سایت اصول دین


اخلاق مسيحيّت


دکتر رحمت الله قاضیان

اخلاق مسيحيّت.

مسيحيّان با وجود داشتن فرقه¬های زيادی چون کاتوليک، پروتستان، ارتدوکس و... و نيز با وجود اختلافاتشان در مورد يکی بودن مسيح (ع) با خدا يا جدا بودن آن¬ها، حلول يا اتّحاد خدا با عيسي (ع) و . . . ؛ مواعظ حضرت عيسي (ع) و احکام ده¬گانه¬ی¬ تورات و برخی از نوشته¬های انجيل را که توسّط مسيحيّان اوّليّه نگاشته شده¬اند، به ¬عنوان اخلاق مسيحی تلقّی مي¬كنند و نظريّه¬ی¬ کلّی اخلاق مسيحی آن است كه انسان كامل بايد به همه ـ‌ حتّي حيوانات ـ محبّت داشته باشد.

نقد و بررسی

1 ـ اخلاق منحصر به مسيحيّت نيست، بلكه اديان بسياري هم¬چون اسلام، بودايي، برهمايي و غيره هستند كه در اعتقادات و احكام و اخلاق با مسيحيّت اختلاف اساسي دارند.

2 ـ آراء و افکار متناقض و خلاف عقل فراواني در اناجيل يافت مي¬شود‌ كه مسيحيان آن¬ها را به عنوان وحي خداوندي تلقّي مي¬كنند؛ در حالی که قريب به اتّفاق مندرجات اناجيل، نه گفته¬ی¬ خداوند است و نه گفته¬ی حضرت عيسي (ع)؛ بلکه توسّط مسيحيّان اوّليّه نگاشته شده¬اند.

3 ـ ارزش¬های انسانی و اخلاقی در خدمت و محبّت به ديگران منحصر نيست.

4 ـ در مسيحيّت همه¬ی¬ لذّت¬ها و نعمت¬های دنيوی ـ‌ حتّي ازدواج ـ تقبيح شده است؛ در حالي¬ كه استفاده¬ی¬ به جا و به اندازه و به دستور عقل و شرع از نعمت¬هاي دنيوي، براي بقاي شخص و نسل انسان لازم¬اند، تا در دنيا بمانند و عبادت و بندگي خدا بكنند.

5 ـ عقل حكم مي¬كند كه نه فقط محبّت به جنايتكار و ظالم درست نيست، بلكه محبّت بيش از اندازه به فرزند هم به ضرر اوست.

6 ـ تبليغ عزوبت هم كه در مسيحيّت آمده، نه فقط هرگاه عموميّت پيدا كند، موجب قطع نسل مي¬شود، عملاً هم سبب شده، كه بسياري از كشيشان و راهب¬ها و راهبه¬هاي عزب به زنا و لواط كشيده شوند.

5 ـ‌ برخلاف اسلام و يهوديّت كه قائل به قصاص¬اند؛ مسيحيّت قائل است كه با آدم شرير نبايد مقاومت كرد؛ بلكه اگر كسي يك سيلي به طرف راست شما زد، طرف چپ خودتان را هم پيش ببريد، تا يك سيلي هم به طرف چپ¬تان بزند؛ در حالي كه هم عقل و هم تجربه بالصّراحه فتوا مي¬دهند كه چنين كاري سودمند نيست. به قول سعدی:

ترحّم بر پلنگ تيز دندان ستم¬كاري بود بر گوسفندان

6 ـ اصولاً اگر جنايتكار مجازات نشود، تا آنجا كه مي¬تواند از ديگران طلب مي¬كند؛ و اين هم سبب مي¬شود كه به قول نيچه به جاي درس محبّت دادن به ديگران، به آن¬ها درس ذلّت آموخته باشيم.

7 ـ از نظر مسيحيّت براي سالم¬ماندن،‌ بايد به زندگي پشت پا زد و راهب و راهبه شد و در ديرها و كليساها زندگي كرد؛ و اين هم از يك طرف، خلاف تمدّن و زندگي اجتماعي است كه بشر در طول هزاران سال به ¬¬وجود آورده است؛ و از طرف ديگر، اين دينداري و هنر نيست كه انسان در غاري و ديري زندگي كند، تا آلوده نشود، بلكه هنر و دينداري آن است كه انسان در جامعه باشد و آلوده نشود.

اخلاق جامعه¬مدار

«اميل دوركهيم» (1855 ـ 1919 م) جامعه¬شناس فرانسوي گفت: چنان¬كه آب از اكسيژن و هيدرژن تشكيل يافته، ولي آثار و خواصي غير از آثار و خواص آن دو دارد، جامعه نيز هر چند از افراد تشكيل شده، ولي شخصيّتي مستقل از افراد دارد و افراد تمام رفتار و اخلاقشان را از جامعه مي¬گيرند و اخلاق خوب هم آن است كه جامعه بپسندد.

