سایت اصول دین


كلبيان - اپيكوريان


دکتر رحمت الله قاضیان

كلبيان.

غير از مكتب سقراط كه به وسيله¬ افلاطون و ارسطو ادامه يافت، فلسفه در يونان بعد از سقراط به صورت مكتب¬هاي مختلفي ادامه يافت، كه مهم¬ترين آن مكتب¬ها عبارتند از: كلبيان، اپيكوريان، رواقيان، شكّاكان و نوافلاطونيان. ازاين¬رو، در باره¬¬ي فلسفه¬ي سقراط گفته¬اند: عالي¬ترين ثمرات و بدترين نتايجش در كنار يكديگر رشد كردند.

فلسفه¬هاي اخلاقي تا حدود زيادي محصول زمان خود هستند و اين نكته در مورد مذهب كلبي کاملاً صادق است؛ زیرا با انحطاط دولت¬شهرهاي يوناني بر اثر جنگ-هاي پياپي بين خودشان و با دولت ايران و آن¬گاه تحت استيلا درآمدن همه¬ي يونان توسّط اسكندر و به دنبالش کشته و آواره شدن مردم بسياري؛ مذهب كلبي به نظر خودش راه حلّي براي اين ناراحتي¬ها پيشنهاد كرد و آن اين¬كه عالم اساساً شر است و عامل ناراحتي¬هاي بشر هم مظاهر تمدّن از قبيل ازدواج، حكومت، ثروت و مال و متاع دنيوي مي¬باشند؛ ازاين¬رو، مادامي كه انسان به اين¬ها كه در خارج از خودش هستند وابسته است روي آرامش و سعادت نخواهد ديد؛ زيرا انسان به هر چيزي چون زن، بچه، مال، دوست و... كه دل بندد، با تغيير و از بين رفتنش آرامش خاطرش از بين مي¬رود و هر قدر انسان وابستگیش به خارج از خودش و دنيا و ديگران را كم كند و زاهدانه زندگي كند، بيشتر آرامش خاطر دارد و سعادتمندتر است و براي اين منظور انسان بايد خود را چنان عادت دهد و اراده¬اش را چنان قوي كند، كه بتواند در هر شرايطي زندگي كند، به حدّ اقل ممكن خوراك و پوشاك و مسكن قناعت كند و روابطش با ديگران را به حدّ اقلي كه براي زيستن لازم است برساند. مرد عاقل در بند اسارت هم¬چون در خارج زندان لذّت مي¬برد؛ زيرا اين روح است، كه بايد آزاد باشد. کلمه «کلبی» که به معنی سگوار و همچون سگ زيستن است، مُعرِّف خوبی برای تعریف اين مکتب است.

1 ـ آنتيس تنس

مؤسّس مكتب كلبي «آنتيس تنس» (365 ـ 455 ق. م) يكي از شاگردان سقراط است كه بيست سال از افلاطون بزرگ¬تر بود. آنتيس تنس بر اثر حوادث ناگواري چون شهادت سقراط، شكست آتن و... از دنيا و مادّيّات متنفّر شد و ديگر جز به خوبي صاف و ساده به چيزي نمي¬انديشيد و فضيلت را صرفاً در بي¬نيازي از مال و ثروت و لذّت دانست. وي به ميان كارگران رفت و ساده و همه فهم به موعظه پرداخت. شعار آنتيس تنس بازگشت به زندگي طبيعي بود، يعني آن نوع زندگي كه در آن نه حكومتي باشد، نه ازدواجي، نه مال خصوصي، نه تجمّلي و نه دين ثابتي و مي¬گفت: «ترجيح مي¬دهم مجنون باشم و عيّاش نباشم». آنتيس تنس دين يونانيان را كه معتقد به خدايان متعدد بودند قبول نداشت و مي¬گفت: به طور قراردادي خدايان بسيارند، امّا به طور طبيعي فقط يك خدا هست.

