سایت اصول دین


الف: اهل سنّت


دکتر رحمت الله قاضیان

الف: اهل سنّت.

سنّی يا اهل سنّت به کسانی اطلاق می¬شود، که معتقدند: پيامبر (ص) برای خود جانشينی تعيين نکرده است و معتقدند كه خلفاي مهمّ پيغمبر (ص) ‌ چهار خليفة¬‌ اوّل: ابوبكر، عمر، عثمان و علي (ع) هستند، كه آنها را «‌خلفاي راشدين»‌ نامند.

منع و نگارش احاديث

بعد از آن¬كه با وجود توصيه¬هاي زياد رسول اكرم (ص) در مورد خلافت و جانشيني علي (ع) به جاي آن حضرت، خلافت الهي آن حضرت غصب شد، از آنجا كه احاديث زيادي در مورد نصب آن حضرت به خلافت و نيز فضايل آن حضرت و ساير اهل بيت (ع) وجود داشت،‌ براي اين¬كه اين احاديث در بين مردم گفته و نگاشته و پخش نشود، عمر تصميم بر منع نگارش احاديث را گرفت.

«سيوطي» در كتاب «تنويرالحوالك في شرح موطأ مالك»‌ مي¬نويسد: عمر تصميم بر جمع احاديث نبوي نمود‌ و در اين مورد با اصحاب به رايزني پرداخت. تمام اصحاب او را بدين كار تشويق كردند؛ ولي عمر در حالي كه مردّد بود، يك ماه درنگ كرد، آن¬گاه صبح يك روز به اصحاب گفت: چنانچه مي¬دانيد پيش از اين، سخن از كتابت حديث مي¬گفتم؛ ولي سپس متذكّر شدم‌ و ديدم كه در گذشته جمعي از اهل كتاب با وجود كتاب الهي به تأليف پرداختند؛ آن¬گاه بدانها رو كردند و كتاب الهي را فرو نهادند؛ ولي سوگند به خدا كه من هرگز كتاب خدا را با هيچ چيز نمي¬آميزم. اين چنين بود كه عمر از تصميم خود مبني بر كتابت حديث صرف¬نظر كرد.

اهل سنّت احاديث زيادي هم جعل كردند، كه خود پيامبر اكرم (ص) از نگارش احاديثش منع فرموده است. پس در اين مورد مي¬گوييم:‌ اگر تدوين حديث نبوي ممنوع يا مكروه است‌ و پيامبر (ص) از آن نهي فرموده است‌ و سنّت و سيرة سلف ترك آن بود؛‌ پس چرا در نيمه¬ی قرن دوّم نهضت عظيمي براي تأليف و تدوين حديث نبوي پيدا شد‌؟ و اگر به راستي پيامبر (ص)‌ از نوشتن احاديثش منع فرموده‌ و سيره¬ی سلف همچون سه خليفة¬ اوّل هم محو و سوزاندن احاديث نبوي است،‌ پس بر اهل سنّت لازم است، كه آنها هم به دستور پيامبر (ص) و به تبعيّت از خلفاي محبوب و لازم¬الاتباعشان تمام احاديثي را كه در صحاح و مسانيدشان گرد آمده-اند،‌ بسوزانند و محو كنند.

بعد از رحلت پيامبر (ص) علي (ع) طرفدار نگارش حديث بود و خود و پيروانش به نگارش حديث مي¬پرداختند؛‌ ولي عمر نگارش حديث را ممنوع كرد. عامّه به پيروي از عمر تا يك قرن به تدوين حديث نپرداخت؛ امّا پس از يك قرن به دستور عمر بن عبدالعزير خليفة¬ اموي اين سدّ شكسته شد و عامّه هم از نظر علي (ع) پيروي كردند و نظر عمر منسوخ شد و به همين جهت هم شيعه يك قرن پيش از عامّه موفّق به جمع و تدوين حديث شد.

