سایت اصول دین


آوردن آب توسّط حضرت عبّاس (ع)


دکتر رحمت الله قاضیان

آوردن آب توسّط حضرت عبّاس (ع).

چون تشنگي بر افراد سپاه امام حسين (ع) مستولي شد، آن حضرت، ابوالفضل عبّاس را با بيست نفر پياده كه بيست مشك داشتند و سي سوار كه آن¬ها را محافظت مي¬كردند شبانگاه براي آوردن آب فرستاد. پيشاپيش آنان نافع بن هلال پرچمي به نشان صلح در دست داشت. عمرو بن حجاج پرسيد كيستيد؟ نافع خود را معرّفي كرد و گفت مي¬خواهيم از اين آب بخوريم، گفت: بخور نوش جانت. نافع گفت: به خدا از اين آب نمي¬خورم در حالي كه پيشوايم حسين (ع) و يارانش تشنه¬اند. عمرو گفت: ما اين¬جا هستيم براي جلوگیری از برداشتن آب توسّط حسين و يارانش و شما به هيچ¬وجه نمي¬توانيد براي آن¬ها آب ببريد. نافع به افراد گفت: فوراً مشك¬ها را پر كنيد. عمرو بن حجاج و سربازانش ¬خواستند راه بازگشت آنان را ببندند، امّا حضرت عبّاس (ع) با يارانش به آن¬ها حمله كردند و پسشان زدند. بار ديگر حمله بردند، ولي كاري از پيش نبردند. حتّي نافع يكي از سربازان عمرو بن حجّاج را زخمي زد كه بعدها در اثر آن زخم مرد؛ و بدين ترتيب ياران امام (ع) مشك¬هاي آب را به خيمه¬هاي امام حسین (ع) رساندند. (طبري 3006) (كامل، حوادث سال 61)

يافتن يك چشمة آب: و نیز چون امام حسين (ع) تشنگي کودکان و زنان را مشاهده كرد، تيشه¬اي برداشت و در اطراف چادر زنان، شروع به كندن زمين نمود؛ و چون مقداري زمين را کند، چشمة آب گوارايي جاري شد و آنان از آن نوشيدند، ولي آبش به زودي تمام شد. جاسوسان، اين مطلب را به ابن¬زياد گزارش دادند و او سخت به خشم آمد و در نامه¬اي به ابن سعد نوشت: شنيده¬ام حسين چاه¬هايي حفر مي¬کند و آب به دست مي¬آورد؛ پس تا مي¬تواني آنان را از کندن چاه بازدار. ابن¬سعد هم با دريافت نامه، نظارت شديدي بر حفر چاه اعمال کرد. (مقتل خوارزمي 1/144) (الفتوح 5/162)

کمک خواستن حبیب بن مظاهر از بنی¬اسد

«حبيب بن مظاهر» هنگامي که تنهايي امام حسين (ع) و هم¬دستي نيروهاي جفاکار براي جنگ با وي را مشاهده کرد، به او عرض کرد: «در اين¬ نزديكي گروهي از بني¬اسد هستند، اجازه مي¬دهي که نزد آنان بروم و ايشان را فراخوانم، شايد خداوند به وسيلةآنان نفعي به تو برساند و يا بدي را از تو دور سازد؟». امام به وي اجازه داد و او به سرعت نزد آنان رفت و به آن¬ها گفت: «من شما را به سوي شرافت و فضيلت¬ و ثواب عظيم آخرت يعني ياري فرزند دختر رسول خدا (ع) فرامي¬خوانم که اينک مظلوم واقع شده است. مردم کوفه او را فراخواندند تا او را ياري کنند؛ ولي هنگامي که به سوي آنان آمد، او را رها کردند و به سوي او آمده¬اند تا او را بکشند». هفتاد نفر و به روايتي، نود نفر از جمله «عبدالله بن بشر اسدي» براي ياري امام شتافتند؛ ولي جاسوسي به سرعت نزد ابن سعد شتافت و او را از آن کار باخبر ساخت؛ و او گروهي از لشکريانش را به فرماندهي «جبلة بن عمر» فرستاد و آنان مانع پيوستن آن¬ افراد به امام حسين (ع) شدند و حبيب اندوهگين بازگشت و امام را از ماجرا آگاه ساخت، حضرت گفت: «خداي را سپاس فراوان باد.» (انساب الاشراف 3/388)

