سایت اصول دین


ماتريديّه - سَلَفِيّه، وهّابيّه


دکتر رحمت الله قاضیان

7 ـ ماتريديّه.

همزمان با نهضت اشعری در عراق، دو نهضت کلامی ديگر در ماورءالنّهر و مصر پديد آمد. نهضت کلامی ماوراءالنّهر به وسيلة «ابومنصور ماتريدی» (248 ـ 333) به عمل آمد و نهضت کلامی مصر به¬وسيلة «ابوجعفر طحاوی» (221 ـ 321).

ماتريدی و طحاوی هر دو حنفی بودند و اصول و عقايد ابوحنيفه را تبيين و تشريح می¬کردند؛ ولی از اين دو، ماتريدی بيش از طحاوی به اجتهاد و استدلال می¬پرداخت. و برخلاف اشعری که از عقل صرفاً در مقام تبيين و دفاع از عقايد دينی استمداد می¬جست؛ ماتريدی كه حنفي و پيرو ابوحنيفه بود، همچون خود ابوحنيفه در مقام کشف و دريافت اصول نيز از عقل استمداد می¬جست؛ و حتّي قسمت¬هاي زيادي از انديشه¬هاي كلاميش را از كتاب «فقه اكبر»‌ ابوحنيفه گرفته است. ازاين¬رو مذهب ماتريدی به معتزله نزديک¬تر است تا اشاعره؛ يعنی چنان¬که اشعريّت حدّ وسط اهل حديث و معتزله است، ماتريديّه هم حدّ وسط اشعريّت و اعتزال است.

چنان¬که ماتريدی همچون معتزله و برخلاف اشاعره معتقد به حسن و قبح ذاتی و عقلی است، تکليف مالايطاق را قبول ندارد و در مورد جبر و اختيار مي¬گويد: ارادة انجام فعل از انسان است؛ امّا ايجاد و فعل خارجی از خداست.

ماتريدی در مورد رؤيت خدا و استواری او بر عرش گويد: خدا ديده می¬شود و بر عرش است، امّا نحوة ديده شدن و بر عرش تکيه کردن او را ما نمی¬دانيم.

از جملة اختلافات ماتريدي با اشعري اين است كه اشعري صفات ذاتي خدا را زايد بر ذات خدا و قديم مي¬داند،‌ و ازاين¬رو، قائل به «قدماي هشتگانه»‌ است؛ در حالي كه‌ ماتريدي چون شيعه و معتزله قائل است اين صفات عين ذات خدا هستند.

کناب¬های زيادی به ماتريدی نسبت داده شده، ولی تنها سه کتاب از وی مانده است، که عبارتند از: «كتاب التّوحيد»،‌ «تأويلات اهل السّنة» و «المقالات»

8 ـ سَلَفِيّه، وهّابيّه

گفتيم که اهل حديث و در رأس آنها احمد حنبل (متوفّاي 241) تنها به جمع-آوری احاديث ـ اعمّ از جعلی و غيرجعلی ـ می¬پرداختند و مخالف هر نوع تعقّل و تکلّم پيرامون احاديث اعتقادی بودند. ابوالحسن¬اشعری اين طرز تفکّر را تعديل کرد و تعقّل را نه به عنوان کشف حقايق، بلکه به منظور دفاع از معارف حديثی به¬کار گرفت. به تدريج اکثر اهل سنّت پيرو اشعری شدند؛ ولی مذهب حنبلی و اهل حديث هم به صورت يک اقليّتی باقی ماند.

مكتب حنبلي و اهل حديث¬ كه به خاطر سخافت فكري مي¬رفت به دست فراموشي سپرده شود، بعد از قرن¬ها به وسيلة «ابن¬تيميّه» (724 ـ 659) و بعضي شاگردانش نظير ابن¬قيّم جوزي متوفّاي 757 هجري و ابن¬كثير متوفّاي 774 هجري و ذهبي متوفّاي 748 با تحجّر بيشتر و بدعت¬هاي تازه از نو زنده شد؛ و سپس چون محمّد بن عبدالوهّاب متوفّاي 1207 در سرزمين نجد كه فاقد فرهنگ اسلامي بود، به مذهب ابن¬تيميّه گراييد، با پشتيباني آل¬سعود آن را به صورت مذهب رسمي سرزمين نجد درآورد و با تسخير حرمين شريفين در پرتو حمايت استعمار بريتانيا، اين مذهب در مناطق ديگر عربستان تحميل نمود و فرقه¬اي به نام «وهّابيّه» به¬ وجود آورد و تمام مراكز علمي و دانشگاهي و مساجد و منابر وعظ و خطابه را در اختيار گرفتند. وهّابي¬ها چون در عربستان به قدرت رسيدند، تمام كتب فلسفي و منطقي و حتّي كلامي را از بين بردند، به طوري كه امروزه يك كتاب كلامي بر اثبات خدا و معاد در عربستان تدريس نمي¬شود.

ابن تيميه

ابن¬تيميه منسوب به «تيما» شهركي در شام است. تقي¬الدّين ابوالعبّاس احمد بن عبدالحليم بن عبدالسّلام بن عبدالله بن محمّد بن¬تيميه حرّاني در حرّان نزديكي دمشق متولّد شده است. پدر ابن¬تيميه از علماي حنبلي بوده است. ابن¬تيميه در فقه پيرو مذهب حنبلي و در كلام پيرو اهل حديث و حنابله است؛‌ ازاين¬رو، تجاوز از قرآن كريم و حديث را جايز نمي¬داند.

ابن¬تيميه فتوا به جهاد با مغول داد‌ و خود در جنگ با آنان شركت كرد. و چندين مرتبه به واسطة مخالفت با سلاطين وقت در مسائل سياسي يا ديني گرفتار حبس شد و او را از فتوا منع كردند؛ ولي عامّه به او اعتقاد بسيار داشتند و او را «شيخ الاسلام» مي¬گفتند؛ چنان¬كه گفته¬اند:‌ در تشييع جنازة او دويست هزار مرد و پانزده هزار زن شركت كردند. ابن¬تيميه زيارت قبور اوليا را بدعت شمرده و قائل به تجسّم بوده است. نزديك به پانصد جلد كتاب به وي نسبت داده¬اند كه تعدادي از آنها از جمله¬ «منهاج¬السّنّة» در دست است.

