
مكتب ايونيايي «هراكليتوس».
هراكليت يا هراكليتوس (هرقليتوس) فرزند، «بلوسون» از اشراف شهر «اُفسُس» از بلاد ايونيا مي¬باشد، كه در حدود 540 تا 550 ق. م متولّد شد و حدود 480 تا 475 ق. م، زندگي را بدرود گفته است. هراكليت درنظريّاتش تحت تأثير كسينوفانوس و فيثاغورس بوده است. گویند: هراكليت از آموزه¬ي زردشت آگاه و از آن ملهم شده است.
هراكليتوس كتابي به نام «در باره¬ جهان» با اسلوبي موجز و غامض نگاشته است، كه شامل تمام دانش¬هاي آن روز بوده و مي¬توان گفت: اين كتاب اوّلين كتاب فلسفي است كه نگاشته شده؛ ولي از آن فقط 139 قطعه باقي مانده است. همين¬طور وي براي اوّلين بار كتاب خود را به سه فصل: طبيعيّات، الهيّات و سياسيّات تقسيم كرده است.
هراكليتوس آتش را مادّة المواد مي¬دانست و مي¬گفت جهان هميشه يك آتش زنده¬ جاويد بوده است و اكنون هست و هميشه خواهد بود، و حيات هيچ¬گاه در آن نمي¬ميرد. و مي¬گفت: اين نظر با خواص آتش، به عنوان مادّه¬اي بي¬شكل و بي¬ثبات و بي¬سكون، با ذات متغيّر و ناپايدار جهان همنوايي دارد. همه¬ي اشياء به آتش تبديل مي¬شوند و آتش به همه¬ي اشياء بدل مي¬شود. وي همين¬طور مي¬گفته است: آتش در نشيب به آب و سپس به خاك تبديل مي¬شود؛ و در فراز خاك به آب و آب به آتش تبديل مي¬شود. و سرانجام جهان يك پارچه آتش مي¬شود؛ امّا وقتي كه آتش غلبه يافت آرام مي¬گيرد و آن¬گاه دنيائي نو از او زاده مي¬شود. و نيز هراكليتوس مي-گفت: آتش ايزدي، كه نظام ابدي را برقرار مي¬سازد، به مثابه عقلي است، كه پديدآورنده¬ي توافق ميان موجودات است، و انسان هم بايد بكوشد، كه آتش ايزدي را در خود زنده نگه دارد، تا بتواند با مجموعه¬ي كائنات مربوط بماند.
همه چيز در اثر جنگ و ستيز و تضاد به وجود مي¬آيد و از بين مي¬رود، ستيز و كشمكش بين اضداد سرد و گرم، خشك و تر و.... مي¬باشد؛ و هر چيزي مانند شعله¬ي آتش از مرگ چيز ديگر به وجود مي¬آيد؛ پس حقيقت اشياء در گونه¬گوني، وجوه افتراق و تضاد و تقابل است، نه در قرار و ثبات. چه صيرورت، ميان عناصر ضدّ يكديگر صورت مي¬پذيرد. دو چيز متّضاد در بطن يكديگر استحاله مي¬يابند، به طوري كه وجود يك شئ منوط به شئ ضدّ آن است. وجود واقعي و جاندار را در بي¬طرفي صلح و آرامش نمي¬توان يافت، كه در آن همه¬ي اختلافات از ميان برمي-خيزند، بلكه در نبرد اشياء با يكديگر مي¬توان سراغ گرفت، كه به ياري آن هر چيزي ماهيّت خود را نشان مي¬دهد. ازاين¬رو، بايد گفت: «پيكار، پدر و سلطان كائنات يعني هر چيزي است.»، يعني واقعيّت را تنش ضدّين به وجود مي¬آورد. محقّقين برآنند، كه فلسفة هراكليتوس مبني بر مادّة المواد بودن آتش و جنگ اضداد، سخت تحت تأثير آموزه¬هاي مغان ايراني و ثنويّت زردشتي يعني نبرد اهورامزدا و اهريمن و نيز مقدّس بودن آتش در مذهب زردشتي بوده است.
هراكليت با مشاهده¬ي اموري كه در طبيعت و در زندگي انسان¬ها مطابق قواعد معيّني روي مي¬دهند، به اين نتيجه¬ی مهمّ رسيد، كه همه چيز در عالم طبق «قانون» رخ مي¬دهد.