2 ـ ديوژن

ديوژن يا ديوگنس متوفّاي حدود سال 324 ق. م شاگرد آنتيس تنس است، كه شهرتش از استادش بسيار بيشتر است. وقتي كه ديوژن براي اوّلين بار قدم در مدرسه آنتيس تنس نهاد، چون هيأت وي همچون سگ ولگردي بود، آنتيس¬تنس و شاگردانش از او خواستند آنجا را ترك كند؛ ولي وي اصرار ورزيد و گفت «هر چند همچون سگ ولگردي هستم امّا فلسفه را دوست دارم و از آن دست¬بردار نيستم» و بدين ترتيب، در مكتب آنتيس¬تنس ماند و از طريق عمل و سگ¬وار زيستن اين مكتب را در سرتا سر جهان مشهور و ماندگار ساخت.

به عقيده ديوژن، فضيلت كه ثمره¬اش نيك¬بختي است، تنها با خودبسندگي براي انسان حاصل مي¬شود و وسيله¬ي رسيدن به خودبسندگي هم وارستن از هرگونه قيدِ بيرونيِ خانوادگي يا اجتماعي يا آشوبندگيِ‌ دروني خواهش¬ها، عاطفه¬ها و بيم¬هاست. وي با طردِ هرگونه دارايي، ارزش¬هاي اجتماعي، نيازهاي خود را به حدّ اقلّ رساند و تنها سَروَري مُلك نفس را براي خويش نگه داشت، كه ستاندن آن از وي در توان كسي نبود.

سقراط گفت «خود را بشناس»، آنتيس¬تنس گفت «خود را بشناس تا بر خويشتن مسلّط باشي»، و ديوژن گفت «بكوش تا به خويشتن به كلّي بي¬اعتنا باشي».

ديوژن شبي موشي ديد،‌ كه بي¬نياز از خوابگاه و بي¬ترس و واهمه به اين سو و آن سو پرسه مي¬زند؛‌ پس تصميم گرفت زندگي او را در پيش گيرد و گفت: تا وقتي كه من و او به بند سرنوشت گرفتار آييم، سرتاسر دنيا را بي¬خيال و آسوده زير پا مي¬گذاريم.

ديوژن مي¬گفت: آنتيس¬تنس مطابق نظريه¬ي خودش عمل نكرده است و خود تمام رسوم مربوط به لباس و رفتار را دور انداخت و خود را سگ ناميد و زندگي حيوانات را سرمشق انسان¬ها دانست. وي عقايد فلسفيش را با قوت لايموت معاوضه مي¬كرد و مي¬گفت: مانعي ندارد مرا گدا بخوانيد؛ ولي حاضرم در عوض قرصي نان سخني حكمت¬آميز بگويم.

ديوژن در خمي مي¬زيست، با دريوزگي روزگار مي¬گذرانيد، روي زمين مي-خوابيد و هرچه هرجا مي¬يافت مي¬خورد و برادري خود را نه تنها با تمام انسان¬ها بلكه با تمام حيوانات اعلام نمود و چون اسكندر به ملاقاتش رفت و از او خواست كه چيزي از او بخواهد، گفت: «از جلو خورشيد كنار برو» و اسكندر گفت: «اگر اسكندر نبودم مي¬خواستم ديوژن باشم».

ديوژن از مال دنيا تنها كاسه¬اي براي آب نوشيدن داشت، روزي جواني را ديد كه با مشت از نهر آب مي¬نوشيد، پس كاسه¬اش را به دور افكند و گفت: معلوم شد كه در دنيا به اين هم نيازي نيست. او مي¬گفت: به لذّت¬هائي كه از مال برمي¬خيزند دل مبند، تا از ترس رهائي يابي.

ديوژن غالباً گرسنه بود؛ ولي گرسنگي خود را با لبخند تلقي مي¬كرد و مي¬گفت: «سگان و فلاسفه بهترين كارها را مي¬كنند و كمترين پاداش¬ها را مي¬گيرند». روزي دستش را به عنوان گدائي به سوي مجسّمه¬اي دراز كرده بود و چون از وي علّتش را پرسيدند، گفت: مي¬خواهم ياد بگيرم كه با دل¬هاي سنگين چگونه برخورد كنم.

