفتار نيك و كردار نيك دعوت مي¬كند.

به اعتقاد زردشتيان وقتي كسي بميرد، روانش در حضور سه قاضي محاكمه مي-شود؛ آن¬گاه روان بايد از پل صراط كه براي بد كاران به نازكي دم شمشير ولي براي نيكوكاران سهل¬العبور است بگذرد. اگر اعمال نيكش زياد باشد از پل مي¬گذرد و به بهشت (فردوس) مي¬رسد؛ ولي اگر اعمال بدش زياد باشد با نتيجه¬ي اعمالش كه به صورت پيرزن زشت¬روئي درآمده از روي پل به درون نهر گداخته¬اي مي¬افتد و از آنجا با آن پيرزن به دوزخ مي¬رود.

تمدّن و فلسفه در چين

محصور بودن چين بين اقيانوس آرام و سرزمين¬هاي يخبندان سيبري و كوه¬هاي مرتفع هيماليا و پامير، سبب شده بود، كه چيني¬ها در طول قرون متمادي تقريباً بدون ارتباط با ساير ملل به سر برند. چينيان از قديم¬الايّام به دو طبقه تقسيم مي¬شدند: يكي نجبا كه سپاهيان و مالكان بودند و ديگر مردم عادّي كه كشاورزان و پيشه¬وران بودند. مردم چين كه از نژاد زردند، با همسايگان شمالي خود(مغول¬ها) كه آن¬ها هم از نژاد زرد بودند ولي صحراگرد و بي¬تمدن، دائماً در زد و خورد بودند و براي جلوگيري از حملات مغولان ديوار چين در شمال اين كشور كشيدند که با 1500 ميل طول، عظيم¬ترين ساختمان بشري است و از كره ماه نمايان است.

چين يكي از قديمي¬ترين تمدّن¬هاي جهان است. از جمله ابداعات و اختراعاتشان، اختراع قطب¬نما، كشف باروت، ترسيم نقشه¬ی جغرافيایي، وضع اصول اعشاري و اختراع كاغذ است، كه اروپائيان در تمدّن جديد از اين اختراعات بسيار استفاده كردند.

چينيان معتقد بودند، كه زمين همچون صفحه¬اي مسطح و ساكن و آسمان همچون سرپوشي مقعر بر روي آن گذاشته شده است و كشور چين به خصوص قصر خاقان در پايتخت چين ـ مركز عالم وجود است، لذا چينيان امپراطورشان را پسر آسمان و معبود واجب¬الاطاعه دانسته و همه¬ي اختيارات نظامي و مدني و مذهبي هم در دست او بود.

خصوصيّات فكري و ديني چينيان

روح هندي متوجّه يافتن امور مجرّد و مطلق است؛ ولي روح چيني متوجّه انسان و اخلاق خانواده و نظام اجتماعي است و دين¬ها و فلسفه¬هاي چيني هم بيشتر مكتب-هاي اخلاقي¬اند تا ديني. اكثر شعائر ديني مردم چين نيز جهت تهذيب اخلاق و تربيت و بر محور صلح و برحذر داشتن از درشتي و خشم و زياده روي است و در تديّن چيني شور و حال وجود ندارد. از نظر چيني كار نيك و ثواب پيروي و هماهنگي با طبيعت و قوانين آن است، و هركه از قوانين طبيعت پيروي نكند گناهكار است. چيني¬ها مردمي خوش بين¬اند و اكثر فلاسفه و انديشمندان آنان نيز بر آنند، كه انسان فطرتاً خوب آفريده شده و كسي كه در زندگي اعتدال را رعايت كند و از افراط و تفريط به دور باشد، خوشبخت خواهد بود.

و از آنجا كه انديشه¬ي چيني بيش از حدّ معمول متوجّه مسائل عملي و اجتماعي است، چينيان در كاوش¬هاي عقل نظري، كه كارش بحث منطقي و گذشتن از ظواهر و پي بردن به قوانين و علل برتر حيات و هستي است، تا حدودي از جهانيان عقب¬اند. به طوري كه حكماي چيني هم بيشتر به مسائل روزمرّه¬ي زندگي توجه كرده¬اند، تا مسائل ماوراء الطبيعه؛ و از دو مذهب بزرگ هند هم، مذهب هندوئي كه بيشتر به مسائل عقل نظري و الهيّات پرداخته، وارد چين نشده، بلكه آئين بودائي كه بيشتر به زندگي و اخلاق مردم توجّه داشته وارد چين شده و با ورود به چين هم به نحو كاملاً بارزي به رنگ چيني درآمده است.