هراكليتوس اهل عرفان وموحّد بوده؛ زيرا بارها از خدا به¬عنوان موجودي سواي خدايان نام مي¬برد؛ و مي¬گفته: انسان¬هاي فاني خدا را موجودي چون خود مي¬پندارند كه زاده شود، لباس ¬پوشد، و صدا و هيكلي بسان خودشان دارد، و حال آن¬كه خدا يكي بيش نيست و هيچ شباهتي هم به موجودات فاني ندارد و با همه¬ي وجود مي¬بيند و مي¬شنود.
5 ـ هراكليتوس به يك نوع وحدت وجود قائل بوده و مي¬گفته: واقعيّت در عين حال كه واحد است كثير است. يعني همه چيز از يك و يك از همه چيز به وجود مي¬آيد، امّا متكثّر از واحد، كه همان خداست، كمتر واقعيّت دارد. ذات خدا از همه چيز ساخته شده و همه چيز از خدا ناشي مي¬شود. دانائي نه گوش دادن به من بلكه به «لوگوس» است و همجنس شدن با او كه همه چيز يكي است.
معروف¬ترين نظريه¬ هراكليتوس اين است كه منكر هرگونه ثباتي بوده و معتقد بوده كه هر چيزي در حال حركت است. وي مي¬گفت: چون آتش مدام بي¬قرار است؛ ازاين¬رو، حركت عارض بر هر چيزي است؛ اشياء در حالي كه ظاهراً عين خود باقي هستند، دائماً در حال سيلان و تغييرند؛ به طوري كه هيچ موجودي از اين حركت مداوم قابل انفكاك نيست، پس آنچه واقعيّت دارد تغيير و حركت است و ثبات موهوم است.
هراكليتوس با توجّه به اين معنا مي¬گفت: «خورشيد هر روز تازه است.» و مي-گفت: «تو نمي¬تواني دو بار در يك رودخانه فروروي، زيرا هرلحظه آبي تازه از سرت مي¬گذرد». آن¬گاه طبق اين نظرش مي¬گفت: وجود اشياء همان صيرورت و تحوّل است، كه اگر چنين نمي¬بود و جهان آرام مي¬گرفت، همه¬جا بي¬حركتي مي¬بود و رخوت و مرگ.
بعضي از شاگردان هراكليتوس، كه خواستند مطلب را دقيق¬تر بيان كنند گفتند: در آب يك رودخانه حتّی يك مرتبه هم نمي¬تواني فرو روي، زيرا در مدّت فرو رفتن در آب رودخانه به يك قرار باقي نمي¬ماند، پيروان بعدي اين مكتب حتّيٰ منكر اسم¬گذاري براي اشياء شدند و گفتند «چون هر چيزي در حال تغيير است و ما هم در حال تغييريم، چگونه مي¬توانيم براي اشياء اسم انتخاب كنيم».
به عقيده¬ هراكليت «عقل انسان لحظه¬اي است درعقل جهاني يا صورت مخفّف وجمع كوتاه شده آن، يا مجرا و راه و كانالي از آن، بنابراين، انسان بايد تلاش كند، كه به ديدگاه عقل دست يابد و با عقل زندگي كند، وحدت تمام اشياء و سلطنت و حكومت قانون ثابت و لايتغيّر را دريابد و تصديق كند و بر ضدّ آن طغيان نكند، زيرا كه عقل بيان و تعبيري است از «لوگوس» يا قانون همه فراگير و ناظم كلّ». (كاپلستون، تاريخ فلسفه 1/64)
از نظر هراكليت هر چيزي با ضدّش شناخته مي¬شود، بيماري تندرستي را مطبوع مي¬سازد، گرسنگي سيري را، و خستگي استراحت را و مردم اگر خطا را نمي¬شناختند صحيح و درست را نيز نمي¬شناختند.اعتدال بزرگ¬ترين فضيلت است و خردمندي عمل بر وفق طبيعت. حقيقت تنها خدا را مي¬سزد، كه براي او تمام اشياء زيبا و خوب و درست است.
هراكليت در زندگي انزواطلب و كناره¬جو بود، و به همين لحاظ به «حكيم گريان» يا «تاريك¬انديش» معروف شده است. اخلاق هراكليت بر نوعي رياضت¬كشي استوار است و از شهواتي كه انسان را از هدف¬هاي اصليش دور مي¬كنند، نفرت داشته است.