مذاهب فقهي اهل سنّت

چنان¬كه قبلاً‌ گفتيم، اهل سنّت داراي فقهاي مشهور بسياري بودند، كه سرانجام به چهار مذهب فقهي منحصر شدند: حنفي، مالكي، شافعي و حنبلي.

1 ـ مذهب حنفي:‌ حنفي¬ها، پيروان «ابوحنيفه، نعمان بن ثابت كابلي» متولّد سال 80) مي¬باشند. حنفي¬ها بيشتر در ممالك شرقي مانند تركيه، هند، پاكستان، افغانستان و آسياي ميانه ساکن مي¬باشند.

2 ـ مذهب مالكي: مالكي¬ها، پيروان «ابوعبدالله مالك بن انس» (79 ـ 95) مي¬باشند و بيشتر در شمال آفريقا يعني تونس، الجزاير و مراكش هستند.

3 ـ مذهب شافعي: شافعي¬ها، پيرو «محمّد بن ادريس شافعي» (204 ـ 150) مي¬باشند ، كه بيشتر در مصر، سوريه، تركيه و عراق ساكن¬اند.

4 ـ مذهب حنبلي: حنبلي¬ها، پيرو «احمد بن¬ حنبل مروزي» (متوفّاي 241) مي¬باشند و بيشتر در عربستان خاصّه حجاز و نجد ساكن¬اند.

ابوحنيفه ¬گفت: در طول اين صد سالي كه احاديث ممنوع بوده، بسياري از آنها از بين رفته¬اند و احاديث بسياري هم جعل شده است؛‌ ازاين¬رو، به هيچ¬وجه به اين احاديث اطمينان نيست؛ به طوري كه معروف است، وي مي¬گفته: من تنها به هفده حديث اطمينان دارم كه صد در صد از پيامبر (ص) نقل شده¬اند؛ ازاين¬رو، فقهي بر اساس قياس يعني مقايسه كردن احكامي كه حكم آنها معلوم نيست، با احكامي كه حكم آنها معلوم است، تدوين كرد.

امام صادق (ع) به ابوحنيفه فرمود: اين احكامي كه نوشته¬اي هيچ ارتباطي با اسلام ندارد؛ و اوّلين كسي هم كه قياس كرد ابليس بود «اَوَّلُ مَن قاسَ اِبليسُ‌» كه وقتي خداوند از وي پرسيد: چرا بر آدم سجده نكردي؟ گفت: «براي اين¬كه مرا از آتش آفريدي و او را از خاك،‌ و آتش نوراني است و خاك ظلماني؛ پس چون اصل من از آدم برتر است،‌ خود من هم از وي برترم.» (احتجاج طبرسی، ص 196، طبع نجف)

مالك و احمد بن حنبل برعكس ابوحنيفه گفتند: ما چاره¬اي نداريم، جز اين¬كه از همين احاديث ـ خواه جعلي باشند يا درست ـ استفاده كنيم؛‌ ازاين¬رو، فقه خود را بر اساس همان احاديثي بنا نهادند، كه به قول ابوحنيفه به هيچ¬وجه قابل اعتماد نبودند.

شافع مقداري از فقه خود را همچون مالك و ابن¬حنبل بر اساس احاديث نگاشته‌ و يك مقدارش همچون ابوحنيفه بر قياس؛‌ ازاين¬رو، تمام اشكالاتي كه بر آنها همگي وارد است،‌ بر او به تنهايي وارد است.

و بدين ترتيب، اين فقها يك آش شلم¬شوربايي درست كردند و چهار فقه ناهمگون و بسيار متفاوت به وجود آوردند كه نه با خود توافق دارند‌ و نه با اسلام و نه اصلاً معلوم است كداميك اسلام¬اند؟ چون اسلام كه چهارتا نيست.

