سایت اصول دین


اخلاق عاطفه مدار


دکتر رحمت الله قاضیان

اخلاق عاطفه مدار.

يکی از قديمی¬ترين نظريّات در باره¬ی ملاک اخلاقی بودن کارها، «نظريّه¬ی¬ عاطفی» است. طرفداران اين نظريّه گفته¬اند: فعل اخلاقي بر اساس غيردوستي است نه خوددوستي. عاطفه گرايان گفته اند: اوّلاً، اخلاق فقط در زندگی اجتماعی معنی پيدا می¬کند، و اگر انسان به صورت انفرادی می¬زيست، جايی برای اخلاق و ارزش¬گذاری-های اخلاقی هم نبود؛ بنابراين، کارهايی مانند خوردن و خوابيدن و ورزش کردن که مربوط به زندگی فردی هستند، از دايره¬ی احکام اخلاقی خارج دانست.

ثانياً، معيار خوبی و بدی افعال اجتماعی هم عاطفه¬ی دگرخواهی است؛ يعني هرگاه انسان كاري براي ايصال سود يا دفع زيان از خود انجام ¬دهد، چنين فعلي اخلاقي نيست؛ زيرا هر موجود زنده¬ به حكم طبيعتش دنبال جلب نفع براي خود و دفع ضرر از خود است؛ بلكه كار اخلاقي آن است كه براي جلب منافع براي غير و دفع ضرر از غير باشد.

از طرفداران اين نظريّه ديويد هيوم (1711 ـ 1776) و آدام اسميت (1723 ـ 1790) اقتصاددان انگليسي و «آرتور شوپنهاور» (1788 ـ 1860) فيلسوف آلماني و اگوست كنت (1798 ـ ‌1857) فيلسوف فرانسوي بوده¬اند.

اينان گفته¬اند: حتّي گاهی عاطفه و غيردوستی چنان اوج می¬گيرد که انسان از اين¬که لذّت و سود به ديگران برساند، بيشتر لذّت می¬برد، تا اين¬که خودش سود و لذّت ببرد؛ و از آسايش رساندن به ديگران بيشتر خوشحال مي¬شود، تا به آسايش خود رسيدن؛ چنان¬كه «سعدی» هم می¬گويد: «لئيمان از خوردن لذّت برند و کريمان از خوراندن.»

آدام اسميت گويد: «هم¬دلي يا هم¬دردي يا قوّه¬اي كه به وسيله¬ی¬‌ آن انسان در لذّت و الم ديگران شركت مي¬كند، مبناي اخلاق است». ( ژکس، فلسفه¬ی اخلاق، ص 91)

شوپنهاور نيز مي¬گويد: زندگی جز رنج بردن نيست؛ و محور اصلی فلسفه¬ی اخلاق بايد اين باشد که تا حدّ امکان از رنج افراد بکاهد و هم¬دردی نخستين عمل اخلاقی است.

شوپنهاور می¬گويد: آدمي اساساً بايد عشق به خود را از ميان ببرد، بلكه فقط عاشق هم¬نوعانش داشته باشد؛ براي خود هيچ نخواهد و همه چيز را ارزاني هم¬نوعانش نمايد.

نظريّه¬ی¬ عاطفی كه محبّت را تبليغ مي¬كند، نظريّه¬ی¬ مشترکی بين همه¬ی اديان و مکاتب اخلاقی است؛ ولی اديان هندی و مسيحيّت بيشتر از آن دم می¬زنند. تا آن¬جا كه مسيحيان می¬گويند: در واقع پيام مسيح اين است كه: «اگر کسی يک سيلی به طرف راست صورتت زد، طرف چپت را هم بگير، تا يك سيلي هم به طرف چپت بزند.»

«اميرمؤمنان (ع)» نيز می¬فرمايد: «فَاَحبِب لِغَيرِکَ ماتُحِبُّ لِنَفسِکَ، وَ اَكرِه لَهُ ماتَكرَهُ: براي غير خودت دوست بدار، آن¬چه كه براي خودت دوست داري؛ و براي او دوست ندار، آن¬چه را كه براي خودت دوست نداري. ( نهج البلاغه، نامه 31 )

گاندی هم در كتابي كه به نام «مذهب من» نوشته است می¬گويد: من از مطالعه¬ی¬ «اوپانيشادها» که خلاصه¬ی¬ مجموعه¬ی¬ کُتُب مذهبی هندويی است ـ به سه نکته رسيدم: يکی، اين¬که در دنيا يک معرفت وجود دارد و آن شناخت نفس و خود است؛ چه اين¬که هر کس خود را بشناسد، خدا و جهان را هم شناخته است؛ دوّم، اين¬که در دنيا يک نيرو وجود دارد و آن نيروی تسلّط بر نفس است؛ و سوّم،‌ اين¬كه يک نيکی وجود دارد و آن دوست داشتن ديگران مانند دوست داشتن خود است.»

