سایت اصول دین


ارسطو


دکتر رحمت الله قاضیان

ارسطو -

شرح زندگي.

ارسطو ( 322 ـ 384 يا 383 ق. م ) در شهر «استاگيرا» واقع در تراس (تراكيه) كه شهر كوچكي در ساحل درياي اژه واقع در ايالت خالكيديكه بود به دنيا آمد. وي پسر نيكوماك (نيكو ماخوس) پزشك پادشاه مقدوني (آمينتاس دوّم) پدر فيليپ و جدّ اسكندر بود. ارسطو در هفده سالگي به آتن آمد و وارد آكادمي افلاطون شد و تا سي و هفت سالگي يعني مدّت بيست سال، كه افلاطون درگذشت (347 يا 348 ق. م ) در آكادمي شاگرد افلاطون بود.

در اين هنگام (سال 342 ق. م) فيليپ پادشاه مقدونيّه ارسطو را كه چهل سال داشت براي تعليم فرزندش اسكندر، كه سيزده ساله بود دعوت كرد به دربار مقدونيّه برود و او اين دعوت را پذيرفت و تا مدّت هفت سال، يعني موقعي كه اسكندر به قصد كشورگشايي به آسيا رفت، به تعليم اسكندر پرداخت. هرچند كه ارسطو نتوانست در خوي سركش و جنگ طلب اسكندر تاثير چنداني بگذارد؛ امّا اسكندر خيلي به استادش ارسطو علاقه داشت و اين علاقه را تا آخر عمر حفظ كرد و مراتب حق¬شناسي خود را به راه¬هاي مختلف از جمله در فراهم آوردن تسهيلات در تحقيقات او ابراز مي¬داشت.

ارسطو در سال 334 يا 335 ق. م پس از سيزده سال دوري از آتن دوباره به آن شهر بازگشت و در آنجا در محلّي به نام «لوكيون» يا «ليسه» مدرسه¬اي در كنار معبد «آپولون لوكي» مكتب معروف خود را تأسيس كرد و در آنجا به تدريس و تحقيق و تأليف پرداخت؛ ازاين¬رو، مدرسه¬اش به نام «لوكيون» يا «لوكيوم» (ليسه) معروف شد. لوكئوم به نام «پريپاتوس» (مشّائي) نيز معروف شد و اصحاب آن را «مشّائيان» مي-گفتند؛ چون عادت ارسطو و شاگردانش چنين بود، كه بحث¬هاي خود را هنگام قدم¬زدن در راهروهاي سر پوشيده يا پياده روهاي سرپوشيده از درخت لوكئوم انجام مي¬دادند. ارسطو در لوكئوم صبح¬ها به دانشجويانش دروس عالي همچون فلسفه، طبيعيّات و رياضيّات تدريس مي¬كرد و بعد از ظهرها براي گروهي عمومي¬تر دروسي چون شعر، اخلاق و سياست.

ارسطو از تدريس در دربار دو پادشاه (هرمياس و فيليپ) صاحب سرمايه هنگفتي شده بود، كه همه¬ي آن را صرف تحقيقات علمي و فلسفي كرد، از جمله اشخاص بسياري را با آن پول اجير كرد، تا به اطراف و اكناف رفته و براي او جانوران و گياهان و اشياء مختلف جمع¬آوري كنند و با طبقه بندي آن¬ها دائرة المعارف بزرگي به وجود آورد. لوكئوم از آكادمي پيشرفته¬تر بود، و در حقيقت دانشگاه يا موسّسه¬اي بود، كه در آن دروس به طور منظّم تدريس مي¬شد و شامل باغي براي گياه¬شناسي، يك موزه تاريخ طبيعي و مدرسه¬اي براي تعليم فلسفه شد.

مقام ارسطو

ارسطو از بزرگ¬ترين مغزهاي فلسفي جهان است، چنان¬كه افلاطون در همان موقع شاگردي وي او را «عقل مدرسه» لقب داده بود. وي در مدّت بيست سالي، كه در درس¬هاي افلاطون شركت داشت، با حافظة قوي و كم¬نظير خود تمام انديشه¬هاي او را ضبط و هضم كرد و پس از مرگ استاد با عقل ژرف¬انديش خود آن¬ها را با توجيهاتي بهتر و پيشرفته¬تر عرضه داشت. ارسطو روحي عالمانه داشته و گفته¬هايش متكّي به دليل و برهان است؛ و با اين¬كه تا هنگام مرگ افلاطون شاگرد او بوده؛ ولي در اكثر مسائل اساسي با او مخالف بوده و در كلامي كه در اين مورد به وي منسوب است، گفته است: «افلاطون نزد من عزيز است؛ امّا حقيقت نزد من از او عزيزتر است».

