سایت اصول دین


فاجعه بودن پيروزي اشعريّت بر اعتزال


مذاهب اسلامی

فاجعه بودن پيروزي اشعريّت بر اعتزال.

گرچه به تدريج اشاعره عقايد اشعري را به اعتزال و فلسفه نزديك كردند؛‌ ولي روي هم رفته پيروزي مكتب اشعري بر مكتب معتزله براي جهان اسلام يك فاجعه بود؛ زيرا گرچه معتزله نيز داراي عقايد سخيفي بودند، امّا آنچه در معتزله قابل ستايش است، روش عقلاني آنها بود كه براي اثبات اصول و عقايد خود از علوم و فلسفه استفاده مي¬كردند و يك تحوّل عظيم فكري در جهان اسلام پديد آوردند؛ از¬اين¬رو، شكست معتزله كه طرفدار حرّيّت عقل و آزادي فكر بودند، موجب نابودي روش عقلاني در عالم تسنّن گرديد؛ و اين ماية‌ تأسّف است؛ زيرا از آنجا كه اسلام ديني غني و پرمايه و حقّ و كامل است؛‌ نيازمند كلامي است كه عقل با حرّيّت تمام در آن به بحث و بررسي بپردازد و به اسرار و حكمت اصول عقايد و احكام آن پي برد؛ به طوري كه عقل كاملاً بدان ايمان و اعتقاد راسخ داشته باشد.

بنابراين، مرگ معتزله در اسلام در حقيقت مرگ تعقّل و تفكّر بود و پيروزي مكتب اشعري بر مكتب اعتزال پيروزي جمود و قشريگري بر حرّيّت فكر و عقل و استدلال بود.

جهان تشيّع نيز از برخي آثار اين جمودگرايي و ظاهرگرايي اشعريت بر كنار نماند كه ظهور اخباريّون در بين شيعه نمونه¬اي از اين ظاهرگرايي است.

امثال فخر رازي و غزالي، گر چه در فلسفه تا حدودي وارد بوده¬اند؛ ولي مثل ساير متكلّمين از دايرة مطالب كلامي و جدلي خارج نشده¬اند؛ چه فخررازي گر چه اطّلاعات وسيعي دارد، ولي پاي¬بند افكار اشاعره است، لذا محقّق طوسي در شرح اشارات جزء ثاني نمط سوّم فرموده: فاضل شارح (فخررازي) اين كلمات را براي تقرّب به جهّال نوشته است.

غزّالي هم تنها در عرفان عملي وارد است نه در عرفان نظري و موافق زمان مشي كرده و مطابق مذاق سلاطين و عامّة سنّي اشعري سخن ¬گفته است. چه، غزّالي معاويه و يزيد را كه منشأ آن همه ظلم و ستم در عالم اسلام¬اند تبرئه مي¬كند و لعن بر آنها را جايز نمي¬داند.

و نيز غزّالي خلفاي بني¬عبّاس را با آن همه جنايات و فجايعي كه در طول پنج قرن نسبت به مسلمين انجام داده¬اند «اولواالأمر» دانسته و آنها را واجب الإطاعه مي-داند و از جناياتشان سخني به ميان نمي¬آورد كه مبادا به جنبة شريعت¬مآبي او لطمه وارد آيد.

ولي لعن بر شيعيان خاندان عصمت را كه خلافت امثال بني¬اميّه و بني¬عبّاس را با آن فجايعشان را شرعي ندانسته جايز دانسته و مي¬گويد: اينان هرگز رستگار نمي¬شوند.

