
3 ـ جَهميّه.
جبر به معنی انتساب همة¬ افعال به خداست. جبريّه دو دسته¬اند: جبريّة¬ خالص که «جَهم بن صفوان» و پيروان او می¬باشند تمام افعال انسان حتّيٰ فحشا و منکراتی که از او سر می¬زند از خدا می¬دانند و برای انسان هيچ¬ قدرت و عملی قائل نيستند؛ و جبريّه¬ متوسّط همچون اشاعره که برای آدمی فی¬الجمله قدرتی به نام «کسب» قائل¬اند؛ هرچند اين قدرت و کسب را در فعلش مؤثّر نمی¬دانند. (شهرستاني، ملل و نحل 1/58)
جهم آزادكردة قبيلة¬ ازد و از اهل بلخ بوده و كنيه¬اش ابومحرز بوده است. زماني جهم به كوفه رفته و با ابوحنيفه مناظراتي داشته و دوباره به بلخ برگشته است. جهم با مقاتل بن سليمان كه در تجسيم خدا غلوّ داشته، نيز مناظراتي نموده است.
در ترمذ گروه بسياري به نام «سمنيّه» بوده¬اند كه در اصل بودايي بوده و منكر غيرمادّيّات بوده¬اند. جهم با سمنيّه مناظره كرده وبسياري ازآنها را مسلمان كرده است.
اصول فکری جهميّه: اصول فكري جهم بن صفوان و ساير جبريّه¬ خالص عبارتند:
1 ـ خدا را نبايد به صفات مخلوقات مانند: موجود، شئ، عالِم و حیّ، وصف كرد؛ بلکه تنها خدا را بايد به صفاتی همچون قادر، فاعل و خالق متّصف نمود، که مختص اوست.
2 ـ افعال بشر را خدا خلق مي¬كند و بشر مجبور به افعال خود مي¬باشد.
3 ـ کلام خدا و از جمله قرآن حادث است نه مخلوق.
4 ـ بعد از اين¬كه انسان¬ها پاداش و كيفر خود را ديدند، بهشت و جهنّم از بين مي¬روند.
5 ـ جهميّه منكر داشتن اعضا و جوارج براي خدا بوده¬اند.
6 ـ از نظر جهميّه، شرط امامت، دانايي به كتاب خدا و سنّت پيامبر (ص) و اجماع مسلمانان بر انتخاب اوست.
4 ـ معتزله
محلّ تكوين معتزله بصره و سپس بغداد در عراق بوده است. معتزله كه يكي از كهن¬ترين مكاتب مهمّ اسلامي هستند، از حوزة درس حسن بصري برخاستند؛ لذا براي پي بردن به آراء و نظريّات معتزله بايد از حسن بصري شروع كرد.
حسن بصري
حسن بصري از زهّاد هشتگانه است وجدّش اهل نيشابور بوده است. حسن از پيشوايان صوفيّه است و صوفيّه او را مريد اميرالمؤمنين علي (ع) مي¬دانند. (فرهنگ دهخدا)
حسن بصري در سال 21 هجري در مدينه متولّد شد و در سال 110 هجري در بصره وفات يافت. پدر حسن بصري كه فيروز نام داشته و بعداً به يسار تغيير نام داده، از مردم ميسان بوده است كه ناحيه¬اي در اطراف بصره است و اصل او هم از نيشابور بوده است.