ارسطو داراي ذهني تركيبي و دائرة المعارفي بوده؛ زيرا وي در كليّه¬ی زمينه¬هاي علمي تحقيق كرده و كتاب نگاشته است و اغلب نوشته¬هاي او نيز به دست ما رسيده است؛ به طوري كه انسان از جامعيّت علائق او و وسعت فكر و اهدافش به شگفت مي¬آيد و نگاهي گذرا به فهرست نوشته¬هايش كه به جا مانده نيز نشان مي¬دهد كه سخني به گزافه نيست كه او را جامع¬ترين انديشمند و فيلسوف جهان باستان بدانيم. ارسطو نظريات همه انديشمندان پيشين همچون فيثاغورس، هراكليتوس، امپدوكلس، افلاتون و ديگر متفكّران يوناني و نيز معلوماتي كه خود و شاگردانش از مشرق زمين گرد آورده بودند با هم تلفيق كرد و به صورت «دائرة المعارفي» كه شامل همه¬ی علوم زمانش است، ارائه كرد.

اهمّيّت ارسطو وقتي آشكار مي¬شود، كه نقش تعيين¬كننده، ژرف و ماندني او را در پيدايش و شكل¬گيري تاريخي و گسترش جهان¬بيني فلسفي وي مورد توجّه قرار گيرد؛ زيرا در انديشه قرون وسطاي مسيحي و فلسفة اسلامي زمينه¬اي را نمي¬توان يافت، كه جاي پاي انديشه¬هاي ارسطو در آن¬ها به گونه¬اي آشكار نباشد.

ابن¬سينا آنقدر به ارسطو اهميّت داده و سخنانش را تشريح نموده كه بعضي او را شارح سخنان ارسطو دانسته¬¬اند. و ملّاصدرا بزرگ¬ترين فيلسوف اسلامي او را «فيلسوف اعظم» خوانده است.

مولّفين از چهارصد تا حدود هزار تأليف اعمّ از كتاب و رساله به ارسطو نسبت داده¬اند، كه فقط قسمتي از آن¬ها به دست ما رسيده است، و تازه خود آن يك كتابخانه است.

آثار مهّم ارسطو عبارتند از: منطق، متافيزيك، طبيعيات، سماع طبيعي، اخلاق كبير، اخلاق نيكو ما خوسي، سياست و در باره¬ حركات مكاني حيوانات.

كارهاي مهمّ ارسطو در سه زمينه: منطق، اخلاق، طبقه بندي علوم و جهان¬شناسي مي¬باشد.

1 ـ منطق

هر چند ارسطو در زمينه¬هاي مختلف تأليف داشته و بر نسل¬هاي بعد تاثير گذارده است، امّا تأثير تأليف وي در زمينه منطق كه «ارغنون« (ارگانون) يعني آلت نام دارد، از همه¬ی زمينه¬هاي ديگر بيشتر است؛ زيرا پيش از ارسطو هر چند صاحب¬نظران در جست¬وجوي معرفت تا حدودي درست استدلال مي¬كردند؛ ولي نظم و ترتيب و قواعد و دستوراتي براي تفكّر و استدلال و درست به كار بردن عقل وجود نداشت؛ ازاين¬رو، وي براي اوّلين بار قواعدي براي تفكّر و استدلال در مجموعه¬اي به نام «منطق» ساخته و پرداخته كرد و ابواب آن را منظّم ساخت و مطالعة نظري آن را عملي ساخت.

«ويل دورانت» در اين زمينه مي گويد: «اين راه جديد انديشه، كه ارسطو ابداع كرده است و خطوط برجسته و اساسي آن را تعيين نمود، از بناهاي جاويدان فكر بشري است.» (ويل دورانت، تاريخ فلسفه، ص 180)

و «كانت» بزرگ¬ترين فيلسوف غرب در ديباچه «نقد عقل نظري» خود گفته است: منطق را ارسطو يك بار براي هميشه ساخت و پرداخت و تا كنون چيزي بر آن نيفزودند... مي¬بينيم كه منطق ارسطو از ديرباز درست و راست مانده و پس از او همان¬گونه است كه بود، و تا كنون يك گام هم به پيش نرفت، ماناكه از همان آغاز آن را رسا بنياد نهاده است.

2 ـ اخلاق

ارسطو كتاب¬هايي در باره¬ی اخلاق نوشته است، كه مهم¬ترين آن¬ها «اخلاق نيكوماخوس» مي¬باشد. ارسطو در اين كتاب يكي از بنيادي¬ترين سؤالات جميع مردمان را مطرح مي¬كند: «چگونه زندگي كنيم.» يعني سؤالي كه در زندگي هر فرد نقش محوري دارد.

ارسطو مي¬گويد: حيات انساني مركّب از سه درجه است: نباتي، حيواني و عقلاني. در حيات نباتي انسان با نباتات و حيوانات مشترك است و در حيات حيواني با حيوانات، ولي حيات عقلاني مخصوص انسان است. حيات عقلاني هم خود دو درجه دارد.