پیک عمرسعد نزد امام حسين (ع)

ابن¬سعد كه مي¬خواست هم دستور عبيدالله بن زياد را اجرا كند و حكومت ري را از دست ندهد‌ و هم با امام حسين (ع) نجنگد، از «عزرة بن قيس» خواست نزد امام رود و علّت آمدن آن حضرت را به عراق جويا گردد، ولي عزره چون از کساني بود که براي آمدن امام به کوفه مکاتبه کرده بود نپذيرفت؛ پس ابن ¬سعد از «کثير بن عبدالله شعبي» كه شخصي گستاخ بود خواست كه اين كار را انجام دهد. وي گفت: «من آماده¬ام و اگر بخواهي ناگهان بر او يورش برم، حاضرم». ابن¬سعد گفت: نه، تنها از تو مي¬خواهم نزد حسين روي و از او بپرسي چه چيزي تو را به اين¬جا آورده است؟ کثير به سوي امام تاخت و چون «ابوثمامة صائدي» از او خواست تا شمشيرش را تحويل دهد و سپس با امام روبه¬رو شود، نپذيرفت، اجازة ورود نيافت و خشمگين بازگشت و ابن¬سعد را از جريان آگاه ساخت. پس ابن¬سعد از «قرّة بن قيس حنظلي» خواست که پيغام او را به امام (ع) برساند و او به طرف لشكر امام(ع) رفت. امام (ع) به يارانش فرمود: آيا او را مي-شناسيد؟ حبيب بن مظاهر عرض كرد: آري، وي از بني¬تميم است، من او را به نيک انديشي مي¬شناختم و گمان نمي¬کردم در چنين جايگاهي حضور يابد. قرّه به خدمت امام رسيد و بعد از سلام از امام (ع) پرسيد چه چيزي تو را به اين¬جا آورده است؟ حضرت فرمود: من به اين¬جا وارد نشدم، مگر وقتی که مردم شما برايم نوشتند به سرزمينشان بيايم و مرا ياري خواهند نمود؛ پس اگر مرا نخواهند، از نزد آن¬ها به آن¬جا که بودم برمي¬گردم. حبيب» به او گفت: «اي قرّه! من تو را نسبت به اهل بيت نيک¬انديش مي-شناختم، چه چيزي تو را دگرگون ساخت؟ پس، نزد ما بمان و اين مرد را ياري کن». قرّه گفت: حقّ گفتي، ولي من به سوي رفيقم باز مي¬گردم و جواب پيامش را مي¬رسانم؛ آن¬گاه در مورد گفتة تو مي¬انديشم. قرّه به سوي ابن¬سعد بازگشت و پاسخ امام را بر او عرضه نمود. (انساب الاشراف 3/386) (الفتوح 5/155)

ابن سعد، از اين امر شادمان گشت و پنداشت که به راه حلّي دست يافته که او را از وارد شدن به نبردي که بند گناه بر گردنش ¬نهد، رها مي¬سازد؛ پس براي مطمئن شدن از نظر امام (ع) از وي خواست تا با او ديدار نمايد؛ و چون امام پذيرفت و خدمت امام رسيد، از آن حضرت پرسيد: چه چيزي تو را به اين¬جا آورده است؟ مگر نمي¬داني مردم كوفه با شما چه کرده¬اند؟ امام (ع) فرمود: «هر کس با ما نيرنگ روا دارد، براي خدا نيرنگش را خورده¬ايم.» ابن سعد گفت: «اينک گرفتار شده¬اي، چه مي¬انديشي؟» امام فرمود: «باز مي¬گردم و در مکّه يا مدينه يا در بعضي از مرزها سکونت مي¬نمايم.» ابن¬سعد از موضعگيري امام خوشحال شد و فوراً نامه¬اي به عبيدالله نوشت که «خدا آتش را خاموش و امر امّت را صلاح بخشيد. اين حسين است كه به من قول داده به جايي که از آن آمده بازگردد و يا به نقطه¬اي از نقاط مرزي رود و فردي از مسلمين باشد و يا نزد اميرمؤمنان يزيد رود و دست در دستش گذارد! و نظرش را در آن¬چه ميانشان باشد خواهد ديد».