نقد و بررسی

هر چند نظريّه¬ی¬ عاطفي، نسبت به نظريّه¬هاي لذّت¬گرايي شخصي برتري¬هايي دارد؛ زيرا در آن به مسائل اخلاقي از ديد عاطفي كه اخلاقي است، نگريسته شده؛ نه لذّت و سود، كه شخصي و غيراخلاقي هستند؛ امّا اشكالاتي هم دارد، از جمله:

1 ـ در مكتب عاطفه¬گرايي،‌ هر چند به شفقت و مهرورزي به ديگران توجه گرديده است؛ ولي بدون ارائه¬ی هيچ دليلي از ديگر نيازها و تمايلات و از جمله احكام و دستورات عقلي انسان غفلت شده و يا تأمين عاطفي بر آن¬ها ترجيح داده شده است. مثلاً مادر نياز به خوردن غذا و استراحت دارد، و بچّه¬اش هم نياز به پرستاری دارد، اين مکتب بر آن است، که مادر بايد پرستاری بچّه¬اش را بر راحتی خودش ترجيح دهد؛ ولی ديگر بيان نکرده است که چرا مادر بايد رسيدگی به بچّه¬اش را بر راحتی خودش ترجيح دهد.

اگر عاطفه¬گرايان بگويند: ازآن رو، عاطفه¬گرايی بايد در اخلاق اصل باشد که انسانيّت انسان به داشتن عاطفه است، گفته می¬شود: حيوانات ديگر هم نسبت به بچّه-هايشان عاطفه دارند، و حتّی گاهی جان خود را فدای بچّه¬شان می¬کنند. حتّی در بعضی حيوانات نوع دوستی هست؛ چنان که اگر کسی بخواهد لانه¬ کلاغی را خراب کند، کلاغ های ديگر بر سرش می¬ريزند و او را از اين کار باز می¬دارند. پس طبق نظر اين آقايان بايد عمل اين¬گونه حيوانات را هم اخلاقي بدانيم؛ در حالي كه هيچ كس اعمال حيوانات را اخلاقي ندانسته است.

2 ـ‌ ما انواعی از اميال و خواسته¬های غريزی و عاطفی داريم؛ ازاين¬رو، به چه دليل ما بايد خواسته¬های عاطفی خود را بر خواسته¬هاي غريزيمان ترجيح دهيم و چرا ما بايد خواسته¬های ديگران را بر خواسته¬های شخصی خودمان ترجيح دهيم؟

3 ـ عاطفه¬گرايان پنداشته¬اند که ما فقط دو چيز داريم: عاطفه و غريزه و در اين ميان بايد حقّ تقدّم را به عاطفه داد و آن را ملاک فعل اخلاقی دانست؛ ولی چرا به جای عاطفه، عقل را که به درستی معيار امتياز انسان از حيوان است، به عنوان ملاک ارزش نپذيريم؟

4 ـ برخي از افعال انسان مربوط به خود فرد مي¬باشند، برخي ديگر از افعال او در ارتباط با طبيعت، برخي در ارتباط با خدا و برخي در ارتباط با انسان¬هاي ديگر است؛ و از نظر اين مكتب تنها دسته¬ی¬ اخير قابل ارزيابي اخلاقي مي¬باشند؛ در حالي كه ساير افعال انسان نيز به خوب و بد قابل تقسيم¬اند و در آن¬ها نيز توصيه¬هاي اخلاقي رواست؛ ولي اين مكتب هيچ معياري براي تميز نيك و بد در آن افعال ارائه نداده است.

5 ـ بسياري از اعمال قابل مدح و ذمّ¬اند؛ امّا اخلاقي نيستند. مثلاً قهرماني كه وزنه¬ی¬ سنگيني را بلند مي¬كند، قابل مدح و ستايش است؛ ولي اسم عملش اخلاق نيست.

