
فلسفه و روش تحقيق آن.
ادراك به اعتباري سه قسم است: علمي، هنري و فلسفي.
1 ـ شناخت علمي
شناخت علمي معرفتي است، كه عالِم علوم طبيعي از تحقيقات خود در باره¬ی واقعيّات جهان مادّي برايش حاصل مي¬شود. بدين معني كه محقّق علوم طبيعي هر آن¬چه را كه از عالم جماد، نبات، حيوان، انسان، موجودات بسياركوچك ذرّه¬بيني و ميكرسكبي، موجودات بسيار عظيم كيهاني و غيره، كه مشاهده و تجربه مي¬كند، بي¬كم¬ كردن چيزي از آن¬ها يا افزودن كوچك¬ترين چيزي بدان¬ها، آن¬ها را يادداشت و گزارش مي¬كند.
2 ـ شناخت هنري
برخلاف شناخت علمي، كه صد در صد برگرفته از واقعيّت¬هاي خارجي است، هنرمند وقتی از واقعيّت¬هاي بيروني متأثّر ¬شود، آن¬ها را با عواطف واحساسات خود مي¬پرورد و با زبان شعر و نقّاشي و موسيقي بيان مي¬كند. چنان¬كه وقتي شاعر چشمش به سرو و گل و سبزه و بوستان و ماه وكمان و موي و جام شراب و چشمه ¬افتد، به ياد معشوق خياليش مي¬افتد و در اشعاري¬ قدّ او را به سرو، رخ او را به ماه و گل، ابروي او را به كمان، چشم او را به جام شراب، دهان او را به چشمه¬ی¬ حيات، خال كنار لبش را به هندويي كه بر لب آب حيات نشسته، پستان¬های او را به انار، باريكي كمر و ميان او را به موي و بالأخره گودي زنخدان او را به چاهي كه آن¬قدر عميق است، كه هركه در آن افتد، هرگز نمي¬تواند از آن بيرون آيد، تشبيه مي¬كند.
آري، چنين موجودي تنها در عالم خيال شاعر وهنرمند زيبا مي¬باشند، و هر چه هنرمند از واقعيّات دورتر شود هنرمندتر است، چنان¬که در وصف شعرگفته¬اند: اَحسَنُ الشِّعرِ اَکذَبُهُ: بهترين شعر دروغ¬ترين آن است.
3 ـ شناخت فلسفي
غير از مسائلي كه از طريق شناخت علمي و هنري قابل بررسي¬اند، مسائل ديگری هستند كه بررسي آن¬ها نه در قلمرو شناخت علمي امكان¬پذير است و نه در قلمرو شناخت هنري. مثلاً بود و نبود خدا، عالم پس از مرگ، آغاز وانجام جهان، سرنوشت انسان، با آن¬كه ساخته و پرداخته¬ ذهن و افكار و خيالات انسان نيستند، تا از طريق شناخت هنري مورد تحقيق قرار گيرند، از آن نوع واقعيّت¬هاي خارجي هم كه تجربه پذيرند و از طريق شناخت علمي قابل بحث و بررسي مي¬باشند، نيز نيستند، بلكه تنها از طريق استدلال و دليل و برهان عقلي قابل بررسي هستند، و انسان هم در طول تاريخ همواره اين مسائل برايش مطرح بوده و بدان¬ها پاسخ داده است. طرح و بررسي اين¬گونه واقعيّت¬هاست، كه شناخت فلسفي و فلسفه را به وجود آورده است.
موضوع فلسفه
هر يک از علوم چون حساب، هندسه، فيزيک، شيمی، کيهان¬شناسی، زيست¬شناسی، روان¬شناسی، جامعه¬شناسی و... در باره¬ موضوع خاصّی بررسی می¬کنند، ولی موضوع فلسفه عام¬ّترين موضوعات يعنی وجود و موجود است. ازاين¬رو، همه¬ موجودات از مادّيّات تا مجرّدات چون خدا، روح، فرشته از دنيا تا آخرت را شامل می¬شود.
