سایت اصول دین


اجداد پيامبر اسلام (ص)


دکتر رحمت الله قاضیان

اجداد پيامبر اسلام (ص).

اجداد پيامبر (ص) چنين ذكر شده: عبدالله بن عبدالمطّلب بن هاشم بن عبدمناف بن قصيّ بن كلاب بن مرّة بن كعب بن لؤي بن غالب بن فهر بن مالك بن نضر بن كنانة بن خزيمة بن مدركة بن الياس بن مضرّ بن نزار بن معد بن عدنان. (اعلام¬الوري، ص 5) و (سيره‌ ابن¬هشام 1/1)

موحّد بودن اجداد و امّهات پيامبر (ص)

از نظر شيعه و بعضي از علماي اهل سنّت اجداد پيامبر (ص) تا آدم همگي موحّد بلكه از صدّيقين بوده¬اند.‌ (بحارالانوار 15/117) (سيوطي، مسالك الحنفاء‌،‌ ص 17)

از مسلّمات شيعه پاك بودن امّهات پيامبر (ص) و ائمّه (ع) است. چنان¬كه در زيارت نامه¬ي‌ ‌امام حسين (ع) مي¬خوانيم: «اَشهَدُ اََنَّكَ كُنتَ نُوراً‌ في الاَصلابِ الشَّامِخَةِ وَالاََرحامِ المُطَهَّرَةِ.»‌

‌نويري‌ نيز گويد:‌ ‌رسول خدا (ص) فرموده است: ‌هيچ¬¬يك از نياكان من به طريقه¬هاي غيرمشروع دوره¬ي جاهليّت متولّد نشده¬اند. (‌نهاية الإرب نويري 1/26)

جاحظ نيز ¬گويد: رسول خدا (ص) فرموده: من همواره زاييده¬ي نكاح شرعي هم¬چون نكاح اسلامي بوده¬ام، تا از صلب پدر و مادر خود بيرون آمده¬ام. (نهاية¬الإرب نويري 1/36)

آوردن حضرت ابراهيم (ع) و هاجر را به مكّه

مطابق نقل تواريخ و روايات چون حضرت ابراهيم (ع) بنا به وحي الهي حاجر همسرش را با اسماعيل (ع) فرزند خردسالش از سرزمين فلسطين به مكّه آورد و در آن¬جا گذاشت، خداوند براي هاجر و اسماعيل (ع) زمزم را آشكار ساخت. در اين موقع بني¬كر¬كره كه گروهي از جرهم بودند و به دنبال آب و چرا مي¬گشتند،‌ چون در مكّه به حاجر و فرزند خردسالش اسماعيل كه در كنار زمزم بودند برخورد كردند و از حاجر جريان خودش و پيدا شدن زمزم را پرسيدند و او مطلب را برايشان بيان كرد، از وي خواستند كه به آن¬ها اجازه دهد در آنجا بمانند و از آب زمزم استفاده كنند و آن¬ها هم تنها نمانند، با اجازه¬ي هاجر در مكّه مسكن گزيدند. چون اسماعيل بزرگ شد، حضرت ابراهيم (ع) به كمك اسماعيل (ع) كعبه را براي عبادت آن¬ها ساخت. آن¬گاه خداوند اسماعيل (ع) را به پيامبري در ميان آن¬ها برانگيخت؛ بدين ترتيب، اسماعيل و آن¬گاه فرزندانش در مكّه به نشر دين و تصدّي امور كعبه پرداختند. سپس بني¬قضاعه كه آن¬ها نيز از قحطاني¬ها بودند آمدند، بر جرهمي¬ها غلبه نمودند و پادشاه قضاعي عمرو بن لحي بت¬پرستي را در مكّه رواج داد. (سيره¬‌ ابن¬هشام 1/117)