چنان¬كه خود ارسطو در اين زمينه مي¬گويد: يك شكل كامل حيات عقلاني وجود دارد، كه آن «حيات عرفاني» و حياتي است، كه روح كاملاً در خود غرق شود. اين حيات به منتها درجة عالي و يزداني است، مگر خداوند فكر، فكر نيست؟ پس انسان هم كه فكر مي¬كند به همان اندازه¬اي كه مي¬تواند به خدا نزديك مي¬شود و با اين عمل حداكثر استعدادي را كه در طبيعت او موجود است بروز مي¬دهد. امّا براي همه كس اين حيات عرفاني كه مستلزم فراغت و فرصت و تربيت معنوي است، مقدور نمي¬باشد. در عوض همه كس مي¬تواند رفتاري عاقلانه پيش گيرد و به وسيله اين رفتار، شهوات و تمايلات خود را به فرمان خود در آورد. (آندر كرسون، فلاسفه بزرگ، 1/ 246)

و به عقيده¬ی ارسطو فضيلت اخلاقي براي كسب سعادت عبارت است از رعايت اعتدال و موازنه بين افراط و تفريط در هر امري، و رذيلت عبارت است از افراط و تفريط در امور. مثلاً «شجاعت» حد وسط جبن و تهوّر است، و «سخاوت» حدّ وسط اسراف و خسّت و همين طور ساير صفات. چون به هزار و يك راه مي¬توان افراط و تفريط كرد؛‌ ازاين¬رو، راه تبه¬كاري سخت آسان است؛ و حال آن¬كه راهي كه به حدّ وسط مي¬رسد يكي است، و ازاين¬¬رو هم، هيچ راهي دشوارتر از نيل به فضيلت نيست. ولي بايد دانست، كه فضيلت در عادت به فضايل اخلاقي و اعتدال است، يعني همان طوري كه مثلاً با يك گل بهار نمي¬شود، با يك عمل جوانمردانه هم انسان جوانمرد نمي¬شود؛ بلكه مثلاً سخي كسي است كه عادت به سخاوت داشته باشد؛ و شجاع كسي است كه به شجاعت عادت داشته باشد

و از نظر ارسطو سعادت از دو راه براي انسان حاصل مي¬شود: يكي تبعيّت اميال و شهوات وخلاصه جنبه¬ی حيواني انسان از حكومت عقل و ديگر به كارگیری عقل براي شناخت حقيقت. در مورد اوّل عادت انسان در زندگي معتدلانه و عاري از دو جانب افراط و تفريط يعني فضايل اخلاقي (شجاعت، سخاوت و عدالت وغيره) ظاهر مي-شود، و در مورد دوّم، سعادت در فضايل عقلي تجلَّي مي¬كند، كه خود بر دو نوعند: فضايل عقل نظري، و فضايل عقل عملي.

اخلاق ارسطوئی و حكماي اسلامي(اعتدال)

از نظريّه¬ها و مكتب¬هاي مهمّ در باب اخلاق نظر معلّم اوّل ارسطو مي¬باشد. مبنا و شالوده نظريّه ارسطو در مورد اخلاق مورد پذيرش بسياري از فلاسفة بعدي از جمله فلاسفه اسلامي واقع شده است. ابن مسكويه كتاب مشهور خود طهارة الأعراق خود را با استفاده از نظريّات ارسطو وشرح¬هايش نوشته و خواجه نصيرالدّين طوسي اخلاق ناصري را بر سبك مشرب ارسطو و حكما نوشت و كتاب ديگرش اوصاف الأشراف را موافق ذوق عرفا به رشتة تحرير درآورد.

ارسطو، كه نظرش را در مورد اخلاق عمدتًا در کتاب «نيکوماخوس» بيان کرده، قائل است، که سعادت خواست فطری هر انسانی است؛ و فعل اخلاقی هم فعلی است، که انسان را به اين هدف فطريش يعنی سعادت برساند. ولی برخلاف نظر سقراط و افلاطون، که سعادت انسان را بعد از مرگ می¬دانستند، ارسطو قائل بود، که سعادت انسان در ضمن اعمال و رفتار خير و اخلاقيش در همين دنيا برای او حاصل می¬شود.

ارسطو برخلاف گفته افلاطون كه خير و كمال و فضيلت را هدف و غايت انسان مي¬دانست، می¬گوید: آنچه كه انسان آرزويش را دارد و در جست¬وجوی آن می¬باشد «سعادت» است و فضايل وسايلي براي رسيدن به سعادت می¬باشند.

آن¬گاه ارسطو مي¬گويد: برای اين¬که انسان به سعادت برسد، بايد معتدل و ميانه رو باشد؛ يعنی در تمام اعمال و رفتار و کردارش اعتدال وحدّ وسط را رعايت کند، و از افراط و تفريط بپرهيزد. بعد ارسطو مي¬گويد: «علم اخلاق هم علم راه تحصيل سعادت است.»

و نيز برخلاف افلاطون، که قائل بود، تنها حکما می¬توانند کاملاً خير و شرّ را بشناسند، ارسطو قائل بود، که همه می¬توانند با اندکی کوشش، اعتدال و ميانه¬روی در اعمال و رفتار و کردار خود را بشناسند و بدان هم عمل کنند.

ارسطو براي متخلّق شدن انسان به صفات اخلاقي مي¬گويد:‌ اوّلاً، فضيلت كه حالت نفساني است ذاتي نيست؛‌ بلكه بايد از طريق تربيت و تمرين براي انسان به صورت ملكه درآيد. ثانياً، تا تمايلات نفساني يعني شهوت و غضب به وسيله‌ خِرَد كنترل نشوند، انسان به فضيلت نمي¬رسد.

