سایت اصول دین


شب عاشورا


دکتر رحمت الله قاضیان

شب عاشورا.

اظهار وفاداري خاندان و اصحاب امام حسين (ع)

امام حسين (ع) در شب عاشورا بعد از نماز به خطبه ايستاد و به اصحاب خود فرمود: سپاس خدا را به بهترين سپاس¬ها و حمد مي¬كنم او را در خوشي و سختي. خدايا تو را سپاس مي¬گويم بر اين¬كه ما را به نبوّت گرامي داشتي و قرآن را به ما آموختي و در دين ما را دانا ساختي و گوش¬هاي شنوا و ديده¬هاي بينا و دل¬هاي آگاه به ما ارزاني داشتي؛ پس ما را از سپاسگزاران قرار ده. امّا بعد، من ياراني باوفاتر از ياران خود و خانداني نيكوتر و دلسوزتر از خاندان خود سراغ ندارم. خداوند همة شما را از جانب من پاداش نيكو دهد. من مي¬دانم فردا مورد هجوم اين قوم قرار مي¬گيرم؛ پس من به همة شما رخصت رفتن دادم، تا با رضايت من همه¬تان برويد و بيعتي از من بر گردن شما نيست. اكنون كه سياهي شب همه جا را فراگرفته، از تاريكي شب براي رفتن استفاده كنيد، هر يك از شما دست يكي از خاندان مرا هم بگيريد و در روستاها و شهرهايتان پراكنده شويد، تا خدا گشايش دهد كه اين قوم تنها مرا مي¬خواهند؛ و چون به من دست يافتند، به تعقيب ديگران نمي¬پردازند.»

پس از سخنان امام (ع)، برادران، فرزندان و ساير خويشان آن حضرت و قبل از همه برادر شجاعش ابوالفضل العبّاس عرض كردند: ما هرگز چنين كاري نخواهيم كرد، تو را تنها گذاریم، تا پس از تو بمانيم؟ خدا هرگز چنين روزي نياورد.» امام حسين(ع) فرمود: اي پسران عقيل،‌ كشته شدن مسلم شما را بس است، برويد كه اجازه¬تان دادم.» آن¬ها گفتند: «مردم چه خواهند گفت؟‌ مي¬گويند: بزرگ و سرور و فرزندان عمويمان را كه بهترين عموها بود رها كرديم و با آن¬ها يك تير نينداختيم و يك نيزه و يك ضربت شمشير نزديم و ندانستيم چه كردند؟‌ نه به خدا اين كار نمي¬كنيم، جان و مال و كسانمان فدايت مي¬كنيم و همراه تو مي-جنگيم، تا شريك سرانجامت شويم، خدا زندگي از پس تو را روسياه كند.‌» آن¬گاه اصحاب برخاستند و هر يك ابراز وفاداري و ماندن با آن حضرت تا پاي جان نمودند.

ابتدا «مسلم بن عوسجه» برخاست و گفت: آيا ما از شما جدا شويم، در حالي كه اين دشمنان از هر سو شما را احاطه كرده¬اند؟ در آن صورت در پيشگاه خدا چه جوابي خواهيم داشت؟ نه، هرگز چنين نخواهد بود. به خدا در راه دفاع از تو چنان پايداري خواهم نمود كه نيزه¬ام را در سينه دشمنانت بكوبم و با شمشير آن¬ها را بزنم تا قبضة آن در دست من باشد؛ و اگر سلاح براي جنگشان نداشته باشم به دفاع از تو آن¬قدر با سنگشان مي-زنم تا كشته شوم. به خدا اگر بدانم كه در راه تو كشته خواهم شد، پس زنده شوم و مرا مي¬سوزانند و خاكسترم را به باد مي¬دهند و هفتاد بار اين كار را با من مي¬كنند، دست از تو بر نمي¬دارم، تا مرگ خويش را در ياري تو دريابم. چگونه اين كار را نكنم، با اين¬كه تنها يك بار كشته شدن هست و پس از آن كرامتي است كه هرگز پايان ندارد ».

پس از او زهير بن قين برخاست و گفت: به خدا دوست دارم كشته شوم و زنده شوم و باز كشته شوم و به همين صورت هزار بار كشته شوم و خدا با كشته شدن من از كشته شدن اين جوانان از خاندانت جلوگيري كند.

