سایت اصول دین

فصل ششم خودشناسي

دکتر رحمت الله قاضیان

فصل ششم - خودشناسي.

خودشناسي مقدّمه¬ی خداشناسي

خودشناسی كليد سعادت دو جهاني انسان است؛ چون اگر آدمي تمام دنيا را هم بشناسد ولي خودش را نشناخته باشد، نمي¬تواند از آن¬ها به نفع خودش استفاده كند.

از طرفي ديگر، خودشناسي سبب می¬شود که انسان پروردگارش را بهتر بشناسد، چنان که اشرف مخلوقات (ص) فرموده است: «مَن عَرَف نَفسَهُ عَرَف رَبَّهُ» ( بحارالانوار 1/32)

از طرف سوّم، شناخت خود سبب می¬شود که انسان به نيازهاي خويش پي ¬برد و به عواملي كه سبب كمال و سعادت وي مي¬شوند، دست يابد.‌

از طرف چهارم،‌ خودشناسی سبب می¬شود که انسان بداند چه استعدادهايي در او نهفته است، تا با شكوفا كردن آن¬ها به كمال لايقش برسد.

اميرمؤمنان(ع) فرموده است: «مَن لَم يَعرِف نَفسَهُ، بَعُدَ عَن سَبيلِ النَّجاةٍ وَ خَبَطَ في الضَّلالِ‌ وَالجَهالاتِ: كسي كه خود را نشناسد،‌ از راه نجات دور شده و در راه گمراهي و ناداني كشيده مي¬شود.» (غررالحكم، باب معرفت نفس، ح 10005 )

و فرموده است: «اَفضَلُ الحِکمَةِ مَعرِفَةُ الاِنسانِ نَفسَهُ وَ وُقوفُهُ عِندَ قَدرِهِ: برترين حکمت، شناخت انسان از نفسش می¬باشد و ايستادن او به اندازه¬ی خودش.» (همان، ح 9994 )

و آن حضرت (ع) فرموده: «ذُروَةُ الغاياتِ لايَنالُها اِلَّا ذَوُو التَّهذيبِ وَالمُجاهِداتِ: به مقام¬های والا نمی-رسند، مگرکسانی که نفس خود را پاک کرده و با آن جهاد ¬کنند.» (همان، حديث 9958 )

حقّ تعالي هم ¬فرموده است: «سَنُريهِم آياتِنا في الآفاقِ وَ في اَنفُسِهِم حَتّي يَتَبَيَّنَ لَهُم اَنَّهُ الحَقُّ: آيات خود را در اطراف جهان و در خودشان به آن¬ها بنمايانيم، تا برايشان روشن گردد كه او حقّ است. (فصّلت 41/53)

و اين بدان خاطر است، كه وقتي كسي خودش را كه نزديك¬تر از هر چيزي بدوست نشناسد، ديگري را چگونه مي¬شناسد؟

تو كه در علم خود زبون باشي عارف كردگار چون باشي

حال ببينيم حقيقت انسان چيست؟ انسان از دو بعد مادّي و معنوي يعني جسم و روح تشكيل يافته است؛ ولي انسان دو چيز نيست، بلكه تنها روح و نفسش است و جسم هم¬چون صدفي است كه درّ گران¬بهاي روح و نفس را در خود جاي داده است. چنان¬كه خداي تعالي به فرشتگان فرمود: «فَاِذا سَوَّيتُهُ وَ نَفَختُ فيهِ مِن روحي فَقَعوا لَهُ ساجِدينَ: وقتي كه آدم را پرداختم و از روح خود در او دميدم، براي او به سجده درافتيد». (حجر 15/29 )

كاندي‌ رهبر فقيد هند ¬گويد:

من از روي تعاليم اوپانيشادها به تعاليم سه¬گانه¬اي دست يافته¬ام:‌ در دنيا فقط يك حقيقت وجود دارد و آن شناخت ذات (نفس¬= خود) است. هركس كه خود را بشناسد، خدا و ديگران را هم شناخته است. در دنيا فقط يك نيرو و يك آزادي و يك عدالت هست و آن نيروي حكومت برخويشتن است، هر كس بر خود مسلّط باشد بر دنيا هم مسلّط شده است. در دنيا فقط يك نيكي وجود دارد و آن دوست داشتن ديگران مانند دوست داشتن خويشن است. (گاندی، مقدّمه اين است مذهب من)

ابوخالد كابلی(كنكر) گفته: با يحيی بن امّ¬طويل پسر دايه¬ امام زين¬العابدين (ع) به خدمت آن حضرت رفتيم، ديدم آن مولا روی فرش¬های معصفر (رنگ¬آميزی شده) در اتاقی كه ديوارهايش سفيدكاری شده با لباسی رنگارنگ نشسته است. زياد ننشستم، همين كه حركت كردم به من فرمود: فردا إن¬شاء¬الله پيش من بيا. من از خدمتش خارج شدم به يحيی گفتم مرا پيش شخصی بردی كه لباس¬های رنگين پوشيده است! تصميم گرفتم فردا نروم. بعد فكر كردم كه رفتنم چه زيانی دارد. فردا رفتم ديدم در باز است و كسی نيست. خواستم برگردم، آن حضرت از داخل خانه مرا صدا زد، خيال كردم با من نيست تا بالاخره فرياد زد: كنكر! اين نامی بود كه مادرم برايم گذاشته بود و كسی جز من نمي¬دانست. خدمتش رسيدم ديدم در يك خانه¬ی گِلی با لباس¬های كرباسی روی‏ حصير نشسته و يحيی نيز در خدمت اوست. رو به من كرده فرمود: اباخالد، من تازه عروسی كرده بودم، آن¬چه ديروز مشاهده كردی به واسطه¬ی خاطر عروس بود، نمي¬خواستم بر خلاف ميلش رفتار كنم. ( بحارالانوار 11/71)