آن¬گاه ارسطو براي بيان فضيلت می¬گويد: انسان دارای سه قوّه: شهويّه، غضبيّه و عاقله است و هريک از اين سه قوّه می¬توانند در حدّ افراط باشند يا در حدّ اعتدال يا در حدّ تفريط. افراط و تفريط در هريک از اين سه قوّه رذيلت است و اعتدال وحدّ وسط در آن¬ها فضيلت است.

افراط در شهوت «شره، حرص و آز» است، تفريط در شهوت «خمود وسستی» است و اعتدال در شهوت «عفّت» است.

افراط در قوّة غضبيّه «تهوّر و بی باکی» است؛ تفريط در قوّه¬ی غضبيّه «جبن و ترس»؛ و اعتدال در قوّة غضبيّه «شجاعت» است.

افراط در قوّة عاقله «جربزه و دهاء» است؛ تفريط در قوّة عاقله «بلاهت و کودنی» است؛ و اعتدال در قوّة عاقله «حکمت» است.

ارسطو بر آن است كه از مجموع سه صفت: حکمت، شجاعت، و عفّت؛ صفت «عدالت» برای انسان حاصل می¬شود و خود عدالت هم حدّ وسط دو طرف افراط يعنی «ظلم» و تفريط يعنی «انظلام» (ظلم پذيری) است.

آن¬گاه ارسطو و نيز حكماي اسلامي می¬گويند: ساير صفات آدمی نيز هريک به نحوی به اين سه قوّه منتهی می¬شوند و آن¬ها هم هريک اعتدال و حدّ وسطشان فضيلت است، و افراط و تفريطشان رذيلت.

و نيز ارسطو و حكماي اسلامي رذائل اخلاقي را نامتناهي دانسته؛ در حالي كه فضايل اخلاقي، كه حدّ وسط و اعتدال است، يك مرحله بيشتر ندارد،‌ و آن را به مركز دايره تشبيه مي¬كنند، كه يك نقطه بيشتر نيست؛ در حالي كه نقاطي، كه در اطراف دايره هستند نامتناهي مي¬باشدند. و گاه آن را به خطّ مستقيم تشبيه مي¬كنند، كه يكي بيش نيست؛ در حالي كه خطوط كج و انحرافي كه در دو طرف خطّ مستقيم است، بي¬نهايت مي¬باشند. بعضي از دانشمندان اسلامي حدّ وسط را همان صراط مستقيمي مي¬دانند، كه در اسلام آمده است.

آن گاه ارسطو و حكماي اسلامي براي هريك از قواي انسان نيز اعتدال و افراط و تفريطي قائلند، بدين بيان:

«سخاوت» حدّ وسط ميان اسراف و امساک است.

«مناعت» حدّ وسط ميان خودستائی و خود خوار داشتن خود است.

«كرامت» اعتدال بين بخل و تبذير است.

«شرافت» اعتدال بين جاه طلبي و دون همّتي است

«خوش خويي» حدّ وسط بين آتش مزاجي و بي غيرتي است.

«سازگاري» اعتدال بين انقياد و استبداد است.

«همدمي» حدّ وسط بين مزاح گويي و نزاع جويي است.

«حقيقت گويي» حدّ وسط بين لافزني و تحقير است.

«ظرافت و گشاده رويي» حدّ وسط بين مسخرگي و تلخي است.

«شرم و حيا»‌ حدّ وسط بين هرزگي و بي¬عُرضگي است.

«سرافرازی» حدّ وسط ميان غرور و فروتنی است.

«واقع بيني»‌ حدّ وسط خوش بيني و بدبيني است.

در مورد خوردن نيز هرکسی بايد بسته به سنّ و وزن و کارش، اعتدال را رعايت کند.

خوابيدن نيز همين طور است؛ يعنی هرکس بايد بسته به سنّ و کارش به اندازه ای بخوابد، که نياز دارد؛ پرخوابی و کم خوابی هردو برای سلامتی انسان مضرّند.

درشتخويي و نرمخويي هردو زشت¬اند؛ انسان نه بايد چنان درشتخو باشد كه ديگران از او برنجند و نه چنان نرمخو باشد، كه او را به تمسخر بگيرند؛ بلكه انسان بايد خوش اخلاق باشد.

وقتي كسي به اين حالت اعتدال برسد، يعني قوا و غرايزش در حدّ افراط و تفريط نباشند، ديگران هم او را دوست دارند، شيفته¬ی او مي¬¬شوند و به او ارادت مي¬ورزند؛ چنان¬كه ما به اولياء الله عشق مي ورزيم. آري، كسي كه عادل بوده و بر شكم و غضب و شهوات خود مسلّط باشد، و هريك از اين استعدادهايش را در جاي خود به كار برد، نه فقط سعادتمند است، بلكه مورد احترام ديگران هم هست.

در توجيه نظريّة اعتدال ارسطو می¬توان گفت که: اين نظريّه مبتنی بر اين است که انسان دارای قوا و اميال و شهوات بسياری است، که همة آنها در سعادت و کمال او مؤثّر مي باشند. و يک انسان برای آن که به سعادت کامل برسد، بايد حقّ هريک از آن¬ها را ادا کند. افراط در هر قوّه¬ای سبب می¬شود، که مزاحم قوای ديگر شود؛ و تفريط در هر قوّه¬ای هم سبب می شود، که آن قوّه در انسان شکوفا نشود، و باز انسان ناقص بماند.