دورکهيم مفاهيم اخلاقی مانند خوب و بد و بايد و نبايد را برآمده از جامعه و خواست جمعی می¬داند و آن¬ها را با توجّه به خواست جمعی تعريف می¬کند. وی احکام اخلاقی را نيز بر اساس خواست جامعه تحليل و توجيه می¬نمايد و می¬گويد: مجموعه¬ی اعتقادها واحساسات مشترک افراد هر جامعه حيات خاصّ خود دارد و آن را «وجدان عمومی» ناميد.

وی می¬گويد: در حال انفراد هيچ اخلاقی معنا ندارد، بلکه اخلاق از جايی آغاز می-شود که زندگی گروهی آغاز می¬گردد. و می¬گويد: «انسان انسان نيست، مگر آن¬که متمدّن باشد و تنها راه متمدّن شدن انسان هم از راه جامعه است.

آن¬گاه می¬گويد: افکار عمومی به برکت مبانی و خاستگاه های خود از اقتدار و مرجعيّتی اخلاقی برخوردار است که با تکيه بر آن، خود را بر تک تک افراد تحميل می¬نمايد.

نقد و بررسی

1 ـ هر چند جامعه مرکّب از افراد است؛ ولی يک مرکّب حقيقی نيست و صرف نظر از افراد، آثار و خواصی ندارد.

2 ـ هر چند انسان تنها در جمع و در رابطه¬ی زندگي با ديگران انسان است؛ ولي انسان روابط مختلفي با پروردگارش با طبيعت و با افراد ديگر اجتماع دارد؛ در صورتي كه دوركهيم انواع مختلف روابط انساني را ناديده گرفته و آن را به رابطه¬ی فرد با جامعه منحصر مي¬نمايد، آن هم رابطه¬اي يك سويه كه در آن جامعه،‌ هدف و آرمان او را تعيين مي¬كند و فرد صرفاً تأثيرپذير است نه تأثيرگذار.

3 ـ‌ اگر هم بپذيريم جامعه قانونگذار باشد، دليلي ندارد كه بايد از جامعه تبعيّت كرد و فرمانبردارش بود؟ عملاً هم مي¬بينيم افراد يك جامعه اخلاق متفاوت دارند.

4 ـ بنا بر آن¬چه که دورکهيم می¬گويد: افراد مجبورند که از آگاهی و وجدان جمعی تبعيّت کنند و فرد هيچ اختياری در انتخاب رفتارهای اخلاقی خود ندارد، ديگر جايی برای اخلاق و احکام اخلاقی باقی نمی¬ماند؛ زيرا اخلاق وقتی معنادار است که انسان با اختيار خود از خوب و بد و بايد و نبايد يکی را انتخاب کند، مثلاً راست بگويد يا دروغ ، امانتدار باشد يا خائن؛ و چنان¬که قبلاً بيان داشتيم، مختار بودن يکی از اصول موضوعه اخلاق است.

6 ـ مطابق نظريّه¬ی جامعه¬گرايانه¬ی¬ آقاي دوركهيم، اخلاق نسبي مي¬باشد؛‌ زيرا هر عملي كه مورد قبول جامعه يا گروهي باشد اخلاقي و پسنديده است؛ ازاين¬رو، اگر در جامعه¬اي دزدي، رشوه، دروغ، ريا و... پسنديده بود، كسي كه در اين جوامع مرتكب چنين كارهايي شود، نه فقط به هيچ¬وجه نبايد او را سرزنش كرد، بلكه عملش هم اخلاقي خواهد بود؛‌ و در آن صورت،‌ ديگر اخلاق خوب چه معنا خواهد داشت؟

و در صورت نسبي بودن اخلاق، اگر در بخشي از افراد جامعه مثلاً رشوه مستحسن باشد و در بخشي ديگر از افراد همان جامعه رشوه زشت باشد، فرد بايد چكار كند؟

7 ـ‌ با اعتقاد به نظريّه¬ی جامعه¬گرايی آقای دورکهيم اگر در جامعه¬ای فساد و فحشا و ستم رواج داشت و افراد برجسته¬اي هم¬چون انبيا و مصلحان اجتماعي قيام كرده و مردم را از کارهای زشت باز داشته و به کارهای نيک و عدل و انصاف سوق دادند؛ کار بدی کرده¬اند، چون برخلاف حرکت و هنجارهای جامعه سخن گفته و حرکت کرده¬اند؛ در صورتي كه از نظر همه¬ی¬ عقلا، كار آن¬ها بسيار نيك است.

اخلاق طبيعت¬مدار (ناتوراليسم)

ناتوراليست¬ها يا طبيعت¬گرايان برآنند كه آن¬چه در طبيعت هست خوب است و آن¬چه در طبيعت نيست بد است؛ آن¬گاه نتيجه مي¬گيرند، پس بايد خوب و بد هم¬چنان خوب و بد باشند‌ و ثروتمند و فقير هم¬چنان ثروتمند و فقير بمانند. ولی طبيعت¬گرايان در اين‏كه مفاهيم اخلاقی را با ارجاع به كدام وصف طبيعی شئ بايد تبيين و تفسير كرد، اختلاف كرده‏اند: برخی آن¬ها را به لذّت، برخی به ملايمت با طبع و مزاج و بعضی آن¬ها را به مفاهيم جامعه‏شناختی يا زيست‏شناسی ارجاع داده‏اند.