سيّد مرتضيٰ در امالي گويد: «حسن بصري فصيح بود و دانش بسيار داشت و تمام سخنانش در مواعظ و مذمّت دنيا از دو حال خالي نبود، يا همة گفتارهايش لفظاً و معناً و يا اين¬كه فقط از لحاظ معني و مفهوم متّخذ از كلام مولي علي بن ابي¬طالب (ع) ¬بوده است و اين خصوصيّت از او شروع شد و به او ختم گرديد. (دكتر محمود فاضل، معتزله، ص 26)
در بارة عقيدة حسن بصري نسبت به علي و اهل بيت (ع) اختلاف است. بعضي او را منحرف از صراط اميرالمؤمنين و اهل بيت (ع) دانسته¬اند؛ و بعضي چون قاضي نورالله شوشتري و سيّد بن طاوس و شريف مرتضيٰ او را از محبّين و ارادتمندان علي (ع) و ائمّة معصومين (ع) دانسته¬اند. (دكتر محمود فاضل، معتزله، ص 27)
احمد بن مرتضيٰ در كتاب «طبقات المعتزله» گويد: حسن بصري گفته است: چهار خصلت در معاويه هست كه اگر يكي از آنها را داشت، كافي بود كه مجرم شناخته شود: با كمك جمعي از سفيهان عليه امّت اسلام قيام كرد. يزيد را كه شراب مي¬خورد، حرير مي¬پوشيد و طنبور مي¬نواخت، خليفة مسلمين كرد. زياد بن ابيه را به خاندان خودش ملحق ساخت. كشتن حُجر بن عدي، واي بر او از اين جنايت. (دكتر فاضل، معتزله، ص 28)
مورّخان در پيدايش معتزله تقريباً همگي داستاني قريب به اين مضمون ذكر كرده¬اند: حسن بصري روزي در مسجدي در جمع شاگردان خود مشغول تعليم بود كه در اين اثنا يك از شاگردانش از او پرسيد: «خوارج معتقدند مرتكب گناه كبيره كافر و خارج از اسلام است و مرجئه معتقدند عمل جزء ايمان نيست؛ ازاين¬رو، ايمان با گناه كبيره منافات ندارد، چنان¬كه اطاعت با كفر مفيد نيست. به نظر شما حق با كيست و كدام قول را بايد پذيرفت؟
حسن در انديشه فرو رفت؛ ولي پيش از آن¬كه سخني بگويد، يكي از شاگردانش به نام «واصل بن عطا» با گردني افراشته برپا ايستاد و گفت: «مرتكب گناه كبيره نه كافر مطلق است و نه مؤمن كامل، بلكه منزلتي بين اين دو منزلت دارد. (منزلةٌ بين المنزلتين)» وآن¬گاه به کنار يکی از ستون¬های مجلس رفت و با پيوستن عمرو بن عبيد برادر زنش و عدّه¬اي ديگر به او، به توضيح عقيدة¬ خويش براي آنان پرداخت. در اين اثنا حسن نگاه تندي به او انداخت و گفت: «اِعتَزَلَ عَنّا» يعني واصل از ما كناره گرفت و به قولي مردم گفتند: «اِعتَزَلا قَولِ الاُمَّةِ» يعني واصل و عمرو بن عبيد از قول همة¬ امّت جدا شده و قول سوّمي اختراع كردند و به همين جهت آنان به «معتزله» يعني «كناره¬گيران» موسوم شدند.
محلّ تكوين معتزله بصره و سپس بغداد در عراق بوده است و عراق همان سرزميني است كه محلّ كهن¬ترين تمدّن¬هاي بشري يعني سومر، بابل و آشور بوده و سال¬ها پايتخت ساسانيان در اين كشور در مداين بالاتر از بغداد كنوني بوده است.
گرفتن اصول توحيد و عدل از علي (ع)
مهم¬ترين شاخصة¬ مكتب معتزلي، توحيد و عدل است كه آن را از علي (ع) گرفته¬اند.
1 ـ چنان¬كه «كعبي» پيشواي معتزله در قرن چهارم مي¬گويد: مخالفان معتزله نمي¬توانند آن را رد كنند؛ زيرا همگي مي¬گويند: مكتب اعتزال به واصل بن عطا مي¬رسد و او اصول مذهب خود را از ابوهاشم فرزند محمّد حنفيّه گرفته است و محمّد نيز آن را از علي (ع) و علي (ع) نيز از رسول خدا (ص) آموخته است.» (ذكر المعتزلة البلخي، صفحه 64 و 67)
2 ـ شهرستاني گويد: واصل از ابوهاشم فرزند محمّد بن حنفيّه درس آموخته است. (الملل و النّحل 1/49)
3 ـ قاضي عبدالجبّار مي¬گويد: فضل و موقعيّت ابوهاشم هنگامي روشن شد كه واصل بن عطا به صحنه آمد. ابوهاشم در مكتب پدرش درس آموخته بود و در حقيقت واصل كتابي است كه مصنّف آن ابوهاشم است. چنان¬كه غيلان دمشقي علم را از برادر ابوهاشم، حسن بن محمّد بن حنفيّه آموخت. (طبقات معتزله، ص 226)
4 ـ ابن ابي¬الحديد معتزلي در مقدّمة¬ شرح نهج¬البلاغه¬گويد: معتزله دو اصل توحيد و عدل را از اميرمؤمنان فراگرفته¬اند، آن هم به وسيلة¬ ابوهاشم و او از طريق پدرش محمّد بن حنفيّه.