الئائيّون يا عقليّون
گسنوفانس بنيانگذار نحله «الئائي» است و او و پارمنيدس و مليسوس و زنن و اتباع آن¬ها را «حكماي الئات» گويند، چون همه¬ي آن¬ها از اهالي شهر «الئا» كه از شهرهاي يوناني جنوب ايتالياست، بوده¬اند؛ ولي بهتر است آن¬ها را «عقليون» يا اهل عقل ناميد، زيرا شيوه¬ي آن¬ها براي رسيدن به حقيقت از طريق عقل و استدلال است، نه مشاهده و تجربه كه شيوه حسّيّون است. الئائيون محسوسات را توهّمي بيش نمي¬دانستند و به علوم تجربي چندان توجّهي نداشتند و مي¬گفتند: محسوس نمود صرف است، وجود حقيقي را به وسيله عقل و استدلال بايد يافت و عقل و استدلال هم نشان مي¬دهد، كه نه كثرتي وجود دارد و نه حركت و تغيّري.
1 ـ گسنوفانس
گسنوفانس (گزنوفانس) (حدود 475 ـ 580) در شهر «كولوفون» از ايالت ايوني به دنيا آمد و بيشتر عمرش را در جنوب ايتاليا به سر برد. گسنوفانس هم¬روزگار فيثاغورس بود. كار عمده¬ي وي از دو جهت مهم مي¬باشد: يكي اين¬كه نوشته¬هايش منبع خوبي براي پي بردن به افكار فلاسفه¬ي قبل و معاصر خودش مي¬باشد؛ و ديگر اين¬كه در بسياري از اشعارش به شاعر پرآوازه¬ي يونان «همر» در وصف خدايان، كه آن¬ها را انسان¬وار توصيف كرده بود، مي¬تازد و خود به خداي يگانه¬ ثابت و بي¬حركتي كه همه چيز را به حركت درمي¬آورد، پاي مي¬فشرد.
بدين ترتيب، گسنوفانس نخستين فيلسوف يوناني است، كه موحّد بوده و مردم را به پرستش خداي يگانه دعوت كرده است، خدائي كه ثابت و غيرمتحرك است، مي¬بيند و مي¬شنود و با قدرت فكر و تعقّلش بي¬هيچ رنجي همه امور را انجام مي¬دهد.
2 ـ پارمنيدس
پارمنيدس (پرمانيدس) پسر پورس و شاگرد گسنوفانس مهم¬ترين شخصيّت نحله¬ «الئائي» است كه در حدود 515 ـ 504 ق. م متولّد شده است. پارمنيدس ظاهراً نخستين فيلسوف يوناني است كه نظريات فلسفي خود را در ضمن منظومه¬اي به نام «در باره¬ي طبيعت» به نظم كشيده است. وي يكي از رجال سياسي و مورد احترام زمان خودش بوده و گفته شده، كه قوانيني براي شهر «الئا» زادگاهش نيز وضع كرده است. به قولي سقراط در جواني محضر پارمنيدس را به هنگام پيري درك كرده و چيزهاي بسيار از او آموخته است. و اينك خلاصه¬اي از نظريات وي:
1 ـ حواس فريبنده¬اند و تعقّل تنها وسيله¬ي كشف حقيقت است؛ ازاين¬رو، معرفت دو مرتبه دارد: معرفت يقيني كه به وسيلة منطق براي انسان حاصل مي¬شود؛ و معرفت شكّي و ظنّي، كه به وسيله¬ی ادراك حسّي حاصل مي¬شود و عاري از خطا نيست.
2 ـ يگانه حقيقت «ذات اقدس الهي است، كه نامتناهي و نامرئي است و خدا هم برخلاف گفته¬ هراكليتوس مجموعه¬ اضداد نيست، چون اضدادي وجود ندارد و آسمان معبر ارواح است».
3 ـ آنچه در خارج تحقّق دارد هستي و وجود است يعني تنها هستي هست، زيرا انسان وقتي مي¬انديشد در باره¬ي چيزي مي¬انديشد و وقتي نامي را به كار مي¬گيرد آن نام بايد متعلّق به چيزي باشد، چون نيستي قابل شناخت نيست.
4 ـ برخلاف هراكليتوس، كه معتقد بود همه چيز تغيير مي¬كند، پارمنديس همچون استادش گسنوفانس معتقد بود، كه هيچ چيز تغيير نمي¬كند، بلكه هر چيزي هست. وي در تبيين اين نظر مي¬گفت: زيرا دگرگوني مستلزم آن است كه فضايي، كاركردي، خلأي و غيريّتي باشد. در حالي كه در هستي جز هستي وجود ندارد. چنان¬كه در يك چمدان پر چيزي حركت نمي¬كند. و از آنجا كه هستي پر و كامل است، هيچ چيز در آن تغيير نمي¬كند، مطلقاً آرام است، ابدي است، نه آغازي دارد نه پاياني، به عنوان يك مجموعه در حدّ كمال است؛ يعني كروي است.