ابن¬تيميه همچون ساير حنابله، نه فقط معرفت از طريق منطق و كلام را غيرممكن دانست، بلكه اصولاً‌ معرفت و شناخت خدا را غيرممكن دانست؛ و ازاين¬رو، هم به حرمت منطق فتوا داد و هم به حرمت كلام؛ و حال آن¬كه مخالفان وي از مسلمين همچون حكما و شيعه و معتزله معتقدند، كه ما موظّف به معرفتيم و اصولاً ارزش ايمان بسته به ميزان معرفت است.

ابن¬تيميّه هر چند اطّلاعات خوبي از آيات و احاديث، لغت، كلام و حتّيٰ فلسفه داشت، و ازاين¬رو، اگر محقّقانه و بدون تعصّب به تحقيق مي¬پرداخت، مي¬توانست كتاب¬هاي خوبي در علوم اسلامي بنويسد؛ ولي متأسّفانه تمام علم و نبوغ خودش را صرف فرقه¬گرايي¬هاي زمان و در دفاع از عقايد خانوادگيش حنبليّت محدود و مقصور نمود.

ابن¬تيميه با اشاعره و حكما و كلّيّة فِرَق اسلامي معارضه كرده و همه را باطل شمرده است. وي بي¬محابا بر متكلّميني همچون اشعري، غزّالي و فخر رازي مي-تازد و آنها را اهل بدعت مي¬داند و مي¬گويد: آنها نه فقط حقيقتي را اثبات نكرده-اند، بلكه اصولي كه بنياد نهاده¬اند، با حقيقت متناقض و متعارض است؛ ازاين¬رو، علماي ديگر اهل تسنّن هم به مبارزه با او برخاستند و او را تكفير كردند. پس از آن¬كه علماي اهل سنّت به كفر ابن¬تيميه فتوا دادند، او را زنداني كردند‌ و در همان زندان هم درگذشت.

بعد از ابن¬تيميّه‌، پيروانش خود را «سلفيّه» يعني پيرو پيشينيان ناميدند؛‌ و مقصود از سلف، صحابه و تابعين و بعضي از محدّثان قرن اوّل و دوّم و سوّم هجري مانند احمد بن حنبل¬اند. امّا اين ادّعای آنها به هيچ¬¬وجه با واقعيّت مطابقت ندارد؛ زيرا سلف در بسياری از مسائل اعتقادی مخصوصاً صفات خدا اختلاف داشتند و همة آنها عقايد حنابله را نداشته¬اند.

آراء خاصّ ابن¬تيميه

1 ـ حمل صفات خبري بر معاني لغوي: صفات خبري يعني صفاتي چون وجه، يد، عين و استواء بر عرش‌ كه قرآن كريم و احاديث از آنها خبر داده¬اند. از آنجا كه معاني لغوي اين صفات، ملازم جسماني بودن خداست؛ ازاين¬رو، جز گروه مجسّمه،‌ همة فِرَق اسلامي معاني خاصّي براي اين صفات مطرح مي¬كنند. ولي ابن¬تيميه اظهار داشت كه اين صفات را بايد به همان معناي لغوي متداول عرفي حمل كرد. ابن¬تيميّه تا آنجا در اعتقاد به تجسيم خدا غلوّ داشت كه روزي در منبر كه به بيان اين مسأله پرداخته بود يك پلّه از منبر پايين آمد و گفت: همان¬گونه كه من يك پلّه از منبر پايين آمدم، خدا هم اين¬چنين از آسمان به زمين مي¬آيد. وي براي خدا صفات بشري چون خنده و گريه و آمد و رفت و نشستن و پا نهادن در جهنّم و صداي جرجر تختي كه روي آن مي¬نشيند مانند صداي كجاوه‌ قائل شد.

2 ـ‌ كاستن از مقام پيامبر اكرم (ص): ابن¬تيميه اظهار داشت كه انبيا و اولياي الهي بعد از مرگ كوچكترين تفاوتي با افراد عادّي ندارند، و در اين راستا، سفر کردن به قصد زيارت پيامبر (ص) و تبرّک جستن به قبر آن حضرت، توسّل به او بعد از درگذشتش، برگزاري مراسم جشن و شادي در تولّدش،‌ سوگند خوردن به پيامبر (ص) و قرآن¬ كريم را شرک دانست و هر نوع سايبان بر قبور را حرام دانست.

3 ـ‌ انكار فضايل اهل بيت (ع): احمد حنبل با ناصبيگري و عثمانيگري و امويگري كه جوّ حاكم بود مبارزه نمود و رسماً علي (ع) را يكي از خلفاي راشدين اعلام داشت. ولي ابن¬تيميه از راه امامش احمدحنبل هم منحرف شد و از نو به اشاعة ناصبيگري و دشمنی با علي و اهل بيت (ع) پرداخت و فضايل علي و اهل بيت (ع) را كه در صحاح حتّي در مسند امامش احمد بن حنبل آمده بود، بدون ارائة مدركي مجعول دانست.

4 ـ ابن¬تيميه در فهم مطالب ديني تنها كتاب و سنّت را حجّت مي¬داند و از داوري عقل كمك نمي¬گيرد و در تعبّد به نصّ بين خبر واحد و خبر متواتر فرقي قائل نيست.

6 ـ «ابن¬حجر» گويد: ابن تيميه بنده¬اي است كه خدا او را ترك گفته و گمراه و كر و كور ساخته است. ائمّة اهل سنّت كه بيان فساد احوال و كذب اقوالش را نموده¬اند، او را معرّفي كرده¬اند. كسي كه بخواهد از اقوالشان باخبر شود، بايد كلام علماي شافعي و مالكي و حنفي را در بارة او مطالعه كند، تا بداند او اعتراضاتش را بر صوفيان متأخّر محدود نكرده، بلكه حتّي بر مثل عمر بن خطّاب و علي بن ابي-طالب اعتراض نموده است. حاصل اين¬كه براي سخنان او وزني نيست. عقيدة عموم بر آن است كه او اهل بدعت است، گمراه و گمراه¬كننده و غالي است. خداي با عدالتش با او رفتار كند و ما را از طريقه و عقيده و كارهايش در امان دارد. آمّين.... (الفتاوي الحديثه،‌ ص 76)

اشكالات

1 ـ با بودن نظرات پيامبر (ص)، چگونه فهم صحابي از دين براي ديگران بايد ملاك باشد؟ آنچه تاريخ، تفسير، فقه، كلام‌ و غيره‌ هم نشان مي¬دهد، چه صحابه و چه تابعين در همة مسائل اسلامي با هم اختلاف داشته¬اند. آري، اين ابن¬تيميه است كه يك نظر از بين نظرهاي مختلف اسلامي را مي¬گيرد و آن¬گاه ادّعا مي¬كند‌ كه اين نظر همة صحابه بوده است.