فقها و مذاهب فقهي بسياري در مكتب خلفا به وجود آمد، تا اين¬كه در سال 665 هجري مَلِك ظاهر بيبرس بندقداري از «حكّام مماليك» در مصر تنها چهار مذهب از مذاهب فقهي مكتب خلفا يعني حنفي، مالكي،‌ حنفي و شافعي و در عقايد نيز مذهب اشعري را به رسميّت شناخت كه تا به امروز در بين مكتب خلفا رايج است.

در حالي كه فقه اماميّه، همه از احاديث پيامبر (ص) گرفته شده؛ زيرا اوّلاً‌،‌ ائمّة¬ دوازده¬گانة¬ شيعه (ع) هيچ يك كوچكترين اختلافي باهم نداشته¬اند؛‌ به طوري كه گويي يك فرد واحد بوده¬اند، كه در طول 260 سال زيسته است.‌

از طرفي،‌ اهل بيت (ع) و در رأس آنها علي (ع) به هيچ¬وجه به نهي خليفه در مورد نگارش احاديث گوش نكرده، بلكه احاديث را نگاشتند. و چون در سال صد هجري توسّط عمر بن عبدالعزيز منع نگارش حديث برداشته شد، امام باقر و امام صادق (ع) آن احاديث شنيده شده و نگاشته شده از پدرانشان را براي مردم بيان كردند و ائمّه (ع) مرتّب به فقهاي اهل سنّت مي¬فرمودند: اسلام كامل است و در هيچ مورد نقصي ندارد،‌ كه شما براي دريافت احكام به قياس و استحسان توسّل جوييد.

اجتهاد مشروع و ممنوع

اجتهاد عبارت است از صاحب¬نظر شدن در امر دين،‌ و اين هم خود دو نوع است: مشروع و ممنوع. اجتهادرأي كه به معني تقنين و تشريع حكمي كه در كتاب وسنّت نيست و مجتهد با فكر و رأي خودش حكمي وضع كند، از نظر شيعه ممنوع است؛‌ ولي اهل سنّت آن را جايز مي¬دانند و ادلّه¬ی¬ شرعيّه را سه چيز مي¬دانند: كتاب، سنّت‌ و اجتهاد. آنها در توجيه اين امر مي¬گويند: احكامي كه به وسيله¬ی كتاب و سنّت تشريع شده محدود و متناهي است؛ و حال آن¬كه وقايع و حوادثي كه پيش مي¬آيد نامحدود است؛ پس يك منبع ديگر غير از كتاب و سنّت لازم است و آن هم همان است كه از آن به اجتهاد به رأي تعبير مي¬شود.

در اين¬كه «اجتهاد رأي»‌ چيست در ميان اهل تسنّن اختلاف نظر است. شافعي در كتاب «الرّساله» اصرار مي¬ورزد، كه اجتهاد طبق احاديث منحصر به «قياس»‌ است‌ و آن عبارت است از اين¬كه موارد مشابه را در نظر بگيريم و در قضيّه¬ی¬ مورد نظر خود، مطابق آن موارد مشابه حكم كنيم؛ ولي بعضي ديگر از فقهاي اهل سنّت اجتهاد رأي را منحصر به قياس ندانسته¬اند، بلكه «استحسان» و استصلاح و تأويل را نيز معتبر شمرده¬اند. استحسان يعني اين¬كه مستقلاً و بدون در نظر گرفتن موارد مشابه ببينيم اقرب به حقّ و عدالت چيست و ذوق و عقل ما چگونه مي¬پسندد همان طور رأي بدهيم. «استصلاح» يعني تقديم داشتن مصلحتي بر مصلحت ديگر و «تأويل» يعني هر چند حكمي در نصّي از نصوص ديني يعني آيات و روايات معتبر رسيده، ولي به واسطه¬ی¬ بعضي مناسبات ما حقّ داشته باشيم،‌ از مدلول نصّ صرف¬نظر كنيم و «رأي اجتهادي» خود را مقدّم بداريم.