طبيعت‏گرايان در نعريف خوب هم گفته¬اند: «خوب يعنى چيزی كه لذّت‏آور است»؛ «خوب يعنی آن¬چه متكامل‏تر است»؛ «خوب يعنی آن¬چه فايده¬ی بيشتری دارد»؛ «خوب يعنی چيزی كه به صلاح جامعه است» و....

نقد و بررسی

1 ـ هرچند بدي و ظلم و استعمار و استثمار در جامعه هست؛ ولی وظيفه¬ی اخلاقی ما ايجاب می¬کند که با تمام توان عليه ظلم¬ها و بي¬دادها و استعمارها به مبارزه برخيزيم و در صورت توان آن¬ها را از صحنه¬ی¬ اجتماع براندازيم.

2 ـ حتّي اگر بپذيريم مشيّت الهي آن است كه در اجتماع همواره بايد فقير و جاهلي باشد، اين قانون طبيعی و الهي، يعني فقر فقير و جهل جاهل، ابتلا و آزمايشی است، هم برای فقرا و هم برای اغنيا. آزمايشی است برای فقير و جاهل كه با تمام توان جسمی و روحی خود تلاش کنند، تا خود را از فقر و جهل به درآورده و به غنا و علم برسانند؛ و آزمايشي است براي ثروتمندان و علما، تا با دستگيری و کمک و نجات آن¬ها از فقر و جهل بر كمالات معنوي خود بيفزايند و به اصطلاح شرع خود را به خدا نزديك نمايند.

3 ـ انسان¬ها مريض می¬شوند و می¬ميرند؛ ولی ما نبايد به عنوان اين¬که مرض و مرگ واقعيّت دارند، اگر خودمان يا ديگران مريض شديم و يا در آستانه¬ی¬ مرگ قرار گرفتيم، به مداوا و علاج نپردازيم.

4 ـ اگر معنای «خوب» مثلا همان معنای «لذّت‏بخش» باشد، پرسش: «آيا الف خوب است؟» با پرسش «آيا الف لذّت‏بخش است؟» يکی خواهد بود؛ حال آن¬كه با مراجعه به ذهن خود درمی¬‏يابيم كه چنين نيست.

5 ـ اصولاً اگر خوب همان لذّت‏بخش باشد، ديگر جايی برای اين پرسش كه «آيا آن¬چه لذّت‏بخش است خوب می¬‏باشد؟» نخواهد بود و در واقع اين پرسش لغو است؛ همان¬گونه كه «آيا آن¬چه لذّت‏بخش است لذّت‏بخش است؟» پرسش بيهوده‏ای است. امّا ما در خود مى‏يابيم كه پرسش ياد شده، كاملا به‏جا، مناسب و منطقی است.

6 ـ در طبيعت‏گرايی مفاهيم اخلاقی به مفاهيم طبيعی (مفاهيمی كه با ابزار حسّ و تجربه درخور آزمون و بررسى‏اند) فروكاسته می¬‏شود. برای مثال مفهوم خوبی با لذّت‏بخش، ملايم با طبع و مزاج، متكامل، مفيدترين، مصلحت‏دار و مانند آن معادل انگاشته می¬‏شود.

7 ـ كسانی كه طبيعت‏گرا به شمار آمده‏اند، اگر به راستی در مقام برقرار ساختن معادله مفهومی ميان خوبی و اوصاف يادشده باشند، مبتلا به مغالطه طبيعت‏گرايی شده و برهان پرسش گشوده مور، برای ابطال سخن ايشان كافی است. امّا اگر مقصودشان تنها ارائه ملاك و معيار برای خوب و بد و درست و نادرست و مانند آن باشد، سخن آنان در حوزه فرااخلاق جايی نداشته، وارد قلمرو اخلاق هنجاری می¬‏شود و درستی و نادرستی آن در آن بخش مورد بررسی قرار خواهد گرفت.

8 ـ نظريه‏های فلسفی مفاهيم اساسی اخلاق را برحسب مفاهيم فلسفی تبيين می¬‏كنند. در تمام اين نظريه‏ها مفاهيم اخلاقی از نوع معقولات ثانی فلسفی (مفاهيمی كه با تحليل عقلی از امور خارجی انتزاع شده و وجودی جدا از وجود منشأ انتزاعشان ندارند) به شمار آمده ‏اند.

اخلاق احساس¬¬مدار (پوزيتيويسم)

همان¬طوري كه عدّه¬اي به نام سوفسطايي و ايده¬آليست، انسان، حيوان نبات، جماد، آسمان، زمين و ستارگان را موهوم و تصوّراتي چون خواب و خيال مي¬دانند، در زمينه¬ی¬ امور اخلاقي هم عدّه¬اي به نام «پوزيويست¬هاي منطقي»، الفاظ و جملات اخلاقي را مهمل و بي¬معني مي¬دانند.