از نظر چيني¬ها، آسمان، خورشيد، ماه و ستارگان، ابرها و بادها همه خدايان و معبوداني هستند، كه از همه بزرگ¬تر «شانگ¬تي» (حاكم متعال) است، كه تختش بر فراز آسمان¬ها جاي دارد. چينيان براي شانگ¬تي قرباني مي¬كنند و نماز و نياز خود را با افروختن آتش در قلّه¬هاي كوه به او مي¬رسانند و خداوند خواسته¬هاي آنان را از آ¬چه كاهن در دود قرار داده و به سوي او فرستاده است، درك مي¬كند. به عقيده¬ي چيني¬ها اين خداي آسمان است، كه عوالم را مي¬گرداند، كارها را اداره مي¬كند و سرنوشت جبري و غير قابل اجتناب هر كسي را مقرّر مي¬دارد. چينيان باستان براي تمام اشياء جهان مادّي، روح تصور مي¬كردند و ارواح نياكان خود و قهرمانان مليّشان را در سرنوشت خودشان موثّر مي¬دانستند و ازاين¬رو، آنان را مي¬پرستيدند.

خلاصه چينيان باستان به سه چيز اعتقاد داشتند و پرستش مي¬كردند: يكی فرمانرواي مطلق، همه¬دان و همه¬توان كه در آسمان است؛ دوّم اعتقاد به قوایي مثل روان در پديده¬هاي طبيعي مثل خورشيد، زمين، دريا، رود، باران، ابر و... و احترام و پرستش آنان؛ و سوّم پرستش نياكان.

چين همچون وسعت وكثرت جمعيّتش داراي اديان و فلسفه¬هاي فراوان بوده است، كه مهم¬ترين آن¬ها فلسفه¬ي تائويي وكنفوسيوسي است.

فلسفه تائويي

دين يا به عبارت بهتر فلسفه¬ي تائويي توسّط «لائوتسه» يا «لائوچه» (604 ـ 517 ق. م) بنيان نهاده شد و در قرن چهارم قبل از ميلاد توسّط حكيم ديگري به نام «شانگ¬تزو» تكميل گرديد. كتاب لائوتسه «تائوته چينگ» نام دارد و به معناي صراط و فضيلت است. تائو در زبان چيني به معني خداي تعاليٰ و عقل كلّ است، كه نيرويي است غيبي و در همه جا حضور دارد و هر امري به اراده¬ي او واقع مي¬شود.

از نظر لائوتسه دانش فضيلت نيست؛ بلكه بر عكس هر چه دامنه¬ دانش وسعت گرفته بر شماره¬ي اوباش و اراذل افزوده شده است. وي همچنين مي¬گويد: با عقل و تفكّر و استدلال نمي¬توان به «تائو» (خدا) رسيد، بلكه شخص تنها از راه رقص و موسيقي و رياضت و عبادت و تأمّل در طبيعت و جذبه و خلسه مي¬تواند در او استغراق يابد.

از نظر مذهب تائوئي كه به صورت عقيده ومذهب چيني درآمده، از تائو (خدا) دو روح دو نيرو ظاهر مي¬شود: «يانگ» كه مذكّر ومثبت است و منشأ نور آسماني و «يين» كه مؤنّث و منفي است و منبع ظلمت زميني و از آميزش اين دو همه¬ اشيا موجود مي¬شوند

لائوتسه همچنين مخالف وجود حكومت و حاكم است و مي¬گويد: مردم بدون حكومت و حاكم بهتر مي¬توانند زندگي كنند، چون ظلم و ستم وقتي گسترش مي-يابد، كه دولت قدرتمندي بر مردم مسلّط شود.

فلسفه¬ لائوتسه مبتني بر پيروي وهماهنگي با طبيعت است¬كه آن را چنين بيان مي-كند: در طبيعت همه چيز با خاموشي در كار است، اشياء به وجود مي¬آيند؛ و پس از آن¬كه به كمال خود رسيدند، بدون آن¬كه مالك چيزي باشند، به اصل خود باز مي-گردند.

چنان¬كه درختان در آغاز هر بهار شكوفه و برگ و بار مي¬دهند و بدون هيچ غم و اندوه و اضطرابي با طراوت و شادابي روزگار مي¬گذارنند، ولي چون پاييز شود به زردي مي¬گرايند و بعد به خواب زمستاني مي¬روند و باز در اوائل بهار از خواب بيدار مي¬شوند و با خرّمي تمام زندگي را از سر مي¬گيرند. نرم¬ترين و ملايم¬ترين و كم نيروترين چيزها آب است، ولي همين آب سنگ¬هاي سخت را مي¬شكند و از جا مي¬كند. چرا چنين¬اند؟ براي اين¬كه از قانون تائو پيروي مي¬كنند. انسان خردمند هم كسي است، كه از قانون تائو پيروي مي¬كند، يعني يأس و غم و اضطراب را از خود دور كند، با آرامش و بدون ستيزه با طبيعت و هم¬نوعان خود زندگي كند و حتّا با دشمنانش هم با مهرباني و خوبي رفتار كند.