پيشوايان و دانشمندان معتزله
معتزله داراي سران و پيشوايان بسياري بوده¬اند كه مهم¬ترين آنها عبارتند از: واصل بن عطا 80 ـ 131 مؤسّس مذهب معتزله. عمرو بن عبيد (80 ـ 143) برادر زن واصل بن عطا. علي الاسوار متوفّاي حدود 200. ابوسهل بشر بن معتمر متوفّاي 210. ثمامة بن اشرس ابومعين نميري متوفّاي 13). ابوعمرو معمّر بن عباد السلمي متوفّاي 215. عباد بن سليمان متوفّاي 220. ابوموسيٰ عيسي بن صبيح المزدار متوفّاي 226. ابويعقوب شحّام متوفّاي 230. ابراهيم بن يسار نظّام شيباني (160 ـ 231). جعفر بن مبشّر متوفّاي 234. ابوالهذيل علّاف (135 ـ 235). جعفربن حرب متوفّاي 236. ابوجعفر محمّد بن عبدالله اسکافی متوفّای¬240. احمد بن ابي¬داود (60 ـ 240). هشام فوطي (متوفّاي 246). ابوبكر عبدالرّحمان بن كيسان الاصم متوفّاي 255. ابوعثمان عمروبن بحر جاحظ متوفّاي 255 صاحب كتاب البيان والتّبيين. محمّد بن عبدالوهّاب معروف به ابوعلی جبائی (235 ـ 303). ابوالحسين خيّاط متوفّای 311. ابوالقاسم بلخی معروف به کعبی (273ـ 317). عبدالسّلام بن محمّد معروف به ابوهاشم جبائی فرزند ابوعلي (277 ـ 321). ابوعبدالله الحسيني بن علي بصري (متوفّاي 367). قاضی عبدالجبار بن احمد اهل اسدآباد همدان ايران (324 ـ 415). زمخشری خوارزمی ملقّب به جارالله (467 ـ 538) صاحب تفسير کشّاف. ابن ابی-الحديد (586 ـ 655) شارح نهج¬البلاغه.
واصل بن عطا
مؤسّس معتزله واصل بن¬عطا 131 ـ 80 است. واصل سخنوري بسيار توانا بوده و چون حرف «راء» را نمي¬توانست درست تلفّظ كند، گاهي در يك سخنراني طويل «راء» به كار نمي¬برد.
واصل در ردّ مانويّه كتاب¬ها نوشت و گفته¬اند: سي هزار مجوسي به دست وي مسلمان شده¬اند. كتاب¬هاي مهمّي به واصل منسوب است، از جمله: «أصناف المرجئه»، «كتاب التّوبه» «كتاب المنزلة بين المنزلتين»، كتاب «معاني القرآن» كتاب «الخطب في التّوحيد والعدل»، «كتاب الدّعوة»، كتاب «طبقات العلم والجهل» و كتاب «السّبيل إلي معرفة الحقّ».
واصل بن عطا شاگردانش را براي مناظره به شهرهاي مختلف مي¬فرستاد تا با زنادقه و كفّار مباحثه كنند. از جمله «حفص بن سالم» را به خراسان، عبدالله بن حارث را به مغرب، ابوايّوب را به جزيره، حسن بن ذكوان را به كوفه، عثمان طويل را به ارمنستان و قاسم بن ذكوان را به يمن اعزام نمود؛ ازاين¬رو هم، معتزله به زودي در عربستان، عراق، شام، مصر، خراسان، خوزستان و فارس داراي پيرواني شدند.
عمرو بن عبيد
عمرو بن عبيد (80 ـ 143) دوّمين شخصيّت معتزله مردي سخنور بوده و به تعليم و تدريس مي¬پرداخته. عمرو مردي زاهد بوده است. منصور عبّاسي، اشعاري در زهد و تقواي «عمرو بن عبيد» سروده است، ازجمله: «كُلُّكُم يَمشي رُوَيدِ، كُلُّكُم يَطلُبُ الصَّيدِ، غَيرُ عَمرِو بنِ عُبَيدِ: همة¬ شما آهسته مي¬رويد، همة شما به دنبال شكاريد، جز عمرو بن عبيد.»