سعد بن عبدالله حنفي نيز برخاست و گفت: اي پسر رسول خدا، به خدا تو را تنها نخواهيم گذاشت، تا خداي يگانه گواه باشد كه ما به وصيت پيامبرش(ص) عمل نموده¬ايم. به خدا اگر بدانم كشته مي¬شوم، سپس زنده مي¬شوم، و آن¬گاه زنده سوخته مي¬شوم، و خاكسترم به باد مي-رود، وهفتاد بار چنينم كنند، از تو جدا نمي¬شوم، تا پيش رويت بميرم. پس چرا چنين نكنم كه يك كشتن است و آن¬گاه كرامتي كه هرگز پايان نمي¬پذيرد.»

همة ياران امام حسين (ع) سخناني همانند سخنان اينان گفتند و همه گفتند: به خدا از تو جدا نمي¬شويم، جان¬هاي ما به فدايت، با سينه و صورت و دست تو را حفظ مي¬كنيم؛ و چون كشته شديم، تكليف خود را ادا كرده¬ايم و در پيشگاه خدا معذور باشيم.»

(ارشاد 2/93) (طبري 3015)

در روايت است: وقتی ياران امام حسين (ع) مردانه حاضر شدند جان¬هاي خود را فداي امام حسين (ع) كنند. آن حضرت جاهايشان را در بهشت به آن¬ها نشان داد؛ و آن¬ها جاهاي خود را در بهشت با ديد بهشتي مشاهده كردند. (منتهي¬الآمال، ص 247)

ضحّاك بن عبدالله مشرقي همداني گويد: من و مالك بن نضر ارحبي پيش حسين(ع) رفتيم و به او سلام گفتيم. سلام ما را جواب داد و خوش¬آمد گفت و پرسيد كه براي¬چه آمده¬ايم؟ گفتيم: ‌آمده¬ايم به تو سلام گوييم و از خدا براي تو سلامت خواهيم و ديدار تازه كنيم و خبر اين كسان را با تو بگوييم. به تو مي¬گوييم كه به جنگ تو اتّفاق دارند، كار خويش را بنگر.‌ گويد: حسين (ع) گفت:‌ خدا مرا بس است كه نيكو تكيه¬گاهي است. آن¬گاه احترام كرديم و سلام گفتيم و براي او دعا كرديم. گفت: ‌چرا مرا ياري نمي¬كنيد؟‌ مالك بن نضر گفت: قرض دارم و نان¬خور دارم. من نيز گفتم: قرض دارم و نان¬خور دارم؛ امّا اگر اجازه دهي كه وقتي ديدم جنگاوري برايت نمانده بروم، چندان¬كه براي تو سودمند باشد و موجب دفاع از تو شود مي¬جنگم. گفت: ‌اجازه داري. (طبري 3015)

«نافع» مي¬گويد: شب عاشورا هنگامي كه امام حسين (ع) وارد خيمة خواهرش زينب (ع) شد، من در برابر خيمه به انتظار امام ايستادم، تا اين¬كه خود شنيدم زينب (ع) به امام عرض كرد: آيا شما نيّات يارانتان را امتحان كرده¬ايد؟ من مي¬ترسم كه در هنگامة درگيري شما را به دشمن بسپارند. امام (ع) در پاسخ فرمودند: به خدا سوگند، اين¬ها را امتحان كرده¬ام، آن-ها را مرداني سينه سپر¬كرده يافته¬ام، به گونه¬اي¬كه به مرگ زيرچشمي مي¬نگرند و به آن هم¬چون شيرخواره به سينة مادرش، انس دارند. (مقتل-الحسين مقرم، ص 265)

امام (ع) دستور داد تا منادي در ميان يارانش ندا دهد: کسی که دَيني بر عهده¬اش باشد همراه ما کشته نشود»، پس مردي از يارانش برخاست و به آن حضرت گفت: «ديني بر عهدة من است که همسرم آن را ضامن شده است». (طبرانی، المعجم الکبير 3/132)

رؤياي امام (ع) در شب عاشورا: امام حسين (ع) درحالي كه بر زمين نشسته بود به خواب رفت، چند لحظه بعد كه بيدار شد، به حضرت زينب (س) فرمود: خواهرم، جدّم پيامبر(ص) و پدرم علي (ع) و مادرم فاطمه (س) و برادرم حسن (ع) را در خواب ديدم كه مي¬گفتند: اي حسين (ع) تو فردا نزد ما خواهي آمد». حضرت زينب (س) با شنيدن اين سخن سيلي به صورت خود زد و صدا را به گريه بلند كرد. امام حسين (ع) به او فرمود: آرام باش، دشمن را ملامتگوي ما نكن. (لهوف 125)

