سایت اصول دین


فصل پنجم - فلسفه در عالم اسلام


تاریخ فلسفه

فصل پنجم - فلسفه در عالم اسلام.

تشويق قرآن كريم و پيامبر (ص) و ائمّه¬(ع) از علم و حكمت

در همان زماني كه اروپا دوران سياه قرون وسطيٰ را تحت تسلّط ارباب كليسا مي¬گذراند، در جنوب غربي آسيا، بزرگ¬ترين حادثه¬ی تاريخ روي داد، يعني پيامبر اسلام (ص) آخرين پيامبر با كامل¬ترين برنامه براي هدايت انسان¬ها از طرف خداوند رحمان و رحيم ظهور كرد. نزول اوّلين آيات وحي بر اين پيامبر بزرگ، نشان مي¬داد، كه برنامه¬ی وي علم و دانش است؛‌ و در ديني كه وي ارائه نموده، بالاترين قدر ومنزلت از آنِ دانش آموختگان است.

چنان¬كه قرآن كريم در يك آيه مي¬فرمايد:‌ «وَالَّذِينَ اوتوالعِلمِ دَرَجاتٌ: كساني كه به آنان علم داده شده، درجات عظيمي دارند.» (مجادله 58/11) و در آيه¬اي از پيامبراسلام (ص) خواسته شده،‌ كه از پروردگارش اقزایش علم بخواهد: «وَ قُل رَبِّ زِدني عِلماً: بگو» (طه‌ 20/114)

و پيامبر اسلام (ص) از پيروانش خواسته است، كه از گهواره تا گور دانش بجويند (أطلُبوا العِلمَ مِنَ المَهدِ اِلَي اللَّحَدِ)؛ و خواسته است، براي كسب دانش تا دورترين نقاط هم كه بوده است سفر كنند (أُطلُبوا العِلمَ وَلَو بِالصِّينِ)؛ و نيز از آن¬ها خواسته است،‌ كه به هر بها و هزينه¬اي كه شده است، دانش بجويند: (اُطلُبوا العِلمَ،‌ وَلَو بِسَفكِ المُهَج وَ خَوضِ في اللُّجَجِ:‌ دانش را فراگيريد،‌ هرچند با رفتن در

و بدين ترتيب،‌ آن شاخه از علم و حکمت، که از اسکندريّه و يونان وارد عالم اسلام شد، در اثر تشويق و تجليلی که اسلام و پيشوای عظيم الشأن اسلام (ص) و ائمّه¬ی معصومين (ع) از علم و دانش به عمل آوردند، مسلمين طبق فرموده¬ی پيامبر اسلام (ص) «اَلحِکمَةُ ضالَّةُ المُؤمِنُ، اَينَما وَجَدَها اَخَذَها : حکمت گمشده¬ی مؤمن است، هرجا آن را بيابد، آن را می¬گيرد»، خود را وارث علوم و معارف جهان دانستند و هرجا علم و دانشی بود، آن را فرا گرفتند؛ و طلّاب علم و دانش از هرسوی مملکت پهناور اسلامی به دانش روی آوردند. بدين معني كه در پرتو اشعّه¬ی حيات¬بخش وحي الهي و فرموده¬هاي رسول اكرم (ص) و پيشوايان معصوم آن حضرت و تغذيه از فرهنگ هاي ديگر، زمينه¬ی پيشرفت علمی و فلسفی براي دانشمندان اسلامي از هر نظر فراهم گرديد.

با گسترش قلمرو حكومت اسلامي و پذيرش آيين اسلام از سوي اقوام گوناگون، از يك طرف بسياري از مراكز علمي آن روز در قلمرو اسلام قرار گرفت؛ و از طرف ديگر،‌ با قرار گرفتن كتاب ها و كتابخانه هاي آن روز اين مراكز علمي در اختيار مسلمين و ترجمه¬ی آن¬ها از زبان¬هاي مختلف فارسي، هندي، يوناني و سرياني به زبان عربي، كه عملاً زبان بين المللي مسلمان¬ها شده بود، به آهنگ رشد فلسفه و علوم و فنون سرعت بخشيده شد.