و چون زماني مردم شهر «سينوپ» او را از شهر راندند، كسي به وي گفت: همشهريانت تو را از شهر راندند، گفت: «چنين نيست، من آن¬ها را در شهر گذاشتم»

وقتي ديوژن را ديدند، كه در ميان روز با فانوس روشن در شهر مي¬گردد، سبب پرسيدند، گفت «انسان مي¬جويم»، كه مولوي هم در اين زمينه مي¬گويد:

دي شيخ با چراغ همي¬گشت گرد شهر كز ديو و دد ملولم و انســــانم آرزوست

گفتنــــد يافت مي¬نشود جسته¬ايـم مـا گفت آنكه يافت مي¬نشود آنم آرزوست

روزي جمعيّتي براي تماشاي مسابقه كشتي مي¬رفتند، كسي با مسخره به ديوژن گفت: آيا تو هم براي كشتي مي¬روي؟ گفت: آري، آن شخص پرسيد: حريفت كيست؟ ديوژن گفت: خودم، براي من هيچ كشتي هم¬چون وقتي كه با اميال خودم در نبردم، هيجان¬انگيز نيست.

از ديوژن پرسيدند: چگونه بايد از خود دفاع كرد؟ گفت: با راستي و درستي و حرمت نفس.

ديوژن در فنّ مباحثه استاد بود، به طوري كه ديوگنس لائرتي هم¬اسمش گفته است: هرگز در مباحثه مغلوب كسي نشد.

ديوژن در يكي از سفرهايش به دست دزدان دريائي اسير شد و او را به كسينادس اهل كورنت فروختند. چون اربابش پرسيد، كه چه كاري از وي ساخته است؟ جواب داد: «حكومت بر مردان». كسينادس او را معلم فرزندان خود كرد و اداره¬ی منزلش را به او سپرد و ديوژن در اين سمت چنان خوب انجام وظيفه نمود، كه ارباب او را «نابغه¬ خوب» ناميد و در بسياري از امور پند او را پذيرفت.

در ملاقاتي كه بين اسكندر و ديوژن رخ داد، ديوژن از اسكندر پرسيد: اي سردار بزرگ، بزرگ¬ترين آرزوي تو چيست؟ اسكندر گفت: يونان را به زير فرمان آورم. ديوژن گفت: پس از آن؟ اسكندر گفت: بر دنيا مسلّط شوم. ديوژن گفت: و پس از آن؟ اسكندر گفت: به استراحت بپردازم و لذّت ببرم. ديوژن گفت: چرا هم¬اكنون استراحت نمي¬كني و لذّت نمي¬بري؟ اسكندر از نصيحت ديوژن تشکّر كرد و پرسيد: آيا خدمتي از من برمي¬آيد كه در حقّ تو انجام دهم؟ ديوژن گفت:‌ آري، سايه¬ات را از سر من كم كن تا آفتاب بخورم. اسكندر از اين سخن به خنده افتاد و گفت: اگر اسكندر نبودم مي¬خواستم ديوژن باشم نه كس ديگر؛ و ديوژن در پاسخ او گفت: ولي اگر من ديوژن نبودم دلم مي¬خواست هركس ديگر باشم غير از اسكندر.

ديوژن نه زن داشت و نه فرزند و مي¬گفت: يك كلبي واقعي فاميل همه¬ مردم است؛‌ همه¬ي مردان را پسران و همه¬ زنان را خواهرانش مي¬داند، او خدمتگزار خداست كه پدر همه است.

چون ديوژن مرد، اهالي كورنت مجسّمه¬اي سنگي از او ساختند و بر مزارش گذاشتند. وشهر سينوب كه او را از شهرشان بيرون رانده بودند، برايش بناي يادبودي برپا كردند.