احساس¬گرايان که از پيشرفت¬های علوم تجربی و کارايی روش تجربی متأثّر بوده¬اند، احکام اخلاقی را از سنخ جملات خبری يا قضيّه نمی¬دانند و در نتيجه صدق و کذب-پذيری آن¬ها را نيز نمی¬پذيرند؛ بلکه جملات اخلاقی را از سنخ جملات انشايی دانسته-اند.

نقش احکام و جملات اخلاقی از نظر پوزيويست¬ها اين است که گوينده احساسات خاصّی را ابراز کرده و احياناً احساسات مشابهی را در شنونده برمی¬انگيزاند.

احساس‏گرايی از جمله¬ی نظريات غيرتوصيفی است و بر مجموعه¬ی آرا و نظريّاتی اطلاق می¬گردد كه سرشت و زبان اخلاق را با احساس‏ها و گرايش‏های آدمی مرتبط كرده، بر اين ارتباط تأكيد می¬ورزد. در نظر احساس‏گرايان همين ويژگی، زبان اخلاق را از ديگر زبان‏ها ممتاز می¬سازد.

احساس‏گرايان در برابر شهودگرايان، مفاهيم اخلاقی، هم¬چنين خوب و بد را بيانگر اوصاف عينی و خارجی اشيا نمی¬دانند. امّا در نتيجه‏ای كه از اين ادعا مى‏گيرند، هم¬چون‏ شهودگرايان می¬گويند: هرگز نمی¬توان از تركيب چند گزاره تجربى يا فلسفی (گزاره‏هايی كه گويای اوصاف واقعی اشيا هستند) به يك حكم اخلاقی دست يافت. و اگر كسی چنين كند به مغالطه‏ای كه مور آن را مغالطه طبيعت‏گرايانه می¬‏ناميد، درافتاده است.

اگر آن¬چه را در بالا آمد، ركن نخست احساس‏گرايی بناميم، ركن دوّم آن اين است كه جمله‏های اخلاقی، توصيفی نبوده، كاركردشان گزارش‏دهی و حكايت‏گری از واقعيّات عينی نيست. به عقيده¬ی احساس‏گرايان، جمله‏های اخلاقی برای مقصود ديگری غير از تبادل اطلاعات وضع شده‏اند و از آن¬ها انتظار ديگری می¬رود.

مكتب احساس‏گرايی در فلسفه¬ی اخلاق، مولود رشد و رواج پوزيتويسم منطقی بود كه از حدود سال‏های 1930 ميلادی آغاز شد و به سرعت دامن گسترد. ا. اچ. آير كه از چهره‏های معروف پوزيتويسم و نيز احساس‏گرايی است، در كتاب زبان، حقيقت و منطق، تنها دو دسته از جملات را معنادار می¬‏داند:

احساس‏گرايی در تفسير «استيونسون» مستقل از پوزيتويسم منطقی مطرح شد. او كه از چهره‏های سرشناس احساس‏گرايی است و احساس‏گرايی غالباً با نام او همراه است، معتقد است نقش احكام اخلاقی منحصر به ابراز احساس‏ و تأثّر گوينده نيست؛ بلکه انگيزش و گرايش مشابه در شنونده را نيز از كاركردهای اساسی اين جملات بايد به شمار آورد.

نكته¬ی ديگری كه استيونسون بدان توجّه داد آن است كه براساس نظر آير هيچ مجالی برای اختلاف در اخلاق باقی نمی¬‏ماند. استيونسون برای رهايی از اين مشكل به جای كلمه¬ی احساس و تأثّر كه آير مطرح كرده بود، واژه¬ی گرايش را نشاند و بدين وسيله راهی برای دخالت عقل در اخلاق گشود. به عقيده¬ی او، احكام اخلاقی ابزار گرايش‏های آدمی است و گرايش‏های آدمی مبتنی بر جهان‏بينی خاصّی است.

احساس‏گرايی در فلسفه¬ی اخلاق، مولود رشد و رواج پوزيتويسم منطقی بود كه از حدود سال‏های 1930 ميلادی آغاز شد و به سرعت دامن گسترد. ا. اچ. آير كه از چهره‏های معروف پوزيتويسم و نيز احساس‏گرايی است، در كتاب زبان، حقيقت و منطق، تنها دو دسته از جملات را معنادار می¬‏داند و می¬گويد: تنها دو نوع قضيّه¬ی¬ بامعنی هست: يكي قضايايي كه مفهوم محمول در مفهوم موضوع آن¬ها مندرج است، مانند: «پدر فرزند دارد»؛ و ديگر قضايايي که با تجربه و آزمايش قابل تحقيق باشند؛ ولي مفاهيم اخلاقي نه در موضوع جمله¬هاي اخلاقي مندرج¬اند؛ مثلاً «خوبي» جزيي از امانتداري نيست؛ و نه مفاهيم اخلاقي چون خوبي و بدي و بايد و نبايد ديدني شنيدني¬اند يا با هيچ ¬يك از حواس ديگر قابل ادراك¬اند؛ و ازاين¬رو، قابل تجربه نيستند. بنابراين، قضايای اخلاقی اصولاً معنی¬دار نيستند.