و اين فراهم شدن زمينه¬ی علمی و فلسفی در عالم اسلام هم سبب شد، كه مسلمانان ابتدا به ترجمه¬ی كتاب از زبان¬هاي يوناني،‌ سرياني، عبري، ايراني، هندي و غيره به زبان عربي پردازند‌، آن¬گاه به بحث و شرح و انتقاد و نظريّات جديد پرداختند؛ به طوري كه هم در قسمت فيزيک، شيمی، رياضيّات، نجوم، طبّ و غيره، تحقيقات گران¬بهائی به عمل آوردند و هم در فلسفه¬ی نيمه کاره¬ی يونان را بسيار جلوتر برند و دانشمندانی چون فارابی، ابن سينا، زکريای رازی، خواجه نصيرالدّين طوسی، محی الدّين عربی و ملّاصدرا و در قرون اخير علّامه طباطبايي و استاد شهيد مطهّري، در رياضيّات، نجوم، شيمی و مخصوصًا فلسفه و عرفان، تحقيقات گران¬بهائی نمودند و علم و فلسفه را بسيار پيشرفت دادند. زيرا برخلاف يونان و اسکندريّه و اروپای مسيحی، که هرگز نتوانستند يک مکتب قوی فلسفی به وجود بياورند، فلسفة اسلامی چون چارچوبی که همان قرآن كريم و اسلام باشد، داشته، اوّلًا، به چپ و راست منحرف نگشته و فلسفه های متفاوت و متناقض هم¬چون اروپا به خود نديده است. ثانياً، فلسفه¬ی اسلامی هرگز در سير خود متوقّف نشده، بلکه پيوسته بر رشد و شکوفائيش افزوده شده و يک سير صعودی و تکاملی را پيموده است.

اين بسط و توسعه در فلسفه و علوم تا آنجا بود، كه به قول استاد شهيد مطهّری در مقدّمه¬ی اصول فلسفه و روش رئاليسم، حكماي اسلامي مسائل فلسفه را، که در دوره¬ی يونانی و اسکندرانی از 200 مسأله تجاوز نمی¬کرد، به حدود 700 مسأله رساندند؛‌ و در قسمت¬هاي ديگر نيز همين¬طور. چنان¬كه «قانون»‌ ابن سينا كه در پزشكي است، اصلاً با آنچه از يونان و جاهاي ديگر گرفته بودند،‌ قابل مقايسه نيست؛ به طوري كه وقتي در اروپا رنسانس شد،‌ همين قانون ابن سينا تا 400 سال مهم¬ترين كتاب درسي دانشگاه¬هاي اروپا بود.

هرچند فلسفه مبتنی بر نقل و استدلال است، که از مقدّمات يقينی و بديهی فراهم آمده¬اند، نه همچون کلام مبتنی بر نقل و مقدمّات مشهور و مقبول باشد؛ ولی وجود قرآن كريم و احاديث پيامبر اعظم اسلام (ص) و ائمّه¬ی‌ معصومين (ع) به منزله¬ی چارچوبی بود، که فلاسفه¬ی اسلامی چون مؤمن به اين دين بودند، می¬دانستند، که آنچه که اسلام گفته، درست است؛ و ازاين¬رو، می¬کوشيدند، که با برهان خود را به تدريج به همان مطالبی برسانند، که اسلام اظهار داشته بود.

وظيفه¬ی فلسفه تحقيق در باره¬ی ماهيّت و حقيقت اشياء است به قدر طاقت بشر. و از آنجا كه هر تحقيقي روشي دارد، روش تحقيق در فلسفه هم كه تعقّلي و استدلالي است بر منطق و مباني رياضي استوار است و موضوع آن كه هستي است شامل مسائل خاصي است، كه از تيررس علوم تجربي خارج است، كه اهمّ اين مسائل عبارتند از: تحقيق در مسأله¬ی شناخت و حدود و ارزش آن، ارائه يك ديد و نظر كلّي و عميق در باره كلّ هستي، شناخت خدا و ماوراءالطّبيعه و بالأخره طرح و ارائة يك مدينة فاضله¬ی انساني، كه در آن به طريقي معقول و عادلانه، روش به سعادت رسيدن همه افراد در نظر گرفته شده باشد.