6 ـ بعضي اعمال اخلاقی هم¬چون ايثار و گذشت و عزّت نفس و... هستند که در عين اين¬که قابل تقديس و تقديرند، ربطی هم به غيردوستی ندارند.

7 ـ محصور کردن فعل اخلاقی، به غيردوستي، نه جامع است و نه مانع؛ يعنی نه شامل همه¬ی¬ افعال اخلاقی می¬شود و نه سبب طرد همه¬ی¬ افعال غيراخلاقی. جامع نيست، چون بعضی افعال هم¬چون ستم¬ناپذيري، استقامت، وفاي به عهد، خضوع نکردن در برابر فرومايگان و ظالمان و غيره هستند که همه¬ی عقلا آن¬ها را فعل مستحسن و اخلاقی می¬دانند، با آن¬که به خاطر غيردوستی نيستند؛ و امّا مانع نيست، چون بعضی کارها هم-چون ياری ظالم و سفّاك و غارتگر در ضمن اين¬که غيردوستی هستند، امّا مذموم¬اند نه ممدوح.

8 ـ در اخلاق، عنصر اختيار و اكتساب و غيرغريزي بودن نهفته است؛ ازاين¬رو، در مورد اين¬که قائلين به نظريّه¬ی¬ اخلاق مبنی بر عاطفه گفته¬اند: «فعل اخلاقی آن است که از روی غيرخواهی باشد» گوييم: هر محبّت به غيري را نمي¬توان اخلاقي ناميد؛ زيرا همان غيرخواهي و دگرخواهي هم در مواردي غريزي و طبيعي است. بدين معني كه عواطف و احساسات از جمله دوست داشتن فرزند، پدر، مادر، خويشان و حتّي هم¬وطنان و هم-نوعان اکتسابی نيستند؛ بلکه قانون حکيمانه¬ی¬ خلقت، اين عواطف و احساسات را در انسان به صورت غريزي به وديعه نهاده است، كه اين¬ها را دوست بدارد و بدان¬ها نيكي كند.

چه مثلاً مادر نسبت به فرزندش محبّت دارد، به طوري كه گاهي ايثار مي¬كند و فرزندش را بر خودش مقدّم مي¬دارد و اين محبّتش به فرزند هم ناشي از عاطفه و غيردوستي است و قابل مدح و ستايش هست؛ ولي اين عملش اخلاقي نيست؛ زيرا همين مادر نسبت به فرزند همسايه بي¬تفاوت است. همين طور است دوست داشتن انسان اقوام و هم¬ميهنانش.

9 ـ گاهي انسان با ايثار غير را بر خود مقدّم مي¬دارد؛ ولي ممكن است به خاطر شهرت و خوش¬نامي و يا به خاطر تعصّبات قومي و فاميلي فداكاري نمايد. بدين معني كه بسياري اوقات اتّفاق مي¬افتد كه بعضي تحت تأثير احساسات خاصّ ميهني يا خودخواهي يا براي اين¬كه نامشان در تاريخ بماند،‌ جان خود را فدا مي¬كنند؛ ولي در اين صورت، اين افراد تنها خودخواهان بزرگي هستند، نه اين¬كه فعل اخلاقي انجام داده باشند. پس صرف ايثار را نمي¬توان فعل اخلاقي ناميد؛ زيرا ايثار گاهي با خودخواهي مطابقت دارد.

10 ـ انسان دوستي و مهر ورزيدن به انسان¬هاي ديگر به خاطر انسانيّت آن¬ها و به معناي دوستي ارزش¬هاي انساني آن¬هاست. ازاين¬رو، به هر اندازه كسي از انسانيّت بيگانه باشد، ولو به ظاهر مانند انسان¬هاي ديگر باشد، قابل ارزش نيست كه به او محبّت ورزيد؛ وگرنه چنگيز و يزيد بن معاويه و حجّاج بن يوسف هم انسان هستند، ولي چيزي كه در آن¬ها وجود ندارد، ارزش¬هاي انساني است؛ زيرا اين¬ها در واقع انسان¬هاي ضدّ انسان هستند، نه انسان به معني واقعي. محبّت نسبت به اين جور آدم¬ها در اين است، كه اگر مي¬شود آن¬ها را هدايت كرد و نجات داد و اگر قابل هدايت نيستند، با برداشتنشان، مردم را از شرّ آن¬ها نجات داد.