كعبي
ابوالقاسم عبدالله بن احمد بلخي كعبي از مشاهير علماي معتزله در اوايل قرن چهارم هجري است. وي در موارد بسياري با معتزله مخالف بوده، از جمله صفات و افعال خدا را بر معناي مخصوصي حمل مي¬نمود. علّامة تهراني در «الذّريعه» گويد: بعيد نيست كه كعبي با آن همه تجاهر به اعتزال كه فرقة كعبيّه هم منسوب بدوست، در اثر مصاحبت با ابوزيد بلخي شيعي، در باطن شيعه و مستبصر و عارف به حقّ بوده و از راه تقيّه كتمان مي¬نموده و ظاهر آن است كه استبصار تلميذش ابن قبّة رازي هم از قِبَلِ او بوده است. نهايت آن¬كه كعبي به جهت وزارت سلطان احمد بن سهل مروزي ـ والي بلخ ـ و تصدّي مناصب دولتي قادر به اظهار حقّ نبوده و ابن¬قبّه به جهت فقدان موانع مذكور قادر بر آن بوده است. از تأليفات وي است: المقالات و اختيارات في علم الكلام. وي در سال 317 قمري بدرود حيات گفته است.
ابوالهذيل علّاف
ابوالهذيل علّاف (135 ـ 235) اصلاً ايراني است. وي سخنوري دانا و در بحث زبردست بوده است و با مجوسيان و يهود و ديگر فرقه¬ها مناظراتي داشته است و گفته¬اند: در مناظراتش سه هزار نفر را مسلمان كرده است.
ابوالهذيل نظريّاتي داشته، كه او را از ساير معتزله منفرد مي¬سازد، بدين شرح:
1 ـ صفات خدا عين ذات او مي¬باشند.
2 ـ ارادة خدا همان خلق و آفرينش اوست.
3 ـ قيام و قعود، كلام و سكوت، طاعت و معصيت، كفر و ايمان، همه اَعراض-اند.
4 ـ قائل به جوهر فرد در اجسام شد، يعني اين¬كه اجزاء جسم همچون خود جسم داراي طول و عرض و عمق نيستند.
5 ـ كلام خدا دو قسم مي¬باشد: يكي آن¬كه همچون «كُن» امر تكوين محلّ ندارد. ديگر آن¬كه محلّ دارد كه امر و نهي و خبر و استخبار و امر تكليف است.
7 ـ اهل دنيا در انجام كارهاي خود مختار و آزادند، چون دنيا دار تكليف است؛ ولي حركات انسان در آخرت اجباريند، و آنها را خدا براي بهشتيان و دوزخيان مي¬آفريند.
6 ـ معرفت پروردگار عقلاً واجب است، اگر چه از طريق شرع به انسان نرسد.
8 ـ حركات بهشتيان و دوزخيان در آخرت به سكون مي¬انجامد و آن وقتي است كه لذّات براي بهشتيان و آلام براي جهنّميان گرد آيد.
9 ـ حُسن و قُبح ذاتي اشياء¬اند، چون عقل آنها را بدون دستور شرع درك مي-كند.
10 ـ رزق دو گونه است: رزق مباح مانند استفاده از نور و هوا، و رزقي كه بايد آن را از طريق حلال جست¬وجو كنيم.
ابوالهذيل، علي (ع) را بر همة خلفا ترجيح مي¬داد. ابن ابي¬الحديد گويد: وقتي از ابوالهذيل پرسيدند: كدام يك از ابوبكر و علي (ع) بر ديگري برتري دارد؟ گفت: به فرمودة پيامبر (ص) نبرد علي (ع) در جنگ خندق با عمرو بن عبدود، بر همة اعمال مهاجرين و انصار برتري دارد، تا چه رسد بر اعمال ابوبكر. (شرح نهج¬البلاغه 19/60)
نظّام
ابواسحاق ابراهيم بن سيّار بن هاني النّظّام بصري (160 ـ 231) شاگرد ابوالهذيل علّاف است. نظّام متكلّم و شاعر و اديب بوده و او را دوّمين پيشواي معتزله بعد از واصل مي¬دانند.