ارسطو برخلاف سقراط و افلاطون معتقد بود، كه صِرف شناخت خير و شرّ براي انجام كار خير و دوري از انجام كار شرّ كافي نيست؛ بلكه انسان براي اقدام به خير و دوري از شرّ، بايد علاوه بر شناخت آن¬ها، داراي اراده¬ی قوي باشد، تا با تسلّط بر خويشتن، بتواند به مقتضاي عدالت؛ كه عمل به خير و دوري از شرّ است، عمل نمايد.

آن¬گاه ارسطو مي¬گويد: «بالاتر از فضيلت اخلاقي، فضيلت عقلي است كه عبارت است از: فهم و فراست و داشتن ذوق سليم و قوّه¬ی تميز و هوشمندي، كه در سايه¬ی آن شخص بداند در هر موقع بايد چه كند. و اين فضيلت كه پرتوي الهي است، در طول زمان از طريق تجربه و تمرين براي شخص حاصل مي شود.

از نظر ارسطو فضيلت دارای چهار جنبة اصلی است:

اوّلاً، فضايل ملکاتی هستند که نه فقط برای عمل، بلکه برای زندگی سعادتمندانه نيز لازم اند.

ثانياً، فضايل دو دسته¬اند: فضايل عقلانی، که با تعليم و تربيت حاصل می¬شوند؛ و فضايل اخلاقی، که با اطاعت از عقل از طريق عادت و تمرين به دست می¬آيند و عبارتند از: شجاعت، اعتدال، سخاوت، شرافت، و عدالت؛ که هرکدام حدّ وسط افراط و تفريط¬اند، و افراط و تفريط به نوبه¬ی خود رذيلت¬اند. و عقل عملی کليدی است، که فضايل عقلانی و اخلاقی را متّحد می سازد.

ثالثًا، از آنجا که عقل عملی به هر نوع فعل صوابی يعنی خير اعلای انسانی مي-انجامد، برای کسب آن بايد تمامی فضايل را دارا بود. بنابراين، دارا بودن عقل عملی برای هر انسان کاملی چون قانون¬گذاران و قاضی¬ها لازم است.

رابعًا، تنها در يک دولتشهر می¬توان به فضايل عمل نمود و در نتيجه به زندگی سعادتمندانه رسيد؛ زيرا تنها در دولتشهرهای برتر است، که افراد انسانی با تعليم و تربيت به فضايل لازم اخلاقی می¬رسند.

3 ـ سياست

ارسطو مانند افلاطون براي سياست و تشكيلات دولتي اهمّيّت بسيار قائل است. امّا از افلاطون واقعي¬تر فكر مي¬كند. وي اَشكال مختلف حكومت را تجزيه و تحليل مي¬كند و مي¬كوشد تا امكان¬ها، مزايا و معايب هريك را نشان دهد، افكار سياسي ارسطو كه در كتاب سياست وي بيان شده، تا به امروز هم اهمّيّت خود را حفظ كرده است. از نظر ارسطو آدم فردگرا و هرج و مرج¬گرا هيچ¬كدام معرّف كمال مطلوب نيستند؛ چه انسان يك «حيوان سياسي» است و رابطه¬ی با دولت در ذات اوست و در دولتشهر بايد تمام ابعاد انساني در نظر گرفته شود؛ امّا در عين حال، قاعدة زرّين «تعادل و ميانه¬روي» را بايد به كار بست.

4 ـ طبقه بندي علوم

از آنجا كه امور و پديده هاي جهان زيادند و طبعا علوم مربوط به آن¬ها هم متنوع است؛ ازاين¬رو، از ديرباز دانشمندان درصدد بر آمدند، كه علوم را طبقه بندي كنند، تا هم ارتباط بين علوم مختلف معلوم گردد و هم هركس بداند، كه براي دست يافت به علم مورد علاقه¬اش از كدام يك از علوم استفاده كند. يكي از اقدامات مهمّ ارسطو، كه تا حدّي ابداعي بود و تازگي داشت، طبقه بندي شعب مختلف علم و حكمت است. گرچه بعدها هم از طرف دانشمندان مختلف طبقه بندي هايي از علوم به عمل آمده؛ ولي طبقه بندي ارسطو، كه مورد قبول فلاسفة اسلامي هم واقع شده است، هنوز هم از جامع¬ترين و كامل¬ترين طبقه بندي¬هاست.

ارسطو مي¬گويد: فلسفه يا دانش عقلي بر دو قسم است: نظري و عملي. فلسفه نظري، كه معرفت در آن از آن نظر كه معرفت است غايت مورد نظر است نه به خاطر غرض عملي آن و خود به سه بخش تقسيم مي¬شود: طبيعيّات كه موضوع آن اشياء مادّي متحرك است، رياضيّات كه موضوع آن نامتحرك امّا غير مفارق از مادّه است، و الهيّات يا فلسفة حقيقي كه موضوع آن نامتحرّك و مفارق از مادّه است. و فلسفه عملي نيز سه بخش دارد: اخلاق، تدبير منزل، و سياست مدن. و هر يك از بخش¬هاي نظري فلسفه نيز اقسامي دارند.