و در پاسخ اين¬كه:‌ «اگر جمله¬هاي اخلاقي بي¬معنا هستند، چرا آن¬ها را به كار مي-بريم؟» مي¬گويند: صرفاً براي بيان عواطف و احساسات. بدين معني همان¬ طوري كه ما وقتي منظره¬ی زيبايي مي¬بينيم، مي¬گوييم: به، به؛ همين طور هنگام برخورد با امري¬كه مي¬پسنديم يا نمي¬پسنديم با جمله¬اي اخلاقي نسبت به آن ابراز علاقه يا تنفّر مي-كنيم. مثلاً «امانتداري خوب است» صرفاً نوعي ابراز احساس مثبت نسبت به امانتداري است؛‌ و «دزدي بد است» صرفاً نوعي ابراز تنفّر نسبت به دزدي است.

آن¬گاه پوزيتيويست¬ها مطلب را بسط داده و همه¬ی قضاياي ماوراء طبيعي هم¬چون «روح موجود است» و «خدا موجود است» را مهمل و فاقد معني مي¬دانند؛ چون صدق و كذب چنين قضايايي را از طريق مشاهده و تجربه نمي¬توان معلوم داشت.

علل پيدايش پوزيتيويسم: پيشرفت علوم تجربی در قرون اخير كه دستاوردهای صنعتی بسياری برای بشر به ارمغان آورد، سبب شد که بسياري از كساني كه شيفته¬ی¬ علم شده بودند، به هر چيزی از جمله اخلاق و دين و خدا هم از دريچه¬ی علوم تجربی بنگرند و بگويند: وقتي كه مثلاً علم معلوم داشت، تشعشعات راديواکتيو برای سلامت مضرّ است، اخلاق هم به ما حکم می¬کند که بايد از آن برحذر باشيم.

پوزيتيويست¬های اخلاقی همين¬طور می¬گويند: هر چه در جامعه¬ای رواج يافت، نيكو و اخلاقی است؛ و هر چه به دلايلی در جامعه¬ای رواج نيافت، آن عمل بد و غيراخلاقي است؛ نه اين¬که خوب و بد واقعی¬اي وجود داشته باشد. انسان اخلاقي هم آن است كه همگام با اجتماع باشد (خواهي نشوي رسوا هم¬رنگ جماعت باش).

نقد و بررسی

1 ـ هيچ دليلی آورده نشده که چرا رفتار موجود در اجتماع اخلاقی است و بايد از آن تبعيّت نمود؟ آيا اگر در جامعه¬¬ای فساد، فحشاء، دروغ و رشوه رواج يافت، اين¬ها اخلاقی¬اند و دارای ارزش¬؟

2 ـ بسياري از حقايق مادّي هم¬چون امواج راديويي و بار مثبت و منفي الكترون¬ها و پروتون¬ها هم مستقيماً قابل تجربه¬ی¬ حسّي نيستند.

3 ـ ولي اگر مقصود پوزيتيويست¬ها از تجربه ـ اعمّ از تجربه¬ی حسّي بي¬واسطه يا باواسطه ـ باشد، بسياري از حقايق متافيزيكي را مي¬توان بامعنا دانست؛ زيرا عالَم مادّه و تغييرات آن، همه از آثار عالم ماوراءالطّبيعه است كه در رأس آن خداي تبارك و تعالي به عنوان خالق و علّت و آفريننده و هستي¬بخش جهان است و به قول سعدي:

آفرينش همه تنبيه خـــــــداوند دل است دل ندارد، كه ندارد به خــداوند اقرار

اين همه نقش عجب بر در و ديوار وجود هر كه فكرت نكند، نقش بود بر ديوار

4 ـ اين¬كه پوزيويست¬ها مي¬گويند: «جملات اخلاقي بي¬معنا هستند؛ چون با حسّ و تجربه قابل بررسي نيستند» برخلاف واقع است؛ زيرا همه¬ی مردم ـ اعمّ‌ از دانشمند و عامي ـ معني «عدل خوب است» و «ظلم بد است» را به روشني مي¬دانند و درك مي-كنند.

5 ـ در اخلاق همواره دو ويژگی هست: انتخاب و بايد. يعنی در مقابل هر عملي ـ‌ خواه مستحسن و خواه مذموم ـ‌ هم¬چون: امانت و خيانت، راستی و دروغ، عفّت و فحشاء و...، بايد يکی را انتخاب کرد؛ يعني آن را برگزيد و يا از آن دوري كرد و آن¬گاه الزام نمود، که بايد چنين رفتار شود؛ ولی شيوع يک رفتار به هيچ¬وجه انتخاب آن رفتار را الزام نمی¬کند. آيا اگر جامعه بين سياه و سفيد فرق نگذاشت، ما هم بايد فرق نگذاريم؟

6 ـ اگر كساني چون انبيا با ارشادات خود مردمي را دعوت به ترك فساد و فحشا و دست برداشتن از ظلم و تجاوز به يكديگر كردند و آن¬ها هم پذيرفتند؟ كدام عاقل مي¬گويد كار بدي¬كرده¬اند؟ ازاين¬رو، معلوم مي¬شود فعل اخلاقي تابع تمايلات مردم نيست؛ ممكن است تمايلات جامعه¬اي در اثر انحراف از مسير فطرت به انجام عمل بدي سوق داده شود كه قيام عليه آن و از بين بردن آن كار خوبي باشد.