2 ـ ممكن است صحابه در فهم ¬كتاب و سنّت اشتباه كرده باشند، هيچ نصّ و دليلي هم وجود ندارد كه ما بايد تابع نظرات آنها باشيم. ازاين¬رو، هر چه عقل ما از كتاب و سنّت دريابد بايد بدان عمل كنيم، نه آنچه صحابه و سلف گفته¬ند.

3 ـ‌ اگر بناست، مسائل را بنا بر فهم و درك سلف در سه قرن اوّل بنا بگذاريم، چرا فهم اهل بيت (ع) و سخنان آنان ميزان فهم مسائل اسلامي نباشد كه گُل سرسبد سلف صالح بوده¬اند؟‌ و پيامبر اسلام (ص) آنها را همسنگ و همتاي قرآن¬ كريم معرّفي نمود و همگان را به تبعيّت از آنها فرمان داد‌ و فرموده: «اِنّي تارِكٌ فيكُمُ الثِّقلَينِ: كِتابَ اللهِ وَ عِترَتي، ما اِن تَمَسَّكتُم بِهِما لَن تَضِلّوا اَبَداً:‌ من دو چيز گران¬بها در ميان شما قرار مي¬دهم: كتاب خدا و اهل بيتم، اگر از آنها پيروي كنيد،‌ هرگز گمراه نمي¬شويد. (صحيح مسلم 7/12)

4 ـ سلفي¬ها روي «سلف صالح» تكيه مي¬كنند، و اين خود مشكل¬آفرين است، چون هيچ ملاكي براي نشان دادن صالح و غيرصالح نگفته¬اند. آيا حكّام اموي كه براي تثببت حكومت غاصبانه و ظالمانة خود، خون اهل بيت پيامبر (ع) و هزاران بي-گناه ديگر را ريختند، جزء سلف صالح¬اند؟‌ آيا خلفاي بني¬عبّاس و در رأس آنها نخستين آنان «ابوالعبّاس سفّاح» كه آنقدر خون ريخت كه لقّب «سفّاح: خونريز» گرفت،‌ جزء سلف صالح¬اند؟ مگر عثمان و قاتلين او همه از صحابه وتابعين نبوده-اند؟‌ مگر برپاكنندگان جنگ جمل و صفّين و نهروان همه جزء صحابه و تابعين نبوده¬اند؟

5 ـ سلف به شهادتين اكتفا مي¬كردند. چنان¬كه وقتي خالد بن وليد به پيامبر (ص) عرض كرد: بسياري از نمازگزاران به زبان چيزي مي¬گويند‌ كه در دل قبول ندارند، پيامبر (ص) در پاسخ او فرمود: «من مأمور تفتيش دل¬هاي مردم نيستم. (صحيح مسلم، باب زكات،‌ حديث 2341) حال چگونه سلفي¬ها مسلمان¬هاي غيرخودشان را تكفير كرده و حكم به قتلشان مي¬دهند؟

6 ـ واژة «عقل» در قرآن كريم قريب50 مورد آمده است‌ و واژه¬هاي «نُهي» و «لُبّ» مكرّراً در قرآن كريم آمده است؛ و اصولاً‌ ما با عقل و فكر و استدلال به وجود خدا درست بودن نبوّت پيامبر اسلام (ص) و آسماني بودن قرآن كريم پي برده¬ايم، حال چگونه مي¬توانيم در فهم مسائل ديني عقل را كنار بگذاريم؟ و اصولاً‌ با كنار نهادن عقل، اصل و اساس دين، يعني شناخت خدا و انبيا و پيامبر خاتم متزلزل مي¬شود.

محمّد بن عبدالوهّاب

محمّد بن عبدالوهّاب در سال 1115 در شهر عُيَينه واقع در صحراي نجد عربستان متولّد شد. وي فقه را از پدرش كه از علماي حنبلی بود آموخت و از همان نوجوانی به مطالعة کتب تفسير، حديث و عقايد علاقه داشت. ازاين¬رو، پس از تحصيل مقدّمات به مدينه و از آنجا به بصره و سپس به بغداد‌ و آن¬گاه كردستان و همدان و اصفهان و قم رفت، ولي سرانجام به عقايد ابن¬تيميه گرويد و از خودش جدّي¬تر به دفاع از عقايد او پرداخت.

محمّد بن عبدالوهّاب از همان جوانی بسياری از اعمال مردم را زشت می¬شمرد، ازاين¬رو، پدرش كه مرد صالحي بود،‌ انحراف او را پيش¬بيني مي¬كرد؛ و چون به بصره رفت و با عقايد دينی مردم مخالفت کرد، مردم او را از شهر بيرون راندند. آن¬گاه به زادگاه خود عيينه برگشت و چون اعمال آنها را مسخره کرد، از آنجا هم او را بيرون راندند.

آن¬گاه محمّد بن عبدالوهّاب به «درعيه» يکی از شهرهای نجد رفت و به امير درعيه «محمّد بن سعود» (جدّ آل¬سعود) وعده داد که اگر از او حمايت کند، بر همه نجد حاکم خواهد شد و او هم پذيرفت. ابن¬سعود با تبليغ عقايد محمّد بن عبدالوهّاب به شهرهای ديگر نجد حمله کرد و مخالفان عقيدة او را از دم تيغ گذراند و اموالشان را غارت کرد. شيخ محمّد در سال 1206 درگذشت و امير سعودی به ياری پيروان وی (وهّابيّه) با ريختن خون هزاران نفر حجاز را تصرّف کرد. پس از تجزية امپراطوری عثمانی در جنگ اوّل، آل¬سعود به کمک دولت انگلستان بر كشور ثروتمند عربستان استيلا يافت.