ظلم به خود: در آيات زيادي از قرآن کريم مساله¬ی ظلم به خود مطرح شده است، چنان¬که يک¬جا می¬فرمايد: « اِنَّ اللهَ لايَظلِمُ النّاسَ شيئاً، ولَکِنَّ النَّاسَ اَنفُسَهُم يَظلِمونَ: خدا به هيچ وجه به مردم ستم نمی¬کند، بلکه مردم خود بر خويشتن ستم می¬کنند.» (يونس 10/44)

علّت ظلم انسان به خودش دو چيز است: يکی غفلت و نادانی به خيال اين¬که دارد به خودش خيری می¬رساند، در حالی که شر می¬رساند، چنان¬که شاعرگويد:

دشمن به دشمن نپسندد که بی¬خرد با نفس خود کند به مراد و هوای خويش

و علّت ديگر ظلم انسان به خودش از ناحيه¬ی ظلم شهوتش بر عقلش است، بدين معنی که شهوات و اميالش حق عقل را که ياد گرفتن و کسب علم است ضايع کرده و او را به شهوت¬رانی و لذّت¬رانی می¬کشانند. چنان¬که شاعری گفته است:

ز دست غير ننالم که هم¬چو حباب هميشه خانه خراب هوای خويشتنم

دلايل تجرّد روح

1 ـ خواب كه انسان جسمش به خواب مي¬رود ولي روحش به پرواز درآمده و در كوه¬ها، دشت¬ها، باغ¬ها، صحراها و درياها به سير و سفر و گردش مي¬پردازد.

2 ـ ثبات شخصيّت كه هر چند سلّول¬هاي بدن مدام تغيير مي¬يابند، ولي شخصّت انسان در طول ساليان دراز محفوظ و بدون تغيير است.

3 ـ ظرفيّت علمي نامحدود بشر، با وجود محدود بودن مغز و ساير قواي ادراكي انسان.

4 ـ تله¬پاتي يا روشن¬بيني و درون¬بيني که ديدن امور از دور و آينده است.

5 ـ خلع روح توسّط انسان¬هاي برجسته.

6 ـ انجام كارهاي خارق¬العادّه توسّط مرتاضان، هم¬چون معلّق نگاه داشتن اجسام در فضا، نگاه داشتن قطار با نگاه، زنده ماندن بعد از روزها در تابوت و دفن در زير خاك و غيره.

قرآن كريم هم در جواب كساني كه از پيامبراكرم (ص) از روح سؤال كردند، فرموده: «قُلِ الرّوحُ مِن اَمرِ رَبّي: بگو روح [از عالم بالا و] فرمان پروردگارم است». ( اسراء 17/85 )

و فرموده: «يَا اَيَّتُهَا النَّفسُ الْمُطمَئِنَّةُ، ارجِعي اِلی رَبِّكِ راضِيَةً مَرضيَّةً: اي جان آرام گرفته، به سوي پروردگارت بازگرد، تو از او خشنود و او از تو خشنود.» (فجر 89/27 )

و فرموده: «وَ نَفسٍ وَ ماسَوّاها؛ فَاَلهَمَها فُجورَها وَتَقواها؛ قَد اَفلَحَ مَن زَكّاها؛ وَ قَد خابَ مَن دَسّاها: و سوگند به نفس و آن كه سامانش داد كه فهم فجور و تقوا را به وي الهام كرد؛‌ هركه خود را تزكيه كرد رستگار شد‌ و آن¬كه خود را بيالود محروم گشت. (شمس 97/7 )

تن فاني و روح باقي است

حال كه معلوم شد، انسان مركّب از جسم و روح است، بايد دانست كه جسم امري فاني است كه با مرگ ارتباطش با روح قطع شده و به زودي مي¬پوسد و اجزائش از هم گسيخته و جدا مي¬گردند؛ و امّا نفس امري است باقي كه هم¬چون ساير مجرّدات اصلاً‌ براي آن مرگ و نيستي و فنا معني ندارد.

چنان¬كه خداي تعالي مي¬فرمايد: «وَ لاتَحسَبَنَّ الَّذينَ قُتِلوا في سَبيلِ اللهِ اَمواتاً، بَل اَحياءٌ عِندَ رَبِّهِم يُرزَقونَ، فَرِحينَ بِما آتاهُمُ اللهُ مِن فَضلِهِ: و كساني را كه در راه خدا كشته شده¬اند مرده مپندار، بلكه آن¬ها زنده¬اند،‌ و نزد پرورگارشان روزي مي¬خورند؛ به آن¬چه خدا از فضلش بدانان ارزاني فرموده خوشحال¬اند» (آل عمران 3/169 )؛ و مي¬فرمايد: «اِرجِعي اِلي رَبِّكِ راضِيَةً مَرضِيَّةً: اي نفس به سوي پروردگارت باز گرد.» (فجر 89/28)

بنا به نقل شيعه و سنّي وقتي به دستور آن پيامبر اكرم (ص) كشته¬هاي مشركين را در چاه خشكي ريختند، به بالاي چاه تشريف برد‌ و فرمود: ابوجهل، عتبه، شيبه، ربيعه،... به وعده¬ی پروردگارتان رسيديد؟ ما كه به وعده¬ی پروردگارمان رسيديم»؛ اصحاب عرض كردند: آيا اين¬ها صداي شما را مي¬شنوند؟ فرمود: «آن¬ها از شما شنواترند» و معلوم است كه بدن¬هاشان قطعه قطعه شده بود و با نفس مجرّدشان مي¬شنيدند. (تاريخ طبری و سیره ابن هشام، جنگ بدر)


کتاب فلسفه اخلاق

دکتر رحمت الله قاضیان