فلسفه¬ی اسلامي يك فلسفه كامل است، كه شامل مباحث منطقي، مباني رياضي، طبيعي، سياسي و عرفاني است، كه اصول و چارچوبش را از قرآن مجيد و احاديث گرفته و به وسيله¬ی برهان، كه از مقدّمات يقيني فراهم آمده، مبرهن و مستدل شده و از همه¬ی علوم قطعي و يقيني از هر جا كه آمده باشد، خواه از يونان باستان آمده باشد يا ايران باستان يا دنياي جديد براي تبيين موضوعات خود استفاده مي¬كند.

فلسفه در دوران اسکندرانی

بعد از اسکندر، مردم آتن که دل خوشی از اسکندر مقدونی، که شهرشان را اشغال کرده بود، نداشتند، بنای بدرفتاری با فلاسفه ـ مخصوصاً ارسطو که معلّم اسکندر بود ـ گذاشتند. ارسطو به جزيره¬ای فرار کرد و سال بعد درگذشت و بقيّه¬ی فلاسفه هم به تدريج آتن را ترک کرده و در اسکندريه در شمال مصر رحل اقامت افکندند و آنجا را پايگاه علم و فلسفه قرار دادند. حوزه¬ی علميه اسکندريه هم چند قرن برقرار بود و دانشمندان و فلاسفه¬ بزرگی هم¬چون بطلميوس، فلوطين 203-270 م، فرفوريوس 232 ـ 304 م به بشريّت ارائه نمود، که علم و فلسفه را به نوبة خود پيشرفت دادند،

با فتح مصر به دست سپاهيان اسلام، علم وحکمت به دو شاخه شد: شاخه¬ای از آن به اروپا رفت؛ و شاخة ديگر آن وارد جهان اسلام گرديد که تازه پا به عرصة حيات گذاشته بود.

روش¬هاي فكري اسلامي

در عالم اسلام روش هاي فكري مختلفي وجود داشته است، كه اهمّ آن¬ها عبارتند از: روش فلسفي مشّايي، روش فلسفي اشراقي، روش كلامي و روش عرفاني.

1 ـ روش فلسفي مشّايي: روش فلسفي مشّايي در تحقيق تنها استدلال و تفكّرات عقلي است. بدين معنی، که مجهولات و مسائل نظری و غيربديهی تنها از راه مبادی و قضايای بديهی، روشن می¬شود و بر اين پايه همه¬ی قضايا واستدلال¬های پيچيده¬ی فلسفی شکل می¬گيرد. اکثر فلاسفه اسلامی روش فلسفی استدلالی دارند. کندی، فارابی، بوعلی سينا، خواجه نصيرالدّين طوسی، ابن رشد اندلسی، ميرداماد و غيره، مشّائی مسلک هستند. سردسته و مظهر و نماينده کامل فلاسفه¬ی مشّاء اسلامی بوعلی سيناست و کتاب¬های مهمّش در اين زمينه عبارتند از: شفا، اشارات، نجات، دانشنامه علائی، مبدأ و معاد، تعليقات، مباحثات و عيون الحکمه. مشّائيان پيرو ارسطو می¬باشند.