مذهب كلبي در اديان و مكاتب فلسفي بعدي بسيار تأثير گذاشت. به نحوي كه رهبانيّت در مسيحيّت و گرايش به امور اخروي و اعراض از دنيا، كه در مكاتب رواقي و نوافلاطوني ديده مي¬شود، تا حدود زيادي نشأت گرفته از مذهب كلبي است.

اپيكوريان

مؤسّس مكتب اپيكوريان شخصي به اسم «اپيكور» (ابيقور) يا «اپيكورس» (341 يا 342 ـ 270 ق. م) است، كه در ساموس متولّد شد. پدر اپيكور مدير مدرسه و مادرش ساحره¬اي بود، كه مدعّي بود بيماران را با اوراد و افسون¬هايش بهبودي مي¬بخشد.

اپيكور در سن دوازده سالگي به فلسفه پرداخت و در ميان جنگ بزرگ شد؛ و چون اسكندر مرد، اپيكور هيجده ساله همراه خانواده¬اش به دنبال كار از شهري به شهر ديگر مسافرت كرد. اپيكور در نوزده سالگي به آكادمي رفت و در سي سالگي در آتن خانه و باغ كوچكي خريد و دسته¬اي از دوستانش را دعوت كرد، تا بروند و با او زندگي كنند. با گذشت زمان بر شماره اعضاي انجمن برادري او افزوده شد و هر كدام از آن¬ها هم كه مي¬توانستند مقداري به صندوق عمومي انجمن كمك مي-كردند و بر وسعت خانه و باغ اپيكور هم كه ديگر به «باغ اپيكور» معروف شده بود افزوده شد. اپيكور 36 سال در باغ خود تدريس كرد.

دشمنان انجمن برادري اپيكوريان به طعنه انجمن آن¬ها را محل فحشا و مركز بوالهوسي مي¬ناميدند؛ ولي اين مطلب حقيقت نداشت. امروزه هم در زبان هاي اروپائي كلمه «اپيكوري» به معناي لذّات جسماني يا انسان لذّت¬جوي استعمال مي-شود؛ ولي چنان¬كه از بررسي زندگي و عقايد اپيكور بر مي¬آيد، اين تفسير از عقايد اپيكور تفسير غلطي است؛ زيرا اپيكوري¬ها مردمي بسيار معتدل و ميانه رو بودند و اپيكور آن¬ها را به زندگي ساده و به دور از كينه و حسادت به ديگران توصيه مي نمود. خود اپيكور از مرتاضين است. وي كم و ساده غذا مي¬خورد و با روش امساك و پرهيز مي¬زيست، و خوشي¬اي هم كه اپيكور طلب مي¬كرد، آسايش نفس و خرسندي بادوام بوده، نه شهوات و لذّات زودگذر و آني. وی در مراسم مذهبي شهر شركت مي¬كرد، از سياست دوري مي¬گزيد و از امور دنيا و اندوختن مال و ثروت دوري مي¬جست و شعارش اين بود كه « مزاحم كسي نباشيد».

عدّه¬اي از شاگردان اپيكور دوستان او و فرزندانشان و بردگان و كنيزان بودند. زندگي آنان بسيار ساده بود، كه قسمتي از آن معلول اصولشان بود و قسمتي نتيجه¬ فقر آن¬ها. غذاي آنان بيشتر نان و آب بود كه اپيكور آن را بسيار دوست داشت و مي¬گفت « من از لذّات جسماني وقتي با آب و نان زندگي مي¬كنم به وجد در مي¬آيم و از لذايذ پر تجمل بيزارم، نه از جهت خود آن¬ها، بلكه به دليل ناراحتي¬هائي كه در پي آن¬هاست.

اپيكور تمام عمر از بيماري رنج مي¬برد و در سال آخر عمر به سنگ كليه نيز مبتلا گرديد، ولي آموخته بود، كه رنج را با شكيبائي تحمل كند، به طوري كه هنگام مرگ نيز آرامش خود را از دست نداد. گويند وي گفته است «انسان مي¬تواند در زير شكنجه هم خوشبخت باشد».