«حنّاالفاخوري» از اهل تسنّن بعد از ذكر آراء معتزله ¬گويد: اين بود مهم¬ترين آراء معتزله اين آزادگان فكر و پيامبران خرد در عالم اسلام... افول معتزله كه همواره زيان جبران ناشدني به شمار مي¬آيد و احمد امين بدين طريق از آن تعبير كرده: «به نظر من بزرگ¬ترين مصائب مسلمين مرگ معتزله بود.» (تاريخ فلسفه در جهان اسلامي،‌ ص 135)

بازگشت محقّقين اهل سنّت از جبر اشعري

هرچند اشعري با ارائة «نظريّة كسب» خواست، تا حدودي از اعتقاد به جبر كه اعتقاد اهل حديث بود، دور شود؛ ولي نظريّة كسب با جبر هيچ تفاوتي ندارد؛ ازاين¬رو،‌ محقّقين اهل سنّت به تدريج از نظر ابوالحسن دور شدند واينك نظر چند نفر از آنان:

1 ـ‌ نظر امام¬الحرمين جويني: جويني(419 ـ 478)‌ كه از شخصيّت¬هاي برجستة مكتب اشعري است، در اين مورد مي¬گويد: «نفي قدرت و استطاعت از انسان، چيزي است كه خرد و حسّ‌ آن را نمي¬پذيرند؛ چنان¬كه اثبات قدرت براي انسان،‌ بدون آن¬كه تأثيري روي فعل او داشته باشد، بسان نبود آن است؛ در اين صورت ناچاريم، فعلِ انسان را حقيقتاً به قدرت و توان او نسبت دهيم؛ ولي نه به اين معني كه فعل را ايجاد كند و يا بيافريند؛ زيرا خلقت، مساوي با ايجاد صورت مستقل است؛‌ در حالي كه انسان همان طوري‌ كه در خود احساس قدرت مي¬كند، همچنين وابستگي را نيز احساس مي¬نمايد. نتيجه اين¬كه فعل در وجود خود، مستند به قدرت انسان است كه از سبب ديگر سرچشمه مي¬گيرد و نسبت توان او به سبب (خدا) بسان نسبت فعل او به قدرت او مي¬باشد و به همين صورت هر سببي به سبب ديگر استناد يافته تا به مسبّب¬الاسباب برسد و او خالق اسباب و مسبّبات و بي¬نياز مطلق است؛ زيرا اگر سببي از جهتي بي¬نياز شد، از جهت ديگر نيازمند است، فقط تنها خداست كه غني مطلق است و كوچك¬ترين نياز به او راه ندارد.» (شهرستاني،‌ ملل و نحل 1/98)

2 ـ‌ نظر عبدالوهّاب شعراني:‌ شيخ عبدالوهّاب شعراني‌ از بزرگان اشعري مي¬گويد:‌ «نظريّة‌ كسب با عقيدة به جبر سرسوزني فرق ندارد».آن¬گاه براي خروج از اين معضل گويد: «ابوالحسن¬ اشعري ¬¬گويد: قدرت حادث در انسان در فعلش مؤثّر نيست،‌ و چون مورد اعتراض واقع مي¬شود كه قدرت فاقد اثر چه نتيجه¬اي دارد؟ باقلاني براي قدرت انسان، اثر جزيي قائل مي¬شود. و چون از او سؤال شد: پاية تأثير قدرت عبد چيست؛ در حالي كه قدرت خدا در آفرينش افعال انسان، استقلال كامل دارد؟ نتوانست پاسخ روشني از اين اشكال بگويد. سپس مي¬افزايد: آن كس كه گمان مي¬كند،‌ انسان كاري صورت نمي¬دهد،‌ معاند است و هر كس بينديشد، او در عمل خود مستقل است،‌ شرك مي¬ورزد؛‌ بلكه بايد بگوييم: انسان فاعل مختار است و در اختيارش مضطرّ است.» (شعراني،‌ اليواقيت، ص 135)

3 ـ‌ نظر شيخ عبده: شيخ محمّد عبده (1266 ـ‌ 1323) در اين مورد گويد: خرد انسان گواهي مي¬دهد كه انسان موجودي است كه كارهاي اختياري خود را درك مي¬كند‌ و نتايج آنها را با خرد مي¬سنجد و با ارادة خود اندازه¬گيري مي¬كند، آن¬گاه با قدرت خود آنها را پديد مي¬آورد و انكار هر يك از اين مقدّمات‌، با انكار وجود خود مساوي است. انسان نه تنها در بارة خود بر چنين مطلبي گواه است، بلكه انديشة خود را در بارة همة انسان¬ها گسترش مي¬دهد. اصولاً‌ شرايع آسماني هم براين اصل استوارند و صحّت تكاليف، از اين اصل سرچشمه مي¬گيرد و هركس آن را انكار كند، موقعيّت ايمان را در خود‌ انكار كرده و خرد خود را كه در پرتوش خدا به او خطاب نمود ناديده گرفته است. (رساله توحيد، ص 59)