هر گاه چيزي موجود شود يا بايد از هستي موجود شود يا از نيستي، اگر بگوييم چيزي از هستي موجود شده، معلوم مي¬شود، كه آن چيز قبلاً بوده است و ديگر به وجود آمدن معني ندارد؛ و اگر بگوييم آن چيز از نيستي موجود است، خلاف عقل سخن گفته¬ايم؛ زيرا از هيچ چيزي به وجود نمي¬آيد. از طرفي ديگر، وجود هرگونه تكثّري را منتفي مي¬كند، چون تقسيم به اجزاء و تفكيك اين اجزاء از يكديگر مستلزم وجود داشتن لاوجود است؛ و حال آن¬كه جز هستي كه همواره هماني است كه بود، چيزي وجود ندارد؛ پس وجود بخش¬ناپذير است.
5 ـ برخلاف نظر انكاگوراس و دمكريتس هستي متصّل و يك¬پارچه است و خلاء وجود ندارد؛ زيرا اگر وجود اجزاء داشته باشد و ميان اجزاء خلأ باشد، خلأ يا وجود است يا عدم؛ اگر خلأ عدم باشد، عدم چگونه مي¬تواند بين اجزاء وجود جدائي بيندازد، پس وجود يكي است و پيوسته و نامحدود و ازلي و ابدي و بي¬تغيير و ساكن و پايدار و قائم به خود است.
6 ـ وجود كلّ است و ملأ مطلق و پيوسته¬اي است كه در آن هيچ خلأ نيست، وحدت تامّ است كه در خود هيچ تكثّري نمي¬پذيرد. پس حركت و صيرورت توهّم است، زيرا حركت هم¬چون تكثّر لازمه¬اش وجود لاوجود است، وجود براي حركت به فضايي خالي نياز دارد، تا حركتش در آن صورت پذيرد؛ حال آن¬كه وجود خلأ به وجود لاوجود بازمي¬گردد؛ ازاين¬رو، حركت ممتنع است، بلكه آنچه هست، فقط وجود و هستي است، كه ثابت ازلي و ابدي است.
ضمناً از مطالب بالا معلوم مي¬شود، كه پارمنديس اوّلين كسي است، كه به طريق منطقي به استدلال پرداخته است؛ ازاين¬رو، بعضي او را واضع مابعدالطّبيعة مبتني بر منطق دانسته¬اند.
3 ـ مليسوس
مليسوس كه شاگرد سامي پارمنيدس است اهل ساموس است و حدود سال 479 ق. م متولّد شده است. مليسوس نظر پارمنيدس را مبني بر اين¬كه وجود واحد از نظر مكان متناهي است رد كرد و گفت: چون وجود را هيچ چيز محدود نكرده است، ازاين¬رو، بايد نا متناهي باشد، زيرا وراي وجود چيزي نيست كه آن را متناهي كند. مليسوس همچنين مي¬گفت: اگر وجود آغازي مي¬داشت، مي¬بايست از لاوجود به وجود آمده باشد، و حال آن¬كه چيزي نمي¬تواند از غير وجود به وجود آيد؛ پس وجود از ازل بوده است و تا ابد خواهد بود. مليسوس منظومه¬اي به نام «درباره¬ی وجود» يا «درباره-ی طبيعت» نوشته، كه قطعاتي از آن باقي مانده است.
4 ـ زنون
زنون الئائي (490 ـ 430) ق. م در الئا متولّد شد و از كوچ¬نشينان يوناني در جنوب ايتاليا بود و شاگرد پارمنيدس است. گفتيم كه فيثاغوريان معتقد بودند اشياء از آحاد ويا اعداد منفصل مانند نقاط پديد آمده¬اند و پارمنيدس برخلاف آن¬ها اوّلاً معتقد بود، كه هستي متصّل و يك پارچه است و خلأ وجود ندارد، ثانياً معتقد بود، كه حركت وجود ندارد.
روش زنون، كه خود مبتكر آن بود و «برهان خلف» نام دارد چنين بود، كه نظر مخالف را مي¬گرفت و محال بودن آن را با نشان¬دادن اين¬كه به نتايج متناقض مي-انجامد بيان می¬داشت.