اپيكور در بستر مرگ نيز به ياد دوستانش و شاگردانش بود، تا جایي كه به هنگام مرگ اموالش را به مدرسه بخشيد، تا آن¬هایي كه مي¬خواهند فلسفه بخوانند، با آن امرار معاش كنند.

اپيكور نويسنده¬اي كثيرالتّأليف بوده است، به طوري كه حدود 300 كتاب و رساله به وي نسبت داده¬اند،كه تنها پاره¬اي از آن¬ها به دست ما رسيده است. از جمله در كتاب «ديوجانس لائرسي» علاوه بر كلمات قصار اپيكور سه نامه از اپيكور وجود دارد، كه يكي از آن¬ها خلاصه¬اي از طبيعت است‌ و ديگري خلاصه¬اي از فلسفه¬ی اخلاقي او.

به گفته¬ی ديوجانس لائرسي، اپيكور فلسفه را به سه بخش:‌ قوانين، طبيعيّات و اخلاقيّات تقسيم مي¬كرده است. قوانين از وسايلي گفتگو مي¬كنند كه با آن¬ها به حقيقت مي¬توان رسيد. موضوع طبيعيّات، طبيعت و كون و فساد اشياء است. و اخلاقيّات از چيزهاي خوشايند و ناخوشايند انسان و خلاصه در باره ‌¬ی هدف زندگي انسان بحث مي¬كنند.

مترودورس، هرمارخس، آپولودرس و زنن سيدني از پيروان و شاگردان اپيكور هستند. ولي بايد دانست، كه نظريات اپيكور براي پيروانش به منزله¬ی وحي منزل بود و شاگردان اپيكور بايستي مذهبي را كه مشتمل بر نظريات او بود بياموزند و حق نداشتند بر نظريّات او خرده بگيرند. هيچ يك از آن¬ها هم نه چيزي به گفته¬هاي او افزودند و نه كم كردند و نه دگرگون نمودند و دويست سال بعد «لوكريتوس» فلسفه-ی او را بدون هيچ تغييري به شعر درآورد، كه الان هم اشعارش باقي هستند.

فلسفة اخلاقي اپيكور هم اصولاً شامل پند و اندرز براي زيستن معتدلانه ولي لذّت بخش است. امّا هرچند اپيكور لذّت را مي ستود و مي¬گفت «لذّت، آغاز و انجام زندگي سعادتمندانه است؛ ولي وي لذّت و زندگي سعادتمندانه را هم در آرامش و صفاي روح و آسودگي خيال مي¬دانست، كه از نظر او در زيستن معتدلانه حاصل مي¬شود.

فلسفة اخلاقی اپيکور هم اصولاً شامل پند و اندرز برای زيستن معتدلانه ولی لذّت بخش است، و لذّت را مساوي با خير و خوبي مي¬دانست و مي¬گفت: وظيفه¬ی هركس تحصيل لذّت و فرار از رنج است؛ ولي مي¬گفت: حكيم لذايذ معنوي را بر تمتّعات مادّي برتري مي¬دهد؛ زيرا رسیدن به آن¬ها آسان¬تر و در همه وقت نيز در دسترس هستند و خلاصه اپيكور طرفدار يك نوع زندگي با لذّت در تحت حكومت خرد بوده است. اپيكور مي¬گفت از آنجا كه لذّت¬ها با آلام توأمند، و همين طور براي لذّت¬ها تزاحم وجود دارد؛ ازاين¬رو، چون انسان موجودي عاقل است، بايد لذّاتي را انتخاب كند، كه درد و رنج در پي ندارند و پيش گرفتن راه پسنديده در زندگي هم عبارت است از با خوشي زيستن و در عين حال رنج نبردن از پي آمدهاي نامطلوب چنين زندگي. آن¬گاه می¬گفت: انسان برای داشتن چنين زندگی¬ای بايد زندگی ساده و راحتی انتخاب کند.