ابن¬سعد مطلب اخير را ازخود افزوده. چه عقبة¬ بن¬ سمعان غلام رباب همسر امام حسين (ع) گويد: من از مدينه تا عراق همراه آن حضرت بودم، به خدا آن¬چه مردم مي¬گويند هرگز حسين (ع) نگفته كه دست در دست يزيد نهد.» (ارشاد 2/89) (طبري‌ ‌ 3007)

ملاقات امام حسين (ع) با عمر سعد

چون امام حسين (ع) فرود آمدن لشكرها را با عمر بن سعد به نينوا براي جنگيدن با خود ديد «عمر بن قرضة انصاري» را نزد عمر سعد فرستاد كه مي¬خواهم تو را ملاقات كنم؛ ازاين¬رو، شبانگاه امام حسين (ع) با بيست سوار و عمر سعد هم با بيست سوار به هم رسيدند امام (ع) به يارانش فرمود دور شويد و عمرسعد هم چنين گفت و فقط حضرت عبّاس و علي¬اكبر با امام (ع) ماندند و با عمرسعد هم تنها پسرش حفص و يكي از خدمتگزارانش ماند و به¬ قولي هيچ¬كس با آن¬ها نماند. باري امام حسين (ع) به عمرسعد گفت: «آيا با من مي¬جنگي، درحالي ¬كه مي¬داني من¬كيستم؟ بيا اين لشكر انبوه را واگذار وبا من همراهي كن كه در اين صورت به خدا نزديك¬تر خواهي بود.» ابن¬سعد گفت: «مي¬ترسم خانه¬ام را ويران كنند.» امام (ع) فرمود: «من از دارايي¬هاي خودم در حجاز به تو خواهم داد.» عمرسعد گفت: «در باره زن و فرزندانم بيمناكم». امام (ع) ديگر جوابي ندادند و برگشتند، درحالي¬كه مي¬فرمود: «چه مي¬پنداري؟ ديري نخواهد گذشت كه بر بستر خودت كشته مي¬شوي و در روز حشر نيز خدا تو را نخواهد آمرزيد، اميدوارم از گندم عراق جز اندكي نخوري.» و ابن سعد با تمسخرگفت: «به جاي گندم از جوش استفاده مي¬كنم.» (البدايه 8/175) (منتهي¬الآمال¬1/244)

عدم پذيرش صلح به پيشنهاد شمر

چون عبيدالله نامة عمر سعد مبني بر آزاد گذاشتن امام حسين (ع) براي برگشت را خواند، گفت: «اين نامة خيرخواهانة كسي است كه اندرزگوي امير خويش است و مشفق قومش، بله مي¬پذيرم، حسين بن علي (ع) را آزاد بگذارم كه هر جا مي¬خواهد برود.» در اين موقع شمر بن ذي¬الجوشن گفت: «حال كه حسين (ع) به سرزمين تو آمده اين را از او مي¬پذيري؟ به خدا اگر او از اين¬جا برود و با تو دست بيعت ندهد قوي¬تر و عزيزتر مي-شود و تو ضعيف¬تر و ناتوان¬تر، بايد او و يارانش به حكم تو تسليم باشند كه اختيار عقوبت و بخشش با تو باشد. به خدا شنيده¬ام كه حسين و عمرسعد شب¬ها ساعت¬ها ميان دو اردو با يكديگر به صحبت مي¬پردازند.» ابن زياد با آن جلّادي و بي¬رحمي كه در اثر آن نامة به قول خودش خيرخواهانة عمر سعد تا حدودي نرم شده بود، با شنيدن سخن از آن عنصر ناپاك ناگهان مثل اين¬كه از خواب بيدار شود، گفت: «چه خوب گفتي، نظر تو درست است.

«اَلْآنَ قَدْ عَلَّقََتْ مَخالِبَنا بِهِ يَرْجُوا النَّجاةَ، وَ لاتَ حِينَ مَناصٍ

الآن چنگال¬هاي ما به حسين بند شده، اميد نجات دارد؛ ولی هنگام خلاصي نيست.»