4 ـ جهان¬شناسي

ارسطو پس از رد نظريّه جهانشناسي افلاطون، خودش طرح تازه¬اي ريخت، بدین بیان:

1 ـ فلسفه برترين دانش است: ارسطو ظاهراً اوّلين كسي است، كه معتقد شد علمي است به نام فلسفه كه از موجود از آن نظر كه موجود است و اعراض ذاتيه موجود بحث مي¬كند و اين مطلب هم مورد قبول همه فلاسفه اسلامي و بسياري از فلاسفه غيراسلامي واقع شده است. (ارسطو ـ متافيزيك ـ 94 ـ 87)

ارسطو همچنين معتقد شد، كه فلسفه برترين دانش¬هاست. زيرا اولاً مطالعه¬ی آن براي سود و زيان نيست، بلكه به خاطر خود معرفت بدان مطالعه مي¬شود. ثانياً، تنها اين علم است، كه از علّت¬هاي نخستين مخصوصاً علّت اوليٰ يعني خداي تعاليٰ بحث مي¬كند. (همان، ص 7)

2 ـ مثل، روح و علم: چنان¬كه گفتيم افلاطون به مثل اعتقاد داشت، يعني مي¬گفت، كه در اين عالم هر چه يافت مي¬شود اصل و حقيقتش در عالم ديگري است و افراد اين جهاني به منزلة عكس¬ها و سايه¬هاي آن مي¬باشند. دوّم اين¬كه افلاتون معتقد بود كه روح¬ها قبل از تعلّق به بدن¬ها در عالم مثل وجود داشته¬اند و پس از خلق بدن¬ها بدان تعلّق يافته¬اند. سوّم اين¬كه علم تذكّر و يادآوري است نه يادگيري واقعي؛ زيرا هر چه را كه ما در اين جهان مي¬آموزيم، در حقيقت يادآوري آن چيزهائي است، كه قبلاً ارواح ما در عالم مثال مي¬دانسته¬اند.

ارسطو در اين هر سه مسأله با افلاطون مخالفت ورزيد. اوّلاً وجود كلّيّات مثالي را صرفاً امري ذهني مي¬شمارد. ثانياً، معتقد شد كه روح مقارن با تمام و كمال يافتن بدن خلق مي¬شود، و بدن هم نه فقط حجاب روح نيست، بلكه وسيله و ابزار روح براي كسب معلومات هم هست. و ثالثاً، چون روح قبلاً وجود نداشته، به وسيله همين حواس بدني است كه معلوماتش را كسب مي¬كند؛ بنابراين، بر خلاف گفته افلاطون «علم يادگيري واقعي است نه تذكّر و يادآوري».

ارسطو نظريّه¬ی مثل افلاطون را با لحني تند رد مي¬كند و مي¬گويد: نظريّه¬ی مثل نه فقط مسأله¬ی‌ عالم را حلّ نمي¬كند، بلكه مشكل را دو چندان مي¬كند. افلاطون حكم آن كسي دارد، كه براي شمردن چيزهايي تعداد آن¬ها را افزايش دهد؛ چه وي نيز هنگام جست ¬وجوي علل موجودات محسوس تقريباً برابر آن¬ها موجودات فوق محسوس يا موجودات معقول وارد مي¬كند؛‌ و ازاين¬رو، توجيه و تعليل او بدل به نوعي تكرار عبث مي¬گردد؛ زيرا به انسان طبيعي يك انسان في حدّ ذاته و به اسب يك اسب في حدّ ذاته مي¬افزايد. وانگهي اين نوع تكرار ما را وادار به سير لايتناهي در قهقرا مي¬كند‌؛‌ چون اگر بخواهيم رابطه¬ی بين شئ و مثال را روشن كنيم، ناگزير از تصوّر مثال ديگري هستيم و همين طور تا بي¬نهايت. اگر هم گفته شود:‌ منظور افلاطون از مثل همان ذات اشياء است، گوييم: ذات شئ از خود شئ جدا نيست. مُثُل افلاطون را به مثابه عدد هم بينگاريم، باز مشكل از بين نمي¬رود؛ زيرا واضح است، عدد مبدأ و اصلي است مجرّد و از آن هيچ واقعيّت متحقّقي پديد نمي¬آيد.

3 ـ واجب و ممكن: از نظر ارسطو وجود به دو قسم تقسيم مي¬شود: اوّل واجب الوجود، كه ضرورتاً هست؛ و اين ضرورت هم ذاتي و هم ازلي است و در يك فرد منحصر مي¬شود. دوّم ممكن الوجود، كه شامل ماسوي الله است.