و اگر مردم هم انسان¬هاي كامل هم¬چون اوليا و انبيا را دوست دارند و حتّيٰٰٰٰ به آن¬ها بيشتر از عزيزانشان و حتّي بيشتر از خودشان مهر و محبّت مي¬ورزند، تا آن¬جا كه حاضرند مال و جان و همه چيزشان را به خاطر دوستي آن¬ها و در راه آن¬ها بدهند، براي اين است كه در آن¬ها انسانيّت و صفات انسانيّت بيشتر از همه مي¬يابند.

12 ـ در خيلي موارد، عمل¬ك‍ِرد مبتني بر عاطفه و محبّت به بعضي، باعث ظلم بر ديگران مي¬شود. مثلاً اگر ما نسبت به دزد و جنايتكار رأفت نشان دهيم و آن¬ها را تنبيه نكنيم، باعث شده¬ايم كه دزدي پشت سر دزدي و جنايت پشت سر جنايت واقع شود.

قرآن¬كريم مي¬فرمايد: «اَلزّانيَةُ وَالزّاني فَاجلِدوا كُلَّ واحِدٍ مِنهُما مِائَةَ جَلدَةٍ وَ لاتَأخُذكُم بِهِما رَأفَةٌ في دينِ اللهِ؛ اِن كُنتُم تُؤمِنونَ بِاللهِ وَاليَومِ الآخِرِ؛ وَليَشهَد عَذابَهُما طائِفَةٌ مِنَ المُؤمِنينَ: هريك از مرد و زن زناكار را صد تازيانه بزنيد و نبايد رأفت نسبت به آن دو، شما را از اجراي حكم الهي مانع شود، اگر به خدا و روز جزا ايمان داريد؛ و بايد گروهي از مؤمنان مجازاتشان را مشاهده كنند.» ( نور 24/2)

سعدي هم گويد:

ترحّم بر پلنگ تيز دندان ستمكاري بود بر گوسفندان

11 ـ خيلي كارها قابل تقدير و تحسين هستند و اخلاقي¬اند؛ ولي در عين حال، ربطي به غيردوستي هم ندارند. چنان¬كه بعضي هرگاه امر داير مي¬شود بين اين¬كه يا زيان مالي و جاني ببينند و تن به ذلّت دهند يا عزّتشان را حفظ كنند، مال و جان خود را از دست مي¬دهند و تن به ذلّت نمي¬دهند که اين خود عملی است اخلاقی و قابل ستايش و در عين حال ربطی هم به غيردوستی و عاطفه ندارد.

«امام حسين (ع)» فرمود: «اَلمَوتُ خَيرٌٰ مِن رُکوبِ العارِ»: مرگ بهتر از اين است که انسان ننگی را بر خود بخرد و ذلّت آن را متحمّل شود. (بحار 44/193)

13 ـ عواطف همچون رودخانه¬ی عظيمی هستند که از درون انسان می¬جوشند و عقل هم¬چون سدّ محکمی است که آن¬ها را مهار مي¬کند، تا طغيان نکنند و آب را برحسب نيازمندی¬هاي مختلف به شعبی تقسيم کند. ازاين¬رو، اگر عقل با کنترل خود نتواند جلو عواطف طغيانگر را بگيرد، انسان را به خلاف و گناه می¬کشانند. اگر عشق از عقل کسب نور نکند، بسان ماشينی می¬ماند که در شب ظلمانی در جادّه¬ی پرپيچ و خمی حرکت کند که مسلّماً حتّي نمی¬تواند يک کيلومتر را به سلامت طیّ کند.

14 ـ دگردوستی منحصر به انسان¬هاي ديگر نيست، بلكه مسلّماً بايد شامل جانداران ديگر هم بشود. آيا واقعاً اگر انسان نسبت به يک حيوانی عاطفه ورزيد و او را از گرسنگي و تشنگي نجات داد، اين عمل او اخلاقي نيست؟ مسلّماً چنين عملي از نظر همه¬ی عقلا اخلاقي است. بنابراين، غيردوستی نبايد منحصر در انسان¬های ديگر گردد؛ زيرا ترحّم بر حيوانات هم عمل اخلاقی است.

