سایت اصول دین

يزيد و بيعت خواستن از امام حسين (ع)

دکتر رحمت الله قاضیان

يزيد و بيعت خواستن از امام حسين (ع).

چون يزيد به زمامداري رسيد، انديشه¬اي نداشت، جز آن¬كه از آن چهارتن: امام حسين (ع) ، عبدالله بن عمر، عبدالله بن زبير و عبدالرّحمان بن ابوبكر كه دعوت پدرش را براي خلافت وي نپذيرفته بودند بيعت بگيرد؛ پس به وليد بن عتبة بن ابي¬سفيان پسرعمويش كه حاكم مدينه بود نامه¬اي نوشت و در آن از مرگ پدرش وي را خبر داد. آن¬گاه در صفحه¬اي كه به قول مورّخين گويي دُم موشي بود نوشت: «از حسين و عبدالله بن عمر و عبدالله بن زبير و عبدالرّحمان بن ابوبكر بي¬امان بيعت بگير؛ و هريك از اين امر روي برتافتند، سر از تنش جدا كن و با پاسخ اين نامه براي من بفرست.» (لهوف، ص 21) (الفتوح 5/25)

اين ضرب¬الاجل يزيد براي آن بود كه مي¬دانست اگر اين¬ها فرصت يابند، از شهرهاي مختلف براي خود هوادار جمع مي¬كنند‌ و آن¬گاه مبارزة با آن¬ها دشوار می¬شود.

چون خبر مرگ معاويه به وليد رسيد، سخت وحشت كرد و آن را پوشيده داشت و با آن¬كه با مروان ميانه¬اي نداشت، براي مشورت فوراً به دنبال وي فرستاد. و چون مروان به نزد عتبه رفت، جريان را با وي در ميان نهاد. مروان گفت: «به نظر من پيش از آن¬كه خبر مرگ معاويه منتشر شود، اينان را بخوان و از آنان بخواه كه با يزيد بيعت كنند؛ اگر پذيرفتند كه چه بهتر؛ ولي اگر نپذيرفتند گردنشان را بزن؛ چون اگر از مرگ معاويه با¬خبر شوند، هر كدام به ناحيه¬اي مي¬روند و مردم را به سوي خود دعوت مي¬كنند.»

از آن¬جا كه عبدالله بن عمر و عبدالرّحمان بن ابي¬بكر در مدينه نبودند، وليد براي انجام فرمان يزيد، همان شب عبدالله بن عمرو بن عثمان را كه نوجواني بود سوي امام حسين (ع) و عبدالله بن زبير فرستاد، كه آن¬ها را بخواند. عبدالله آنان را در مسجد¬النّبي يافت و پيغام وليد را به آن¬ها رساند. عبدالله بن زبير از امام حسين (ع) پرسيد: «در اين وقت شب، وليد براي چه ما را خواسته است؟» امام حسين (ع) فرمود: «فكر مي¬كنم معاويه مرده و او ما را خواسته تا پيش از اين¬كه خبر فاش شود از ما براي يزيد بيعت گيرد.» ابن زبير حرف امام حسين(ع) را تصديق كرد و به خانة خود رفت. امّا امام حسين (ع) به منزل رفت، وضو ساخت و همان شب سي نفر از ياران خود را مسلّح كرد و با آن¬ها به جانب فرمانداری حركت فرمود. و چون به دَمِ دَرِ فرمانداري رسيد، به یارانش فرمود: «شما اين¬جا بمانيد، و هر¬گاه كه بانگ مرا شنيديد، فوراً خود را به من رسانيد.»