قصيّ: چون فرزندان و اموال قصيّ جدّ پنجم پيامبر (ص) زياد شدند، وي فاميل¬هاي خود و بني¬كنانه را براي در دست گرفتن امارت مكّه و توليت كعبه با خود همداستان كرد؛‌ آنگاه به برادر مادريش «رزاح» نامه نوشت و او را هم به كمك طلبيد و طيّ جنگ سختي ابتدا خاندان صوفه را كه سرپرست مراسم حجّ بودند شكست داد‌ و بعد در طيّ جنگ ديگري خزاعه و بني¬بكر را شكست داد و خود امير مكّه و متولّي مناصب حجّ و كعبه شد. آنگاه قصيّ فاميل¬هاي خود را كه در اطراف شهر و دامنه¬ي كوه¬ها بودند، در اطراف كعبه گِرد آورد؛ ازاين¬رو،‌ به قريش يعني جمع¬شده معروف شدند. بعد در كنار كعبه محلّ شورايي به نام «دارالنّدوه» ساخت كه تمام كارهاي قريش از جمله تصميم¬گيري در جنگ در آنجا صورت مي¬گرفت و مراسم ازدواج نيز در آنجا منعقد مي¬شد. (سيره¬ي ابن هشام 1/123)

عبدمناف: قصيّ داراي چهار پسر بود: عبدالدّار، عبدمناف، عبدالعزّي‌ و عبدقصيّ؛ و به هنگام مرگ اكثر مناصب خود را به پسر بزرگش عبدالدّار واگذار كرد. ولي چون عبدمناف جدّ چهارم رسول خدا (ص) كه نامش مغيره بود شايستگي بيشتري داشت، به زودي عهده دار كارهاي قصيّ شد و سالاري قريش را در دست گرفت و مقداري ديگر از زمين-هاي مكّه را براي قومش مشخّص ساخت. (سيره ابن¬هشام 1/136) (طبقات ابن¬سعد 1/74)

هاشم: چون بعد از عبدالدّار فرزندانش در صدد به دست آوردن مناصب كعبه شدند، پسران عبدمناف در مقابل آنها قيام كردند. چون دو طرف خود را براي نبردي سخت آماده نمودند، از هر دو طرف براي جلوگيري از خونريزي قرار گذاشتند كه مناصب پرده-داري و پرچمداري و سرپرستي دارالنّدوه با پسران عبدالدّار باشد و سقايت و رفادت (آب دادن و غذا دادن به حاجيان) به هاشم واگذار گردد و به عبدشمس پدر اميّه و جدّ بني¬¬اميّه چون ثروتي نداشت و مرتّب هم در سفر بود، هيچ¬يك از مناصب كعبه داده نشد؛ و همين هم باعث شد كه بين آنان و فرزندانشان كدورتي حاصل شد كه تا نسل¬ها ادامه يافت.

چنان¬كه بين پيامبر (ص) و ابوسفيان و آن¬گاه امام علي (ع) و معاويه، هم¬چنين خون¬ريزي بين امام حسين (ع) و خاندان پيامبر (ص) با يزيد و خاندان ابوسفيان و بني¬اميّه در كربلا و هم¬چنين خون¬ريزي بين بني¬عبّاس و بني¬اميّه، گواه بر اين خصومت و خونريزي دانسته¬اند. و حتّي در احاديث داريم كه هنگام ظهور مهدي (عج)‌، شخصي از نسل ابوسفيان به نام «‌سفياني»‌ با آن حضرت به مخالفت برمي¬خيزد، كه به وسيله¬ي آن حضرت نابود مي¬شود.

هاشم از قيصر و نجاشي و نيز قبايل سر راه براي قريش پيمان گرفت كه در كمال امن و امان به روم و حبشه تجارت كنند؛ و نيز هاشم بوده كه براي قريش سفر تابستاني به شام و سفر زمستاني به يمن و حبشه معيّن كرده است كه در قرآن كريم هم با آيات «لِاِيلافِ قُرَيشٍ؛ ايلافِهِم رِحلَةَ الشِّتاءِ وَالصَّيفِ» (قريش 106/2 و¬1) بدان اشاره شده است.

هاشم مرد شريفي بوده و ازآن¬رو، او را «هاشم: خردكننده» ناميده¬اند كه در يك قحط¬سالي به فلسطين رفت و از آن¬جا گندم خريد و به مكّه آورد و تا قحطي برطرف شد، نان مي¬پخت و در آبگوشت تريد مي¬كرد و به مردم مي¬داد.