آن¬گاه ابن زياد نامه¬اي به عمر سعد نوشت و شمر را پيش خواند و گفت: «اين نامه را پيش عمر سعد ببر، كه به حسين و يارانش بگويد: به حكم من تسليم شوند، اگر پذيرفتند آن¬ها را به نزد من بفرستد و اگر از حكم من سر باز زدند بي¬درنگ با آن¬ها نبرد كند؛ اگر ابن¬سعد جنگيد مطيع او باش و اگر از جنگ ابا كرد، خود تو فرمانرواي لشكر خواهي بود، ابن سعد را گردن بزن و سرش را نزد من بفرست.» نامه عبيدالله به عمر سعد چنین بود: «امّا بعد، من تو را به سوي حسين نفرستادم، كه دست از او بداري و وقت¬گذراني كني، يا اميد سلامت و بقا بدو دهي و يا پيش من از او وساطت كني، اگر حسين و يارانش گردن نهادند، آن¬ها را ذليلانه پيش من بفرست، و اگر نپذيرفتند به آن¬ها حمله بر و خونشان را بريز و اعضايشان را ببُر كه استحقاق اين كار را دارند؛ و اگر حسين كشته شد، سينه و پشت او را زير سمّ اسبان لگدكوب كن، كه ناسپاس، سركش و ستمكار است. من مي¬دانم اين كار پس از مرگ او را رنج نمي¬دهد، ولي اين مطلبي است كه گفته¬ام اگر او را كشتم با وي چنين كنم. اگر به دستور ما عمل كردي، پاداش مطيعان را خواهي داشت؛ و اگر نكردي از مقام خود كناره گير و فرماندهي خود را به شمر بن ذي-الجوشن واگذار نما كه دستور خويش را بدو داده¬ايم.» (البدايه والنهايه 8/175) (كامل ابن¬اثير 4/55)

ورود شمر به كربلا و قطعي شدن جنگ

شمر نامه را از عبيدالله گرفت و با چهار هزار نفر روز نهم محرّم از كوفه وارد كربلا شد كه با اين¬ها سپاهيان عمر سعد به سي هزار نفر رسيد. چون شمر نامة عبيدالله را به عمر سعد داد و آن را خواند به شمر گفت: «واي بر تو، تو را چه مي¬شود؟ خدا تو را از خانه و كاشانه¬ات دور گرداند، اين چه نامه¬اي است كه براي من آورده¬اي؟ به خدا مي¬دانم كه تو نگذاشتي كه آن¬چه را به عبيدالله نوشته بودم بپذيرد. به خدا حسين كسي نيست كه در برابر يزيد سر تسليم فرود آورد، چون همان خصلت¬هاي والاي پدرش را دارد.» شمر گفت: «اكنون به من بگو فرمان امير را اجرا مي¬كني و با دشمنش مي¬جنگي و او را مي¬كشي يا كار را به دست من مي¬سپاري؟» عمر سعد گفت: «نه من خود اين كار را انجام مي¬دهم، تو فرمانده پيادگان باش.» سعد بن عبيده گويد: «با عمرسعد آب¬تني مي¬كرديم كه يكي پيش وي آمد و آهسته بدو گفت: «ابن زياد «جويرية‌ بن بدر تميمي» را سوي تو فرستاده و دستور داده اگر با اين قوم نجنگي گردنت را بزند.»‌ گويد: پس عمر سعد به طرف اسب خود دويد و برنشست. آن¬گاه سلاح خويش را خواست و به تن كرد و با كسان سوي حسین و یارانش حمله برد. (ارشاد 2/90) (طبري 2979)

ردّ امان¬نامة شمر به وسيلة حضرت عبّاس (ع) و برادرانش

وقتي شمر نامه را از عبيدالله گرفت، او و عبدالله بن ابي¬محل¬ كه عمّه¬اش امّ¬البنين دختر حزام بود و علي (ع) عبّاس، عبدالله، جعفر و عثمان را از او داشت به¬پا خاستند. عبدالله بن¬ابي¬محل گفت: «خدا امير را قرين صلاح بدارد، فرزندان خواهر ما همراه حسين¬اند، اگر مايلي اماني براي آنان بنويس.» گفت: بله، به خاطر شما. و دبير خويش را گفت كه اماني براي آن¬ها بنويسد. عبدالله آن نامه را با غلامش كزمان نزد حضرت عبّاس (ع) و برادرانش فرستاد و به آن¬ها گفت: اين امان را دايي شما فرستاده است، آن¬ها گفتند: «دايي ما را سلام برسان و بگو ما را به امان شما نياز نيست، امان خدا از امان پسر سميّه بهتر است».