چون امام حسين (ع) نزد وليد رفت، وليد از وی با گرمي استقبال كرد؛ ولي مروان دژم و ترشروي در گوشه¬اي نشسته بود. آن¬گاه وليد بعد از آن¬كه امام را از مرگ معاويه خبر داد، نامة يزيد مبني بر بيعت با او را جلوش نهاد كه بخواند. امام حسين (ع) بعد از خواندن نامه با گفتن «اِنّا لِلّهِ وَ اِنّا اِلَيْهِ راجِعونَ» فرمود: «از من چه مي¬خواهيد؟» وليد با ملاطفت گفت: «مردم به توصية معاويه با يزيد بيعت كرده¬اند، مصالح مملكت هم اقتضا مي¬كند شما هم بيعت فرماييد، بعد هر چه بفرماييد اطاعت خواهد شد و تمام نقائص برطرف خواهد شد.» امام حسين (ع) فرمود: «ولي گمان نمي-كنم شما به بيعت پنهاني من اكتفا كنيد، بلكه مي¬خواهيد كه آشكارا با يزيد بيعت كنم.» وليد گفت: «چنين است.» امام (ع) فرمود: «پس وقتي از مردم براي بيعت دعوت عام به عمل آوردي مرا نيز بخواه، تا كار يك¬جا شود.» وليد گفت: «پس با نام خدا برو، تا با جمع مردم بيايي.» چون امام آهنگ بازگشت نمود، مروان كه تا آن دم ساكت مانده بود به وليد گفت: «به خدا سوگند،‌ اگر حسين اينك بدون بیعت با يزيد برود، هرگز چنين فرصتي به دست نياري، تا ميان او و شما كشته بسيار شود. او را بدار، تا بيعت كند يا گردنش را بزن.» امام حسين (ع) با شنیدن این سخن از جا جست و به او فرمود: «اي پسر زن كبود¬چشم، تو مي¬خواهي مرا بكشي يا او؟ به خدا دروغ گفتي و خطا كردي.» و با گفتن اين سخنان از دارالاماره بيرون رفت و با يارانش به خانه¬اش برگشت. (ارشاد مفيد 2/30) (كامل، حوادث سال 60)

وقتي كه امام حسين (ع) از دارالاماره بيرون رفت، مروان به وليد گفت: «حرف مرا گوش نكردي، به خدا هرگز چنين فرصتي برای تو پیش نمی-آید.» وليد گفت: «اي مروان، ديگري را ملامت كن، كاري برايم برگزيدي كه ماية تباهي دينم بود. به خدا دوست ندارم همه مال دنيا كه آفتاب بر آن طلوع و غروب مي¬كند از آنِ من باشد و حسين (ع) را كشته باشم. سبحان الله، حسين را بكشم كه مي¬گويد بيعت نمي¬كنم. كسي كه دست خود را به خون حسين بيالايد، روز قيامت نامة اعمالش سبك خواهد بود، خدا به او نمي¬نگرد، او را پاك نمي¬كند و براي وي عذاب دردناكي خواهد بود». مروان كه چنين ديد، گفت: «اگر رأي تو چنين است، آن¬چه كردي به جا كردي». اين را در ظاهر گفت، ولي اعتقاد خودش همان بود، كه قبلاً اظهار داشت. (ارشاد مفيد 2/31) (تاريخ طبري 5/340)

فرداي آن شبي که از امام حسين (ع) خواسته شد با یزید بیعت کند، چون مروان در راه با امام برخورد کرد، به آن حضرت گفت: «من دلسوز توام، از من بشنو تا رستگار باشی!»

امام حسین (ع) فرمود: «آن چه باشد؟». مروان گفت: «با اميرمؤمنان يزيد بيعت کن، که در دين و دنيا برايت بهتر است.» امام با ناراحتی تمام استرجاع نموده و به او فرمود: «اگر امّت به حاکمي چون يزيد مبتلا شود، اسلام را بايد بدرود گفت. واي بر تو، آيا مرا به بيعت با يزيد امر مي¬کني که مردي فاسق است؟! من تو را بر گفته¬ات سرزنش نمي¬کنم؛ زيرا تو همانی که رسول خدا (ع) تو را در حالي که در صلب پدرت حکم بن ابي¬العاص بودي، لعنت فرمود. اي دشمن خدا، از من دور شو که ما اهل بيت رسول خدا (ع) هستيم، حق در ميان ماست و زبان¬هاي ما به حق سخن مي¬گويند. من از رسول خدا (ع) شنيدم، که ¬فرمود: خلافت بر خاندان ابوسفيان و بر اسيران آزاد شده و فرزندانشان حرام است و فرمود: هرگاه معاويه را بر منبرم ديديد، شکمش را پاره کنيد. به خدا سوگند، مردم مدينه او را بر منبر جدّم ديدند و به آن¬چه دستور داده شده بودند، عمل نکردند...». مروان به خشم آمد و فرياد کشيد: «به خدا، از من جدا نمي¬شوي تا اين¬که با خواري با يزيد بيعت کني؛ زيرا شما خاندان ابوتراب از کينة خاندان ابوسفيان پُرید. امام نيز بر او فرياد کشيد: «اي ناپاک! از من دور شو که من از اهل بيت پاکی هستم، که خدا در بارة آنان فرموده: «اِنَّما يُريدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ اَهْلَ الْبَيْتِ و َيُطَهِّرَکُمْ تَطْهيراً» (احزاب33). آن¬گاه امام به وي فرمود: «اي فرزند زن زاغ¬چشم، تو را مژده باد به هر چيزي که پيامبر (ع) نمي¬پسندد، روزي بر پروردگارت وارد مي¬شوي و جدّم از تو در بارة حقّ من و حقّ يزيد، خواهد پرسيد». مروان به سرعت، نزد وليد شتافت و او را از سخنان امام حسين (ع) آگاه کرد. (الفتوح 5/23)