وهّابي¬ها در سال 1216 با استفاده از مسافرت بسياري از اهالي نجف براي مراسم غدير با يك حملة غافلگيرانه به كربلا ريختند و به تخريب حرم امام حسين (ع) و ساير اماكن مقدّس شيعه در كربلا پرداختند و با كشتن حدود پنجاه نفر در نزديكي ضريح و پانصد نفر در صحن و تعداد زيادي در خود شهر تمام درهاي گران¬قيمت و تابلوها و هداياي نفيس و وسايل تزييني را با خود بردند. در اين ماجرا حدود پنج هزار نفر كشته شد، خانه¬هاي فراواني غارت شد، و حتّي پيرمردان و كودكان و زنان نيز از اين تعرّض مصون نماندند.

در سال 1344 فقهاي مدينه كه در دستگاه حكومت نفوذ داشتند، فتوا به انهدام تمام قبور بزرگان اسلام در حجاز دادند‌ و در روز هشتم شوّال اين حكم تنفيذ گرديد و همة قبور را يكي پس از ديگري بجز قبر پيامبر (ص) ويران كردند كه آن هم به خاطر ترس از خشم عمومي مسلمين مستثني شد.

وهّابي¬ها چون خوارج همة مسلمان¬هاي ديگر ـ اعمّ از شيعه و سنّی ـ را کافر و قتل آنها را واجب مي¬دانند؛ و نيز معتقدند خدا همة گناهان ايشان را كه مشرك نيستند، مي¬بخشد و همة وهّابي¬ها را با هر گناهي كه داشته باشند، به بهشت مي¬برد.

فتاواي وهّابيان در مصاديق شرك.

1 ـ وهّابي¬ها مي¬گويند: دعا از مصاديق عبادت است و هر كس بگويد:‌ يا رسول الله،‌ يا محمّد، به فريادم رس،‌ مرا ياري ده،‌ مرا شفا ده، بيماران را شفا بده،‌ گمراهان را هدايت فرما، يا ... براي خدا شريك در عبادت قرار داده است.‌ صدازدن صاحبان¬ قبر، استغاثه به آنان، طلب¬شفاي مريض،‌ طلب نصرت بر اعدا و...،‌ همه از انواع شرك اكبر است و كار اهل جاهليّت است (مجموعه فتاواي بن باز 2/549 و 2/552)

و اين در حالي است كه جمهور فقها ومتكلّمان اهل سنّت قائلند كسي حقّ ندارد، اهل قبله را با اقرار به شهادتين و عدم انكار يکی از ضروريّات دين، تكفير نمايد.

قاضي ايجي مي¬گويد: جمهور متكلّمان و فقيهان بر اين امر اتّفاق دارند كه نمي¬توان احدي از اهل قبله را تكفير نمود. (المواقف، ص 329)

تفتازاني مي¬گويد: مخالف حقّ از اهل قبله كافر نيست. (شرح مواقف 1/227)

اصولاً عبادت به معني پرستش كسي به عنوان خدايي است؛ چنان¬که مشرکين، غير خدا همچون بت يا اجرام آسماني را ستايش می¬کنند؛ ولی تواضع که به معنی فروتنی است يعني برای ديگری احترام قائل شويم؛ چنان¬که همة مردم نسبت به پدر و مادر و بزرگتران خود تواضع می¬کنند؛ ولی نه اينها عابد و پرستشگر هستند و نه آنها معبود و پرستيده شده.

آيا وهّابی¬ها با همکيشان¬ خود هيچ تواضع و احترامی نمی¬کنند؟ در اين صورت آيا عبادت بشری مثل خود نموده¬اند و پرستش غير خدا کرده و مشرک شده¬اند؟

گواه از قرآن كريم: بزرگترين مظاهر تواضع سجده است که ما آن را برای غير خدا جايز نمی¬دانيم؛ ولي همين سجده که از هر احترامی برتر و بالاتر است، اگر به عنوان عبادت و پرستش نباشد، شرک نيست، بلکه گاهی به عنوان اطاعت امر خدا واجب است و انجام ندادنش کفر. چنان¬که در قرآن¬ كريم مکرّر آمده است که ملائکه به آدم سجده کرده¬اند. بنابراين، وهّابيان¬که می¬گويند تواضع برای غيرخدا شرک است، بايد دراين قضيّه طرفدار ابليس باشند و همة ملائکه جز ابليس را مشرک بدانند و خدا را در اين مورد برخطا بدانند که چرا ملائکه را به شرک دعوت کرده و از ابليس که موحّد بود نکوهش نموده است.

اشکال: اگر گفته شود: «سجدة ملائکه بر آدم چون به امر خدا بوده شرک نبوده، ولی احترام به پيغمبر و امام و بزرگان دين چون به امر خدا نيست، شرک است.»

گوييم: اوّلاً، اگر سجدة ملائکه به عنوان خدايی و پرستش آدم بوده شرک بوده وخدا ممکن نيست چنين امر کند؛ ولی اگر سجده به عنوان احترام باشد، شرک نيست.

ثالثاً، در قرآن كريم آمده است: «رَفَعَ اَبَوَيهِ عَلَى العَرشِ وَ خَرّوا لَهُ سُجَّداً، وَ قالَ يَا اَبَتِ، هَذا تَأويلُ رُؤيايَ مِن قَبلُ، قَد جَعَلَها رَبّي حَقّاً: يوسف پدر و مادرش را به تخت نشانيد، و آنها پيش او به سجده در افتادند و يوسف گفت: ای پدر، اين است تعبير خواب پيشين من، به يقين پروردگارم آن را راست گردانيد. » (يوسف 100)

اگر سجده کردن بر غيرخدا شرک باشد، بايد يعقوب پيامبر (ص) و اولادش را مشرك بدانيم و خدا را که مشرکی را به پيامبری برگزيده برخطا بدانيم و نکوهش کنيم. در حالی که سجده کردن احترام متعارف آن زمان بوده و خداوند از آن نهی نکرده بوده است.

3 ـ وهّابي¬ها خواستن هر نوع حاجتي را از غير خدا شرك مي¬دانند.

پاسخ: بنا بر گواه عقل و قرآن¬ كريم حاجت خواستن از پيامبر و امام و هرکس غير خدا به عنوان خدايی و مستقل دانستن او در برآوردن حاجات شرک است؛ ولی اگر به اين عنوان نباشد، شرک نيست. چنانچه نظام تمام تمدّن بر تعاون و قضای حاجت از يکديگر است و پيامبران نيز حاجات خود را از مردم مي¬¬خواستند و با تعاون زندگي مي¬كردند.