4 ـ نظر عبدالعظيم زرقاني:‌ عبدالعظيم زرقاني مؤلّف «مناهل العرفان في علوم القرآن»‌، مصري پس از گردآوري آياتي كه همه چيز را از خدا مي¬دانند و آياتي كه براي بنده آزادي را ثابت مي¬كنند، چنين نتيجه مي¬گيرد:‌ «انسان هرگاه به اين دو گروه از آيات بنگرد،‌ جز اين نمي¬تواند بپذيرد كه افعال اختياري انسان‌، مربوط به خود اوست‌ و به خاطر همين هم اگر نيكي كرد، پاداش مي¬گيرد‌ و اگر بدي نمود، كيفر مي¬بيند. و بر اين مطلب،‌ يك رشته، دلايل عقلي نيزگواهي مي¬دهند، مانند عدل و حكمت خدا. اگر انسان‌ پديد آورندة كارهاي اختياري خود نبود، براي پاداش و كيفر، وجهي نبود. چگونه مي¬توان كسي را سرزنش كرد،‌ در حالي كه كار را او انجام نداده، بلكه ديگري انجام داده است؟ آن¬گاه اين شعر را يادآور مي¬شود:‌ «غَيري جَنيٰ وَ اَنَا المُعَذَّبُ فيكُم، فَكَاَنّي سَبابَةُ المُتَنَدِّم»‌ ديگري جنايت كرده و من شكنجه مي¬شوم؛ گويا من انگشت انسان پشيمانم كه در حال پشيماني‌ آن را به دندان مي¬گيرد، در حالي كه گناهي از او سر نزده است.» (مناهل العرفان 1/506 )

5 ـ‌ نظر شيخ محمود شلتوت: شيخ محمود شلتوت (م 1383) از مجتهدان آزادانديشي كه فتوا داد: از هر مذهب فقهي معروفي از جمله مذهب جعفري مي-توان پيروي كرد. در مورد نظر اكتساب اشعري گويد:‌ «گروهي مي¬گويند:‌ انسان در كار خود هيچ اختياري ندارد...‌‌؛ گروهي ديگر وقتي مي¬بينند جبر درست نيست، براي گريز از جبر نظر كسب را مطرح كردند... ولي گروه ديگري مي¬گويند: انسان با قدرت خداداده كار مي¬كند» و حقّ هم همين است؛ زيرا خدا انسان و قدرت و ارادة او را بيهوده نيافريده است، آنها را آفريده، تا ملاك تكليف و پاية‌ كيفر و پاداش باشند. از اين جهت، نسبت فعل انسان به خود او،‌ يك نسبت حقيقي است، خدا بندة‌ خود را رها نمي¬سازد، تا هر چيزي را بخواهد به آزادي انتخاب كند، اگر كار نيك را برگزيند، او را در اين انتخاب آزاد مي¬گذارد و طبعاً كار خير، خير ديگري را به دنبال دارد،‌ و اگر كار بد را برگزيند، او را از ادامة آن باز نمي¬دارد، و قهراً‌ شرّ ديگري از او سر مي¬زند... همة اين كارها به خواست و قدرت او صورت مي¬گيرد. اگر او مي¬خواست، خيرخواهي را از انسان سلب مي¬كرد و انسان سراپا موجودي شرور مي¬گشت‌ و اگر مي¬خواست بدخواهي را از او باز مي¬گرفت‌ و سراپا خير و نيكي مي¬گشت؛ ولي حكمت الهي ايجاب كرده،كه او را آزاد آفريند،‌ تا هر فردي بر طبق گزيدة‌ خود،‌ كيفر و پاداش ببيند.» (شيخ شلتوت، تفسيرالقرآن الكريم، ص 240)