آراء نظّام: نظّام آرائي مختصّ به خود دارد، از جمله:
1 ـ خداوند داراي صفت اراده نيست، بلكه آفرينندة اراده است.
2 ـ خدا بر شرور و معاصي قادر نيست؛ زيرا قدرت بر قبيح و شرّ يا به سبب جهل به قبح عملي است، يا به منظور نياز به انجام آن عمل و خداوند از جهل و نياز به دور است.
3 ـ خدا هرگز نمي¬تواند كاري بكند، مگر اين¬كه بداند آن كار براي بندگانش اصلح است و او نمي¬تواند بيش از آنچه بالفعل آفريده است بيافريند؛ وگرنه مي¬توانست از فيضان بخشش و جود و جمال او ممانعت كند.
4 ـ در مورد جزء لايتجزّا در اجسام، نظّام معتقد بوده كه جسم تا بي¬نهايت قابل قسمت است و چون براي طي كردن اجزاء نامتناهي جسم زمان نامتناهي لازم است، وي قائل به طفره شد؛ و طفره يعني اين¬كه جسم مسافتي بدون گذشتن از يكايك اجزائش طي كند.
5 ـ از نظريّه¬هاي عجيب نظّام نظريّة صرفه است و آن اين¬كه اعجاز قرآن¬ ازنظر فصاحت و بلاغت در حدّ توانِ خارج از انسان نيست؛ ولي هرگاه كسي بخواهد نظير آن را بگويد، خدا او را از آوردن مثل آن باز مي¬دارد، كه اين نظر در واقع منكر اعجاز قرآن بودن است.
ابوعلي جبايي
ابوعلي محمّد بن عبدالوهّاب جبايي (303 ـ 237) در جبا از شهرهاي خوزستان متولّد شده است. جبايي شاگرد ابويعقوب شحّام و استاد ابوالحسن اشعري است.
ابوعلي گفته است: نمي¬شود خدا به چيزي عالم باشد، كه وجود پيدا نكند.
جبايي مردي كثيرالتّأليف بوده، به طوري كه گفته¬اند: صد و پنجاه هزار ورق بر شاگردان خود املاء كرده است. جبايي تفسيري بر قرآن كريم هم دارد. بعضي ديگر از كتاب¬هاي وي عبارتند از: في الرّد علي المنجّمين، كتاب الّلطيف، مسائل في النّظر، كتاب الأصول، الإستدلال و شرايطه والرّد علي الأشعري.
هرگاه ابوعلي از پيامبر (ص) در بارة علي (ع) و حسن (ع) و حسين (ع) و فاطمه (س) حديث «اَنَا حَربٌ لِمَن حارَبَكُم وَ سِلمٌ لِمَن سالَمَكُم: من در جنگم با كسي¬كه با شما در جنگ است و دوستم با كسي¬كه با شما دوست است» نقل مي¬كرد، مي¬گفت: من از اين بي¬ريشه¬ها درشگفتم كه با اين حديث باز به معاويه محبّت مي¬ورزند؟ (سبحاني، فرهنگ و مذاهب اسلامي 4/268)
ظهور و سقوط معتزله
معتزله در اواخر دورة اموي ظهور كردند وچون در اين دوره امويان سرگرم تحكيم پايه¬هاي متزلزل حكومت خود بودند كاري به آنان نداشتند، به سرعت گسترش يافتند. بني¬عبّاس هم براي حفظ موقعيّتشان حدود يك قرن از آنان پشتيباني كردند. منصور عبّاسي گرچه مذهب معتزله را نپذيرفت، ولي از نفوذ آنان هم جلوگيري نكرد ولي بعد از منصور عبّاسی مورد توجّه بنی¬عبّاس قرار گرفتند.
در زمان مهدي عبّاسي و هارون الرّشيد ركودي در پيشرفت معتزله پديد آمد؛ ولي چون مأمون به خلافت رسيد، معتزله را بسيار مقرّب نمود و پست¬هاي حسّاس را به آنان سپرد.
در اين موقع مهم¬ترين مسألة¬ اختلافی «مسألة مخلوق يا قديم بودن کلام خدا» بود و معتزله قائل به مخلوق و حادث بودن کلام خدا بودند. مأمون به تشويق معتزله دستوری صادر کرد که بر طبق آن معتقدان به قدم قرآن بايد تأديب شوند و به دنبال اين دستور، عدّة زيادی از جمله احمد بن حنبل پيشوای اهل حديث و حنابله به زندان افتادند.
