
نوافلاطونيان.
آمونيوس ساكاس
مؤسّس فرقة نوافلاطوني شخصي به نام «آمونيوس ساكاس» است، كه در اسكندريّه مي¬زيسته است. ساكاس به معني حمّال و باربر است، چون وي به شغل باربري غلّات اشتغال داشته است. مي¬گويند: آمونيوس خود را وارث افلاطون و ارسطو مي¬دانست و سازگاري بين آن دو را ثابت مي¬كرد؛ ولی بايد گفت: سازگاري بين فلسفه افلاطون و ارسطو يكي از ويژگي¬هاي مكتب نوافلاطوني به طور كلّي است. امّا كلّيّه فلسفه¬اي كه «فلسفه اشراقي» نامند، از شخصيّت برجسته¬اي به اسم «فلوطين» است، كه از شاگردان آمونيوس ساكاس بوده است.
فلوطين
فلوطين (پلوتين) در سال 203 يا 204 ميلادي در يكي از شهرهاي مصر به نام «ليكوپوليس» متولّد شده و در سال 270 ميلادي درگذشته است. فلوطين در 28 سالگي براي تحصيل فلسفه به اسكندريه رفت و در درس اساتيد مختلف حاضر مي شد، ولي هيچ كدام از آن¬ها وي را راضي و قانع نكردند، تا آن¬كه به پاي درس آمونياس ساكاس رفت و تعاليم وي او را كاملاً راضي كرد. فلوطين پس از آن¬كه ده سال از بركت آمونيوس ساكاس با فلسفه و عرفان آشنائي يافت، در يك سفر همراه با «گورديان» يا «گرديانوس» امپراطور روم، كه به قصد جنگ با شاپور اوّل به مقابلة ايرانيان آمده بود، به ايران سفر كرد، و با حكمت ايران و هند آشنا شد. حكمت مشرق زمين در فلوطين تأثير عظيم داشت، به نحوي كه بسياري از مايه¬هاي عرفاني فلسفه خود را از فلسفة مشرق زمين اخذ و اقتباس كرده است؛ سپس در 40 سالگي به رم رفت و در آنجا با جلب موافقت شاه و ملكه تا آخر عمر به تعليم و ارشاد پرداخت.
فلوطين تا سنّ 49 سالگي چيزي ننوشت و فقط به تعليم شفاهي اكتفا مي¬كرد، ولي پس از آن شروع به تأليف نمود و افكار خود را در 54 رساله شامل مباحث مختلف به تحرير درآورد، كه شاگردش «فرفوريوس» آن¬ها را در سال 301 ميلادي يعني در حدود سي سال پس از فوت استاد خود در نه رساله به نام «تاسوعات: نه گانه¬ها» يا «رسائل نه¬گانه» مرتّب نمود.
فلوطين، كه مجموعه¬اي از عمق و تفكّر و پاكي سيرت و زندگي زاهدانه و پارسائي بود، به يك معني وارث فرهنگ¬هاي متفاوت بود و در اصول همه مكاتب فلسفي يوناني ـ بخصوص فلسفه افلاطوني و ارسطوئي ـ تبحّر داشت، و خود نيز داراي يكي از مهم¬ترين مكاتب فلسفي جهان است. فلوطين آخرين فيلسوف بزرگ دورة قديم مغرب زمين است، كه در زماني كه داشت تاريكي قرون وسطيٰ مغرب زمين را فرا مي¬گرفت، وي با آميختن فلسفه افلاطوني با فلسفه ارسطوئي وانديشه¬هاي شرقي و عرفاني يكي از فلسفه¬هاي مهمّ جهان را به نام «فلسفه نوافلاطوني» به وجود آورد.
فلاسفه اسلامي تا اين اواخر از فلوطين خبري نداشتند و نوشته¬هاي او را از افلاطون و ارسطو مي¬دانستند. «اثولوجياي» او را از ارسطو مي¬دانستند و به واسطه گفته¬هاي اشراقي وي بود، كه افلاطون را فيلسوف اشراقي مي¬دانسته اند. به هرحال آثار فلوطين نه تنها درآثار فلاسفة اسلامي بلكه در آثار عرفا و اشعار شعرا نيز به كار رفته است.
طريقه و روش فلسفي فلوطين
طريقه و روش فلسفي فلوطين، چنان¬كه از كتاب گران¬سنگش «اثولوجيا» (معرفة الرّبوبيّه) برمي¬آيد تركيبي است از روش سقراطي در تجزيه و تحليل¬هاي پاسخ و پرسش¬هاي منطقي و استدلال منطقي ارسطوئي و طريق تزكيه و تهذيب نفس براي ترك مطالب از طريق كشف و شهود. از نظر فلوطين همان طوري كه انسان از طريق استدلال منطقي مي¬تواند به حقيقت پي برد، با رياضت و تزكيه نفس هم مي¬تواند به نحو برتر و مطمئن¬تري به حقيقت پي برد؛ زيرا حقيقت محض تنها از راه كشف و شهود و طريق رياضت و تزكيه نفس براي انسان قابل تحصيل است و اين همان روشي است، كه بعدها به وسيله¬ی شيخ اشراق و به نحو برتري در فلسفه¬ی ملّاصدرا و حكمت متعاليه وي پرورانده شد.