همين طور در فلسفه بحث می¬شود که آيا واقعيّتی خارج از ذهن ما هست يا نيست؟ آيا واقعيّت را می¬توان شناخت؟ آيا بر موجودات قوانينی حاکم است؟ آيا موجودات همه علّت دارند يا موجود بی¬علّت (خدا) هم هست؟ آيا خدا يگانه است يا متعدّد؟ اگر خدا خير محض است، چرا در جهان شرّ و بدی هست؟ اگر روح هست حقيقتش چيست؟ آيا در هستی غير از مادّيّات موجود غيرمادّی هم وجود دارد؟ زمان چيست؟ آيا جهان از نظر زمان ازلی است و ابتدا ندارد يا نه؟ از نظر مکانی چطور؟
تاريخچه¬ی فلسفه
از آنجا که تعقّل و تفکّر فصل مميّز و ويژگی انسان از حيوانات است، ازاين¬رو، در مورد تاريخ فلسفه هم که همان تاريخ تعقّل و تفکّر است، بايد گفت که تاريخ فلسفه با پيدايش نخستين انسان همراه می¬باشد و از آن به بعد هم، هرگاه انسانی می¬زيسته و هر جا انسانی بوده است، تعقّل و تفکّر را هم با خود همراه داشته است. پس: اوّلاً، مطلق دانش و آگاهی و از جمله فلسفه مال همه¬ انسان¬ها و ميراث مشترک همه¬ی نژادها و ملل است، نه آن¬که مال نژاد يا ملّت خاصّی باشد. ثانياً، نمی¬توان زمان يامکانی را به عنوان خاستگاه فلسفه دانست، بلکه تنها می¬توان گفت که بعضی ملّت¬ها در پيدايش فلسفه سهم بيشتری داشته¬اند.
ازاين¬رو، هرچند يونان را مهد فلسفه مي¬دانند، ولي يونانيان هم به نوبه¬ي خود فلسفه و علم و تمدّن و فرهنگ را از مصر، بين النّهرين و ايران گرفته-اند، ولی بدان سبب تاريخ فلسفه را از يونان آغاز می¬کنند، که برای اوّلين بار در يونان افکار فلسفی به معنی واقعيش پيدا شد.
بدين معنی، هرچند علم و فرهنگ و فلسفه و تمدّنی، که از خارج به دست يونانيان رسيد، ولی اين¬ها آميخته با خرافات و مذهب و خيالبافی و اساطير بود، ولی قوم با استعداد يونان آن معلومات را از يک طرف، در غربيل عقل ريخته و عناصر عقلی و علمی آن را که با عقل و تجربه قابل بررسی بودند، نگه داشتند و ساير عناصر آن را دور ريختند.
و از طرف ديگر، علم و فرهنگ و فلسفه و عقايد پراکنده¬ای که به دست آن¬ها رسيده بود، در قالب ذوق و استعداد سرشار خود ريخته و مطالب بديع بسياری هم بر آن افزودند وبه صورت مکتب¬های فلسفی منظّمی دارای اصول و ارکان ارائه نمودند.
مردم آتن که اسکندر شاگرد ارسطو شهر و ديارشان را تسخيرکرده بود، بعد از اسکندر بنای بدرفتاری با ارسطو و همه¬ فلاسفه گذاشتند، به طوری که ارسطو از ترس جانش به جزيره¬ای گريخت و بعد از يک سال درگذشت و بقيّه¬ی فلاسفه هم از آتن به اسکندريّه کوچ کردند و آن¬جا محلّ و دانشگاه علم و فلسفه گرديد.
و چون مصر و اسکندريّه به دست مسلمين افتاد، دانشمندان و فلاسفه¬ی اسکندريّه بعضی راهی اروپا شدند و علم و فلسفه در اروپا را بنيان نهادند و بعضی ديگر در عالم اسلام باقی ماندند و علم و فلسفه در اسلام را بنيان نهادند.
آن رشته از دانش که وارد اروپای مسيحی شد، تا هزار سال ( دوران هزار ساله¬ی قرون وسطی) نه فقط پيشرفتی نداشت، بلکه در بسياری موارد از دوره¬ يونانی هم عقب افتاد.
امّا آن شاخه از علم و فلسفه که وارد عالم اسلام شد، ازآن¬جا که قرآن و اسلام بزرگ¬ترين مروّج و مشوّق علم و دانش¬اند، علم و فلسفه در اين ديار با ظهور امثال فارابی و ابن¬سينا و زکريّای رازی چنان به شکوفايی رسيد، که دوره¬ يونانی با آن قابل قياس نيست. هم¬اکنون نيز فلسفه در هيچ¬جا از جمله غرب با فلسفه¬ اسلامی اصلاً قابل قياس نيست، به طوری که محقّقين برآنند، که فلسفه در عالم اسلام دويست سال از فلسفه در غرب جلوتر است.
ذکر اين نکته نيز لازم است، که همان طوری که گفته¬اند: هشتاد در صد فلسفه و دانش و فرهنگ و تمدّن اسلامی محصول ايرانی و ايرانيان می¬باشد.
روش تحقيق در فلسفه
فلاسفه¬ی اسلامی خود به دو دسته تقسيم می¬شوند: مشّائين و اشراقيّون.