دلايل زنون بر عدم حركت:
1 ـ با فرض نظر فيثاغوريان که اشياء از آحاد يا اعداد منفصل مانند نقاط پديد آمده باشند، دونده¬اي هرگز نخواهد توانست عرض میدانی را طی کند، زيرا براي پيمودن عرض ميدان بايد تا بي¬نهايت نقطه يا مكان را بپيمايد و بي¬نهايت مكان هم در بي¬نهايت زمان پيموده مي¬شود.
2 ـ با فرض نظر فيثاغوريان كه معتقد به كثرت بودند «آشيل» كه دونده افسانه¬اي چالاكي بوده است، هرگز به لاك¬پشتي كه مقداري از او جلوتر باشد نخواهد رسيد. زيرا وقتي آشیل به مكاني که لاك¬پشت از آن راه افتاده برسد، لاك پشت فاصله¬اي را پيموده است و وقتی آشیل به آن نقطه برسد، باز لاك پشت فاصله ديگري را پيموده است و همين¬طور تا بي¬نهايت. بدين ترتيب، آشیل عملاً هيچ¬گاه نمي¬تواند بي¬نهايت را طي كند و به لاك پشت برسد.
3 ـ اگر تيري از كمان پرت شود بر حسب ظاهر در حركت است امّا در واقع ساكن است؛ زيرا در هر آن تير فضائي را اشغال مي¬كند و شاغل بودن در مكان هم جز سكون چيزي نيست.
امپدكلس
امپدكلس يا انباذ قلس (422 ـ 492 ق. م) فرزند «منون» اهل آكراگاس (گريگنتم) از شهرهاي سيسيل است. امپدكلس در باره¬ی مادّة المواد جهان كه هر حكيمي آن را يك چيز مي¬دانست، اظهار داشت، كه يك نوع مادّه نمي¬تواند نوع ديگر مادّه شود، بلكه مادة المواد جهان چهار عنصر است: خاك، آب، هوا و آتش؛ و از تركيب نسبت¬هاي اين چهار عنصر مواد مركّب گوناگون جهان به وجود مي¬آيند. و اين نظر در مورد چهار عنصر اصلي تشكيل¬دهنده¬ي جهان (خاك، آتش، آب، و هوا) قرن¬ها مورد قبول دانشمندان شرق و غرب بوده است.
از نظر امپدكلس تركيب و انفصال عناصر نيز تابع قانون ازلي مهر و كين است، كين نفاق مي¬افكند و مهر وحدت مي¬بخشد. عناصر به وسيله مهر با هم تركيب مي-شوند و به وسيله كين و ستيز از هم جدا مي¬گردند. در هر دوره اي يا مهر حاكم است كه صلح است و يا كين حاكم است كه جنگ است و بدين ترتيب، ادوار مختلف متناوب عالم از مهر وكين وجود دارد.
امپدكلس مي¬گفت: در آغاز، عشق همه¬ي عناصر را به صورت آميزه¬اي كه در آن هيچ جزيي از اجزاء ديگر متمايز نبود، فراهم آورده بود؛ امّا كين كه از جهان رانده شده بود، دوباره در آن رخنه كرد و به جدايي انداختن ميان عناصر دست زد و بدين¬سان جهان خاكي ساخته شد و عناصر چهارگانه (آب، هوا، خاك، آتش) ساخته شدند. در اينجا كار عشق نيز شروع شد، تا با نموّ بيشتر تكثّر اشياء را در وحدت محيط هستي مستحيل نمايد. جاذبه¬ی عشق است، كه اجزاء پراكنده را كه از دل خاك بيرون آمده¬اند، به هم مي¬پيوندد؛ بدين معني اين اجزاء چون به طور تصادفي با يكديگر برخورد كنند، به صورت موجودات مختلف درمي¬آيند.
در كتاب «تزكيه» امپدكلس رابطه انسان با خدا را مورد بحث قرار مي¬دهد. وي در اين كتاب معتقد است نفس كه با آتش يكي است، ابتدا با كلّ نامتمايز اوّلي (خدا) در آميخته بود، بعد كين آن را از كلّ جدا كرد. نفس از مراحل گياهي و حيواني در گذشته و به مرحله آدميّت رسيده است؛ و چون به مرحله آدميّت رسيد، اگر گناهكار باشد بعد از مردن در جسمي ديگر حلول مي¬كند؛ و همين¬طور اين حلول در اجسام را ادامه مي¬دهد، تا در جسمي رود، كه پارسائي كند و خود را تزكيه و تطهير نمايد، كه در اين صورت به وسيله مهر دوباره به كلّ اولي باز مي¬گردد، و در بهشت جاويدان به خدا مي¬پيوندد. بدين ترتيب، امپدكلس مانند فلاسفه هندي به تناسخ و انتقال ارواح معتقد است و مي¬گفت «خود من روح بي¬آرامي هستم، كه از زندگي افسرده و اندوهباري به زندگي ديگر سفر مي¬كنم.»