اشکال: اگر بگويند: خواستن حاجاتي از غيرخدا شرک است که از طاقت بشری خارج است؛ گوييم: سليمان كه پيامبر خدا بود، از عفريتان و كساني ديگر كه در محضرش بودند، خواست تخت بلقيس را نزد وي آرند: «قالَ يا اَيُّهَا المَلَاُ اَيُّكُم يَأتيني بِعَرشِها قَبلَ اَن يَأتوني مُسلِمينَ: سليمان به اطرافيانش گفت: اي سران، كدام يك از شما پيش از آن¬كه آنان از در تسليم درآيند، تخت او (بلقيس) را براي من خواهد آورد. (نمل 38) بنابراين، وهّابي¬ها يا بايد سليمان را مشرک بدانند و يا خواستن امور غيرعادّی از غير خدا را شرک ندانند.

4 ـ وهّابی¬ها گويند: حاجت خواستن از پيامبر و امام شرک است؛ زيرا آنها مرده¬اند و جمادی بيش نيستند؛ ازاين¬رو، از آنها نفع و ضرری حاصل نمی¬شود.

پاسخ: شرک چيزی از غير خدا خواستن است به عنوان اين¬که او خداست، اگر هم کسی از سنگ حاجت طلبد، مشرک نمی¬شود؛ هر چند کار او لغو و باطل است.

ما از ارواح مقدّسة انبياء و ائمّة اطهار (ع)‌‌ که خدا به آنها قدرت مرحمت فرموده، استمداد می¬طلبيم. و به براهين قطعيّه و ادلّة محکم عقليّه ثابت شده است که روح بعد از خلاصی از بدن که از آن تعبير به موت می¬شود باقی است و احاطة ارواح کامله پس از موت به اين عالم بيشتر است و فساد بر روح را فلاسفه محال می¬دانند.

احضار ارواح و خواب مصنوعی و غيره که حتّي از نظر غربی¬ها از مسلّمات است، نشان می¬دهند که الآن ارواح مردگان زنده¬اند و می¬توانند منشأ کارهايی شوند.

بقای روح بعد از مرگ از نظر همة اديان آسمانی از مسلّمات است. و اموات در عالم برزخ پاداش و کيفر داده می¬شوند. چنان¬كه خداوند در مورد شهدا فرموده: «لاتَقولوا لِمَن يُقتَلُ في سَبيلِ اللهِ اَمواتٌ؛ بَل اَحياءٌ وَ لَكِن لاتَشعُرونَ: کسانی را که در راه خداکشته می¬شوند، مرده نخوانيد، بلکه زنده¬اند، ولی شما نمی¬دانيد.» (بقره 154)

و در مورد کفّار فرموده: «حاقَ بِآلِ فِرعَونَ سوءُ العَذابِ؛ اَلنّارُ يُعرَضونَ عَلَيها غُدوّاً وَعَشيّاً: فرعونيان را عذاب سخت فروگرفت، صبح وشام برآتش عرضه می¬شود. (مؤمن 64)

بعد از جنگ بدر، پيامبر (ص) دستور فرمود، اجساد مشركين را در چاه خشكي ريختند و آنگاه روي چاه آمد و صدا زد: ابوجهل،‌ عتبه، ربيعه، شيبه و ... آيا به وعدة پروردگارتان رسيديد؟‌ ما كه به وعدة پروردگارمان رسيديم. عمر گفت:‌ اي رسول خدا، تو با اجسادي سخن مي¬گويي كه جان ندارند؟ پيامبر (ص) فرمود: «وَالَّذي نَفسِ مُحَمَّد بِيَدِهِ،‌ مااَنتُم بِاَسمَعُ لِما اَقولُ مِنهُم: سوگند به كسي‌ كه جان محمّد در دست اوست، شما نسبت به آنچه مي¬گويم از آنها شنواتر نيستيد.» (صحيح بخاري‌، 5/97)

در جنگ جمل علي (ع) در ميان كشتگان عبور فرمود و با بسياري از آ¬نها سخن گفت، از جمله به «كعب بن¬سور»‌ قاضي بصره،‌ فرمود: واي بر تو، دانشت برايت سود نداشت و شيطان تو را گمراه كرد و به آتش دوزخ فرستاد. و چون به او عرض شد: با مرده حرف مي¬زني؟ فرمود:‌ آنها از شما بهتر مي¬شنوند.‌ (شرح ابن ابي¬الحديد 1/248)

5 ـ وهّابيان براي بريدن مسلمين از پيامبر اسلام (ص) و پيشوايان دين از طريق توسّل از آية: اِن تَدعوهُم لايَسمَعوا دُعاءَكُم: اگر آنها را بخوانيد، صداي شما را نمي¬شنوند.‌ (فاطر 14) ¬وآية: «اَلَّذينَ تَدعونَ مِن دونِهِ لايَستَطيعونَ نَصرَكُم وَلااَنفُسَهُم يَنصُرونَ: كساني را كه غير از خدا مي¬خوانيد، نه توان ياري شما را دارند و نه خويشتن را در برابر مشكلات ياري دهند.» (اعراف 197) تمسّك مي¬جويند و مي¬گويند:‌ قرآن كريم مي¬فرمايد:‌ تمام كساني كه غير از خدا مي¬خوانيد، حتّي پيامبران سخن شما را نمي¬شنوند و اگر بشنوند،‌ اجابت نمي¬كنند.

پاسخ:‌ بنا بر آيات قبل و بعد از اين آيات، منظور از اين آيات بت¬ها هستند؛ از سوي ديگر، توسّل به انبيا و اوليا نه به معناي اين است، كه ما در مقابل خدا براي آنها استقلال قائليم؛ بلكه به اين معني است كه از آبرو و مقام و از احترام و عظمتي كه آنها نزد خدا دارند،‌ كمك بخواهيم، كه اين عين توحيد است.

6 ـ وهّابی¬ها گفته¬اند: شفا خواستن از تربت شرک است.

پاسخ: اگر کسی از تربت يا چيز ديگری شفا خواهد، به عنوان اين¬که او خدا يا شريک خداست و مستقل در تأثير است، شرک است، بلکه ديوانگی و احمقی است. امّا اگر بداند خدای قادر مطلق به واسطة قدردانی از كسي که در راه دين او تمام هستی خود را داده، شفا قرار داده، هيچ شرکی لازم نمی¬آيد و شفا خواستن جز توسّل و توجّه به خدا نيست.