شمر بن ذي¬الجوشن نیز كه با يك فاميلي دور از قبيلة امّ¬ايمن بود، عصر تاسوعا به نزديك خيمه¬هاي امام حسين (ع) آمد و بانگ زد: پسران خواهر من، عبّاس، جعفر، عبدالله و عثمان كجايند؟». حضرت عبّاس (ع) و برادرهايش شنيدند و جوابش ندادند. امام حسين (ع) فرمود: «برادران، هر چند وي فاسق است، ولي چون يكي از دايي¬هاي شماست او را پاسخ گوييد». برادران جلو رفتند وگفتند: «چه مي¬گويي و چه مي-خواهي؟» شمر گفت: «اي خواهرزادگان من، براي شما امان¬نامه آورده-ام، جان خود را به خطر نيندازيد و به خاطر برادرتان حسين (ع) خويشتن را به كشتن ندهيد و به فرمان يزيد درآييد.» برادران يك ¬صدا گفتند: «خدا تو و امان¬نامه¬ات را لعنت كند، آيا ما را امان مي¬دهي، در حالي كه پسر رسول خدا(ص) امان ندارد؟» و حضرت عبّاس (ع) فرمود: «دو دستت بريده باد و نفرين باد بر اماني كه آورده¬اي. اي دشمن خدا، آيا تو ما را امان مي¬دهي، تا برادر و سرور خود حسين پسر فاطمه (ع) را تنها گذاريم و از ملعونان و ملعون¬زادگان فرمان بريم؟» و شمر خشمگين به جايگاه خود بازگشت. (ارشاد 2/91) (طبري 3010 )

هجوم يزيديان به طرف خيمه¬هاي امام حسين (ع)

با دستور جنگ ازطرف عبيدالله، عمرسعد در همان عصر تاسوعا به لشكر خود چنين گفت: «يَا خَيْلَ اللهِ ارْكُبِي وَ بِالْجَنَّةِ اَبْشِرِي: اي لشكر خدا سوار شويد و شما را به بهشت مژده باد.» با اين دستور سي هزار نفر از سوار و پياده يك باره هم¬چون موجي عظيم به خروش آمد و به طرف خيمه¬هاي امام حسين (ع) هجوم بردند و آن¬ها را محاصره كردند. (ارشاد 2/92)

امام صادق (ع) فرموده: «تَاسُوعا يَوْمٌ حُوصِرَ فِيهِ الْحُسَيْن... تاسوعا روزي است كه در آن حسين (ع) محاصره شد و ابن¬مرجانه به سبب كثرت سپاه كه برايش جمع شده بود خوشحال شد؛ و حسين (ع) و يارانش دانستند كه براي آن¬ها ياوري نيست و اهل عراق او را ياري نخواهند كرد. پس فرمود: پدرم فداي آن ضعيفي و غربتت.» (منتهي¬الآمال 1/245)

خواب امام حسين (ع): امام حسين (ع) درحالي كه بر شمشيرش تكيه كرده بود به خواب رفته بود كه خواهرش زينب بانگ زد: «اي برادر، اين صداها را كه هر آن نزديك¬تر مي¬شوند نمي¬شنوي؟». امام حسين (ع) سر برداشت و بدون اين¬كه به آن سر و صداها توجّه كند، فرمود: «جدّم رسول خدا (ع) را در خواب ديدم، كه به من مژدة پيوستن به ايشان را دادند.». حضرت زينب بر صورت خويش زد و گفت: «واي بر من.» امام (ع) فرمود: «خواهرم، واي از تو دور، آرام باش، خدايت رحمت كند.» (منتهي الآمال، ص 246)

مهلت گرفتن شب عاشورا توسّط حضرت عبّاس (ع)