اگر امام حسين (ع) با يزد بيعت مي¬كرد، همة مفاسد و بدعت¬هاي وي، از جمله: سبّ علي (ع) و ولايت¬عهدي و خلافت وراثتي او را امضا كرده بود.

آهنگ امام حسين (ع) براي رفتن به مكّه

اندرز محمّد حنفيّه به امام حسين (ع): چون محمّد حنفيّه برادر امام حسين (ع) عزم آن حضرت را براي مكّه شنيد، نزد وي رفت و به اوگفت: «برادر،‌ تو نزد من از همه محبوب¬تر و عزيزتري، هيچ¬كس را اندرز نتوانم گفت كه شايسته¬تر از تو باشد. چندان¬كه تواني با ياران خويش از يزيد و از شهرها دوري گزين؛‌ بلکه كساني را نزد مردم فرست و آن¬ها را سوي خود بخوان. اگر بيعت كردند، حمد خدا را گوي و اگر بر كسي ديگر فراهم آمدند، خدا به سبب اين، دين و عقل تو را نكاهد و جوانمردي و فضيلتت نرود. بيم آن دارم به يكي از اين شهرها درآيي و پيش جمعي از مردم روي كه ميان خويش اختلاف كنند‌ و گروهي با تو باشند و گروهي ديگر بر ضدّ تو و با هم بجنگند و تو هدف نخستين نيزه¬ها شوي وخون كسي كه شخص و پدر و مادرش از همة‌ مردم بهتر است بيهوده بريزد.» آن¬گاه گفت: «برادرم، سوي مكّه رو، اگر آن¬جا ايمن بودي كه چه بهتر، وگرنه سوي ريگستان¬ها يا قلّة‌ كوه¬ها پناه بر و از شهري به شهري رو،‌ تا ببيني كار مردم چگونه مي¬شود و مصلحت خود را بشناسي كه راي صواب اين است كه از پيش براي كارها آماده باشي؛ امّا اگر به هنگام رخدادها بدان پردازي كارها پيچيده شود.» امام (ع) فرمود: «‌اي برادر،‌ اندرز گفتي و شفقت آوردي،‌ اميدوارم راي تو صواب باشد و موفّق.» (ارشاد 2/32) (طبري 2909)