2 ـ فلاسفه¬ اشراق: فلاسفه¬ی اشراقي براي تحقيق، علاوه بر استدلال عقلي، سلوك قلبي و مجاهده¬ نفس و تهذيب و تصفيه¬ی‌ آن را نيز لازم مي¬دانند. فلاسفه اشراقی نسبت به فلاسفه مشّاء کمترند. احياکننده اين مکتب شيخ شهاب الدّين سهروردی معروف به شيخ اشراق است؛ و کتاب¬های او همچون تلويحات، مطارحات، مقاومات و هياکل النّور می¬باشد؛ ولی مهم¬ترين کتاب سهروردی، که صد در صد جنبه اشراقی دارد، «حکمة الإشراق» است. اشخاص ديگری چون شهرزوری، قطب الدّين شيرازی روش اشراقی داشته¬اند. اشراقيّون خود را پيرو افلاطون می¬دانند.

لفظ اشراق که به معنی تابش نور است، برای افاده¬ی روش اشراقی کاملاً رساست؛ ولی کلمه «مشّاء» که به معنی «بسيار راه رونده» است، صرفًا نام¬گذاری است. گويند از آن جهت ارسطو و شاگردانش را مشّائين می¬گفتند، که درحال قدم زدن و راه رفتن افاضه و تدريس مي¬كردند؛ ولی اگربخواهيم کلمه¬ای به کار بريم که، مفيد روش فلسفی مشّائين باشد، بايد کلمه¬ی «استدلالی» را به کار بريم و بگوئيم: فلاسفه دو دسته¬اند: اشراقيّون و استدلاليّون.

3 ـ روش كلامي: روش تحقيق متكلّمين مانند فلاسفه¬ی مشّاء استدلال عقلي است؛ ولي با دو تفاوت: يكي اين كه اصول و مبادي كلامي متكلّمين كه بحث خود را از آنجا آغاز مي¬كنند غالباً اصول متعارفي هم¬چون حسن و قبح، قاعده¬ی لطف و وجوب اصلح بر باري تعاليٰ و غيره؛ در حالي كه در فلسفه تكيه فقط بر استدلال عقلي است. يكي ديگر اين¬كه بحث فيلسوف قبلاً تعيين نشده، دبلكه يك بحث آزاد است؛ در حالي كه متكلّم خود را متعهّد به دفاع از حريم اسلام مي¬داند. روش كلامي به نوبه¬ی خود به سه روش منشعب مي¬شود: روش كلامي معتزلي، روش كلامي اشعري و روش كلامي شيعي.

4 ـ روش عرفاني: روش تحقيق عرفاني و تصوّف تنها بر اصلاح و تهذيب و تصفيه¬ی نفس مي¬باشد و هدف آن سلوك إلي الله است. و فرق آن با فلسفه اين است، كه در فلسفه هدف كشف حقيقت است، ولي در عرفان هدف وصول به حقيقت مي¬باشد. روش عرفاني پيروان زيادي دارد و عرفاي نامداري در جهان اسلام ظهور كرده¬اند، از جمله: بايزيد بسطامي، حلّاج،‌ شبلي، جنيد بغدادي، ذوالنّون مصري، ابوسعيد ابوالخير، خواجه عبدالله انصاري، ابن فارض مصري، عطّار نيشابوري، مولوي رومي؛ ولي نماينده¬ی كامل عرفان اسلامي محي الدّين عربي است و هركس كه پس از او آمده شديداً تحت تأثير او بوده است.

5 ـ حكمت متعاليه: صدرا يك نابغه¬ی بسيار برجسته بود، بعد از تحصيل هر آنچه كه چهار مكتب فكري بيان داشته بودند و تهذيب و تزكيه¬ی نفس و رياضات شرعي توانست يك مكتب فكري به نام «حكمت متعاليه» طرح¬ريزي كند، كه علاوه بر اين¬كه حاوي همه¬ی مطالب مثبت آن¬ها بود، از شرع و آيات و احاديث نيز استفاده كرد، بدين معني كه صدرا پايه بحث¬های علمی و فلسفی خود را روی توفيق ميان عقل و کشف و شرع نهاد؛ يعنی در پي¬ريزي حكمت متعاليه¬اش هم از برهان استفاده کرد هم از مطالب کشفی و هم از مواد قطعی دينی؛ ازاين¬رو،‌ سيستم فلسفي صدرا، يك سيستم فلسفي خاصّ خودش با اصول و اركان ابتكاري است، كه قبلاً وجود نداشته و امكان ندارد كه از جمع و تلفيق سيستم¬هاي مختلف به وجود آمده باشد. و نيز صدرا به نزاع¬هاي هزارساله¬ی‌ مكاتب فوق پايان داد، به طوري كه بعد از او هركس كه فكر قابل توجّهي داشته است، پيرو مكتب وي بوده است و اين¬كه گفته مي¬شود‌:‌ «فلسفه‌ صدرا چهارراهي است از فلسفه مشّاء و فلسفة اشراق و عرفان و طريق متكلّمين،‌ تعبير صحيحي نيست،‌ تعبير صحيح¬تر اين است كه به جاي «طريقة متكلّمين» يا «طريقة‌ متشرّعه»‌ «معارف اصيل اسلامي» گذاشته شود.