7 ـ هر چند در يك نظام سرمايه¬داري، قبح سودجويي از بين مي¬رود و در يك جامعه¬ی¬ پردروغ و رشوه¬خوار، ديگر نه فقط دروغ و رشوه¬خواري قبيح نيست؛ بلكه راستي و درستي بي¬كفايتي شمرده مي¬شود؛ ولي اين عموميّت يافتن، دليل حقّ بودن آن¬ها نيست، بلكه واقعيّت روان¬شناختي اين¬ها تبعيّت فرد از افكار عمومي است.

8 ـ مطابق اين نظريّه، اگر كسي از اين¬كه دزدي و خلافكاري مي¬كند يا دروغ مي-گويد‌ يا پيمان¬شكني مي¬كند، احساس خوبي دارد و در نتيجه اين كارها را خوب مي-داند، دليل و معياري براي ما وجود ندارد كه بگوييم در قضاوت خود اشتباه مي¬كند.

9 ـ از آن¬جا كه احساس¬گرايي موجب ولنگاري و بي¬قيد و بندي اخلاقي مي¬باشد، و با پذيرش آن‌، التزام به رعايت هيچ قاعده¬ی¬ اخلاقي لازم نمي¬آيد، طبع سركش انسان به آن تمايل دارد و بسياري از افراد بدون هيچ دليلي عملاً از آن پيروي مي¬كنند.

10 ـ در نقد سخن استيونسون هم اين نكته شايان ذكر است كه همه¬ی واژه‏های اخلاقى را نمی¬توان حامل معنای احساسی دانست. كلماتی مانند بايد، درست و نادرست، معنای احساسی ندارند و اگر هم اثر تحريكی داشته باشند، منشأ آن را بايد در چيز ديگری، غير از معنای احساسی آن‏ها دانست. اين دو جمله را باهم مقايسه كنيد: «زدن يتيم، شقاوت و بی¬رحمی است»، «زدن يتيم نادرست است». جمله¬ی نخست به وضوح احساسات گوينده را آشكار می¬‏كند و ممكن است در احساسات مخاطب نيز مؤثر واقع شود، امّا اين ويژگی¬ها در جمله¬ی دوّم ـ كه گفتاری اخلاقی است ـ اگر هم باشد، بسيار ضعيف‏تر است. يك توصيه اخلاقی را می¬‏توان در قالب گفتاری بيان كرد كه از هرگونه معنای احساسی تهی باشد؛ همان¬گونه كه يك گفتار غير اخلاقی می-‏تواند از احساس فراوان سرشار باشد.

11 ـ براساس نظر كسانی چون آير هيچ مجالی برای اختلاف در اخلاق باقی نمی-ماند؛ زيرا يك حادثه ممكن است در افراد مختلف اثرهای گوناگونی برجای گذارد؛ درحالی¬كه وجود اختلاف‏های فراوان در مسائل اخلاقی انكارناپذير است. در نظر آير همان¬گونه كه اختلاف در خوشمزه يا بدمزه بودن چلوكباب بی¬‏معناست- چرا كه اين غذا ممكن است برای يك نفر خوشمزه و براى ديگرى بدمزه باشد و ازاين‏رو، جمله «چلوكباب خوشمزه است» و «چلوكباب خوشمزه نيست» كه از سوى دو نفر گفته شده، هيچ تقابل، تنافى با يكديگر ندارند- جمله «دزدى بد است» و «دزدی خوب است» هيچ منافاتی با هم ندارند و گوينده اين دو جمله نبايد نزاعی باهم در اين‏باره داشته باشد.

اخلاق شهودمدار.

شهودگرايان معتقدند: همه يا برخی از مفاهيم اخلاقی مانند خوبی، بدی، بايد، نبايد و ... بيانگر حكم بديهی است كه با شهود عقلی ادراك می¬شود. ازاين‏رو، براى تصديق‏آن نيازی به استمداد از گزاره‏های ديگر نداريم، بلكه اگر چنين كنيم در بي¬راهه گام زده‏ايم.

شهودگرايی، از جمله¬ی نظريّه‏های توصيفی در فلسفه¬ی اخلاق است كه توسّط مور احيا و مورد حمايت برخی انديش‏مندان پس از وی چون پريكاد در كتاب الزامات اخلاقی‏ و راس در كتاب «عمل صحيح و شئ خوب‏» اصول آن تكميل كرديد. شهودگرا معتقد است همه يا برخی از مفاهيم اخلاقی به گونه‏ای بديهی است و براساس شهود عقلی (بدون نياز به تعريف) ادراك می¬گردد، و نيز همه يا برخی از احكام اخلاقی به صورتی بديهی است و براساس شهود عقلی (بدون نياز به استدلال) دانسته می-شود.