وصيّت امام حسين (ع) به برادرش محمّد حنفيّه: پس از اندرز محمّد حنیفه به امام حسین (ع) ، امام (ع) هم به محمّد حنفيّه برادرش كه به علّت عارضه¬اي كه در دستش بود نمي¬توانست شمشير به دست گيرد، فرمود: «اي برادر، تو در مدينه بمان و جريان مدينه را براي من بنويس.» آن¬گاه وصيت¬نامة زير را نوشت و به او داد: «اِنِّي لَمْ¬اَخْرُجْ اَشَراً وَ لابَطَراً وَ لامُفْسِداً وَ اِنَّما خَرَجْتُ لِطَبِ الْاِصْلاحِ فِي اُمَّةِ جَدِّي، اُرِيدُ اَنْ آمُرَ بِالمَعْرُوفِ وَ اَنْهَي الْمُنْكَرَ وَ اُسِيرُ بِسِيرَةِ جَدِّي وَ اَبِي عَلِيّ بْنِ اَبِي¬طالِبٍ؛ فَمَنْ قَبِلَ بِقَوْلِ الْحَقِّ فَاللهُ اَوْلي بِالْحَقِّ، وَ مَنْ رَدِّ عَلي هَذا اَصْبِرُ، حَتّي يَقْضِيَ اللهُ بَيْنِي وَ بَيْنَ الْقَوْمِ بِالْحَقِّ؛ وَهُوَ خَيْرُالْحاكِمِينَ: اين خروج و قيام من نه براي ارضاي هواي نفس و تمايلاتم است و نه به منظور افساد و ستمگري، بلكه تنها به خاطر اصلاح در امت جدّم قيام كرده¬ام؛ مي¬خواهم امر به معروف و نهي از منكر نمايم و بر سيرة جدّم و پدرم علي بن ابي¬طالب رفتار كنم؛ پس هركس از من پذيرفت چه بهتر و هر كس هم نپذيرفت شكيبايي مي¬كنم، تا خدا ميان من و اين مردم به حق حكم كند كه او بهترين داور است.»

وداع با رسول خدا (ع): چون امام حسين (ع) برای بيعت نكردن با يزيد آهنگ خروج از مدينه را نمود. ابتدا به نزد قبر جدّش رسول خدا (ع) رفت و خطاب به آن حضرت عرض كرد: «اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يَا رَسُولَ اللهِ، اَنَا الْحُسَيْنُ بْنُ فَاطِمَةُ وَ فَرْخُكَ وَ ابْنُ فَرْخَتِكَ وَ سِبْطُكَ الَّذِي خَلَّفْتَنِي فِي اُمَّتِكَ. فَاشْهَدْ عَلَيْهِمْ يَا نَبِيَّ اللهِ. اِنَّهُمْ قَدْ خَذَلُونِي وَ ضَيَّعُونِي وَ لَمْ-يَحْفَظُواْ فِيَّ، وَ‌ هَذِهِ شَكْوايَ اِلَيْكَ حَتّي اَلْقاكَ.» يعني سلام بر تو اي رسول خدا (ع) ، من حسين پسر فاطمه فرزند تو و پسر فرزند تو و نوة تو، آن¬چناني كه در ميان امّت خود مرا امانت گذاشتي؛ پس شاهد باش بر آن¬ها اي پيغمبر خدا (ع)، آن¬ها مرا خوار كردند و مرا ضايع نمودند و وصيّت و حرمت تو را در حقّ من حفظ نكردند. و اين¬ها شكايت من است به سوي تو، تا اين¬كه با تو ملاقات نمايم. (وسايل المحبّين 214)

شب بعد نيز امام حسين (ع) نزد قبر رسول خدا (ع) رفت و چندين ركعت نماز خواند،‌ و آن¬گاه به درگاه خداوند عرض كرد: «اَلَّلهُمَّ اِنِّي اُحِبُّ الْمَعْرُوفَ وَ اُنْكِرُ الْمُنْكِرَ، وَ‌ اَنَا اَسْاَلُكَ يَا ذَالْجَلالِ وَ الْاِكْرامِ، بِحَقِّ الْقَبْرِ وَ مَنْ فِيهِ، اِلَّا ﭐخْتَرْتَ لِي ما هُوَ لَكَ رِضًي وَ لِرَسُولِكَ رِضًي.» يعني پروردگارا، من دوست مي¬دارم معروف را و ناخوش مي¬دارم منكر را، و من از تو مسئلت مي¬كنم، اي صاحب جلال و اكرام، به حقّ همين قبر و كسي كه در وي مدفون است كه اختيار فرمايي و بپسندي براي من آن-چه را كه خوشنودي تو و خوشنودي رسول توست. آن¬گاه چون اندكي به خواب رفت، ديد رسول خدا (ع) به او فرمود: «حسين، اي نور ديدة من، به زودي تو را در زمين كربلا به خون خود آغشته و كشته شده به دست طايفه¬اي از امّتم مي¬بينم، در حالي كه تشنه كامي؛ و آن¬ها با اين حال اميد شفاعت مرا دارند و خدا شفاعت مرا در روز قيامت نصيب آن¬ها نمي¬كند. حبيب من حسين، پدر و مادر و برادرت نزد من هستند و همه¬ اشتياق تو را دارند و در بهشت براي تو درجاتي است كه به آن¬ها نمي¬رسي مگر به شهادت. (الفتوح 27/5) (وسايل¬المحبّين 215)