معتصم نيز كه به خلافت رسيد از معتزله پشتيباني كرد. به طوري كه وزير معتصم «احمد بن ابي¬داود» نيز از معتزله بود و خليفه هيچ كاري بدون صلاحديد وي انجام نمي¬داد.
ولي معتزله از قدرت خود سوء استفاده نمودند، چه معتزله¬اي كه طرفدار عقل و آزادي بودند، چون به قدرت رسيدند، به جاي توسّل به دليل و منطق به زور و تهديد متوسّل شدند. چنان¬كه مأمون و معتصم عقايد معتزله ـ مخصوصاً مسئلة¬ خلق قرآن كريم ـ را به زور بر مردم تحميل مي¬كردند و مخالفين را شكنجه دادند و روانة زندان نمودند و يا كشتند و بر سر در مساجد نوشتند: «لَااِلهَ اِلَّا اللهُ، رَبُّ القُرآنِ المَخلوقِ» و از رفتن فقهاي شافعي و مالكي به مساجد جلوگيري به عمل آوردند.
چون واثق بالله به خلافت رسيد، بيشتر بر سختگيري نسبت به مخالفين عقايد معتزله پافشاري كرد، تا آن¬كه روزي پيرمردي از مخالفين را در حالي كه به زنجير بسته شده بود از ناحيّة شام آوردند. چون خليفه او را ديد، به گريه افتاد و دستور داد بند از وي بردارند و از او تفقّد نمايند. و از اين به بعد هم از پشتيباني خود از معتزله كاست.
بعد از واثق بالله كه حكومت در سال 232 هجري به متوكّل رسيد، او هم به سياست عدم حمايت از معتزله ادامه داد؛ ولي چون از قدرت و نفوذ آنها بيم داشت، ابتدا بخشنامه كرد كه كسي حقّ ندارد در بارة¬ خلق قرآن كريم يا عدم خلق آن مجادله و مباحثه كند و دستور داد كلّيّة¬ زندانياني هم كه بر سر اين گونه مسائل زنداني شده بودند، آزاد نمايند.
دو سال بعد متوكّل مخفيانه پول¬ها و هدايايي براي محدّثين وفقهاي اهل حديث واشاعره فرستاد و از آنها خواست كه بدون واهمه عليه معتقدات معتزله سخن گويند.آن¬گاه متوكّل درسال 237 علناً به مخالفت با معتزله قيام كرد، سرانشان را به زندان افكند واز مردم خواست كه آنها را لعنت كنند. کتاب¬هايشان را بسوزانند و بسياری از آنها را هم به قتل رساند.
شدّت عمل معتزله در مورد معتقدات ديني مخالفانشان كه به «دورة¬ محنت» موسوم شد، نتيجة¬ معكوس داد؛ زيرا باعث شد كه اكثر مردم هم كه طرفدار اهل حديث و اشاعره بودند با معتزله به شدّت به مخالفت برخيزند. بدين ترتيب، حكومت با كمك اكثريّت ملّت، به شدّت به سركوبي و قلمع و قمع معتزله پرداختند. در اين فتنه بسياري از معتزله ـ مخصوصاً از دانشمندانشان كشته شدند؛ به طوري كه پس از اين جريان، معتزله ديگر كمر راست نكردند و ميدان براي هميشه به دست مخالفينشان¬ يعني اهل حديث و اشاعره افتاد.
در عين حال برخي شخصيّت¬هاي بارز در دوره¬هاي ضعف آنها ظهور كرده¬اند، از قبيل: ابوالقاسم بلخي معروف به كعبي متوفّي به سال 137 هجري، ابوبكر احمدبن علي الاخشيدي متوفّي به سال 320 هجري، قاضي عبدالجبّار معتزلي متوفّي به سال 415 هجري، ابوالحسن خيّاط، زمخشري (467 ـ 538 هجري) صاحب تفسير كشّاف، ابوجعفر اسكافي، صاحب بن عبّاد و ابن ابي¬الحديد. معتزله تا ظهور مغول، كم و بيش در نقاط مختلف مي¬زيسته¬اند و از آن به بعد تقريباً محو و نابود شدند.