خواندن شعر مرگ: امام سجّاد (ع) فرمود: آن شبي كه فرداي آن پدرم كشته شد، عمّه¬ام زينب در كنار من بود و از من پرستاري مي¬كرد. پدرم در حالي كه جوين غلام ابوذر غفاري شمشيرش را اصلاح مي¬كرد، با خود اين اشعار را زمزمه مي¬كرد:

يا دَهْرٍ اُفٍّ مِنْ خَلِيـــــــلِ كَمْ لَكَ بِالْاِشْراقِ وَالْاَصِيلِ

مِنْ صاحِبٍ اَوْ طالِبٍ قَتِيلِ وَالدَّهْرُ لايَقْنَعُ بِالْبَـــــدِيلِ

وَ اِنَّمَا الْاَمْرُ اِلَي الْجَلِيـــلِ وَ كُلُّ حَيٍّ ســالِكُ سَبِيلِ

يعني اف بر تو اي روزگار، چه بد دوستي هستي. پيوسته بامداد و شامگاه را پشت سر مي¬گذاري و هم¬نشينانت را مي¬كُشي. آري، روزگار چنين است؛ ولي امر به دست روزگار نيست، كار به دست خداي جليل است و هر زنده¬اي راهي مرگ است.

پدرم دو يا سه بار اين اشعار را تكرار كرد. من دانستم كه سختي به ما روي آورده است؛ ولي عمّه¬ام كه او هم می¬شنيد، چون زن بود، نتوانست خودداري كند، برجست و دامن¬كشان با سر برهنه پيش وي رفت و گفت: «اي عزیز من، كاش مرگ من رسيده بود. امروز چنان است كه مادرم فاطمه و پدرم علي و برادرم حسن از دنيا رفته¬اند. اي بازمانده گذشتگان و اي دادرس بازماندگان.» گويد: امام حسين (ع) به او فرمود: «خواهرم، شيطان شكيباييت را نبرد.» زينب (س) گفت: «پدر و مادرم به فدايت، در انتظار كُشته شدني؟» و سخن در گلويش ماند. امام (ع) درحالي كه اشك چشمانش را گرفته بود فرمود: «هَيْهاتَ، هَيْهاتَ، لَوْ تُرِكَ ٱلْقَطا لَيْلاً لَنامَ: اگر مرغ قطا را شب در آشيانه¬اش به حال خود مي¬گذاشتند آسوده مي¬خوابيد.» زينب (س) گفت: «اي واي بر من، تو را به زور مي¬كشند؟ اين بيشتر دل مرا ريش مي¬كند.» آن¬گاه برصورتش زد، گريبان چاك نمود و بي¬هوش بر زمين افتاد. پدرم برخاست آب به صورتش پاشيد، او را به هوش آورد و به او فرمود: «خواهرم، پرهيزكاري پيشه كن و از خدا تسلّي خواه. زمينيان مي¬ميرند و اهل آسمان باقي نمي¬مانند و هر چيزي هلاك گردد، جز خداوندي كه آفريدگان را به قدرتش آفريد و مردم را برانگيزد و دو باره بازگرداند و اوست يگانه و يكتاي بي¬همتا. پدرم و مادرم و برادرم بهتر از من بودند، مقتداي من و آن¬ها و همة مسلمانان پيمبر خدا (ص) است.» بعد فرمود: «خواهرم تو را سوگند مي¬دهم و بايد به اين سوگندت وفادار باشي، چون من كشته شوم، گريبان در مرگم چاك نزن و روي خود را مخراش و واي و فغان بر نياور.» (منتهي¬الآمال، 1/248)

امام سجّاد (ع) فرموده: شب عاشورا پدرم به یارانش فرمود: خيمه¬ها را کنار يكديگر زنند و طناب¬هايشان كنار يكديگر بكوبند، تا كسي نتواند از بين آن¬ها عبور كند. آن¬گاه فرمود: پشت خيمه¬ها را كندند و آن را از ني و هيزم و خار پر كردند، تا فردا به هنگام جنگ آن¬ها را آتش زنند كه دشمن از پشت سر به آن¬ها حمله نكند و تا آن¬ها زنده¬اند زن¬ها و بچّه¬ها در امان باشند. (ارشاد 2/95) (تاريخ طبري 3017)

آب آوردن توسّط حضرت علي¬اكبر (ع): امام حسين (ع) شب عاشورا حضرت علي اكبر (ع) را با سي سوار و بيست پياده فرستاد و آن¬ها با خوف و بيم چند مشك آب آوردند. پس امام (ع) به يارانش فرمود: از اين آب بياشاميد، كه آخرين توشة شماست و غسل کنید و وضو سازيد و جامه¬هايتان را بشوييد كه كفن¬هاي شما خواهد بود. (امالي صدوق، ص 156)