وداع امام حسين (ع) با مادر و برادرش: آن¬گاه امام حسين (ع) در تاريکي شب به سوي قبر مادرش رفت و در حالي که عواطف سرشار و مهرباني¬هاي فراوانش را به ياد مي¬آورد، به گريه افتاد و با قبر وداعي گرم نمود؛ و سپس به طرف قبر پاک برادرش امام حسن (ع) رفت و با اشک خود، زمين قبر را سيراب کرد و در حالی که دردها و غم¬ها او را در بر گرفته بودند به خانة خود بازگشت. (الفتوح 5/29)

هراس بانوان بني¬هاشم: شب يكشنبه 28 رجب سال 60 امام حسين (ع) به خاندانش فرمود: براي رفتن به مكّه آماده گردند. و چون از علّت تصميم از آن حضرت پرسيدند، فرمود: «جدّم پيامبر (ع) به من چنين دستور فرموده است.» با توجّه به خبرهاي بسياري كه از رسول خدا (ع) در مورد کشته شدن امام حسين (ع) به آنان رسيده بود، شروع به گريه و نوحه نمودند. امام حسين (ع) با اراده¬اي محکم به آنان فرمود: «شما را به خدا، اين کار نكنيد که معصيت خدا و پيامبر مي¬باشد». آن¬ها فرياد زدند: «نوحه و گريه را براي چه کسي مي¬خواهيم، امروز نزد ما همانند روزي است که رسول خدا (ع)، علي، فاطمه و حسن درگذشته بودند... خداوند ما را فداي تو نماید. اي محبوب نيکان!...».

وليد كوشيد كه از ابن¬زبير بيعت گيرد، ولي او شبانه با برادرش جعفر از بي¬راهه به مكّه فرار نمود؛ و چون فردا وليد باخبر شد، عدّه¬اي را به فرماندهي مردي از بني¬اميّه به نام «حبيب بن كدين» به تعقيب وي فرستاد، ولي به وي دست نيافتند. (ارشاد 2/31) (طبري 2905)

عصر یک¬شنبه هم وليد چند نفر را به سراغ امام حسين (ع) فرستاد و آن حضرت را براي بيعت با يزيد دعوت كرد كه امام به آن¬ها فرمود: «امشب بگذرد، تا ببينم فردا چه مي¬شود.» آنان نيز اصرار نكردند و برگشتند. (ارشاد 2/31)

حمران گويد: از امام باقر (ع) در بارة نامة مُهرشده¬اي كه به امّ¬سلمه داده شد پرسيدم، فرمود: علم و سلاح و هرچه نزد پيامبر (ع) بود به علي (ع) رسيد، سپس به حسن (ع) و بعد به حسين (ع)‌ رسيد؛ و چون نگران شديم كه در جريان كربلا آن¬ها به دست دشمن افتد، حسين (ع) آن¬ها را به امّ¬سلمه سپرد؛ سپس علي بن الحسين (ع) در بازگشت از كربلا آن را باز گرفت. من عرض كردم: و پس از پدرت‌ به شما رسيد؟ فرمود: بلي. (كافي، 1/340)

حركت امام حسين (ع) از مدينه به سوي مكّه

امام حسين (ع) بعد از زيارت قبر جدّش پيامبر (ع) و مادر مظلومه و برادرش با خانواده¬¬اش در تاريكي شب، مدينه را ترك كرد. چون وليد شخصي را به منزل امام حسين (ع) فرستاد تا از او خبر بگيرد‌ و آن شخص برگشت و گفت:‌ «حسين در منزل نبود» وليد گفت: «حمد خدا را كه او را از مدينه بيرون برد و مرا به خون وي مبتلا نفرمود.» (وسايل¬المحبّين 214)

امام حسين (ع) از راه اصلي به طرف مكّه روان شد. مسلم بن عقيل به آن حضرت پيشنهاد داد: «بهتر است هم¬چون ابن¬زبير از بي¬راهه برويم، تا تعقيب كنندگان به ما نرسند.» امام حسين (ع) فرمود: «نه به خدا، از اين راه برنمي¬گردم، تا خدا هرچه بخواهد مقدّر كند.»