ولي اجتهاد رأي به معاني بالا دو اشكال مهمّ دارد: يكي اين¬كه احكام كتاب و سنّت وافي نيست، پس نياز به اجتهاد رأي است، كه صد در صد باطل است؛ و ديگر اين¬كه قياس و رأي از نوع گمان¬ها و تخمين¬هايي است كه در احكام شرعي زياد به خطا مي¬رود.

اخبار زيادي در كتب شيعه آمده‌ كه حكم هر چيزي به طور كلّي در كتاب و سنّت هست. از جمله در كافي بابي هست به عنوان: «بابُ الرّدِّ اِلَي الكِتابِ وَالسُّنَّةِ،‌ وَ اَنَّهُ لَيسَ شيءٌ مِنَ الحَلالِ وَالحَرامِ وَ جَميعُ مايَحتاجُ اِلَيهِ النّاسُ اِلَّا وَ قَد جاءَ فيهِ كِتابٌ اَو سُنَّةٌ»‌ و ائمّة¬ معصومين (ع) همگي همواره مخالف با قياس و رأي بوده¬اند.

روي همين اشكالات هم حقّ‌ اجتهاد در ميان اهل سنّت نيز زياد دوام نيافت؛ زيرا اگر افراد حقّ داشته باشند كه هر كس مطابق رأي و نظر خود با قياس و استحسان و استصلاح و تأويل احكام شرعي وضع كند، چيزي از دين باقي نخواهد ماند. ازاين¬رو، مردم را تنها به تقليد و تبعيّت از چهار مجتهد به نام: ابوحنيفه، شافع، مالك بن انس و احمد بن حنبل ملزم ساختند. اين كار ابتدا در مصر انجام گرفت، بعد به تدريج به جاهاي ديگر هم كشيده شد.

طبق حديث معروف بين شيعه و سنّي (حديث قرطاس) وقتي كه پيامبر (ص) در مرض موتش دوات و كاغذ طلبيد، تا براي امّت دستوري بنويسد كه پس از وي گمراه نشوند، عمر گفت: «اِنَّ الرَّجُلَ لَيَهجُر،‌ حَسبُنا كِتابَ اللهِ: با بودن كتاب خدا حاجتي به دستور پيامبر(ص) نداريم.» يعني تنها قوانين ثابت در اسلام قرآن است‌ كه مانند مواد اصلي قانون اساسي ثابت و پابرجاست؛ امّا احكام و قوانيني كه پيامبراكرم (ص) بيان نموده، مانند قوانين فرعي موقّت مي¬باشند كه فقط مختصّ آن زمان پيامبر (ص) بوده و مي¬توان آنها را تغيير داد.

چنان¬كه عمر در مورد منع حجّ تمتّع گفت: خدا بر رسول خود چيزهايي حلال و حرام مي¬كرد،‌ شما تنها به اوّل آية¬ حجّ تمتّع عمل كنيد و كاري به آخر آيه نداشته باشيد و گفت: «مُتعَتانِ كانَتا فِي عَهدِ رَسولُ اللهِ،‌ اِنّي اُحَرِّمُهُما وَ اُعاقِبُ عَلَيهِما: دو متعه در زمان پيامبر (ص) بودند، من آنها را تحريم مي¬كنم و انجام¬دهنده¬ی آن¬ها را تحت تعقيب قرار مي¬دهم. (صحيح مسلم 1/395 ) و (سنن بيهقي 7/206)

صحاح شش¬گانه

اهل سنّت، روايات منسوب به پيامبر (ص) را در مجموعه¬هايي بدين ترتيب گرد آورده¬اند:‌

الف:‌ الموطأ في الحديث، تأليف «مالك بن انس اصبحي» پيشواي مذهب مالكي (179 ـ 93) كه داراي 1700 حديث است وگويا اوّلين كتاب حديث اهل سنّت است.