نظافت و شوخي اصحاب: غلام عبدالرّحمان بن عبدربّه انصاري گويد: با صاحبم بودم كه حسين (ع) در شب عاشورا به ياران خود گفت: تا خيمه¬اي براي نوره كشيدن برپا كنند. پس در ظرف بزرگي نوره ريختند؛ آن¬گاه خود حضرت برای نوره¬کشیدن در آن وارد شد. صاحب من عبدالرّحمان و برير بن حضير همداني بر در خيمة تنظيف ايستاده بودند، تا بعد از حضرت به نوبت وارد خيمه شده و نظافت كنند. برير مي¬خنديد و با عبدالرّحمان شوخي مي¬كرد. عبدالرّحمان به او گفت: دست بدار، اكنون كه وقت شوخي نيست. برير به او گفت: به خدا قسم، قوم من مي¬دانند كه من نه در سالخوردگي و نه در جواني اهل شوخي نبوده¬ام؛‌ و اين كار من به خاطر بشارت دادن به آن چيزي است كه ما به سوي آن مي¬رويم. سوگند به خدا، جز اين نيست كه ساعتي با اين مردم با شمشيرهاي خود بجنگيم، سپس دست به گريبان حوريان بهشتي مي¬شويم.» (طبري 3021) (لهوف 130)

شب عاشوراي حسينيان و یزيدیان: شب عاشورا 32 نفر از لشكريان عمر سعد از كنار خيمه¬هاي امام حسين (ع) عبور كردند، زمزمه¬اي چون زمزمة كندان زنبوران عسل شنيدند. «لَهُمْ دَوِيٌّ كَدَوِيِّ النَّحْلِ مَابَيْنَ رَاكِعٍ وَ ساجِدٍ وَ قائِمٍ وَ قائِدٍ». چون نزديك رفتند، ديدند آهنگ دعاها و استغفارها و مناجات¬هاي آن¬هاست. آن¬ها مجذوب اين جريان شدند، گفتند ما اشتباه كرده بوديم و به آن¬ها ملحق شدند. (منتهي الآمال، ص 248)

ولي در طرف دیگر، گشتي¬هاي ابن سعد، در فواصل معيّن مشغول نگهباني بودند و بقيّه هم¬چون گرگ¬هاي خفته¬اي بودند، كه تا بامداد فردا به پيكار با امام خود برخيزند، و پنجه به خون فرزندان پيغمبر (ص) و اولياء خدا بيالايند. ابن¬الوقت¬هايي كه اگر امام حسين (ع) را غالب مي-ديدند، همه حسيني مي¬شدند؛ وگرنه اميرالمؤمنين آن¬ها يزيد بود. عبيدالله آن¬ها را خوب مي¬شناخت، رئيس آن¬ها را به وعدة حكومت ري، بعضي را به تهديد و انزار و بقيّه را به وعدة دراهمي چند و پاداشي ناچيز، جمع¬آورده کرده بود.