از جناب سكينه خاتون مروي است كه فرموده است: «وقتي كه ما از مدينه بيرون شديم، هيچ اهل بيتي از ما اهل بيت رسول خدا (ع) ترسان¬تر و هراسان¬تر نبود.»

وقتي امام حسين (ع) سوي مكّه مي¬رفت این آيه¬ را مي¬خواند كه دعاي حضرت موسي (ع) به هنگام گريز از فرعون است: «فَخَرَجَ مِنْها خَائِفاً يَتَرَقَّبُ، قالَ رَبِّ نَجِّنِي مِنَ الْقَوْمِ الظّالِمِينَ: ترسان و نگران از آن¬جا بيرون شد؛ مي¬گفت: پروردگارا، مرا از ستمكاران نجات بخش». (قصص 21) و چون وارد مكّه شد،‌ آیة بعد را خواند: «وَ لَمّا تَوَجَّهَ تِلْقاءَ مَدْيَنَ، قالَ عَسي رَبِّي اَنْ يَهْدِيَنِي سَواءَ السَّبِيلِ: و چون روی سوي مدين نهاد، گفت: اميد است پروردگارم مرا به راه راست هدايت كند.» (ارشاد 2/33) (تاریخ طبري 291)

در ميان راه مدینه به مکّه «عبدالله بن مطيع عدوي» به استقبال امام حسین (ع) رفت و به وي عرض کرد: اي اباعبدالله! خداوند مرا فداي تو سازد، به کجا مي¬روي؟ امام فرمود: «اکنون عازم مکّه هستم و چون به آن¬جا رسيدم از خدا براي بعد از آن طلب خير خواهم کرد». عبدالله گفت: اي فرزند دختر رسول الله، ولي هرگاه به مکّه رفتي، از اين¬که اهل کوفه تو را فريب دهند بپرهيز؛ زيرا پدرت در آن¬جا کشته شد و به برادرت در آن¬جا ضربه¬اي زدند که نزديک بود او را از پاي درآورد؛ پس ملازم حرم باش که تو در روزگارت، سرور عربي؛ زيرا به خدا، اگر از بين بروي، اهل بيتت نيز نابود مي¬شوند. امام از او تشکّر کرد و برايش دعاي خير نمود. (الفتوح 34/5)

امام حسين (ع) در مكّه

علل مهاجرت امام حسين (ع) از مدينه به مكّه

ازآن¬رو، امام حسين (ع) به مكّه هجرت فرمود كه اگر آن حضرت در مدينه مي¬ماند، طبق ضرب¬الاجلي كه از طرف حكومت برايش تعيين شده بود، يا مي¬بايستي با يزيد بيعت كند كه چنان¬كه گفتيم نمي¬خواست و نمي¬بايستي بيعت كند؛ و يا با حكومت درگير و حتّيٰ كشته شود، بدون اين¬كه صدا و علّت بيعت نكردنش در عالَم اسلام منعكس شود. و از طرفي، از آن¬جا كه مكّه از نظر اسلام و مسلمين حَرَم امن الهي است و كسي نمي¬تواند متعرّض ديگري شود؛ ازاين¬رو، آن حضرت در آن¬جا مي¬توانست با امنيّت و بدون ترس از حكومت به انجام عمره و حجّ و ساير عبادات بپردازد. و از طرف سوّم، موسم ايّامي بود كه عمره مستحب بود و مردم از اطراف و اكناف براي انجام عمره به مكّه مي¬آمدند، و عن قريب ماه ذي-حجّه و ايّام حجّ نيز فرامي¬رسيد و مردم از سراسر عالم اسلام از خراسان تا آفريقا به حجّ مي¬آمدند و امام حسين (ع) مي¬توانست عليه مظالم و فسق و فجور دستگاه خلافت حرف بزند و مردم را آگاه كند؛ و بالاخره اگر زمينه آماده شود و مردم با او هم ياري نمايند؛ عليه دستگاه حكومت قيام نموده و حكومت را در دست گيرد.