چنانكه «علّامة مطهّري»‌ مي¬فرمايد: «اين¬كه گفته مي¬شود، فلسفه تدريجاً به سمت كلام گراييده، به هيچ وجه درست نيست؛ زيرا حتّا يك مسأله از مسائل مورد اختلاف فلسفه و كلام را نمي¬توان پيدا كرد، كه فلسفه تسليم كلام شده باشد؛ بلكه كار به عكس است، كلام تدريجاً تسليم فلسفه شده. مقايسة كتب كلامي قرن سوّم و چهارم مانند «مقالات الإسلاميّين» اشعري با كتب كلامي قرن¬هاي هفتم و هشتم و نهم و دهم و يازدهم مانند كتاب¬هاي «تجريد» و «مواقف» و «مقاصد»‌ و «شوارق» اين مطلب را روشن مي كند. راه چهارمي كه فلسفة صدرا آن را با راه مشّاء و اشراق و عرفان مرتبط كرد، معارف خود قرآن است. فلسفة اسلامي با اين كه كلام را در خود هضم كرد، هرچه زمان گذشت، بيشتر تسليم معارف قرآن و آثار عرفاني اسلام شد. حساب معارف قرآن و نهج البلاغه و قسمتي ديگر از مآخذ معارف اسلامي از حساب كلام جداست. كلام بيش از فلسفه از اين معارف دور بود، بلكه خود حجابي در راه اين معارف بود. (مقالات فلسفي 3/50)

6 ـ فلسفه¬ اسلامی در دوره¬ جديد: بعد از صدرا، فلاسفه و صاحب¬نظران بسياری مانند فاضل لاهيجی و ملّا محسن فيض و حکيم سبزواری و غيره به منصه¬ی ظهور رسيدند، که هرکدام به نوبه¬ی خود علم و فلسفه را تاحدودی پيش بردند و باعث اشاعه¬ی آن شدند؛ ولی در دوران اخير سه شخصيّت در پيشرفت فلسفه¬ی اسلامی بسيار سهيم بودند : يکی علّامة طباطبائی که با تأسيس حوزه¬ی جديد فلسفی و تربيت شاگردان بسياری و نوشتن کتاب¬هائی در فلسفه مانند اصول فلسفه و بداية الحکمه و نهاية الحکمه سهم وافری در پيشرفت فلسفه¬ی اسلامی داشت، و ديگر استاد شهيد مطهّری، که با نوشتن کتاب¬هائی مبسوط¬تر و مشروح¬تر از همه¬ی کتب فلاسفه¬ی پيشين اين علم را بيش از پيش در اختيار همگان قرار داد. و سوّم امام خمينی (ره) که علاوه بر اين¬که سال¬ها مدرس کتاب¬های فلسفی بوده است، با در دست گرفتن حکومت اسلامی در ايران و پشتيبانی و تبليغ از فلسفه و عرفان در سخنراني¬هايش سبب شد، که همه¬ی علوم اسلامی از جمله فلسفه و عرفان در سطح وسيعی در دانشگاه¬ها و حوزه¬های علميه تدريس شود.