اگر بگويند: خير، شفا خواستن از هر چيزی غير خدا با هر عنوانی شرک است، گوييم: پس بنا به گفتة شما، خدا نيز دعوت به شرک کرده که در مورد زنبور عسل می¬فرمايد: «يَخرُجُ مِن بُطونِها شَرابٌ مُختَلِفٌ اَلوانُهُ، فيهِ شِفاءٌ لِلنّاسِ: از شکم آنها شهدی به رنگ¬های گوناگون بيرون می¬آيد، در آن برای مردم شفاست.» (نحل 69)

وهّابيان دست به يک طرّاری عجيبی زده وگفته¬اند: شما که می¬گوييد: تربت امام شفاي هر درد و امان از هربلايی است؛ پس بگوييد: تمام بيمارستان¬ها و داروخانه¬ها و دانشکده¬های پزشکی و داروسازی را برچينند. جواب اين مغالطه آن است که بنا به گفتة شما بايد بگوييم:‌ اگر قرآن كريم راست می¬گويد و در عسل شفا هست، خوب است، هر کس چند کيلو عسل در منزل بگذارد، تا ديگر از رفتن نزد پزشک و دارو و درمان آسوده گردد.

امروزه از مسلّمات نزد دانشمندان روحی اين است که تقويت روحی و دعا و راز و نياز با خدا برای بهبودی از امراض تأثير عظيم دارد. چنان¬که حتّي با تلقين-های روحی وقتی شخصی را به خواب مغناطيسی فرومی¬برند،کارهای خارق¬العادّه انجام می¬دهد. ازاين¬رو، اميدواری نفس و دلبستگی به اين¬که شفای من در فلان چيز است، سبب شفای طبيعی و کمک به جهازات طبيعت می¬کند و يکسره دل را از روحانيّات بريدن و با اسباب طبيعی سر و کار داشتن و مردم را از معنويّات منصرف کردن، خيانت به نوع انسانی می¬باشد.

در قرآن کريم خداوند بعد از نقل گوسالة سامری و زنده شدن و صدا کردن آن فرموده: «قالَ فَماخَطبُكَ يا سامِريُّ؟ قالَ بَصُرتُ بِمالَم يَبصِروا بِهِ فَقَبَضتُ قَبضَةً مِن اَثَرِالرَّسولِ فَنَبَذتُها: موسي (ع) به سامري گفت: منظور تو از اين كار چه بود؟ گفت: من چيزي ديدم كه ديگران نديده بودند. از جاي پاي آن فرستاده (جبرئيل) مشتي خاك برداشتم و آن را در پيکر گوساله انداختم.» (طه 95)

آری، خدای قادر بر هرچيز، مي¬تواند بی¬اثری را دارای اثر کند، يا اثرداری را از اثر خود بيندازد. چنانچه از آتش نمرودی اثر را گرفت: «قُلنا يا نارُ كوني بَرداً وَ سَلاماً عَلىٰ اِبراهيمَ: گفتيم: ای آتش، برای ابراهيم سرد و بی¬آسيب باش.» (انبيا 69)

اينک وهّابي¬ها بايد سرد شدن آتش و زنده شدن مردگان و سخن¬گفتن مورچه و... را از قرآن كريم خارج کنند، تا مقاصد شوم خود را بر مردم ساده تحميل کنند.

7 ـ وهّابی¬ها برآنند که تبرّک جستن به آثار اوليای الهی شرک است. مثلاً اگر کسی محراب و منبر پيامبر (ص) را ببوسد و بدانها تبرّک جويد، او را مشرک می¬دانند. وهّابيان همچنين می¬گويند: سجده کردن بر تربت شرک است؛ به طوری که مانع می¬شوند، از اين¬که شيعيان در مساجد مکّه و مدينه مُهر برای نماز بگذارند.

پاسخ: اگر کسی به تربت يا هر چيز ديگر، به عنوان اين¬که آن چيز يا صاحبش خداست و يا پرستش و عبادت قبر يا صاحب قبر کند، مشرک و کافر است؛ ولی اگر به خاک قبر يا غيرقبر سجده برای خدا و اطاعت امر خدا کند عين توحيد است. حال از تمام شيعيان بپرسيد که برای چه بر تربت کربلا سجده می¬کنيد؟ آيا امام حسين (ع) را خدا يا پسر خدا می¬دانيد، يا دستگاه او را مقابل دستگاه خدا و او را مستقل در تأثير می¬دانيد و او را پرستش مي¬كنيد؟

اگر نوجوان¬ها و زن¬های عوام شيعه هم جواب مثبت دادند، ما حرف شما را تصديق می¬کنيم و از عمل خود دست برمی¬داريم. بلکه با تحقيق درخواهيد يافت که چنان¬که همة رساله¬های دينی نوشته¬اند، از نظر شيعه سجده تنها بر زمين يعنی خاک و سنگ و روييدنی¬ها جايز است و سجده بر تربت حسينی و هرچيز ديگر سجده برای خداست، منتها سجده بر تربت کربلا يعنی خاک شهيد برای بقای اسلام افضل است.

وقتی يوسف (ع) به وسيله برادرانش دريافت پدرش از فراق او آنقدر گريه کرده که بينايی خود را از دست داده است، به برادرانش گفت: «اِذهَبوا بِقَميصي هَذا، فَاَلقوهُ عَلى وَجهِ اَبي يَأتِ بَصيراً ... فَلَمّا اَن جاءَ البَشيرُ اَلقاهُ عَلى وَجهِهِ فَارتَدَّ بَصيراً: اين پيراهن مرا ببريد، و آن را بر چهرة پدرم بيفکنيد، بينا خواهد شد. پس چون مژده¬رسان آمد، آن را بر چهرة او انداخت، بينا گرديد. (يوسف 96 ـ‌ 93)

8 ـ وهّابيان برای اين¬که به مقاصد شوم خود برسند، آية شريفة: «قُل لااَملِكُ لِنَفسي نَفعاً وَلاضرّاً: بگو: برای خودم اختيار سود وزيانی ندارم.» اعراف 188) گفته¬اند: اگر پيغمبر و امام معجزه داشتند، پيغمبر (ص) ابن مکتوم کور و علي (ع) عقيل برادر نابينايش را بينا مي¬نمودند.