در حديثي هم آمده: شخصي در بياباني سگ تشنه¬ای يافت،‌ و دستارش را به كفشش بست و از چاهي آب كشيد و سگ را سيراب كرد و خدا به خاطر اين عملش او را بخشيد. چون اين عملش اخلاقي است،‌ ولو اين¬كه سگ انسان نيست؛ چون همه از خدا هستند؟

به جهان خرّ م از آنم که همه عالم از اوست عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست

اخلاق تطوّرمدار

مبدع مکتب تطوّرگرايی «هربرت اسپنسر» (1820 ـ 1903) فيلسوف انگليسی است. هر چند مسأله¬ی تطوّر بيشتر به نام داروين (1809 ـ 1882) گره خورده است؛ امّا در حقيقت مبدع و طرّاح آن اسپنسر می¬باشد که در رساله¬ای به نام «نظريّه تکامل» بيان کرد. اسپنسر قائل بود رفتار خوب يا بد را بايد بر اساس تطابق يا عدم تطابق آن با مقاصد حيات تعريف و تبيين کرد. رفتار اخلاقی رفتاری است که افراد و گروه¬ها را بهتر به تجمّع و اتّصال وادارد.

اسپنسر می¬گويد: انسان اوّليّه تنها به لذّت وسود خود می¬انديشيد؛ ولی در اثر قانون تطوّر، آدميان تکامل نمودند و به مرحله¬ای از انسانيّت رسيدند که دارای عاطفه¬ی دگردوستی شدند و منافع ديگران نيز برای او اهمّيّت پيدا کرد، و اين¬جا بود که مساله¬ی اخلاق مطرح شد. در اين مرحله که هستيم خودخواهی و دگرخواهی در تعارض¬اند؛ ولی در اثر تطوّر تکامل بشر به تدريج خودخواهيش رو به ضعف نهاد و دگرخواهيش قوّت می¬گيرد، تا بالاخره در سير تکامليش مرحله¬ای از کمال می¬رسد که خود را فراموش می¬کند وکاملاً به فکر ديگران است و آن وقت است که به مرحله¬ی عالی اخلاق رسيده است.

به بيان ديگر، انسان به تدريج به مرحله¬ای از کمال می¬رسد که در آن تنازع و ستيز در بين افراد و جوامع جای خود را به تعاون و همياری و هم¬کاری و هم¬دلی می¬دهد، و هر اندازه که اين تبديل کامل¬تر شود، شاهد رفتاری متکامل¬تر خواهيم بود، و چون به مرحله¬ی کمال خود برسد، شاهد توصيه¬ها و دستورالعمل¬های اخلاقی کاملاً مطلقی برای افراد و جوامع خواهيم بود.

توضيح آن¬که جوامع دو قسم¬اند: نيمه متکامل و متکامل. اخلاق در بين جوامع نيمه متکامل نسبی است؛ چه مثلاً اخلاقی که در يک جامعه¬ی جنگجو حکم¬فرماست، در آن هر چه شخص بيشتر بزند و بکشد و به غارت برد، رفتارش مستحسن¬تر است؛ ولی در جامعه¬ای که به مرحله¬ي پيشه وری رسيده است، اين کارها گناه و خلاف اخلاق است.

نقد و بررسی

1 ـ نخستين اشکال اين نظريّه اين است که بر پايه¬ی فرضيّه اثبات نشده¬ی تطوّر و تکامل در طبيعت بنا شده است.

2 ـ حتّی اگر بپذيريم که قانون تکامل در طبيعت امری مسلّم است، باز هم مطلقاً نمی¬توان آن را به صرف اين¬که در طبيعت جريان دارد، به مسأله¬ی اخلاق نيز سرايت داد؛ زيرا اين قانون مربوط به طبيعت بی¬شعور و بی¬اراده است؛ ولی اخلاق مربوط به اراده و اختيار انسان است.

3 ـ صرف نظر از اين دو اشکال، حاصل اين نظريّه اين است که انسان وقتی انسان در اثر تکامل به مرحله¬ای می¬رسد که لذّت ديگران را بر لذّات خود مقدّم می¬دارد؛ و اين همان مدّعای مکتب عاطفه¬گرايی است و در نتيجه همان اشکالاتی که بر آن نظريّه وارد بود، بر اين نظريّه هم وارد است.


کتاب فلسفه اخلاق

دکتر رحمت الله قاضیان