مجادلة برير با يكي از يزيديان: ضحّاك بن عبدالله مشرقي گويد: شب عاشورا، حسين (ع) و يارانش همة شب را بيدار بودند و نماز مي¬خواندند و و دعا و زاري و استغفار مي¬كردند. در اين اثنا سواري چند كه ازطرف ابن سعد براي نگهباني ما پاس مي¬دادند بر ما گذشتند، درحالي¬كه حسين (ع) در خيمة خود اين آيه را مي¬خواند: «وَلايَحْسَبَنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا اََنَّما نُمْلِي لَهُمْ خَيْرٌ لِاَنْفُسِهِمْ اِنَّما نُمْلِي لَهُمْ لِيَزْدادُوا اِثْماً وَ لَهُمْ عَذابٌ مُهِينٌ. مَاكانَ اللهُ لِيَذَرَ الْمُؤْمِنِينَ عَلىٰ مَااَنْتُمْ عَلَيْهِ حَتّىٰ يَمِيزَ الْخَبِيثَ مِنَ الطَّيِّبِ وَ ماكانَ اللهُ لِيُطْلِعَكُمْ عَلَى الْغَيْبِ؛ وَلَكِنَّ اللهَ يَجْتَبِي مِنْ رُسُلِهِ مَنْ يَشاءُ؛ فَآمِنُوا بِاللهِ وَ رُسُلِهِ؛ وَ اِنْ تُؤْمِنُوا وَ تَتَّقُوا فَلَكُمْ اَجْرٌ عَظِيمٌ: كافران نپندارند مهلتی که بدانان می¬دهیم به سودشان است، ما تنها برای آن به ايشان مهلت مي-دهيم، تا بر گناه خود بيفزايند و آن¬گاه عذاب خفت¬آوري خواهند داشت. چنين نيست كه خدا مؤمنان را بدین حال كه شما هستيد واگذارد، بلکه این آزمایشی است تا پليد را از پاك جدا كند.» (آل عمران 178). مردي از آن سوراني كه مراقب ما بودند آن را شنيد و گفت: قسم به پروردگار كعبه كه ما پاكانيم و از شما جدا شده¬ايم.» به برير بن حصين گفتم: مي¬داني اين كيست؟‌ گفت: ‌نه.‌ گفتم: اين «ابوحرب عبدالله بن شهر» است، که مردی است بذله¬گو و دلير و غافل¬كُش كه بارها سعيد بن قيس او را به سبب جنايتي محبوس داشته است. برير به او گفت: «اي فاسق، خدا تو را جزء پاكان مي¬كند؟» گفت: «توكيستي؟» گفت: «برير بن حضير.» گفت:‌ «اِنّا لِلّه، دريغم آيد اي برير، به خدا هلاك شدي.» گفت:‌ «‌اي ابوحرب، مي¬خواهي از گناهان بزرگت به پيشگاه خدا توبه بري كه به خدا ما پاكانيم و شما پليدان.‌» گفت: «من نيز بدين شهادت مي¬دهم.»‌ گفتمش: «‌واي تو، چرا دانستنت سودت نمي¬دهد؟» گفت: «‌فدايت شوم، پس كي همنشين يزيد بن عذره عنزي مي¬شود؟» گفتم‌:‌ «‌يزيد كجاست؟» گفت: «اينك وي همراه من است.» گفتم: «به هر حال خدا راي تو را زشت بدارد كه بي¬خردي.‌» گويد:‌ پس او برفت. (ارشاد 2/98) (طبري 3018)

رؤياي امام حسين (ع) در سحرگاه عاشورا

چون سحرگاه شب عاشورا شد، امام حسين (ع) اندكي به خواب رفت، و چون بيدار شد، فرمود: آيا مي¬دانيد در اين ساعت من در عالم خواب چه ديدم؟ عرض كردند: چه خواب ديده¬اي، اي فرزند رسول خدا (ص)؟ حضرت فرمود: سگ¬هايي چند ديدم كه بر من هجوم آوردند، تا مرا بكشند و در ميان آن¬ها سگي ابلق بود كه شديدتر بر هلاكت من قصد مي¬كرد و گمان مي¬كنم كسي كه مباشر كشتن من مي¬شود مردي است كه به مرض برص گرفتار است. آن¬گاه جدّم رسول خدا (ص) را ديدم كه به من فرمود: اي نور ديدة من،‌ تو شهيد آل محمّد هستي و اهل آسمان¬ها و ملأ اعلي به قدوم تو بشارت داده شده¬اند؛ پس بايست امشب افطار نزد من باشي، لذا تعجيل كن و درنگ منما، اين فرشته¬اي است كه از آسمان نازل شده تا خون تو را در شيشة سبزي جمع كند. پس معلوم است كه امر سخت شده و رحلت من از دنيا نزديك شده است. (وسايل المحبّين 234)

اعطاي امام (ع) به يكي از اصحاب براي نجات پسرش

در شب عاشورا چون براي محمّد بن شبير حضرمي خبر آمد كه پسرت در جنگ با كفّار در سرحدّات ري اسير شده است، گفت: «دوست نداشتم كه فرزندم اسير باشد و من بعد از او زنده بمانم». خبر كه به امام حسين (ع) رسيد، او را خواست و به او فرمود: خدا تو را بيامرزد، من بيعت خودم را از تو برداشتم، در رهايي فرزندت از اسارت بكوش. محمّد بن بشير گفت: اگر چنين كنم و از تو جدا شوم، زنده زنده طعمة درّندگان گردم. حضرت فرمود: پس اين لباس¬ها را به فرزندت كه همراه توست بده، تا در نجات برادرش به مصرف برساند. سپس امام پنج جامه به او داد كه هزار دينار ارزش داشت. (منتهي¬الآمال 1/247)


کتاب امام حسین (ع)

دکتر رحمت الله قاضیان