امام حسین (ع) در شب جمعه، سه شب از شعبان گذشته به مکّه رسيد و در خانة عبّاس بن عبدالمطلب رحل اقامت افکند، مقام و منزلت رفيع امام حسين (ع) از نظر انتسابش به پيامبر (ع) و امام علي و حضرت زهرا (س) و شخصيّت علمي خودش سبب شد كه مردم طبقات مختلف شهر و كساني كه از سرزمين¬هاي دور و نزديك براي اداي عمره و آن¬گاه كه ماه ذي-حجّه رسد براي انجام حجّ به مكّه مي¬آمدند، به خدمت آن حضرت روند و از محضر ايشان بهره¬مند گردند؛ و حال آن¬كه پيش از اين به نزد عبدالله بن زبير آمد و شد داشتند. از آن¬جا كه ابن زبير آرزوهاي دور و درازي داشت و براي رسيدن به كرسي خلافت خواب¬هاي طلايي مي¬ديد، در چنين احوالي وجود امام حسين (ع) در مكّه براي او گران و ناخوشايند بود؛ زيرا مي¬دانست تا امام حسين (ع) با آن شخصيّت اجتماعي در مكّه حضور دارد، مردم به دور او جمع نمي¬شوند، تا براي اجراي نقشه¬هايش مجالي يابد. ولی آمدن امام حسین (ع) به مکّه ابن زبير را نيز ملزم ¬ساخت، كه هر روز به خدمت امام حسين (ع) آيد و در نمازها به او اقتدا نمايد. (ارشاد 1/33) (طبري 2905)

وقتي كه عبدالله بن عمر و عبدالله بن عبّاس از ورود امام حسين (ع) به مكّه با خبر شدند، به خدمت آن حضرت رفتند و عرض كردند: چه خبر؟ فرمود «مرگ معاويه و بيعت با يزيد.» عبدالله بن عمر با اشاره به فريب مردم به خاطر پول امويان از امام (ع) خواست تا همراه مردم باشد، و همان طوري كه معاويه را تحمّل كرده،‌ يزيد را هم تحمّل كند؛ شايد به زودي بميرد و راحت شوند. امام حسين (ع) فرمود: «اُفٍّ لِهذَا الْكَلامِ اَبَداً مادامَت السّماواتُ وَالاَرْض.» آن¬گاه امام از عبدالله بن عمر پرسيد:‌ به نظر شما من در اشتباهم؟ گفت: نه؛ امّا مي¬ترسم تو را بكشند. امام (ع) فرمود: در هر حال،‌ اگر بيعت هم نكنم مرا خواهند كشت. (الفتوح 5/38) و (مقتل¬الحسين خوارزمي 1/192)

توجّه مردم مكّه و زايران عمره به امام حسين (ع) : کساني که براي حج و عمره از ساير مناطق به بيت¬الله مي¬آمدند، نزد آن حضرت به رفت و آمد پرداختند و ديگران را به سوي او فرامي¬خواندند و برگرد وجودش مي¬گشتند، اين يکي از او علم و حديث مي¬خواست و آن ديگري از او حکمت¬هاي سودمند و سخنان جامع فرامي¬گرفت تا با انوار آن¬ها در مسیر زندگي هدايت شود. امام (ع) هم ثانيه¬اي از وقت خودرا بدون نشر بينش و آگاهي اجتماعي به مردم نمی¬گذراند، بلکه پیوسته مردم را به بيداري و برحذر بودن از سياست اموي فرامي-خواند که هدفش به بردگي کشيدن مسلمين و خوار نمودن آنان است.

حکومت محلّي در مکّه، از آمدن امام حسين (ع) به آن¬جا مضطرب شد و ترسيد که امام آن را مرکزي سياسي براي دعوت خويش و محلّي براي اعلام انقلاب بر ضدّ حکومت دمشق قراردهد؛ لذا «عمرو بن سعيد اشدق» حاکم مکّه، پريشان به نزد امام شتافت و به آن حضرت گفت: چه چيزي تو را به اين¬جا آورده است؟


کتاب امام حسین (ع)

دکتر رحمت الله قاضیان