شهودگرايان برآنند كه حسّی در وجود آدمی است كه وقتی در موقعيّت ويژه‏ای قرار می¬‏گيرد به او نشان می¬‏دهد كه رفتار نيك كدام است و رفتار بد كدام. مثلاً اگر كسی گرسنه‏ای را ببيند، از درون خود مى‏يابد و شهود می¬كند كه بايد به او ياری رساند و احسان به او كار خوبی است.

ويژگی¬های مشترك شهودگرايان عبارتند از: حاكی بودن مفاهيم اخلاقى از اوصاف واقعی اشيا و در نتيجه دارای ارزش معرفتی بودن احكام اخلاقی؛ درستی و نادرستی¬‏پذير بودن احكام اخلاقى؛ لزوم مراجعه به شهود عقلی براى پی بردن به درستى يا نادرستی همه يا برخى از احكام اخلاقى؛ غير طبيعی بودن اوصاف اخلاقی.

4 ـ درنظر شهودگرايان هم¬سان‏انگاری و برقرار ساختن معادله مفهومی ميان مفهوم خوبی و بدی و صفات طبيعی اشيا، بسياری را در ورطه¬ی مغالطه طبيعت‏گرايانه افكنده است. براى مثال نمی¬توان گفت «خوب همان لذّت‏بخش است» زيرا در اين صورت، پرسش «آيا امر لذّت‏بخش، خوب هست يا نه؟» پرسشی لغو و بی¬‏جا مى‏نمود. درحالی ‏كه چنين نيست.

شهودگرايان هم¬چون مور،‌ پريكارد و راس برآنند كه همه يا برخي از احكام اخلاقي مانند: خوبی، بدی، بايد و نبايد و... چون مفهومی بسيط و تجزيه‏ناپذير دارند بر اساس شهود عقلی و بدون نياز به تعريف ادراك می¬‏گردند. و اگر هم آن¬ها را تعريف کنيم به خطا رفته‏ايم و به جای خوبی، چيز ديگری را نشانه رفته‏ايم. و هم¬چنين «عدل خوب است» و «ظلم بد است»‌ بديهي¬اند‌؛ ازاين¬رو: اوّلاً، نياز به اثبات ندارند. ثانياً،‌ نمي¬توان آن¬ها را بر اساس گزاره¬هاي غيراخلاقي تعريف و اثبات كرد. مثلاً وقتی می-گوييم: عملی وظيفه است يا بايد انجام داد، آن¬چه را شهود کرده¬ايم که چنين است گزارش می¬کنيم.

خوب را به هر چيز تعريف كنيم، می¬توانيم در باره¬ی همان چيز سؤال كنيم كه آيا «آن چيز خوب است؟» و چون اين سؤال، پرسش معقول و منطقی است، معلوم می¬شود كه آن چيز، به لحاظ مفهوم، غير از خوبی است، و اگر مفهوم خوب دقيقاً مفهوم آن چيز بود، پرسش ياد شده به مثابه آن بود كه بگوييم:«آيا خوب خوب است؟»

چنان¬که اگر كسی بگويد «خوب همان لذّت‏بخش است» غلط است؛ زيرا اين پرسش كه «آيا لذّت‏بخش خوب است؟» پرسشی معقول و منطقی است و همين نشان می¬دهد مفهوم لذّت‏بخش، غير از مفهوم خوب است و در نتيجه معادل انگاشتن آن دو خطاست.

نقد و بررسی

اصل مدّعای شهودگرايان كه در احكام اخلاقی سرانجام به احكامی خواهيم رسيد كه پايه¬ ديگر احكام اخلاقی است و به صورت بديهی ادراك و پذيرفته می¬‏شوند، از سوی بسياری از انديش‏مندان مسلمان مورد تصريح قرار گرفته، بلكه در متون مقدّس دينی نيز شواهد روشنی بر صحّت آن وجود دارد. ازاين‏رو، در نظام اخلاقی اسلام، امری پذيرفته است.

قرآن كريم پس از يازده قسم ـ كه در هيچ جای ديگر از قرآن نظير ندارد ـ می¬فرمايد: «وَ نَفسٍ وَ ماسَوّاها، فَاَلهَمَها فُجورَها وَ تَقواها: سوگند به نفس و آن¬كه آن را سامان بخشيد و بدكاری و پرهيزگاری‏اش را به وی الهام كرد. ( شمس 91/ 7 و 8).

الهام در اصل به معناى بلعيدن يا نوشيدن چيزی است و سپس به معناى القای مطلبی از سوی پروردگار در روح و جان آدمی به كار رفته است؛ گويی روح انسان آن مطلب را با تمام وجود مى‏نوشد. يعنی اين دو حقيقت را خداوند به انسان الهام و تعليم كرد و به بيان ساده‏تر راه درست و راه نادرست را به او نماياند.