آب دادن و غذادادن به حاجيان از هاشم به مطّلب و از او به عبدالمطّلب و از او به ابوطالب رسيد؛ ولي چون ابوطالب وامدار بود، اين مناصب را به برادرش عبّاس فروخت، و از او به بني¬عبّاس و سرانجام به منصور عبّاسي و خلفاي بعد از او رسيد.

هاشم چون بسيار بزرگوار و مهمان¬نواز بوده و از مستمندان دستگيري مي¬كرده؛ در بين عرب به «سيّد» يعني آقا معروف شده بود و اين سيادت از او به فرزندانش و بعدها به پيامبر اسلام (ص) و امام علي (ع) و ائمّه¬ي معصومين (ع) و فرزندان آن¬ها تا به امروز رسيده است.

(بحارالانوار 15/38) (سيره‌ ابن هشام ‌1/143) (تاريخ طبري، ص 803) (طبقات ابن¬سعد 1/75)

عبدالمطّلب: هاشم در سر راهش به شام براي تجارت از مدينه با زني به نام «سلمي» دختر «عمرو بن زيد بن لبيد» از بني¬نجّار از قبيله¬ي خزرج كه زني مدير و زيبا بود ازدواج كرد. هاشم بعد از ازدواج با سلمي روانه¬ي شام شد و بعد از برگشت از شام همسرش را به مكّه برد؛ و چون موقع زادنش شد، او را به مدينه برد؛ و آن¬گاه هاشم به شام رفت و در غزّه درگذشت. سلمي در مدينه از هاشم پسري به دنيا آورد، كه او را «عامر»‌ ناميدند؛‌ ولي چون مقداري از موهاي سرش سپيد بود به «شيبه: سپيدموي» معروف شد و چون در بزرگي ملجأ مستمندان بود و مردم از وي حمد بسيار مي¬كردند، او را «شيبة الحمد»‌ خواندند.

چون شيبه بزرگ شد، مطّلب عمويش به مدينه رفت و با اصرار رضايت مادرش را جلب كرد و شيبه را پشت سر خود سوار كرد و به مكّه برد. مردم مكّه كه از جريان اطّلاع نداشتند پنداشتند كه شيبه غلامي است كه مطّلب خريده است؛ ازاين¬رو، وي را «عبدالمطّلب»‌ يعني غلام مطّلب خواندند. با اين¬كه چون مطّلب از جريان مطّلع شد، به ميان مردم رفت و گفت: «اين فرزند برادرم هاشم است»‌ ولي همچنان به نام «عبدالمطّلب»‌ معروف شد.

بنا به نقل ابن¬سعد از كلبي، عبدالمطّلب از همه¬ي قريش زيباتر و تناورتر و بخشنده¬تر بوده و تا هنگام مرگ سرور قريش بوده است و بنا به نقل ابن¬سعد عبدالمطّلب خداپرست بوده و از ظلم و كارهاي ناپسند دوري مي¬كرده است. عبدالمطّلب زندگي پرحادثه¬اي داشته است كه مهم¬ترين آن¬ها:‌ حفر چاه زمزم، حادثه¬ي فيل و نذر او براي داشتن ده پسر است.

حفر چاه زمزم: چون «عمرو بن حارث» رئيس جرهمي مكّه در جنگ با خزاعه شكست خورد، اموال كعبه را كه عبارت از دو آهوي زرّين و هفت شمشير و به قولي «حجرالاسود»‌ بود در چاه زمزم دفن كرد، تا در برگشت خود صاحب آن¬ها شود؛‌ ولي چون به يمن رفت و قدرتي به دست نياورد كه برگردد، بقيّه¬ي عمر را در آن¬جا با اندوه تمام سپري كرد.

عبدالمطّلب يا از قرائن و يا به واسطه¬ي خوابي كه ديد محلّ چاه را يافت و با كمك فرزندش حارث، مشغول حفر آن شد و چون به سنگ¬چين چاه رسيد، قريش جمع شدند و گفتند: «اين چاه جدّ ما اسماعيل است؛ ازاين¬رو، ما هم در آن شريكيم؛ پس بر آن شدند كه داوري را به نزد كاهني در شام برند؛‌ چون در بين راه از بي¬آبي مشرف به مرگ شدند، قرار شد،¬ كه هركدام به طرفي در طلب آب روند، در اين موقع دريافتند، كه چون شتر عبدالمطّلب از جايش حركت كرد، چشمه¬ي آبي از محلّی که خوابيده بود، ظاهر شد، كه همگي از آن سيراب شدند. و چون چنين شد، قريش به عبدالمطّلب گفتند:‌ معلوم مي¬شود، همان كسي كه در اين بيابان اين آب را براي تو ظاهر ساخت، همو زمزم را هم به تو ارزاني داشته است؛ و بدين ترتيب زمزم را به عبدالمطّلب واگذار كردند.