1 ـ فلاسفه ی مشّاء: اکثر فلاسفه¬ی اسلامی روش فلسفی استدلالی دارند. کندی، فارابی، بوعلی سينا، خواجه نصير، ابن رشد اندلسی، ميرداماد و غيره مشّايی¬مسلک هستند. سردسته و مظهر و نماينده ی کامل فلاسفه¬ی مشّاء اسلامی بوعلی¬سيناست و کتاب¬های مهمّش در اين زمينه عبارتند از: شفا، اشارات، نجات، دانشنامه¬ی علايی، مبدأ و معاد، تعليقات، مباحثات و عيون¬الحکمه. مشّائيان پيرو ارسطو می¬باشند.
2 ـ فلاسفه اشراق: احياکننده¬ي فلسفه¬¬ی اشراق «شيخ اشراق» است و کتاب¬های او عبارتند از: تلويحات، مطارحات، مقاومات، ولی مهم¬ترين کتابش که صد در صد جنبه¬ی اشراقی دارد «حکمة الإشراق» است. اشخاص ديگری چون شهرزوری، قطب¬الدّين شيرازی روش اشراقی داشته-اند. اشراقيّون پيرو افلاطون می¬باشند.
روش مشّائين و اشراقيّون
فرق اصلی روش مشّايی و اشراقی اين است، که روش مشّايی تکيه تنها بر استدلال و برهان عقلی دارد، بدين معنی که مسائل نظری و غيربديهی تنها از راه قضايای بديهی، روشن می¬شود و بر اين پايه همه¬ قضايا و استدلال-های پيچيده¬ فلسفی شکل می¬گيرد، ولي در روش اشراقی برای کشف حقيقت، علاوه براستدلال عقلی، مجاهدات نفسانی و تزکيه¬ی آن و سلوک قلبی نيز برای کشف حقايق لازم و ضروری است.
لفظ اشراق که به معنی تابش نور است، برای افاده¬ی¬ روش اشراقی کاملاً رساست، ولی کلمه¬ی¬ «مشّاء» که به معنی «بسيار راه رونده» است، صرفًا نامگذاری است. گويند ازآن¬رو ارسطو و شاگردانش را مشّائين می¬گفتند که در حال قدم زدن تدريس مي¬كردند، ولی اگربخواهيم کلمه¬ای به کار بريم که مفيد روش فلسفی مشّائين باشد، بايد کلمه¬ی¬ «استدلالی» را به کار بريم و بگوييم: فلاسفه دو دسته¬اند: اشراقيّون و استدلاليّون.
حکمت متعاليه¬ی ملّاصدرا
چهار روش فکری در دوره¬ اسلامی وجود داشته: روش فلسفی استدلالی مشّايی، روش فلسفی ذوقی اشراقی، روش استدلالی کلامی و روش سلوکی عرفانی. اين چهار جريان در جهان اسلام در يک نقطه به هم رسيدند، و جمعاً جريان واحدی را به وجود آوردند و آن نقطه «حکمت متعاليّه» ی ملّاصدرا متوفّای 1050 هجری است.
حکمت متعاليه¬ی¬ ملّاصدرا از لحاظ روش تحقيق شبيه مکتب اشراق است، يعنی در تحقيقات هم از استدلال عقلی استفاده می¬کند و هم از تصفيه¬ی نفس و کشف و شهود، ولی از نظر اصول و از نظر استنتاجات با آن متفاوت است. در مکتب ملّاصدرا بسياری از مسائل مورد اختلاف مشّاء و اشراق يا مورد اختلاف فلسفه و عرفان برای هميشه حل شده است. ملّاصدرا کتاب¬های زيادی دارد، از جمله: اسفار اربعه، شواهدالرّبوبيّه، مبدأ و معاد، عرشيّه، مشاعر و شرح اثيرالدّين ابهری.
اجزای اصلی حکمت متعاليّه: برهان، عرفان و قرآن و حديث است.
عوالم هستي
حکمای اسلامی به چهار عالم يا به چهار نشأه قائل¬اند:
عالم ناسوت، يعنی عالم مادّه و حرکت و زمان و مکان و به عبارت ديگر عالم طبيعت و محسوسات يا عالم مادّی.
عالم مثال يا ملکوت، يعنی عالمی برتر از طبيعت، که دارای صور و ابعاد است، امّا فاقد حرکت و زمان و تغيير است.
عالم جبروت، يعنی عالم عقول يا عالم معنی، که از صور و اشباح مبرّاست.
عالم لاهوت، يعنی عالم الوهيّت و احديّت.
برخی ديگر مسائل مربوط به روابط عالم طبيعت با عالم مافوق خود است. به عبارت بهتر مربوط است به سير نزولی هستی از لاهوت تا طبيعت و سير صعودی طبيعت به عوالم بالاتر، مخصوصاً در مورد انسان که به نام «معاد» خوانده می¬شود.