قدريّه كيانند؟ در حديث معروفی که شيعه و سنّی نقل کرده¬اند، پيامبر اكرم(ص) فرموده است: «اَلقَدَرِيَّةُ مَجوسُ هذِهِ الاُمَّةِ: قدري¬ها مجوس اين امت¬اند. » (بحارالانوار 5/47)

هريک از اشاعره و معتزله ديگری را به قَدَری بودن متهّم می¬کردند؛ ولی از آنجا که از يک طرف، بنی¬اميّه به شدّت از جبر طرفداری می¬کردند؛ چنان¬که معاويه حکومت خود و حتّيٰ انتصاب يزيد پسرش را به خلافت بنا بر قضا و قدر الهي ¬دانست‌ و بنی¬اميّه غيلان دمشقی و معبد جُهنی را که عليه نظريّة جبر و مستند بودن تقدير افعال انسان به خدا را تبليغ می¬کردند، کشتند؛ و بني¬اميّه زير اين سرپوش كه همه چيز از ناحية‌ خداست (‌آمَنّا بِالقَدَرِ خَيرُهُ وَ شَرُّهُ)،‌ حكومت ظالمانه¬ و تحميلي خودشان را توجيه مي¬كردند. و از طرف ديگر، اشعريّت که معتقد به جبر بود، مذهب اکثريّت شد؛ معتزله را که منکر قضا و قدر در مورد افعال بشر بودند، به قَدَری بودن متّهم کردند، نه خود را که جبری بودند. در حالی که اين جبريون از جمله اشاعره هستند که مصداق اتمّ قدريّه¬اند؛ چون:

1 ـ همان طوری که مجوسيان می¬گويند: اهورامزدا اهريمن را آفريد و از او برائت جُست، جبريّون هم می¬گويند: خدا در عين اين¬که فاعل همة افعال از جمله معصيّت و کفر است، از کفر و معصيّت هم بيزاری می¬جويد.

2 ـ همان طوری که مجوسيان می¬گويند: اهورامزدا جبراً فقط قادر بر خيرات است و اهريمن فقط قادر بر شرور؛ جبريّون هم می¬گويند: مؤمن و مطيع جبراً فقط قادر بر اطاعت و خيرات است و کافر و عاصی جبراً فقط قادر بر کفر و شرّ.

3 ـ جبری نه فقط همة¬ افعال اختياری انسان را به قدر و تقدير الهی می¬داند، بلکه انسان را تا سر حدّ جمادات که از خود هيچ¬گونه اختياری ندارند، تنزّل داده است.

4 ـ همان طوری که مجوسيان با خواهر و مادر خود ازدواج می¬کنند و اين کارهای خلاف دين و فطرت را به مشيّت و خواست اهورامزدا می¬دانند؛ جبريّون هم اعمال خلاف شرع و فطرتی را که کافرين و فاسقين انجام می¬دهند، بنا به خواست و مشيّت خدا می¬دانند.

صفات الهي از نظر اشاعره

اشعري در مورد صفات خدا گويد: وجود كائنات دليل بر وجود صانعي است عالِم، قادر و مريد؛ ولي قول معتزله به اين¬كه خدا عالم است به ذات خويش، قادر است به ذات خويش و مريد است به ذات خويش، باطل است؛ بلكه خدا عالم است به علم خويش و قادر است به قدرت خويش و مريد است به ارادة خويش؛ و همچنين صفات حيات و تكلّم و سمع و بصر، نه عين ذات اويند و نه خارج از ذاتش، بلكه قائم به ذات اويند؛ و همان طوري كه ذات باري تعاليٰ قديم است، اين هفت صفت او هم كه زائد بر ذات او هستند، ولي لازمة ذاتش، با قدمت ذات قديم هستند و با ذات روي هم «قدماء ثمانيّه» را تشكيل مي¬دهند.