وحدت وجود
فلوطين وحدت وجودي است. وي حقيقت را احد و واحد و بسيط و اصل و منشأ و موجد همه موجودات مي¬داند، كه برتر از هستي است و در انديشه نمي¬گنجد؛ و ازاين¬رو، هم بيان ناشدني مي¬باشد. موجودات تراوش و فيضاني از اويند و به وي بازگشت مي¬كنند، او نامحدود است و محيط بر كلّ اشياء و در ضمن اين¬كه كلّ اشياء است، امّا هيچ يك از آن¬ها هم نيست. حركت نخستين، كه از وحدت به كثرت است، خلّاقيّتي است ذاتي و حركت دوّم، كه از كثرت به وحدت است، رجعت نفوس به اصل الهيشان مي¬باشد. فلوطين از مبدأ و منشأ كلّ هستي با تعابير مختلفي همچون خدا، خير، احد، فكر مجرّد و فعل تام، نام مي¬برد، ولي بلافاصله مي-گويد، كه اين تعابير رسا نيستند و هر تعبيري توصيفي از او مايه¬ی تحديد و تصغير اوست، نه عقل مي¬تواند او را درك كند و نه قلب از طريق شهود.
خدا علّت فاعلي و غائي جهان
از نظر فلوطين وجود يا هستي به دو بخش ممكن و واجب تقسيم مي¬شود. وجود واجب همان وجود حقيقي احدي الذّات است، كه بسيط و نامتناهي است؛ و ممكن الوجود ماسوي الله است، كه معلول و مخلوق باري تعاليٰ است. وجود ممكنات خود دو بخش يا دو عالم: عقلي و مجرّد، و غيرعقلي است. جهان غيرعقلي ذاتاً مشتاق عقل و جهان عقلي است، و جهان عقلي هم ذاتاً عاشق وجود حقيقي و ذات باري تعاليٰ است؛ ازاين¬رو، بايد گفت جهان اصولاً بر عشق و شوق بنا شده است. و از آنجا كه علّت فاعلي با علّت غائي جهان يكي است، اشياء در سير كمالي خود به طرف غايت و هدفي مي¬روند، كه از آن نشأت گرفته¬اند و وجود ممكن به همان مبدئي برمي¬گردد، كه از آن نشأت گرفته و تراوش نموده، كه ذات اقدس الهي است.
سير و سلوك
فلوطين مردي عارف و مرتاض و اهل سير و سلوك بوده است. وي معتقد بوده، كه براي وصول به خدا بايد از حسّ و عقل تجاوز نمود و به سير معنوي و كشف و شهود متوسّل شد. چه از نظر فلوطين نفس انسان، كه از نفس كلّي است در قالب جسم و در غار عالم مادّي گرفتار آمده است؛ ازاين¬رو، شوق آن را دارد، كه به اصل خود يعني عقل و اصل اصل خود يعني احد يا خير مطلق باز گردد؛ و غايت فلسفه كه رستگاري است، از طريق بازگشت نفس به مبدأ و خير مطلق و از طريق سير و سلوك عرفاني حاصل مي شود. فلوطين فيلسوفي عارف بود و مي¬كوشيد بيش از حقايق تازه¬ای که به شاگردانش مي¬آموزد، آن¬ها را از قيود اين جهان مادّي پاك کرده و برای وصول به سعادت، که حقيقت الهيّه است، آماده كند.
طبقه بندي موجودات
فلوطين مبدأ اوّل را كه اصل همه موجودات مي¬داند واحد يا احد مي¬خواند و آن را حقيقتي مي¬داند وراي وجود و بيرون از هر گونه توصيف. احد كه كمال مطلق است پر است و از فرط پري همچون چشمه¬اي فياض مي¬جوشد و از پرتو اين فيضان، عقل كلّي كه « اقنوم دوّم » است صادر مي¬شود و به وسيله¬ی عقل، نفس كه «اقنوم سوّم» است و ميان معقول و محسوس در نوسان است و سپس ساير موجودات كه عالم مادّه مي¬باشد پديد مي¬آيند؛ و بدين ترتيب، صادر اوّل از باري تعاليٰ «عقل» و صادر دوّم «نفس» است. عقل به منظور كسب فيض، روي به اصل خود مي¬آورد و از بركت همين روي آوردن به خداست، كه عقل مي¬شود. نفس نيز پديد آورنده همه موجودات زنده و جان جهان است. عقل واسطه ميان ذات احديّت و نفس است، نفس واسطه ميان عالم مجردات و محسوسات است و جسم آخرين و ضعيف ترين پرتو ذات احديّت است. صورت جنبه وجودي جسم و مادّه جنبه عدمي آنست، ازاين¬رو، عالم ماده دائماً در تغيير و تبديل است و در واقع « شدن » است نه بودن.