ب: مسند، تأليف احمد بن حنبل شيباني پيشواي مذهب حنبلي (241 ـ‌ 164)

ج:‌ صحاح، كه مهم¬ترين آنها شش صحيح هستند و عبارتند از:

1 ـ‌ صحيح بخاري، تأليف محمّد بن اسماعيل بخاري (256 ـ 194).

2 ـ صحيح مسلم، تأليف مسلم بن حجّاج نيشابوري (261 ـ 206).

3 ـ صحيح ابوداود، تأليف سليمان بن داود الفارسي (275 ـ 202).

4 ـ صحيح ترمذي، تأليف محمّد بن عيسي اهل ترمذ خراسان (متوفّاي 279).

5 ـ صحيح نسايي، تأليف احمد نسائي، اهل نساء‌ خراسان (متوفّاي 303).

6 ـ صحيح ابن¬ماجه، تأليف ابن ماجة قزويني (273 ـ 209).

در صحاح شش¬گانه¬ی¬ اهل سنّت دو اصل رعايت شده است:‌ يكي پرهيز از نقل احاديثي كه راويان آنها هواخواه و شيعة علي باشند؛ و ديگر پرهيز از نقل احاديثي كه كم¬ترين خدشه¬اي بر حيثيّت و شرف يكي از خلفاي پيامبر (ص) و بزرگان اهل سنّت وارد كند‌ كه در اين ميان صحيح بخاري بيشتر از همه رعايت اين دو اصل را كرده است،‌ تا آنجا كه از خوارج و نواصب حديث نقل كرده،‌ ولي از امام صادق (ع) حديثي نقل نكرده است.

و نيز بخاري در نقل احاديث صحيحش، آن قسمت¬هايي از احاديث را كه كم¬ترين برخوردي با حيثيّت خلفا داشته، حذف كرده و آنها را ناتمام و ناقص نقل كرده است‌ و به همين جهت اهل سنّت گفته¬اند:‌ بعد از قرآن كريم صحيح¬ترين كتاب، صحيح بخاري است.

از جمله¬ حذف بعضي از قسمت¬هاي احاديث توسّط بخاري، حديثي است كه در صحيح مسلم جلد 1 باب تيمّم و سنن ابن¬ماجه جلد 1 باب 91 و سنن نسايي جلد 1 باب تيمّم آمده است، كه شخصي به عمر بن خطّاب گفت: اگر من جُنُب شدم و به آب دسترسي نداشتم براي نماز چه كنم؟ عمر گفت: نماز نخوان. عمّار به عمر گفت: مگر ياد نداري كه من و تو در زمان رسول خدا (ص) براي رفع جنابت به آب نياز داشتيم‌ و تو نماز نخواندي،‌ ولي من تيمّم كردم و نماز خواندم‌ و چون نزد پيامبر (ص) آمديم عمل مرا تصديق كرد؟ ولي بخاري هم كه اين حديث را نقل كرده، چون ديده است‌ كه حكم عمر بر ترك نماز خلاف ادلّه¬ی قطعي شرعي است‌ و نقل آن ضربه¬ی¬ بزرگي به حيثيّت خليفه وارد مي¬كند، «لاتَصِل» (نماز نخوان)‌ را از متن روايت حذف كرده است.

بعضي از تاريخ¬نويسان هم راه بخاري را پيموده¬اند،‌ كه از جمله¬ی آن¬ها طبري است؛ و بدين‌ سبب نزد عامّه تاريخ او از همه¬ی¬ تواريخ معتبرتر است؛ و بعضي ديگر از مورّخين همچون ابن¬خلّدون و ابن¬كثير در تاريخ¬نگاري، تاريخ طبري را مأخذ قرار داده¬اند.