4 ـ مقولات دهگانة جوهر و عرض: ارسطو مدعّي شد، كه ممكن الوجود دو قسم است: يكي جوهر، كه وجودش حقيقي و مستقل و قائم به ذات است؛ و ديگري عرض كه وجود مستقل ندارد، بلكه قائم به جوهر است. جوهر پنج قسم است: عقل، نفس، جسم، صورت و هيولیٰ. و عرض نه مقوله است: كم، كيف، أين، وضع، متي، فعل، انفعال، اضافه، و ملك يا جده، كه با جوهر مقولات دهگانه را تشكيل مي دهند. (ارسطو ـ متافيزيك ـ 177 ـ 147)

5 ـ قوّه و فعل: ارسطو ابراز داشت: هر چيزي در عالم طبيعت از يك نظر بالقوّه است و از يك نظر بالفعل. يعني هر چيزي فعلاً به صورتي وجود دارد و در قوّه¬اش استعداد براي چيز ديگري هم دارد، و وقتي كه تبديل بدان چيز ديگر شد قوّه¬اش فعليّت مي¬يابد. چنان¬كه يك دانه گندم استعداد و قوّه دارد، كه بوتة گندم شود، و چون تبديل به بوته گندم شد، بوته¬ی گندم بالفعل مي¬شود. بنابراين، چيزي كه وجود پيدا مي¬كند، قبلاً بالقوّه وجود داشته است. مادّه و زمينه وقتي آمادگي يافت، صورت جديدي پيدا مي¬شود. اين صورت جديد بعد از مدّتي كه به عللي از بين رفت، صورت ديگري جاي آن را مي¬گيرد. (ارسطو ـ‌ متافيزيك ـ 304 ـ 292)

به عبارت ديگر،‌ هر جسمي داراي مادّه اي است و صورتي. مادّه فقط داراي قوّه¬ی استعداد و پذيرش است، يعني مي¬تواند به صورت¬هاي مختلف درآيد. مثلاً يك تكّه سنگ قابليّت دارد، كه در پي يا روكش يا سنگ فرش يك ساختمان به كار رود، يا مجسّمه¬ي يك انسان يا حيوان شود، ولي تنها به صورت يكي از آن¬ها درخواهد آمد.

6 ـ حركت: يكي از اركان فلسفه ارسطو، كه تأثير مهمّي در سير تاريخي حكمت طبيعي داشته است و حدود دو هزار سال در جهان حاكم بود، نظريه ارسطو در باره¬ی حركت است. ارسطو در عالم مادّه به دو نوع تغيير قائل شد: تغييرهاي تدريجي به نام «حركت» و تغييرات دفعي به نام «كون و فساد». ارسطو حركت را فعليّت يافتن آنچه كه بالقوّه است تعريف مي¬كند؛ و معتقد است كه حركت تنها در چهار مقوله¬ی عرضي: كم، كيف، أين و وضع، جاري است و در ساير مقولات حركت امكان ندارد. وي همين طور مي¬گويد: حركات اجسام هم يا طبيعي¬اند يا قسري (اجباري). ارسطو مفهوم «زمان» را نيز با مقوله¬ حركت ربط مي¬دهد، و زمان را «عدد» يا «مقدار» حركت مي داند.

ارسطو معتقد است، عناصر چهارگانه (خاك، آب، آتش و هوا) و اشياء در صورتي كه عاملي در آن¬ها اثر نگذارد به حركت طبيعي خود ادامه مي¬دهند. حركت طبيعي اجسام زميني در امتداد مستقيم و حركت طبيعي اجسام سماوي در مسير مستدير است.

همچنين ارسطو معتقد است، كه براي هر عنصر از عناصر چهارگانه، مكاني طبيعي وجود دارد و اگر در غير محّل خود باشد، ميل رسيدن به مكان طبيعي خود دارد؛ ازاين¬رو، خاك ميل به سقوط و رسيدن به مركز زمين دارد، آتش ميل به بالا و در جهت كره اثر دارد، و عناصر آب و هوا نيز بسته به نزديكيشان به خاك و آتش رو به مكان طبيعيشان دارند. و حركت طبيعي اجسام تا وقتي ادامه مي¬يابد، كه شئ به مكان طبيعيش نرسيده است؛ ولي پس از آن¬كه به مكان طبيعيش رسيد، حركتش تمام مي-شود و جسم به حالت «سكون» يعني حالتي كه براي آن طبيعي¬تر است در مي¬آيد.

7 ـ جواهر فلكي و عنصري: از نظر ارسطو جهان مادّي به دو بخش: فلكي و عنصري تقسيم مي شود. جهان فلكي هيولاي مخصوص به خود داشته و از تركيب و تجزيه و خرق و التيام مبرّاست و ازاين¬رو، دائمي و ازلي و ابدي؛ ولي حدوث ذاتي دارد. و جهان عنصري كه از تحت قبّه قمر آغاز مي¬شود، جهاني است مركب از چهار عنصر: آب، هوا، آتش و خاك، كه در اثر تركيب اين چهار عنصر مواليد سه¬گانه: جماد، نبات و حيوان پديدار مي¬گردند. پس از پيدايش مرحله¬ي حيواني در زمينه مستعد مزاجي نفس انساني از طرف واجب الوجود بر جنين افاضه مي¬شود. و بدين ترتيب، انسان پا به عرصه وجود مي¬نهد. جهان عنصري در مركز عالم قرار دارد و ساكن است و افلاك بر گرد آن با حركات دائمي خود در حركت اند.