خلاصه، هر چند بسياري از مسائل منطقي ارسطويي در حوزه¬ی اسلامي هم¬چنان به قوّت خود باقي است، گرچه مقداري هم تحوّل يافت؛ ولي فلسفه و همچنين اخلاق، در عالم اسلام تحوّل عظيم يافتند؛ در قسمت فلسفه ـ مخصوصاً فلسفه¬ی صدرايي ـ مسائلي اساسي هم¬چون اصالت وجود،‌ تشكيك وجود، حركت جوهري، جسمانيّة الحدوث و روحانيّة البقا بودن روح و غيره ابداع گرديد، كه سرنوشت مسائل فلسفي را تغيير دادند.

مسائل فلسفه

مسائلی که در اطراف هستی دور می¬زند چند گونه است:

الف ـ مسائل مربوط به هستی و دو نقطه¬ مقابل هستی يعنی ماهيّت و نيستی.

ب ـ مسائل مربوط به اقسام هستی است. هستی به نوبه¬ خود اقسامی دارد، که به منزله¬ انواع آن است. یعنی وجود دارای اقسامی است، از قبيل: عينی و ذهنی، واجب و ممکن، قديم و حادث، واحد و کثير، قوّه و فعل، جوهر و عرض، علّت و معلول.

ج ـ مسائل مربوط به اثبات طبقات هستی يا عوالم هستی است. يعنی هستی داراي طبقات و عوالمي است. حکما به چهار عالم کلّی يا به چهار نشأه قائلند: عالم طبيعت يا ناسوت. عالم مثال يا ملکوت. عالم عقول يا جبروت. عالم الوهيّت يا لاهوت.

عالم ناسوت، يعنی عالم مادّه و حرکت و زمان و مکان ، وبه عبارت ديگر عالم طبيعت و محسوسات يا عالم مادّی.

عالم مثال يا ملکوت، يعنی عالمی برتر از طبيعت که دارای صور و ابعاد است، امّا فاقد حرکت و زمان و تغيير است.

عالم جبروت، يا عالم عقول که از صور و اشباح مبرّاست و فوق عالم ملکوت است.

عالم لاهوت، يعنی عالم الوهيّت و احديّت.

هـ ـ مسائل مربوط به روابط عالم طبيعت با عالم مافوق خود است. به عبارت بهتر مربوط است به سير نزولی هستی از لاهوت تا طبيعت و سير صعودی طبيعت به عوالم بالاتر، مخصوصاً در مورد انسان که به نام «معاد» خوانده می شود.

جهان بيني فلسفي

از نظر حكما يا فلاسفه¬ی اسلامي، حكمت دو قسم است: حكمت نظري و حكمت عملي . حكمت نظري يعني دريافتي كلّي و صحيح از مجموع هستي و آن غير از علم است كه يك دريافت است از يك بخش هستي . اطّلاع از شهري دو قسم است: كسي ممكن است كه از يك يا چند محلّة آن شهر اطّلاع صحيحي داشته باشد ؛ ولي اگر به او بگويند: نقشه¬ی كلّ اين شهر را رسم كن، عاجز باشد. و برعكس، كسي ممكن است بتواند نقشه¬ی دقيق شهري را رسم كند، امّا نسبت به محلّه¬ها و خيابان¬هاي آن شهر اطّلاع چنداني نداشته باشد . عالم آن كسي است كه از جزئيّات بخش هاي از عالم مثلاً سنگ يا گل يا ميكرب يا خورشيد يا فلان ستاره، اطّلاع دارد ؛ و فيلسوف كسي است، كه تمام اندام هستي را مطالعه مي¬كند و مي¬خواهد رأس هستي و پايان هستي و مراتب هستي و قوانين آن را پيدا كند . بدين ترتيب ، حكيم به كسي گفته مي¬شود، كه سراسر هستي در آئينه¬ی ذهنش ـ ولو به صورت مبهم ـ‌ منعكس شده است؛ ازاين¬رو،‌ در تعريف فيلسوف گفته¬اند: «صَيرورَةُ الاِنسانِ عالَماً‌ عَقليّاً مُضاهِياً‌ لِلعالَمِ العَيني» يعني فيلسوف انساني است، كه جهاني عقلي مطابق جهان عيني گردد.