معتزله که ابتدا در بصره متشکّل شدند، روحيّة¬ عثمانی¬گری و اموی داشتند؛ ولی پس از چندی به دليل عقل¬گرائيشان، گرايش به تشيّع در ميانشان شايع گرديد؛ چنان¬که ابوجعفر اسکافی کتابی بر رد «عثمانيّه» جاحظ نوشت و پسرش ابن الاسکافی کتابی تحت عنوان «المعيار والموازنه» نوشت و در آن به شرح فضائل علی بن ابی¬طالب (ع) در قياس با سه خليفة اوّل و ترجيح حضرت علی (ع) بر آن سه پرداخت.
در مکتب معتزله، نقل و محتوای نصوص دينی تنها در صورتی مورد پذيرش¬اند كه مورد پذيرش عقل باشند؛ و در غير اين صورت، بايد تأويل و توجيه شوند؛ و اين معنا را در قالب قاعدة «اَلفِکرُ قَبلَ وُرودِ السَّمعِ» بيان می¬کردند.
اصول خمسه¬ معتزله
معتزله با آن¬كه حدود بيست فرقه بوده¬اند؛ ولي در پنج اصل «اصول خمسه» با هم اشتراك دارند. بدين ترتيب: توحيد، عدل، منزلة بين¬المنزلتين، وعد و وعيد و امر به معروف و نهی از منکر؛ حتّي کتاب¬هايی هم با همين عنوان نوشته¬اند؛ مانند: «الخمسة الاصول» ابوالهُذيل علّاف، «ألأصول¬الخمسه» نوشتة جعفربن حرب و «شرح¬الاصول الخمسه» قاضی عبدالجبّار.
1 ـ توحيد: برخلاف اشاعره، بيشتر معتزله چون شيعه منکر صفات زائد بر ذات الهی و معتقد به عينيّت صفات با ذات الهی¬اند. بعضی از معتزله به انکار صفاتی برای خدا قائل شده، بلکه به نيابت ذات از صفات معتقدند. ابوهاشم¬جبايی صفات خدا را احوال دانست. مثلاً عالم بودن خدا را اثبات حالت علم برای او دانست و حال را هم نه موجود و نه معدوم.
معتزله منكر اصل توحيد افعالي¬اند و مي¬گويند: لازمة¬ توحيد افعالي اين است كه بشر خالق افعال خودش نباشد، بلكه خدا خالق آنها باشد. ازطرفي، چون مي¬دانيم خدا به بدكاران مكافات مي¬دهد، لازمه¬ی¬ توحيد افعالي اين مي¬شود، كه خدا كارهايي را كيفر بدهد كه مردم نكرده¬اند، بلكه خودش كرده است؛ و اين هم ظلم است؛ در حالي كه خدا ظلم¬كننده نيست.
2 ـ عدل: برخلاف اشاعره كه همة¬ افعال حتّي فساد و فحشاي صادر از بندگان را صادر از خدا مي¬دانند، آن¬گاه مي¬گويند: خداوند فاعلين فساد و فحشاء را به جهنّم مي¬برد؛ و بدين وسيله براي حفظ توحيد افعالي خدا، عدل او را خدشه-دار كرده¬اند؛ معتزله همچون حكما و اماميّه معتقدند خدا به انسان عقل و ارادة¬ آزاد عنايت فرموده، تا با اختيار خود اعمال نيك انجام دهد و يا به فسق و فجور گرايد و به واسطة¬ اعمال اختياريش هم پاداش ياكيفر داده مي¬شود. و بدين ترتيب، نه به عدل خدا لطمه¬اي وارد مي¬شود و نه به توحيد او؛ چون خدا خودش خواسته است كه انسان با ارادة¬ آزادش هر كاري كه مي¬خواهد انجام دهد.
3 ـ وعد و وعيد: وعد به معنای پاداش و وعيد به معنای کيفر است. از نظر همة¬ فِرَق اسلامی از جمله معتزله خداوند خُلف وعده نمی¬کند و پاداش¬هايی را كه برای عقايد و اعمال صالحه مقرّر فرموده، به صالحين خواهد داد. ولی برخلاف شيعه و اشاعره، معتزله به شفاعت و بخشش گناه از طرف خدا به هيچ¬وجه معتقد نيستند؛ بلکه معتقدند، اگر مؤمن عبادت كند و يا در صورت معصيت توبه نمايد، مستحقّ پاداش است؛ ولي اگر مؤمن بدون توبه از گناه كبيره بميرد، براي هميشه در جهنّم است؛ ولي عذابش از كفّار كمتر است.