چون عبدالمطّلب به مكّه بازگشت و مشغول حفر زمزم شد، به دو آهوي زرّين و زره¬ها و شمشيرهايي كه جرهمي¬ها در آن دفن كرده بودند برخورد كرد. و چون قريش مطّلع شدند، باز در باره¬ي‌ تملّك آن¬ها با عبدالمطّلب درافتادند. عيدالمطّلب گفت: شريك نيستيد؛ ولي با اين وجود براي تصاحب آن¬ها تير مي¬افكنيم؛ براي خانه¬ي خدا دو تير، به نام شما دو تير و به نام من هم دو تير قرار مي¬دهيم، تير هر كسي به نام هر چيزي درآمد، آن چيز مال او باشد. چون قريش پذيرفتند و قرعه كشيدند، دو آهو به نام خانه درآمد، شمشيرها و زره¬ها به نام عبدالمطّلب و به نام قريش هيچ درنيامد. عبدالمطّلب از شمشيرها براي كعبه دري ساخت و از آهوان زرّين ورق¬هاي زرّيني درست كرد و بر كعبه پوشاند.

حادثه¬ي فيل: ‌ابرهه‌ فرمانده مسيحي يمن براي اين¬كه «صنعا» را به جاي مكّه به مركزيّت عربستان درآورد، كليساي مجلّلي به نام «قليس» در آن¬جا ساخت و دستور داد كه مردم به جاي رفتن به مكّه و طواف كعبه به آن كليسا بروند؛‌ ولي چون مردم به دستور او گوش ندادند، با سپاه عظيمي كه فيل بزرگي در جلوش حركت مي¬كرد، به قصد ويران كردن كعبه حركت كرد. چون مردم از قصد او آگاه شدند، يكي از سران يمن به نام «ذونفر» با قبيله¬اش و اشخاص ديگر جلو او را گرفتند، ولي ابرهه سپاهش را منهزم نمود و خودش را اسير كرد. و چون ابرهه به سرزمين «خثعم» رسيد، در آن¬جا هم «نفيل بن حبيب خثعمي» با قبيله¬ي‌ خود و افراد ديگر جلو او را گرفت و با او جنگيد؛ ولي ابرهه او را هم شكست داد و خود را به مكّه رساند. ابرهه ابتدا براي ترساندن مردم مكّه دام¬هاي آن¬ها از جمله دويست شتر عبدالمطّلب بزرگ مكّه را تصاحب كرد. و چون عبدالمطّلب نزد وي رفت، از وي پرسيد، كه براي چه نزد وي رفته است؟ عبدالمطّلب گفت: براي پس گرفتن شتران مردم مكّه از جمله دويست شتر خودم. ابرهه گفت: انتظار نداشتم، كه تو از ويراني كعبه كه معبد نياكان توست، سخني به ميان نياوري، بلكه از شترانت حرف بزني! عبدالمطّلب گفت: «اَنَا رَبُّ الاِبِلِ وَ لِلبَيتِ رَبٌّ: من صاحب شترانم و اين خانه نيز صاحبي دارد.» ابرهه گفت:‌ ولي كسي نمي¬تواند از كار من جلوگيري كند. عبدالمطّلب گفت: اين تو و اين كعبه. و ابرهه دستور داد شتران عبدالمطّلب و اهل مكّه را به وي بازدهند.