هر آن کس ز دانش برد توشه¬ای جهانی است بنشسته در گوشه¬ای

و امّا حكمت عملي، كه در اسلام بيشتر بر اساس همان اخلاق سقراطي بنا شده است و تكيه¬اش روي عقل است، عبارت است از تسلّط كامل عقل انسان بر همه¬ی غرائز و قوا و نيروهاي وجودش.

عصر ترجمه

عرب جاهلي از علم و دانش چندان بهره¬اي نداشت‌ و نسبت به همسايگان خود يعني ايران و روم واقعاً‌ در جاهليّت مي¬زيستند. ملل ديگر مانند ايران و روم و مصر گرچه تا حدودي پيشرفته¬تر بودند و كتب و دانشمنداني داشتند؛ ولي اين تنها بر اثر تشويق دين اسلام به فراگيري دانش و حكمت به همه¬ مردم مسلمان بود،‌ که به علم و حکمت روي آوردند و اين كار هم با ترجمه¬ی‌ كتب از زبان¬هاي ديگر شروع شد.

بنا بر آنچه كه گفته شده،‌ اوّلين كسي كه از مسلمين به ترجمه¬ی كتب از زبان¬هاي ديگر به عربي پرداخت «خالدبن يزيد بن معاوية بن ابي¬سفيان» متوفّاي 85 هجري بوده است،‌ كه بعد از مرگ برادرش معاويه ثاني متوقّع خلافت بود؛ ليكن چون مروان خلافت را در دست گرفت وی متوجّه نقل و ترجمة‌ علوم گرديد و به ياري «اصطفان-القديم» به ترجمه‌ چند كتاب در مورد كيميا مبادرت ورزيد.. (فهرست ابن نديم، ترجمة محمّدرضا تجدّد، ص 30)

در همين اوان «ماسرجويه» كه معاصر مروان بن حكم بود، كتاب «حاوي» را كه در طبّ بود از سرياني به عربي ترجمه كرد. ولي روي هم رفته، بني اميّه به علوم علاقه¬ی چنداني نداشتند امّا از سال 132 كه حكومت توسّط ايرانيان به بني عبّاس منتقل شد و ايرانيان در همه¬ی امور وشئون مملكت دست يافتند، توجّه فوق العادّه به نقل و ترجمه¬ی علوم شروع شد.

منصور عبّاسي (158 ـ 136) چون ناراحتي معده داشت و اطبّاي بغداد از درمانش عاجز بودند، وي «جورجيس» رئيس بيمارستان جنديشاپور را به بغداد خواست و او با دو شاگردش عيسيٰ و ابراهيم به نزد وي رفتند‌ و بعد از معالجه¬اش براي منصور كتبي از يوناني به عربي و سرياني ترجمه كرد، كه مهم¬ترين آن¬ها كتاب «الكنّاش» است.

منصور هيأت¬هايي نیز به دربار قيصر روم فرستاد و از او خواست تا نسخه¬اي از كتاب¬هايي كه در اختيار دارد، براي او بفرستد و او هم بسياري از متون كهن يونان را براي منصور فرستاد، که از جمله آن¬ها اقليدس» و چند كتاب در مورد طبيعيّات بود؛ و او هم عدّه¬اي را مأمور ترجمه¬ی آن¬ها به عربي نمود.

«نوبخت» كه از خاندان ايراني بود و پسرش ابوسهل در خدمت منصور قرار گرفتند، و كتاب¬هاي زيادي در باره¬ی نجوم از پهلوي به عربي ترجمه كردند.

در همين اوان يك منجّم هندي به اسم «سندهانتا‌» كتابي در نجوم به منصور عرضه داشت، كه پس از ترجمه به اسم «السّند هند الكبير» معروف شد.