4 ـ منزلةٌ بين منزلتين: چنان که گفتيم، اكثر مسلمانان عقيده داشتند كه مرتكب گناه كبيره مؤمن است. خوارج معتقد بودند كه مرتكب گناه كبيره كافر است. مرجئه قائل بودند عمل خارج از ايمان است و بدان زيانی نمی¬رساند؛ ولي معتزله معتقد بودند كه مرتكب گناه كبيره نه مؤمن است و نه كافر، بلكه منزلتي بين اين دو منزلت دارد كه فسق است و فاسق از جهت فسقش مستحقّ آتش جهنّم است.
5 ـ امر به معروف و نهي از منكر: معتزله معتقد بودند: اوّلاً، شناخت معروف و منكر اختصاص به شرع ندارد، بلكه عقل هم مي¬تواند معروف و منكر را تشخيص دهد. و تكاليف و دستورات شرعي الطافي از طرف خدا هستند كه توسّط پيامبران بر بندگانش فرستاده شده¬اند، تا با تذكارشان همان اموري¬كه عقل هم خوبي و بدي آنها را مي¬داند، به خاطرشان آورند و هم حجّتي باشد براي بندگان جهت آزمايش و امتحان آنها، تا هر كس هلاك مي¬شود از روي حجّت باشد و هر كس هم رستگار مي¬شود از روي حجّت باشد.
ثانياً، امر به معروف و نهي از منكر مختص امام نيست، بلكه همة¬ مردم ملزم به اين دو واجب هستند؛ گرچه بعضي از مراتب اين دو واجب همچون اقامة¬ حدود و حفظ مرزهاي كشور اسلامي و نصب قضات و امرا براي رتق و فتق امور مردم، اختصاص به امام دارد.
برخلاف اهل¬السّنّه و اهل حديث و اشاعره كه معتقدند امر به معروف و نهي از منكر نبايد از حدّ قلب و زبان بگذرد و قيام مسلّحانه عليه حاکمان ستمگر و فاسق جايز نمی¬دانند، معتزله همچون شيعه معتقد بودند كه بر مسلمين است عليه حاكم ستمگر يا شيوع مفاسد، تجهيز قوا كرده و قيام نمايند و با او بجنگند و حکومت عادله و صالحه بر سر کار آورند.
حقّ بودن نظر هر مجتهدي
يكي از عقايد عجيب معتزله عقيده¬اي شبيه عقيدة¬ سوفسطائيان در مورد حقيقت و خطاست و آن اين¬كه در باب اجتهاد مي¬گفتند: هر مجتهدي هر چه را كه اجتهاد كند حق است؛ و اگر ده نفر ده جور اجتهاد كنند حقّ در آن مورد ده تاست، كه نقطه¬ مقابل آنها در اين مورد «مخطئه» بودند كه مي¬گفتند حقّ يك چيز بيشتر نيست، اجتهاد مجتهدي ممكن است مطابق با واقع باشد يا نباشد.
خدمات معتزله
برخلاف اهل حديث و اشاعره كه بر نقل و تعبّد جمود داشتند، معتزله براي اثبات مدّعاهاي اعتقادي و مذهبي خود به عقل و استدلال عقلي تمسّك مي¬جستند. اكثر معتزله داراي فصاحت و بلاغت بودند و علوم فراواني از فلسفه و منطق و ساير علوم ملل غيراسلامي كسب كرده بودند، در مجادله و مباحثه داراي قدرت بسيار قوي شده بودند، به طوري كه اكثر اوقات مخالفين خود را با يك دو جلسه محكوم كرده و به اسلام وادار مي¬كردند.
واصل بن عطا شاگردان ورزيدة خود را براي مباحثه و مناظره به شهرهاي مختلفي مي¬فرستاد تا با زنادقه و كفّار مباحثه كنند و خود در ردّ مانويّه كتاب¬ها نوشت. به طوري كه گفته¬اند: سي هزار مجوسي به دست ابوالهذيل علّاف مسلمان شدند.