پاسخ: عيسي (ع) گفته: «اِنّي اَخلُقُ لَكُم مِنَ ¬الطّينِ كَهَيئَةِ الطَّيرِ، فَاَنفُخُ فيهِ فَيَكونُ طَيراً بِاِذنِ اللهِ؛ وَ اُبرِئُ الاَكمَهَ وَالاَبرَصَ وَ اُحيِ المَوتى بِاِذنِ ¬اللهِ: من از گِل برای شما شبيه پيكر مرغ می¬سازم آن¬گاه درآن می¬دمم، به اذن خدا مرغي می¬شود و به اذن خدا نابينای مادرزاد و پيس را بهبود می¬بخشم و مردگان را زنده می¬کنم .» (آل عمران 49)

با توجّه به معجزات بالا، آية: «قُل لااَملِكُ لِنَفسي نَفعاً و لاضراً» مي¬فرمايد: کسي حتّي انبيا کاری بدون اذن خدا انجام نخواهند داد و نتوانند مالک سود و زيانی باشند.

9 ـ وهّابيان گفته¬اند: قرآن علم غيب را از پيامبران نفي كرده و فرموده: «عالِمُ الغَيبِ فَلايُظهِرُ عَلىٰ¬ غَيبِهِ اَحَداً: دانای نهان است و کسی را بر غيب خود آگاه نمی¬کند.» (جنّ 26)

پاسخ: اوّلاً، چرا آيه بعدش را نمی¬خوانند که می¬فرمايد: «اِلَّا مَنِ ارتَضىٰ مِن رَسولٍ: جز پيامبری را که از او خوشنود باشد.» (جنّ 27)

ثانياً، عيسي (ع) به بنی¬اسرائيل ¬فرمود: «اُنَبِّئُكُم بِما تَأكُلونَ وَ ماتَدَّخِرونَ فِي بُيوتِكُم: به شما خبر می¬دهم از آنچه می¬خوريد و در خانه¬هاتان اندوخته¬ايد (آل عمران 49)

ثالثاً، قرآن¬ در مورد پيامبر اسلام (ص) می¬فرمايد: «اِذ اَسَرَّ النَّبِيُّ اِلى بَعضِ اَزواجِهِ حَديثاً؛ فَلَمّا نَبَّاَت بِهِ وَ اَظهَرَهُ اللهُ عَلَيهِ؛ عَرَّفَ بَعضَهُ وَ اَعرَضَ عَن بَعضٍ؛ فَلَمّا نَبَّاَها بِهِ قالَت مَن اَنبَاَكَ هَذا؟ قالَ نَبَّاَنيَ العَليمُ الخَبيرُ: چون پيامبر با يکی از همسرانش سخنی نهانی گفت و همين¬که وی آن را به زن ديگر گزارش داد و خدا پيامبر را برآن مطّلع گردانيد، پيامبر بخشی ازآن را اظهار کرد واز بخشی ديگر اعراض نمود. پس چون مطلب را به آن زن خبر داد، وی گفت: چه کسی اين را به تو خبر داد؟ گفت: مرا آن دانای آگاه خبر داده است.» (تحريم 3)

10 ـ «شيخ سليمان بن لحمان»‌ گويد: ‌«كتاب و سنّت گواهند كه هر كس فرشتگان و انبيا يا ابن¬عبّاس و ابوطالب و امثال آنان را واسطه قراردهد‌ كه نزد خدا برايش شفاعت كنند، چون آنها مقرّب درگاه خدا هستند، كافر و مشرك ¬است و خون و مالش مباح است!! هرچند شهادتين بگويد و نماز بخواند و روزه بگيرد.»‌ (الهديّة السّنيّة، ص 66)

پاسخ:‌ مشرکين مکّه معتقد بودند ملائکه دختران خدا هستند و هرچه از خدا بخواهند ـ ولو خلاف اراده¬اش باشد ـ می¬پذيرد. آن¬گاه بت¬هايی به¬عنوان ارواح آنها می¬ساختند و پرستش می¬کردند، تا از آنها نزد خدا شفاعت کنند و می¬گفتند: «مانَعبُدُهُم اِلَّا لِيُقَرِّبونا اِلَى اللهِ زُلفى: ما آنها را جز برای اين¬که ما را به خدا نزديک گردانند، نمی¬پرستيم.» (زمر3 ) و می¬گفتند: «هَؤُلاءِ شُفَعاؤُنا عِندَ اللهِ: اينها شفاعتگران ما نزد خدا هستند.» (يونس 18) اين مسئله باعث شده که وهّابی¬ها معتقدين به ¬شفاعت را مشرک بدانند.

در قرآن كريم آياتی بيان مي¬دارند شفاعت برای ملائکه و انبياء و اولياء خدا هست، از جمله ¬فرموده: «لاتَنفَعُ الشَّفاعَةُ عِندَهُ، اِلَّا لِمَن اَذِنَ لَهُ: شفاعتگری در پيشگاه او سود نمی¬بخشد، مگر برای کسي که به وی اجازه دهد.» (سبا 23) و -فرموده: «مَن ذَا الَّذي يَشفَعُ عِندَهُ اِلّا بِاِذنِهِ: کيست آن¬که جز به اذن او در پيشگاهش شفاعت کند؟» (بقره 255)

بنابراين، آنچه قرآن كريم نفی می¬کند، شفاعت استقلالی است، يعنی شخصي از خدا بخواهد کسی را که می¬خواهد به جهنّم ببرد، بگويد: تو نبايد اين کار بکنی. ولي قرآن تأييد مي¬كند كه خدا کسانی را برای وساطت تعيين کرده است: «لايَشفَعونَ اِلَّا لِمَنِ ارتَضىٰ: و [فرشتگان] جز برای کسی که [خدا] رضايت دهد، شفاعت نمی¬کنند.» (انبيا 28)

«نووي»‌ شافعي در شرح صحيح مسلم ¬گويد:‌ «شفاعت متواتر است.» حتّي پيروان ابن¬تيميه و محمّد بن عبدالوهّاب كه در اين¬گونه مسائل تعصّب و لجاجت دارند، به تواتر اين روايات اعتراف كرده¬اند. در كتاب «فتح¬المجيد» تأليف «شيخ عبدالرّحمان بن¬حسن» ‌از معروفترين كتب «وهّابيّه» از «ابن¬قيّم» نقل شده:‌ «احاديث در زمينة شفاعت مجرمان از پيامبر (ص) متواتر است و صحابة‌ او و اهل سنّت عموماً‌ اجماع بر اين موضوع دارند‌ و منكرش را بدعت¬گذار مي¬دانند‌ و به او انتقاد مي¬كنند‌ و او را گمراه مي¬دانند.»‌ (فتح المجيد،‌ ص 211)