اپيكور دوستي و محبّت را از جملة لذّاتي مي¬دانست، كه هيچ گونه رنج و المي به دنبال ندارند؛ ازاين¬رو، مردم بايد سعي كنند، كه به دوستي و محبّت با يكديگر روآورند.

بدين ترتيب، هرچند فلسفة اپيكور به نام «فلسفة لذّت» معروف است؛ امّا اپيكور در حقيقت طرفدار فلسفه¬ی ضدّ رنج است؛ يعني فضيلت و لذّت را درحزم و كاهش رنج مي¬داند.

اپيكور بيشترين توجّهش به لذّات و آلام جسماني است و با لذّات روحي آشنايي ندارد. وي مي¬گفته است: «اگر من لذّت¬هاي چشايي و لذّت¬هاي عشق و لذّت¬هاي بينايي و شنوايي را كنار بگذارم، ديگر نمي¬دانم خوبي را چگونه تصوّر كنم؟» باز مي¬گويد: «سرآغاز و سرچشمة همه خوبي¬ها لذّت شكم است؛ حتّی حكمت و فرهنگ را بايد راجع به آن دانست.» و مي¬گويد: «لذّت روح، تفكّر در باره¬ی لذّت-هاي جسم است و يگانه امتياز آن بر لذّت¬هاي جسم اين است، كه ما مي¬توانيم به جاي تفكّر در باره¬ رنج به تفكّر در باره¬ی خوشي بپردازيم؛ بدين ترتيب، بر لذّت¬هاي روحي بيش از لذّت¬هاي جسمي تسلّط داريم. فضيلت اگر به معناي «حزم در جست-وجوي لذّت» نباشد،‌ اسمي بي¬مسمّی است.»

اپيكور لذّات را سه دسته مي دانست: اوّل، لذّاتي، كه طبيعي و ضروري¬اند، همچون لذّت خوردن و آشاميدن. دوّم، لذّاتي، كه طبيعي و غيرضروري¬اند، مثل خوردن غذاهاي گران قيمت. و سوّم، لذّاتي كه هم غيرطبيعي¬اند وهم غيرضروري، مثل لذّت داشتن مال و مقام. آن¬گاه اپيكور مي¬گويد: انسان حكيم كسي است، كه لذّات دسته¬ی اوّل را به طور طبيعي و آسان به دست آورد؛ لذّات نوع سوّم را به طور كلّي ترك كند؛ و در لذّات نوع دوّم تدبّر كند، اگر رسيدن به آن¬ها به جا و ارجح بود، آن¬ها را كسب كند، وگرنه آن¬ها را ترك نمايد.

از نظر اپيكور، آنچه در سعادت انسان مهمّ است كيفيّت لذّت است نه مدّت لذّت؛ چون مدّت چيزي بر حقيقتش نمي¬افزايد. به عقيدة اپيكور عالي¬ترين لذّت اجتماعي، دوستي است

فلسفه اپيكور بر دوري از اجتماع استوار است؛ زيرا به عقیده¬ی وی به همان نسبتي كه انسان قدرت به دست مي¬آورد، بر شمار كساني كه بدو حسد مي¬برند، افزوده مي¬شود. حتّی اگر انسان از مصيبت خارجي جان به در ببرد، در چنين وضعي آرامش روح بر او حرام مي¬شود. بنابراین، خردمند كسي است، كه بكوشد گم¬نام زندگي كند، تا دشمن نداشته باشد.

اپيكور براي رسيدن به سعادت در سايه لذّتي كه از اعتدال حاصل مي¬شود، چهار قاعدة عملي به شرح زير ارائه داده است:

1 ـ لذتي را بپذير كه رنجي به دنبال ندارد.

2 ـ از هر رنجي كه خوشي را نتيجه نمي دهد بپرهيز.

3 ـ از هر خوشي كه تو را از خوشي بزرگ¬تري محروم كند يا رنج بزرگ تري را سبب شود، اجتناب كن.