فرفوريوس
فرفوريوس متولد 232 يا 233 م و متوفاي 304 م، مهم¬ترين شاگرد فلوطين است كه احتمالاً در « باتانيا » از شهرهاي سوريه متولد شده. يكي از كارهاي مهم فرفوريوس چنان¬كه گفتيم اين بود كه تعاليم فلوطين را كه به زباني دشوار و مبهم بيان شده بود با بياني رسا و ساده براي عموم در شش مجلد و هر مجلد شامل نه رساله به نام «تاسوعات» به رشته تحرير درآورد. تصنيف مهم فرفوريوس كتاب «ايساغوجي» در منطق است، كه از زمان او تا كنون به عنوان مقدمة منطق ارسطو به كار مي¬رود. فلوطين از كساني است، كه در بسط و نشر و انتقال تعاليم فلسفه نوافلاطوني نقش مهمّي دارد. فرفوريوس به اتّحاد طريق افلاطون و ارسطو اعتقاد داشته است.
فرفوريوس به دستورات عملي و مراسم مذهبي بسيار پاي بند بود، هر چند كه با مسيحيّت و ساير اديان رسمي زمان مخالف بود، و به علّت يافتن خطاهاي فاحشي در مسيحيّت همچون تثليث به نقد مسيحيّت پرداخته است؛ چون فلسفه¬ی نوافلاطوني كه وي پيرو و معتقد بدان بوده، فلسفه¬ی وحدانيّت و توحيد است.
فيلون يهودي
فيلون كه در قرن اوّل ميلادي (20 سال قبل از ميلاد تا 40 سال بعد از ميلاد) مي¬زيسته، يك يهودي بود كه هم فلسفه يوناني آموخته بود و هم در محيط روحاني يهودي پرورش يافته بود؛ و ازاين¬رو، با وجود علاقه به فلسفه، به قوم يهود هم، سخت وفادار بود، ولي بيشتر يك متكلّم بود تا يك فيلسوف و همين هم سبب شد، كه يك توجيه عقلاني و فلسفي بر نهج فلسفه¬ي افلاطوني براي دين يهود و مفاهيم و معتقدات آن بیان کند. در اين راستا اين اصل را محور كار و تحقيق خود قرار داد، كه تمام احكام و دستورات شريعت علاوه بر معناي ظاهري يك معناي تمثيلي هم دارند و مظهر برخي از حقايق اخلاقي يا روان¬شناسي هستند.
الهيّات فيلون داراي چند جنبه است: 1 ـ لحاظ نامتناهي براي خدا به عنوان موجودي اعلا و اشرف. 2 ـ الهيّات سلبي، يعني به عقيده¬ي وي وجود نامتناهي خداوند هيچ¬گاه در عرصه¬ي انديشه¬ي آدمي وارد نشده و انسان از درك او و كمالاتش عاجز است و تنها مي¬توان او را به نحو سلبي توصيف كرد. 3 ـ واسطة خلقت: تفكّر واسطه در خلقت موجودات در قالب يك انديشة مذهبي و به عنوان امر مشخّص و اقنومي خاصّ بين خدا و خلق، نخستين بار به وسيلة فيلون در قالب اصطلاح «لوگوس» مطرح شد. 4 ـ تصوير وجودي خلقت: تصوير فيلون از خلقت تحت تأثير آموزه¬هاي تورات، به پيروي از افلاطون در تيمائوس تا حدّي نزديك به مفهوم خلق از عدم است؛ هرچند او برخلاف افلاطون به موجود ازلي ديگري غير از خدا قائل نمي¬باشد. (دكتر سعيد رحيميان، مجموعة مقالات پيرامون فلسفة غرب، 1384)
به عقيده فيلون، خدا جوهر عالم هستي، بي¬جسم، جاويدان و وصف ناپذير است. عقل مي¬تواند به وجود او پي برد ولي نمي¬تواند هيچ صفتي به او نسبت دهد، چون هر وصفي براي او يك محدوديت است. خدا در همه جا هست و جائي را نمي¬توان يافت، كه خدا در آنجا نباشد و با اين وجود خدا همه چيز نيست. فيلون معتقد بود كه ماده نيز قديم و جاودان است، ولي تا زماني كه با نيروي الهي در نياميخته نه جان دارد و نه حركت و نه شكل. خداوند براي آفرينش جهان از طريق شكل دادن به مادّه و براي ايجاد رابطه با بشر، واسطه¬اي دارد كه در اصطلاح شرع «فرشته» در آئين يونان «الهگان» و در فلسفه افلاطون «مُثُل» ناميده مي¬شوند.