8 ـ مادّه و صورت: ارسطو هم¬چنين مي¬گفت: هر جسم مادّه يا هيولائي دارد و صورتي. مادّه نه حادث مي¬شود و نه فاني، امّا صورت حادث و فاني مي¬شود. مثلاً چوب مادّه صندلي است و شكل صندلي صورت آن است. مادّه يا هيولاي اوليٰ هيچ گونه صورتي يعني هيچ گونه فعليّتي ندارد، جز اين¬كه آماده پذيرفتن همه¬ی صورت¬ها را دارد. اين هيولاي اوليٰ همان چيزي است، كه قدما آن را هوا يا آب يا آتش و يا جزء لايتجزّا مي¬ناميدند و صوري كه با مادّه جمع مي¬شوند، همان¬هایي هستند، كه افلاطون آن¬ها را «مثل» خواند و درست هم گفته كه حقايق¬اند، ولي اشتباه كرده، كه وجود آن¬ها را مستقل دانسته است.

واقعيّت موجودات يعني نوعيّت و فعليّت آن¬ها هم به صورتشان است نه مادّه آن¬ها و تفاوت افراد هر نوع به سبب اعراضشان است. مثلاً افراد انسان در مادّه و صورت انسانيّت مشتركند و امتياز و اختلافشان به اعراضشان (بزرگي، كوچكي، زنگ، شكل، زمان و...) آن¬ها مي¬باشد.

ارسطو روح را صورت جسم دانست. صورت¬ها در معرض حدوث و فنا و كون و فسادند؛ و ازاين¬رو، واقعيّت اشياء تغيير مي¬يابد، امّا مادّه كون و فساد ندارد، زيرا مادّه واقعيتي در عرض ساير واقعيّت¬ها نيست، بلكه زمينه¬ی واقعيت است. البتّه بايد در نظر داشت، كه مادّه¬ی فيزيكي با مادّه ارسطوئي فرق دارد، مادّه¬ی فيزيكي از نظر ارسطو مركّب از مادّه و صورت است.

بعد ارسطو مي¬گويد: مادّه و صورت دو واقعيّت متمايز نيستند، بلكه كاملاً يگانه-اند. تمايز بين روح و جسم نيز صرفاً ذهني است، ولي در خارج از ذهن اين دو معني از يكديگر جدايي ناپذيرند و مجموعاً يك واقعيّت را تشكيل مي¬دهند. همان¬طوري كه صورت بدون مادّه و مادّه بدون صورت نيست؛ تحقّق جسم بدون روح و روح بدون جسم هم عملاً امكان ناپذير است؛ پس روح از جسم جدايي ناپذير است، ازاين¬رو، روح نمي¬تواند از جسم خارج شود، تا بتواند دوباره بدان بازگردد؛ و در نتيجه بعد از مردن روح نمي¬تواند به حيات خود ادامه دهد، بلكه آن هم از بين مي-رود؛ و بدين ترتيب، ارسطو منكر معاد و زندگي پس از مرگ است.

9 ـ عقل غايت موجودات است: ارسطو مي¬گويد: جماد چون كمال يابد نامي مي¬شود، و نامي چون كمال يابد حسّاس گرديده و حيوان مي¬شود و حيوانيّت چون به كمال برسد به واسطه عقلش انسان مي¬گردد. پس بايد گفت كه كمال واقعي و غايت و خيرالامور «فكر» يا «عقل» است. بدين ترتيب، حركت از ناقص¬ترين مراتب وجود كه هيولاي اولیٰ است و هيچ فعليّتي جز استعداد پذيرش همه¬ی صور را ندارد، آغاز مي¬شود و طيّ مراتب مي¬كند، تا به آخرين درجه¬ي كمال كه عقل مجرّد و فكر مطلق است و همه فعل است و هيچ قوّه اي در او نيست، برسد. بنابراين، عقل غايت همه¬ی موجودات است، و همه سعي دارند به او برسند.

10 ـ علل اربعه:‌ ارسطو قائل شد، كه هر چيز مادّي چهار علّت دارد: مادّي، فاعلي، صوري، و غايي. مثلاً يك صندلي چوب و ميخ «علّت مادّي» آن است، نجّار «علّت مادّي» آن است، صورت و شكل صندلي «علّت صوري» آن است و نشستن روي صندلي «علّت غايي« آن.

11 ـ علّة العلل يا محرّك اوّل: ارسطو معتقد بود، كه عالم وجود حادث و مخلوق نيست، بلكه قديم، ازلي، و ابدي است. و چون ازلي است، حركت موجودات هم ازلي است. منتها حركت ذاتي مادّه نيست، به اين معني كه متحرّك نمي¬شود به خود حركت كند؛ بلكه به محرّكي خارج از ذاتش نياز دارد. حال مي¬پرسيم كه آن محرّك خود متحرّك است يا غير متحرّك، اگر متحرّك باشد بايد محرّكي غير از خود داشته باشد؛ و به همين ترتيب در باره¬ی آن محرّك ديگر سؤال مي¬كنيم. منتها در سلسله¬ی موجودات چون دور و تسلسل محال است، و هر حركتي هم به محرّكي نيازمند است، كه آن را به حركت در مي¬آورد؛ ازاين¬رو، سلسله¬ی علل حتماً به محرّكي مي¬رسند، كه خود متحرّك نيست، بلكه فقط مبدأ حركات است (محرّك غيرمتحرّك) و آن «علّة العلل» يا «محرّك اوّل» است. (ارسطو ـ طبيعيات ـ 229)


کتاب تاریخ فلسفه

دکتر رحمت الله قاضیان