ازنظر لائوتسه، انسان براي سعادتمند شدن و كسب حيات جاودان بايد هويٰ و هوس و شهوت را در خود معدوم كند، فروتني و پاكدامني و زهد و تقوا پيشه سازد، و نسبت به هر كس و هر چيز و هرحادثه¬اي بي¬اعتنا باشد. لائوتسه سعادت را در سه چيز مي¬داند: اقتصاد و اعتدال در همه چيز، ساده زندگي كردن و داشتن اخلاق نيك حتّیٰ با دشمنان.

فلسفه¬ كنفوسيوسي

كنفوسيوس(551 ـ 479 ق. م) يكي از يازده فرزند سرداري چيني بود، كه در همان كوچكي مجبور شد به سختي كار كند. كنفوسيوس بعد از تحصيل در سنّ هفده سالگي وارد خدمت دولت گرديد، و در سن نوزده سالگي ازدواج كرد، و در بيست سالگي كه همسرش براي او پسري آورد از او جدا شد و ظاهراً ديگر متأهل نشد.

كنفوسيوس به پست¬هايي مانند انبارداري، مباشرت املاك، استانداري و حتّیٰ وزارت رسيد؛ ولي چون دريافت، كه مردم و مملكت را سراسر ظلم و فساد فراگرفته، از همه چيز دست كشيد، به ميان مردم رفت و به تعليم و تربيت آنان پرداخت. كنفوسيوس با لائوتسه هم ملاقات كرد و از او خواست كه راه زندگي خود را به وي بياموزد، لائوتسه به وي گفت: «غرور و فزوني¬طلبي و خودنمائي و اغراض بيهوده¬ي خود را به دور افكن، كه از اين¬ها سودي به تو نمي¬رسد و آزار ديگران را با مهرباني جبران كن.» ولي كنفوسيوس با آن¬كه طرفدار صلح بود، فلسفه¬ي لائوتسه را بيش از حدّ نرم يافت؛ ازاين¬رو، وي به پيروانش گفت: «با مردم مهربان باشيد، امّا با ستمگران شدّت عمل نشان دهيد.»

كنفوسيوس برخلاف لائوتسه بيشتر به خود انسان و جامعه و زندگي اجتماعي توجّه داشت تا به عرفان و الهيّات، به طوري كه بيشتر تعليمات وي در مورد مسائل عرفي و اخلاقي است. كنفوسيوس مي¬گويد: جامعه مجموعه¬اي است، كه بر اساس قواعد اخلاقي اداره مي¬شود؛ بنابراين، آنچه مهّم است اجتماع است نه فرد؛ آن¬گاه وي مي¬گويد: هيئت جامعه هم بر پنج اصل استوار است: رابطه¬ي پادشاه و رعيّت با يكديگر، رابطه¬ي شوهر و زن با يكديگر، رابطه پدر و مادر با فرزندان و برعكس، رابطه¬ي برادران با يكديگر و رابطه¬ي دوستان با يكديگر، و اين روابط بايد بر روي محبّت و احترام متقابل باشد.

كنفوسيوس گويد: انسان كامل پنج ويژگي دارد: عزّت نفس و علّو همت، خلوص نيّت، شوق و اخلاص عمل، حسن سلوك و رفتار با مردم، و حكمتي يقيني و به دور از ترديد. از دستورات اخلاقي اوست: «به ديگران روا مدار آنچه كه به خود روا نمي¬داري»، كه اين قاعده اخلاقي كه به دستور زرّين معروف است در اكثر اديان از جمله در اسلام هست.

و از آنجا كه فلسفه كنفوسيوس بر اساس محافظه¬كاري و سنّتگرائي است و اين فلسفه هم در سراسر چين رواج يافت، شيوع اين خصيصه در چين سبب شد، كه چين حدود دو هزار و پانصد سال در حالتي نه بد و نه خوب بلكه متوسط، راكد و يك نواخت و بي¬حركت بماند. كنفوسيوس ادبيات كهن چيني را در پنج كتاب: تاريخ، منظومه¬ها، تغيير و تبديل¬ها، مناسك و سالنامه¬ها جمع¬آوري كرد و خود نيز مطالبي بر آن¬ها افزود.

كنفوسيوس به عالم ماوراء¬الطّبيعه اعتقاد دارد و همواره نه تنها وجود يك ذات متعالي بلكه همچنين نظارت وي بر جهان را تعليم مي¬داده است.

از زمان خود كنفوسيوس تا كنون، مذهب رسمي چين همواره مذهب كنفوسيوسي بوده و تقريباً تمام اعيان و اشراف و رجال سياسي و دولتي همواره پيرو او بوده¬اند. امروزه هم چينيان براي كنفوسيوس احترام فراوان قائل¬اند و روز تولّدش را جشن مي¬گيرند.


کتاب تاریخ فلسفه

دکتر رحمت الله قاضیان