در اين هنگام حضرت عبّاس (ع) پيش آمد و عرض كرد: «برادر، لشكر به طرف ما مي¬آيد.» امام حسين (ع) به او فرمود: «برادر، نزد آنان برو و بپرس: چه مي¬خواهند و چرا جلو آمده¬اند؟» حضرت عبّاس (ع) با حدود بيست سوار كه از جملة آن¬ها زهير بن قين و حبيب بن مظاهر بودند به جلو آن¬ها رفت و از آن¬ها پرسيد: چه قصد داريد؟ گفتند: «از امير عبيدالله دستور رسيده كه يا شما بايد به حكم وي تسليم شويد يا با شما بجنگيم. حضرت عبّاس فرمود: پس شتاب نكنيد، تا من نزد اباعبدالله (ع) بروم و سخن شما را به عرض آن حضرت برسانم. آنان پذيرفتند. پس حضرت عبّاس (ع) به تنهايي به نزد امام حسين (ع) برگشت كه خبر را به وي بگويد و همراهانش همان¬جا ماندند وبه موعظة آن¬ها پرداختند.

حبيب بن مظاهر به آن¬ها گفت:‌ به خدا قومي كه فردا به پيشگاه خدا روند و فرزند پيامبرش(ص) را با كسان و خاندان وي و بندگان سحرخيز و ذكرگوي اين شهر را كشته باشند، به نزد خداوند قوم بدي باشند. عزرة‌ بن قيس گفت: تو هر چه بتواني او را پاك مي¬نمايي. زهير گفت‌: اي عزره، خدا او را پاك كرده و هدايت بخشيده. اي عزره، از خدا بترس كه من نيكخواه توأم، تو را به خدا از جملة‌ كساني مباش كه گمراهان را براي كشتن نفوس پاك كمك مي¬كنند. عزره گفت: اي زهير، تو به نزد ما از شيعيان مردم اين خاندان نبودي، بلكه دوستدار عثمان بودي.‌ زهير گفت: اين¬جا بودنم را دليل بر اين نمي¬گيري كه از آن¬ها هستم. به خدا هرگز به وي نامه¬اي ننوشتم؛‌ ولي چون او را بديدم‌، قرابت وي با پيامبرش به يادآوردم، چنين ديدم كه ياريش كنم و جزو دستة او باشم و براي حفظ حقّ خدا و حقّ‌ پيغمبر كه شما به تباهي داده-ايد، مدافع وي باشم.‌

چون حضرت عبّاس (ع) به نزد اباعبدالله (ع) رسيد و سخن آنان را به آن حضرت گفت، امام حسین (ع) فرمود: امّا تسليم كه محال است؛ ولي اي برادر، ببين مي¬تواني يك امشب را براي ما مهلت بگيري؟ تا براي پروردگارمان نماز كنيم و دعا و استغفار نماييم. خدا مي¬داند كه من نماز خواندن و قرآن خواندن و دعا كردن و استغفار را دوست دارم. حضرت عبّاس به تاخت بيامد و به آن¬ها فرمود: «اي حاضران، ابوعبدالله از شما مي¬خواهد كه امشب برويد، تا در اين كار بنگريم كه ميان شما و او در اين باب سخن نرفته بود. و چون صبح شود، همديگر را ببينيم. إن¬شاء¬الله یا رضايت آورده¬ايم و کاری را كه تحميل مي¬كنيد انجام مي-دهيم و اگر نخواستیم آن را رد كنيم.

عمر سعد گفت: اي شمر رأي تو چيست؟ شمر گفت: سالار تويي و رأي رأي توست.‌ پس عمر سعد رو به ديگران كرد و گفت: شما چه رأي داريد؟ عمرو بن حجّاج زبيدي گفت:‌ سبحان الله، به خدا اگر از ديلمان بودند و اين را از تو مي¬خواستند، مي¬بايد بپذيري.» قيس بن اشعث گفت: آن¬چه را خواسته¬اند بپذير. به دينم قسم كه صبحگاه با تو مي¬جنگند. عمرسعد گفت: به خدا اگر مي¬دانستم چنين مي¬كنند،‌ امشب را مهلتشان نمي¬دادم.

(ارشاد 2/92) (طبري 3011)


کتاب امام حسین (ع)

دکتر رحمت الله قاضیان