هارون الرّشيد با ساختن «بيت الحكمه» در بغداد،‌ اين شهر را مركز علم و حكمت نمود؛ و اين شهر را جانشين علمي آتن و اسكندريّه نمود. ولي مهم¬ترين دوران ترجمه در عهد مأمون عبّاسي است،‌ كه بودجه¬ی بسيار كلاني را براي ترجمه و نگارش كتب اختصاص داد.

مأمون دانشمنداني را به دربار پادشاه روم و حاكم سيسيل و قبرس و قسطنطنيّه (استانبول فعلي) براي آوردن كتاب فرستاد، و آن¬ها كتاب هاي زيادي براي او فرستادند، كه به دستور او همه¬ی آن¬ها به عربي ترجمه گرديدند.

مأمون مجالسي براي مباحثه و مناظره¬ی علما ترتيب مي¬داد و غالباً خود هم يك طرف بحث را مي¬گرفت. علاقة‌ مأمون به ترجمة كتب به حدّي بود، كه گفته¬اند به «حنين بن اسحاق»‌ در ازاء هر كتابي كه از يوناني به عربي ترجمه مي كرد،‌ هم وزن آن طلا مي¬داد.

از مترجمين بزرگ «ابن مقفّع»‌ ايراني است، كه كتب زيادي از پهلوي به عربي ترجمه كرد،‌ كه مهم¬ترين آن¬ها كتاب «كليله و دمنه» و نيز كتاب هايي از ارسطو است كه قبلاً‌ به پهلوي ترجمه شده بودند و وي آن¬ها را به عربي ترجمه كرد.

«جابر بن حيّان» شخصيّت بزرگي است كه تأليف صدها كتاب در كيميا به او منسوب است و ازاين¬رو، به «پدر علم شيمي» معروف است. جابر ايراني نژاد بود، كه در دربار هارون¬الرّشيد بود و از اصحاب خاصّ « امام جعفر صادق» مي باشد.

«ابن بيطار» در اندلس متولّد شد و در گياه شناسي و جانورشناسي تحقيق داشته و كتاب¬هاي زيادي در اين زمينه ها تأليف كرده است.

خوارزمي در عهد مأمون كتاب «الجبر و المقابله» را پديد آورد و تا به امروز اين اصطلاح نه فقط در ميان مسلمين بلكه در اروپا نيز در مورد اين علم رايج است.

در اينجا دو نكته¬ی مهمّ‌ قابل توجّه است: يكي اين¬كه همه¬ی علوم يوناني و غيريوناني را در فرهنگ اسلامي نپذيرفتند؛ بلكه تنها علوم و معارفي همچون منطق، فلسفه، طبّ، نجوم، شيمي و ساير علوم تجربي را ترجمه نمودند، كه با روح توحيدي و اسلامي سازگاري داشت؛‌ ولي ادبيّات شرك آلودي هم¬چون اساطير يوناني نظير ايلياد و اوديسه، كه در باره¬ی‌ ارباب انواع به طور شرك¬آميز بحث مي¬كند، مورد توجّه قرار نگرفت. هم¬چنين هنر يوناني، كه حاوي نوعي برهنگي و بي¬حيايي بود، هرگز به فرهنگ اسلامي انتقال نيافت.

نكتة مهمّ ديگر اين¬كه كار دانشمندان اسلامي تنها ترجمه¬ی كتب از زبان¬هاي ديگر به عربي نمود؛ بلكه ملل اسلامي از عرب و ايراني و ترك و هندي بعد از ترجمه به تدبّر و تحقيق در هر يك از علوم پرداختند ويك دو قرن بعد چندين برابر آن¬چه گرفته بودند بر آن¬ها افزودند، به طوري كه كتاب¬هاي امثال ابن سينا، بيروني، رازي، اين مطلب را به خوبي نشان مي¬دهد.


کتاب تاریخ فلسفه
دکتر رحمت الله قاضیان