با آن¬كه به قول ابن¬خلّكان در وفيات¬الاعيان 4/282 ذهلي كه از اساتيد مسلّم بخاري و مسلم و ابوداود و ابن ماجّه و نسايي است،‌ بخاري و مسلم را تكفير كرده است؛ آن¬گاه ابن¬خلّكان مي¬گويد: مسلم به خاطر داشتن همان عقيده در حجاز و عراق نيز مورد نفرت مردم بوده است. «نووي» كه صحيح مسلم را شرح كرده،‌ در مقدّمة خويش بر آن كتاب مي¬گويد: در صحيح مسلم رواياتي به چشم مي-خورند‌ كه در صحّت آنها ترديد است‌ و راويان آن احاديث كساني هستند، كه صداقت و وثاقت آنان مورد ترديد است. احمد امين مصري در كتاب «ضحي¬الاسلام» (2/117) نيز مي¬گويد: حافظان حدود80 نفر از رجال بخاري را تضعيف كرده¬اند كه از جملة¬‌ آنها ابوهريره است،‌ كه از او بيشتر از همه در احاديث اهل سنّت و از جمله صحاح حديث نقل شده است.

از جمله در صحيح بخاري جلد 1 باب 1 كتاب نفقات آمده: وقتي ابوهريره از پيامبر (ص) حديثي نقل كرد‌ كه براي شنوندگان عجيب بود، گفتند: اين جمله را از رسول خدا (ص) شنيدي؟ (ابوهريره كه ترسيد دروغش آشكار شود) گفت: نه، اين از ابوهريره است.

و از جملة¬ راويان احاديث بخاري، ابوموسيٰ اشعري و عمرو عاص هستند‌، كه هر دو از مخالفان علي (ع) و دشمنان اهل بيت (ع) هستند.

ابن خلّكان در وفيات¬الاعيان 1/77 و ابن¬كثير در بدايه 11/124 نقل كرده¬اند چون نسايي وارد دمشق شد و مردم آن سامان را ناآشنا با علي (ع) و معاند آن حضرت ديد، كتاب «خصائص» خود را براي ارشاد آنان در فضيلت و برتري امام علي و اهل بيت (ع) تصنيف نمود؛‌ ازاين¬رو، بعضي گفته¬اند:‌ او به مذهب تشيّع گرايش داشته است. به او گفتند: چرا فضايل معاويه را نقل نكردي؟ گفت: من فضلي براي او نمي¬بينم،‌ مگر اين¬كه پيامبر (ص) در باره¬¬اش فرمود: «اَللّهُمَّ لاتَشبِع بَطنَهُ: خدايا‌،‌ هيچ¬گاه شكمش را سيرنكن»؛ پس او را زير مشت و لگد گرفتند‌ و به وساطت بعضي او را رها كردند، ولي در اثر همان ضربات درگذشت.

مذاهب كلامي: اهل سنّت از نظر عقيدتي به چند مذهب: خوارج، مرجئه، جبريّه، قدريّه، معتزله، حنابله، اهل حديث، اشاعره، ماتريديّه و وهّابيّه تقسيم مي¬شوند.

قياس¬¬كنندگان در اهل سنّت

در حديثي رسول خدا (ص) مي¬فرمايد:‌ اوّلين كسي كه دين را به رأي خود قياس كرد ابليس بود كه خداي تعاليٰ به او فرمود، تا بر آدم سجده كند و او در جواب گفت: «من از او بهترم، مرا از آتش آفريدي و او را از گل.» (تفاسير درّمنثور،‌ طبري و المنار)

در روايات اهل سنّت آمده: امام صادق (ع) پس از نقل اين روايت از پيامبر (ص) اضافه كرده: «مَن قاسَ اَمرَ الدّينِ بِرَأيِهِ، قَرَنَهُ اللهُ تَعاليٰ يَومَ القِيامَةِ بِاِبليسَ: هركس امر دين را به رأي خود قياس كند، خداوند در قيامت او را با ابليس قرين مي¬سازد (تفاسير درّمنثور،‌ طبري و المنار)