امپدكلس همچون فيثاغورس معتقد است، كه روح جوهر ايزدي دارد. و در كتاب تزكيه معتقد است، كه آدميان در آغاز آفريدگان خوشبختي بوده¬اند، ولي به كيفر گناهشان از آشيان مينوي رانده شده¬اند و محكوم به آنند، كه سي هزار سال به صورت موجودات فاني درآيند. رهايي انسان تنها از طريق تزكيه امكان¬پذير است. و چون انسان تزكيه گردد، خدا را تواند شناخت، آن هم نه به مثابه وجودي جسماني؛ بلكه به مثابه روح محض. انسان تزكيه شده همچنين قوانين الهي حاكم بر جهان را خواهد شناخت.
امپدكلس پي برده بود، كه روشنائي ماه از خورشيد است، و علّت خسوف سايه انداختن زمين بر روي ماه است و علّت كسوف واقع شدن زمين ميان ماه و خورشيد است. امپدكلس به وجود هواي جوّ نيز پي برده بود و مي¬گفت دليل وجود آن اين است، كه اگر ظرفي را وارونه در آب فرو بريم هوا مانع ورود آب به درون آن مي-شود. وي به نوعي نيروي گريز از مركز نيز قائل بوده و به وجود آن چنين استدلال مي¬كرده است، كه هرگاه يك سطل كوچك پر از آب را به ريسماني ببنديم و مانند آتشگردان بگردانيم آب آن نمي¬ريزد. هم¬چنين امپدكلس به اين¬كه گياهان نر و مادّه دارند پي برده بود و در باره¬ي پزشكي مطالب زيادي مي¬دانست، افلاطون و ارسطو از گفته¬هاي او بسيار استفاده كرده¬اند.
آناكساگوراس
آنا كساگوراس (انكساغورس) (499 ـ 428 ق. م) در شهر «كلازومنه» واقع در ايالت ايوني از شهرهاي يوناني شرق آسياي صغير به دنيا آمد؛ ولي پس از تحصيلات در سنّ بيست سالگي به دعوت پريكلس زمامدار معروف آتن به اين شهر رفت و در آنجا رحل اقامت افكند و مردم اين شهر را با فلسفه آشنا ساخت.
آناكساگوراس مي¬گفت: روح يا عقل در تمام اشياء زنده اعم از نبات و حيوان و انسان وجود دارد و يكي است، و تفاوت ميان آن¬ها ناشي از تفاوت ابدان آن-هاست، كه وسيله¬ي روح را تسهيل مي¬كنند يا مشكل، روح چيزي نامتناهي و آزاد است و با هيچ چيز مادّي مخلوط نمي¬شود و قائم به خود است.
آناكساگوراس مي¬گفت كه عناصر امپدكلس ( خاك، آب، هوا، و آتش ) عناصر واقعاً نهائي نيستند، بلكه هر يك از آن¬ها به نوبه¬ي خود مركب از اجزائي هستند. و نيز وي معتقد بود كه هر چيز مادّي بي¬نهايت قابل تقسيم است و در تقسيم يك جسم هر چه پيش رويم جز اجزاي متجانس با كلّ نمي¬يابيم، يعني منكر جزء لايتجزّيٰ بود.
آناكساگوراس همين¬طور مي¬گفت: هر چيزي از هر عنصري از عناصر اربعه (آب، هوا، خاك، و آتش) و از هر صنعتي چون برودت و حرارت خشكي و تري و... مقداري در خود دارد، امّا از هر عنصري بيشتر داشته باشد آن عنصر به نظر مي¬رسد. مثلاً در نان هم گوشت است، هم استخوان هم خون، هم مو، هم چربي، هم رگ، و هم... و به همين سبب است، كه وقتي ما نان را مي¬خوريم در بدن ما به اين¬ها تجزيه مي¬شود، بنابراين زندگي و مرگ و كون و فسادي در كار نيست، بلكه جدائي و تركيب اجزاء با يكديگر مي¬باشد. ولادت، انفصال جزء از كلّ است و مرگ بازگشت جزء به كلّ.