و نيز می¬‏فرمايد: «وَ هَدَيناهُ النَّجدَينِ: ما دو راه [خير و شر] را به انسان نمايانديم. (بلد 90/10 )

وابصه گويد: وقتی آيه¬ی:‏ «تَعاوَنوا عَلَی البِرِّ وَالتَّقوی وَ لاتَعاوَنوا عَلَی الاِثمِ وَالعُدوانِ: در نيكوكاری و پرهيزگاری با يكديگر همكاری كنيد و درگناه و تعدّی دستيار هم نشويد.» (مائده 5/2 ) نازل شد، نزد رسول خدا (ص) رفتم که تك‏تك امور خوب و بد را از آن حضرت بپرسم. امّا تا نزد آن حضرت حاضر شدم، فرمود: ای وابصه! آيا می¬خواهی به تو بگويم برای چه پرسشی نزد من آمده‏ای يا خودت پرسشت را بيان می¬‏كنی؟ گفتم: ای پيامبر خدا، شما بفرماييد. پيامبر (ص) فرمود: «آمده‏ای از نيكوكاری و گناه بپرسی.» آن¬گاه پيامبر(ص) درحالی‏كه انگشت خود را جمع كرده بود و با آن به سينه من می¬‏زد فرمود: ای وابصه، از دل خودت استفتا كن، نيكی آن است كه قلب بدان آرام گيرد و گناه عملی است كه در دل اضطراب و نگرانی ايجاد كند، هرچند كه مردم فتوا [به درستى آن دهند.» (تفاسير درّمنثور سيوطی و الميزان)

ولی در نظريّه¬ی شهودگرايی اشکالات فراوانی نيز وجود دارد.

1 ـ ادّعاي تعريف ناپذير بودن خوبی اخلاقی يا الزامی بودن يک عمل نه فقط مبهم است، بلكه گمراه کننده نيز هست؛ زيرا: اوّلاً،‌ در آن صورت اخلاق باخصوصيّات عادّی بشر رابطه¬ای ندارد. ثانياً، با پيش آمدن اختلاف در مورد يک خصوصيّت اخلاقی چه راهی برای تحقيق آن وجود دارد؟

2 ـ هرگاه دو نفر بر سر موضوعي دو ادّعای مختلف كردند، و هر يک هم ادّعا کردند، كه ما نظر خود را شهود مي¬كنيم؛ در آن صورت چه راهي براي اثبات نظر درست از ميان آن دو نظريّه هست. مسلّماً بايد راهي غير از شهود انتخاب شود.

3 ـ توسّل به قوّه¬ی شهود كه به نحو اجتناب ناپذيري ذهني است با مدّعاي شهودگرايان مبني بر عيني¬گرا بودن آن¬ها منافات دارد.

4 ـ شهود اخلاقي مردم، در مورد موضوعات اخلاقي يك¬سان نيست؛ بلكه شهود مردم متّكي بر تربيت¬هاي گوناگون اخلاقي و ساير عوامل مؤثّر است.

5 ـ مور از «تعريف‏ناپذير بودن مفهوم خوب» نتيجه گرفته است كه «نمی¬‏توان بر خوب بودن چيزی استدلال كرد»، حال آن¬كه امتناع «تعريف يك مفهوم» مستلزم امتناع «استدلال بر وجود آن» نيست؛ زيرا از طريق لوازم وجودی يك مفهوم نيز می¬‏توان وجود يا عدم آن را به اثبات رساند. بنابراين، اگرچه در مفاهيم، شهودگرايی پذيرفتنی است، ولی می¬‏توان در اثبات خوب بودن يا نبودن اشيا شهودگرا نبود.

6 ـ در نظر مور، جملات اخلاقى جز وجه معرفت‏شناختى نداشته، فقط گزارشى از يكى از اوصاف شى‏ء خارجى هستند. درحالى‏كه تمايز اساسى زبان اخلاقى با زبان علمى، پويايى و - است؟» و «آيا الف لذت‏بخش است؟» واقعاً دو پرسش هستند يا يك پرسش، بايد پيشتر دانسته باشيم كه مفهوم خوب همان مفهوم لذّت‏بخش است يا غير آن می¬‏باشد. حال آن¬كه مور، با طرح پرسش گشوده می¬خواهد روشن كند كه اين دو مسلّماً دو مفهوم هستند.

7 ـ برهان شهودگرايان ناتمام است؛ زيرا با آوردن چند تعريف و تبيين اين امر كه مفهوم خوبی مغاير با آن¬هاست، نمی¬توان نتيجه گرفت كه خوبی معادل هيچ مفهوم ديگری نيست.

8 ـ اصل اين مدّعا كه احكامى از قبيل «عدالت خوب است» و «ظلم بد است» جزء احكام بديهی است كه اساس همه يا بسيارى از احكام اخلاقی ديگر به شمار می¬‏رود.

10 ـ شهودگرايی كسانی چون مور که از تعريف‏ناپذير بودن مفهوم «خوب» اين‏ نتيجه را گرفته است كه «نمی¬‏توان بر خوب بودن چيزی استدلال كرد» غلط است؛ زيرا از طريق لوازم وجودی يك مفهوم می¬‏توان وجود و عدم آن را به اثبات رساند.


کتاب فلسفه اخلاق

دکتر رحمت الله قاضیان