نظريّه¬ی كسب

اشعري معتقد است كه خدا خالق افعال بندگان است و انسان در افعال خويش بجز اكتساب آن دخالتي ندارد. به اين معني كه فاعل حقيقي همانا خداست و انسان فقط كاسب فعلي است كه خدا به وسيلة انسان آن را آفريده است.» (تحقيقي در مسائل كلامي، ص 106)

اشعري مي¬گويد: قدرت انسان اگر خلق¬كننده نباشد، كسب¬كننده است؛ زيرا كافر وقتي ايمان نمي¬آورد، به سبب عجز كلّي نيست؛ بلكه بدان سبب است كه به ضدّ ايمان پرداخته و از ايمان اِعراض كرده است. پس كسب نتيجه¬ی آن است كه آدمي اراده¬ی خود را به جانب اعمال پسنديده متوجّه سازد. بنابراين، هنگامي كه انسان ارادة عمل خير مي¬كند، خداوند قدرت بر آن عمل را در او خلق مي¬كند و او را بر آن عقوبت مي¬كند؛ پس تعلّق قدرت خدا به افعال اختياري بندگان تعلّق ايجاد است و تعلّق قدرت بنده به علّت اراده¬اي كه كرده تعلّق كسب است.» (حنّا الفاخوري، تاريخ فلسفه در جهان اسلامي، ص 149)

تكليف مالايطاق

اشاعره مي¬گويند: «خداوند مي¬تواند بندگان خود را به انجام اموري كه هم در توانايي آنها و هم خارج از توانايي آنان است «مكلّف»‌ سازد.

غزّالي گويد: خداوند ابوجهل را مكلّف نمود، كه ايمان بياورد، با اين¬كه مي¬دانست ايمان نخواهد آورد. در حقيقت،‌ خلاف آنچه در علم خداوند معلوم است، محال است واقع شود؛ ولي در حدّ ذات خود محال نيست. روي اين اصل، هر نوع محال، چه محال به خاطر ذات چيز ديگر و چه محال به ذات خود با هم شبيه هستند. كسي كه بگويد: كفّاري كه ايمان نياورده¬اند، به ايمان آوردن مأمور نيستند، شرع را انكار كرده است. و كسي كه بگويد:‌ با اين¬كه براي خداوند معلوم است كه آنها ايمان نمي¬آورند، ولي ايمان آوردن آنان قابل تصوّر است، هردو فرقه به اين مسأله قائل شده¬اند كه امري متصوّر شود، ولي امتثال واطاعت آن،‌ قابل تصوّر نباشد. اين مطلب كافي نخواهد بود اگر شخص بگويد: ايمان براي كافر مقدور است، ولي به علّت سبقت علم خدا ايمان نياورده است.

به عقيدة‌ ما، قدرت، قبل از فعل موجود نيست و كفّار بجز كفري كه از آنها صادر مي¬شود، قدرت ديگري ندارند. امّا به عقيدة معتزله وجود قدرت، قبل از فعل ممتنع نيست، و در عين حال براي وقوع مقدور هم كافي نمي¬باشد، بلكه براي وقوع آن شرطي وجود دارد مانند اراده و غير آن، و يكي از شروط ايمان اين است كه علم خداي تعالي به جهل تبديل نگردد. قدرت، از لحاظ اين¬كه قدرت است، مراد نيست؛ بلكه به خاطر آسان كردن كار است؛ پس چگونه ممكن است كاري كه علم خداوند را به جهل مبدّل كند، قدرت ناميد. بنابراين، ثابت شد، تكليف به چيزي كه محال لغيره است، ممكن است.» (الإقتصاد في الإعتقاد غزّالي، ص 178)

اشكال: عقيدة به تكليف مالايطاق از اعتقاد به جبر اشاعره ¬كه معتقدند همة‌ كارها ـ چه نيك و چه بد ـ‌ از خداست، ناشي مي¬شود؛ ولي جبر، هم خلاف اسلام است و هم خلاف عقل. تكليف مالايطاق خلاف قرآن هم هست كه ¬فرموده: «لايُكَلِّّفُ اللهُ نَفساً اِلَّا وُسعَها: خدا به كسي جز به اندازة توانش تكليف نمي¬كند»‌ (بقره 286)

خدا هرگز خلاف قوانين جهان عمل نمي¬كند

اشاعره مي¬گويند: قوانين جهان را خداوند حكيم بر اساس مصلحتش اين¬جور قرار داده است و به قول خودشان عادت¬الله بر اين جاري شده و هر وقت هم مصلحت بداند، خلاف اين قوانين عمل مي¬كند.