11 ـ دركتب اهل سنّت احاديث بسياري در ثواب زيارت قبرپيامبر (ص) هست، ازجمله:

در حديثي پيامبر (ص) مي¬فرمايد:‌ «مَن حَجَّ‌، فَزارَ قَبري بَعدَ وَفاتي‌، كانَ‌ كَمَن‌ زارَني في حَياتي: هركس حجّ گزارد‌ و قبر مرا پس از درگذشتم زيارت كند، مانند آن است‌ كه مرا در زندگي زيارت كرده است.» (بيهقي،‌ سنن كبرا 5/246)

در حديثي رسول خدا (ص) فرموده است: «مَن زارَ قَبري وَجَبَت لَهُ شَفاعَتي:‌ هر كه قبر مرا زيارت كند، شايستة شفاعت من مي¬گردد.» (ماوردي، احكام السّلطانيّه،‌ 2/64)

و در حديثي پيامبر (ص) مي¬فرمايد:‌ «مَن حَجَّ البَيتَ‌ وَ لَم يَزُرني‌، فَقَد جَفاني:‌ هر كس به حجّ‌ خانة خدا برود و مرا زيارت نكند، بر من ستم كرده است.» (سبكي، شفاءالسّقام، ص 22)

با توجّه به اين احاديث وهّابيان گفته¬اند:‌ زيارت قبر پيامبر (ص) مستحب است، ولي بستن بار سفر براي زيارتش بدعت است و حرام؛‌ و اين چه معني دارد؟‌

12 ـ بدعت از نظر فقها عبارت است از «اِدخالُ مالَيسَ مِنَ الدّينِ في¬الدّينِ: وارد كردن چيزي در دين‌ كه در آن نيست.» از اين تعريف برمي¬آيد كه هر نوظهوري بدعت نيست،‌ بلكه بدعت آن¬گونه اعمال و عقايدي است‌ كه به وسيلة انسان¬ها ساخته شده و آن را به حساب دين بگذارد و به دروغ بگويد كه قرآن كريم يا سنّت چنين دستوري داده است. ولي اگر كسي عملي انجام دهد كه از نظر قرآن كريم و سنّت اشكالي ندارد و آن را هم به حساب دين نگذارد، چنين چيزي از نظر شرع بدعت نيست. با توجّه به اين ¬مطلب گوييم:‌

اعمالي كه در شرع تعيين شده است،‌ مانند نماز و تعداد ركعات آن،‌ روزه و انجام آن در ماه رمضان،‌ حجّ و آداب آن، خمس و زكات و مقدار آنها،‌ اگر آنها يا مقدارشان را تغيير دهيم، بدعت و حرام است. مثلاً «حَيَّ عَليٰ خَيرِالعَمَلِ»‌ جزء اذان است و حذفش بدعت است، و نيز «اَلصََّلاةُ خَيرٌ مِنَ النَّومِ»‌ جزء اذان نيست، و قرار دادن آن در اذان بدعت است.

13 ـ وهّابيان استعانت از ارواح اولياي الهي بعد از وفاتشان را از مظاهر شرك مي¬دانند؛ و قائل¬اند: توجّه به اولياي الهي به مانند توجّه به سنگ بي¬اثر و بي-خاصيّت است. و اين در حالي است كه آيات و روايات خلاف نظر آنان را دارند. از جمله: در قرآن كريم خداوند بر انبياي بسياري سلام مي¬فرستد، از جمله:‌ در سورة صافّات مي¬خوانيم: «سَلامٌ عَلي نوحٍ في العالَمينَ؛‌ سَلامٌ عَلي اِبراهيمَ؛ سَلامٌ عَليٰ موسيٰ وَ هارونَ؛ سَلامٌ عَليٰ اِل ياسينَ؛ وَ سَلامٌ عَلَي المُرسَلينَ

رسول خدا (ص) فرموده:‌ هركس به زيارت قبر برادر مؤمنش برود و نزد قبرش بنشيند، مرده با او انس مي¬گيرد و جواب سلامش را مي¬دهد. (ابن قيّم، الرّوح، ص 9)

پيامبر اکرم (ص) فرموده است: هر مسلماني بر قبر برادر مؤمنش، عبور كند و از او سؤال كند، خداوند روحش را برمي¬انگيزد، تا جواب او را بدهد. (همان)

در روايتي پيامبر (ص) فرموده: مردگان صداي كفش تشييع¬كنندگان را مي¬شنوند. (همان)

و به نقلی پيامبر (ص) فرموده: هر كس بر قبر شخصي عبور كرده و بر صاحب آن قبر درود فرستد، صاحب قبر سلامش را جواب مي¬دهد.‌ (فيض القدير 5/487)

ابوهريره گويد:‌ پيامبر (ص) هرگاه به قبرستان مي¬رفت،‌ با اهل قبور اين چنين سخن مي¬گفت: «اَلسَّلامُ عَلَيكُم اَهلَ الدِّيارِ مِنَ المُؤمِنينَ وَ¬المُسلِمينَ،‌ وَ‌ اِنّا اِن شاء‌اللهُ بِكُم لاحِقونَ، اَساَلُ اللهَ لَنا وَ لَكُم العافِيَةَ» (تلخيص الحبير 2/137)

و فرموده: علم من بعد از مرگم،‌ همانند علم من در حياتم است. (كنزالعمّال 1/507)

و فرموده: «انبيا در قبرهايشان زنده¬اند و نماز مي¬گزارند» (مجمع الزّوائد 8/21)

بخاري و مسلم نقل كرده¬اند: هرگاه مرده داخل قبر گذارده مي¬شود، صداي كفش تشييع¬كنندگان را مي¬شنود. (فتح الباري، ص 205)

و نيز پيامبر اكرم اسلام (ص) فرموده: «اگر كسي بر قبر من بايستد و بگويد: اي محمّد؛ جواب او را به طور حتم خواهم داد.» (ابن¬حجر، المطالب العاليه 4/23)


کتاب مذاهب اسلامی

دکتر رحمت الله قاضیان