4 ـ رنجي را كه از رنج بزرگ¬تري رهايت سازد و يا خوشي بزرگ¬تري به دنبال دارد بپذير.

اپيكور لذّات را دو قسم مي¬دانست: لذّت متحرّك كه به عقيدة وي با تمتّع و برخورداري از اميال حاصل مي شود، و لذّت ساكن كه عبارت از عدم الم (درد نداشتن) كه از اعتدال و لذّت¬هاي آرام حاصل مي¬شود، اپيكور نوع دوّم لذت را بيشتر ترجيح مي¬داد.

اپيكور گر چه تندرستي را يكي از شروط رسيدن به سعادت مي¬دانست، ولي تأكيد بيشتر وي بر لذّات عقلاني است. و نيز اپيكور مي¬گفت رنج رواني بدتر از رنج بدني است

طرز تشكيل موجودات

اپيكور در اين مورد كه جهان از اتم ساخته شده پيرو دموكريتس بود، ولي برخلاف دموكريتس وي عقيده داشت، كه اتم ها وزن دارند و پيوسته با سرعت انديشه در گردشند، چون در خلأ با مقاومتي رو به رو نمي شوند. حركت اصلي ذرّات به خاطر ثقلشان به طرف پايين است. البته از نظر دموكريتس ذرّات به وجهي غيرقابل پيش بيني مسير خود را عوض كنند. به هر حال ذرّات يا اتم ها در ضمن حركت با اتم هاي ديگر برخورد كرده و تشكيل اشياء مختلف و از جمله كرات را مي دهند.

دموكريتس قائل بوده: هيچ چيز از عدم به وجود نمي¬آيد و هيچ چيز به عدم باز نمي¬گردد، بلكه عالم هميشه هم¬چنان كه اكنون هست بوده و خواهد بود. عالم همچنان كه ازلي است بي¬نهايت هم هست. پس يك شئ مركّب اجباراً از عناصر بسيطي كه آن را تركيب نموده¬اند زائيده مي¬شوند؛ و همچنين وقتي كه تجزيه شد، اجباراً در عناصر بسيطش منحل مي¬شود.

دموكريتس عقيده عوام در باره خدا را كه مي¬پندارند وي هم¬چون خودشان گرفتار خشم و شهوت مي¬شود و برآن است كه به ما آسيب برساند تمسخر مي¬کند و مي¬گويد: بلكه وظيفه¬‌ ما در قبال او درست شناختن و نيايش بي شائبه اوست. با پرستيدن او، انسان به حقيقت و خير اعلا و بالاترين لذّت مي¬رسد. آن¬كه خداي عوام را نپرستد كافر نيست؛ بلكه كافر كسي است، كه نظرش در باره¬ی خدا همانند نظر جماعتِ سست خرد باشد. مرد خردمند تصوّراتي درست در باره¬ی خدا دارد و درستي افكارش در اين باره سرچشمه¬ی بزرگ¬ترين خوشي¬هاست.

فلسفه و صفات حكيم

اپيكور مانند رواقيان بيشتر توجّهش به اخلاق بود تا به ساير قسمت هاي فلسفه و در اخلاق و كردار هم انسان را مختار مي¬دانست و منكر جبر بود. اپيكور عالي¬ترين زندگي اجتماعي را درستي مي¬دانست، و مسائل اخلاقي و فلسفي را بسيار به جدّ مي گرفت. وي براي ناراحتي هاي مردم بسيار دلسوزي مي¬كرد، و معتقد بود، كه از فلسفه او پيروي كنند از گرفتاري¬هايشان كاسته مي¬شود. اپيكور به علم و فلسفه به خاطر علم و فلسفه معتقد نبود؛ بلکه معتقد بود، كه فلسفه عبارت است از يك دستگاه علمي براي تأمين زندگي سعادتمندانه.


کتاب تاریخ فلسفه

دکتر رحمت الله قاضیان