ولي اين حرف اشاعره به هيچ¬وجه نمي¬تواند درست باشد؛‌ زيرا حكمت و مصلحت خدا بر اساس واقعيّت¬هاست‌ و معني ندارد كه خدا گاهي خلاف مصلحت و حكمت عمل كند. آدم فهميده و حكيمي هم اين كارها نمي¬كند، تا چه رسد به خدا‌، و مصلحت هرگز خلاف حكمت نمي¬شود. و اگر خداوند خلاف قوانيني كه خودش بر اساس مصلحت و حكمت براي جهان قرار داده است،‌ عمل كند،‌ هرج و مرج لازم مي¬آيد؛ زيرا لازمه¬اش اين است كه از هر وسيله¬اي به هر نتيجه¬اي رسيد؛‌ در حالي كه عملاً ديده نشده كه قانوني در جهان تخلّف بردار باشد،‌ مثلاً يك بار جاذبه عمل كند و يك بار عمل نكند؛‌ اصولاً مصلحت و حكمت وقتي است‌ كه پيوند ميان اشياء برقرار باشد.

خداوند هم مي¬فرمايد:‌ فَلَن تَجِدَ لِسُنَّةِ اللهِ تَبديلاً وَ لَن تَجِدَ لِسُنَّةِ اللهِ تَحويلاً: پس هرگز در سنّت خدا تبديلي هرگز نه تبديلي خواهي يافت‌ و نه دگرگوني.» (فاطر ٤٣)

آن¬گاه اشاعره گفته¬اند: اگر بگوييم: نمي¬شود خدا خلاف قوانيني كه براي عالم وضع كرده عمل كند، قدرت او را محدود كرده¬ايم.

پاسخ: اين¬كه گوييم:‌ خدا هيچ¬گاه برخلاف قوانيني كه خود براي جهان وضع كرده عمل نمي¬كند، به هيچ¬وجه قدرت خدا را محدود نمي¬كند؛‌ اشخاصي¬ همچون اوليا و انبيا كه به درجه¬اي از خودسازي رسيده¬اند، علوّ روحشان اجازه نمي¬دهد‌ كه هرگز خلاف حكمت و مصلحت عمل كنند؛‌ گرچه كاملاً آزاد هستند و هيچ رادع و مانعي در جلوشان براي انجام كارهاي خلاف حكمت و مصلحت نيست، ‌و ما مردم عادّي هم هرگز خود را از كوه پرت نمي¬كنيم‌ و دستمان را درون آتش فرو نمي¬بريم؛‌ در حالي كه معناي اين حرف اين نيست كه ما قادر به انجام اين امور نيستيم. خداوند هم بهترين نظام را آفريده‌ و بهترين قوانين را براي آن وضع كرده و هرگز هم خلاف بهترين قوانين كه مطابق حكمت و مصلحت است عمل نمي¬كند،‌ در حالي كه مي¬تواند. زيرا ذات و ارادة عالي او جز اين اقتضايي ندارد.

معجزات انبيا هم خلاف قوانين طبيعت كه خدا قرار داده، نيست،‌ بلكه استفاده از قوانين ديگري است كه براي بشر نامعلوم است. چون همان طوري كه عالم آن-قدر وسيع است كه اندازه¬گيري آن از عهدة‌ بشر خارج است، آن¬قدر قوانين هم دارد كه از عهده‌ بشر خارج است. اگر هزاران سال ديگر هم بشر روي زمين باقي بماند نمي¬تواند به همة قوانين دست يابد و هيچ مجهولي نداشته باشد. و پيامبر كه متّصل به ماوراءالطّبيعه و خداوند است،‌ بعضي از آن قوانين را از خدا مي¬گيرد‌ و آن كارهاي خارق¬العادّه را به نام معجزه انجام مي¬دهد. نه فقط انبيا،‌ بلكه اوليا هم مي¬توانند در سطح پايين¬تري بعضي كارهاي خارق¬العادّه به اسم «كرامت»‌ انجام دهند.