كتب اهل سنّت گواه¬اند، كه ابوبكر و عمر و عثمان در مواردي كه نصّي نمي¬يافتند به مشورت مي¬پرداختند و سپس براي شناخت حكم موضوع جديد به قياس مي¬پرداختند.‌ (صحيح محمصاني،‌ فلسفة التّشريع في الإسلام، ص 150)

عمر بن خطّاب به ابوموسيٰ اشعري نوشت: «جايي كه حكمي در قرآن و يا سنّت براي آن نمي¬يابي، درك و فهم خويش را به كار گير، سپس امور را با يكديگر قياس كن و همانندها را بشناس و به حكمي تكيه كن كه نزد خدا محبوب¬تر و به حقّ شبيه¬تر است. (مقدّمة ابن خلّدون، باب 3 فصل 7)

در حالي كه علي (ع) در خطبه¬هاي فراواني از نهج¬البلاغه، استنباط احكام حوادث واقعه از راه رأي و قياس مخالفت كرده و فرموده: «هيچ واقعه و موضوعي نيست، كه حكم آن از كتاب¬خدا به دست نيايد‌ وفرموده: پيامبر (ص) حكم هر موضوعي را به¬من تعليم فرموده است.

ابوحنيفه

نعمان بن ثابت كوفي (80 ـ‌ 150 قمري) امام حنفيّه مي¬باشد. وي اوّلين كسي است كه بناي فقه را بر قياس نهاد و به همين سبب بارها امام صادق (ع) او را از اين كار نهي كرد و با او احتجاج فرمود. وي دو سال نزد امام صادق (ع) درس خواند و بارها مي¬گفت: لَولا السِّنَتانِ لَهَلَكَ النُّعمانُ: اگر آن دو سال [تحصيل نزد امام¬ صادق (ع) نبود] نعمان هلاك مي¬شد. (مقدّمة شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد)

از شاگردان ابوحنيفه محمّد بن¬حسن شيباني و ابويوسف قاضي و از كتاب-هايش: المخارج در فقه و مستند در حديث مي¬باشد. قبر او در بغداد زيارتگاه اهل سنّت است.

ابن خلّكان از دانشمندان اهل تسنّن در «وفيات¬الاعيان» مي¬نويسد: سلطان محمود غزنوي حنفي مذهب بود؛ ولي از آنجا كه به نظرش رسيد، كه مذهب شافعي بهتر است، علماي شافعي و حنفي را گرد آورد‌ و از هر كدام بر برتري مذهبشان دليل خواست. قفّال مروزي گفت: من با دو ركعت نماز، مذهب ابوحنيفه را باطل مي-كنم.

سلطان گفت: بخوان. قفّال اوّل يك پوست سگ دبّاغي شده پوشيد، سپس خود را به نجاست آلوده كرد، بعد با شراب خرما وضو گرفت،‌ پشّه¬ها جهت شراب خرما سر و صورتش را احاطه كردند. و او شروع به نماز كرد، تكبيرة الاحرام را به فارسي ادا نمود‌ و عوض سوره گفت: دو برگ سبز كه ترجمه¬ «مدهامّتان» يكي از آيات سوره¬ الرّحمن است. آن¬گاه دو مرتبه مانند خروس سرش را به زمين زد‌ و بدون ركوع و تشهّد در سلام حدث و بادي از خود خارج ساخت و از نماز خارج شد‌ و گفت: اين است نماز ابوحنيفه.

سلطان محمود گفت: اگر اين نماز ابوحنيفه نباشد تو را مي¬كشم. و چون كتاب¬هاي ابوحنيفه را آوردند، معلوم شد، كه قفّال آن نماز را با فتواي ابوحينفه درست خوانده است؛ ازاين¬رو،‌ سلطان محمود شافعي مذهب شد.


کتاب مذاهب اسلامی

دکتر رحمت الله قاضیان