و حتّيٰ انسان¬هاي عادّي هم مي¬توانند بدون استمداد از ماوراءالطّبيعه و بدون پيمودن راه¬هاي شرعي به بعضي از آن قوانين دست يابند و بعضي كارهاي عجيب كه از راه علم علّت و قانونشان كشف نشده،‌ انجام دهند، همچون احضار ارواح، خواب مغناطيسي،‌ ديدن از راه دور و آينده، ذهن¬خواني، كارهاي مرتاضان‌ و غيره.

قران كريم نقل مي¬كند‌ كه سليمان به كساني كه اطرافش بودند: «قالَ يَا اَيُّهَا المَلاُ اَيُّكُم يَأتيني بِعَرشِها قَبلَ اَن يَأتوني مُسلِمينَ:‌ گفت: اي سركردگان،‌ كدام يك تخت او (بلقيس) را پيش از آن¬كه به حالت تسليم نزد من آيند برايم مي¬آورد؟» (نمل ٣٨). «قالَ عِفريتٌ مِنَ الجِنِّ اَنَا آتيكَ بِهِ قَبلَ اَن تَقومَ مِن مَقامِكَ وَ اِنّي عَلَيهِ لَقَويٌّ اَمينٌ:‌ عفريتي از جنّ گفت:‌ من آن را پيش از آن¬كه از جايت برخيزي نزد تو حاضر مي¬كنم و من بر اين كار توانا و امينم.» (نمل ٣٩). «قالَ الَّذي عِندَهُ عِلمٌ مِنَ الكِتابِ اَنَا آتيكَ بِهِ قَبلَ اَن يَرتَدَّ اِلَيكَ طَرفُكَ فَلَمّا رَآهُ مُستَقِرّاً عِندَهُ قالَ هَذا مِن فَضلِ رَبّي: كسي كه نزد او علمي از كتاب بود،‌ گفت: من آن را پيش از آن¬كه چشم خود را بر هم زني نزد تو مي¬آورم؛ پس چون سليمان آن تخت را نزد خود حاضر ديد، گفت: اين از فضل پروردگار من است.» (نمل¬٤٠)

چنان¬كه ملاحظه مي¬شود،‌ اوّلاً، حتّي موجود خبيثي و به قول قرآن كريم عفريتي هم مي¬تواند اين كارهاي خارق¬العادّه را بكند.

ثانياً،‌ كسي كه علمي نزد او بود «اَلَّذي عِلمٌ مِنَ الكِتابِ» به خاطر علمي كه داشته و يك نيروي خارق¬العادّه¬اي كه در او وجود داشته، اين كار را انجام داده است،‌ نه اين¬كه به قول اشاعره فاعل اين كار اعجازآميز خدا باشد و انسان هيچ كاره باشد.

و حتّيٰ قرآن ¬فرموده: شياطين بر آدم¬هاي بد و گنهكار نازل مي¬شوند: «هَل اُنَبِّئُكُم عَليٰ مَن تَنَزَّلُ الشَّياطينُ؟‌ تَنَزَّلُ عَلىٰ كُلِّ اَفَّاكٍ اَثيمٍ: آيا شما را خبر دهم‌ كه شياطين بر چه كسي نازل مي¬شوند؟‌ بر دروغگويان گنهكار.» (شعراء¬221). در عين اين¬كه دروغگويند وگنهكار ولي شياطين بر آنها فرود مي¬آيند و خبرهايي به آنها القا مي¬كنند. و جاي ديگر هم فرموده: «اِنَّ الشَّياطينَ لَيوحونَ اِلىٰ اَولِيائِهِم:‌ شياطين به دوستانشان وحي مي¬كنند.» (انعام 121).


کتاب مذاهب اسلامی
دکتر رحمت الله قاضیان