بنا به نقل طبري، عبدالمطّلب كه سالار قريش بود و عمرو بن نفّاثه سالار بني¬گشنانه و خويلد بن وائله سالار هذيل پيش ابرهه رفتند و گفتند: «يك سوّم اموال تهامه را بگير و خانه را ويران نكن»؛ ولي ابرهه نپذيرفت. ازاين¬رو، عبدالمطّلب به مردم مكّه دستور داد، كه براي در امان ماندن از سپاه ابرهه به كوه¬ها بروند، آن¬گاه خود با عدّه¬اي از بزرگان قريش به كنار كعبه رفت و با دعا و تضرّع از خدا، نابودي سپاه حبشه را خواستار شد و بعد خود و همراهانش هم به روي كوه¬ها رفتند و منتظر ماندند كه ببينند ابرهه با كعبه چه مي¬كند؟

چون روز بعد ابرهه آماده¬ي‌ حركت براي خراب كردن كعبه شد، هرچه كوشيد كه فيل را به جانب مكّه به حركت درآورد، حركت نكرد. در اين هنگام چنان¬كه قرآن¬ كريم در سوره¬ي‌ ابابيل فرموده، ناگهان پرندگاني به نام «ابابيل» ظاهر شدند و با افكندن سنگريزه¬هايي بر سر سپاهيان ابرهه، بسياري از آن¬ها را هلاك كردند و بقيّه هم فرار نمودند. خود ابرهه نيز كه يكي از سنگريزه¬ها به او اصابت كرده بود، پس از فرار و بازگشت به يمن در اثر جراحت آن سنگريزه بعد از 43 سال پادشاهي جان سپرد. گفته¬اند:‌ سنگ¬ها تاول¬هايي ايجاد مي¬كردند و اين براي اوّلين بار بود كه در آن منطقه آبله و حصبه ديده شد.

(بحارالانوار 15/65) (سيره ابن هشام 1/44) (اصنام كلبي، ص 46) (تاريخ طبري، ص 680)

نذر عبدالمطّلب:‌ چون عبدالمطّلب در موقع درگيري با قريش بر سر تصاحب چاه زمزم احساس كرد، كه زورگويي قريش با او به خاطر كم بودن پسر وي است؛ ازاين¬رو،‌ نذر كرد كه هرگاه صاحب ده پسر شود و به سنّ بلوغ برسند، يكي از آن¬ها را در راه خدا قربان كند.

عبدالمطّلب با گرفتن زناني داراي چهار دختر و ده پسر شد. و چون پسرانش بزرگ شدند و براي انجام نذرش قرعه¬كشي كرد، قرعه به نام كوچك¬ترين فرزندش عبدالله درآمد. ولي چون براي سربريدن وي به نزد چاه زمزم رفت، پسران ديگر عبدالمطّلب و حتّي قريش جلو رفتند و گفتند: به خدا سوگند‌، نبايد اين كار بكني مگر عذري نماند. و چون جريان را نزد كاهني بردند، وي گفت: بين ديه يك انسان كه ده شتر است و عبدالله قرعه بيندازند، اگر قرعه به شترها افتاد آن¬ها را قربان كنند و اگر قرعه به عبدالله افتاد، بين عبدالله و بيست شتر قرعه اندازند، اگر به شترها قرعه اصابت كرد، آن¬ها را قربان كنند‌ و اگر قرعه به عبدالله افتاد، او را با سي شتر قرعه اندازند؛ و همين¬طور تعداد شترها را بالا ببرند، تا قرعه به شترها بيفتد. و چون چنين كردند، مرتّب قرعه به عبدالله مي-افتاد، تا تعداد شترها به صد كه رسيد، قرعه به شترها اصابت كرد؛ ازاين¬رو‌،‌ شترها را قربان كردند و عبدالله كه بعداً‌ پدر پيامبر اسلام (ص) شد از مرگ نجات يافت و ديه¬ي يك انسان هم صد شتر تعيين شد.

از پيامبر اسلام (ص) هم روايت شده كه فرموده است: «اَنَا ابنُ الذَّبيحَينِ: من فرزند دو ذبيح هستم.»‌ ذبيح اوّل اسماعيل جدّ آن حضرت و ذبيح دوّم عبدالله پدر بزرگوارش.

(‌بحارالانوار 15/75 ) (‌سيره‌ ابن هشام 1/160 ) (تاريخ طبري 792) (طبقات 1/88) (‌كامل 2/5)

بنا بر نقل، قريش عبدالمطّلب را «ابراهيم دوّم» مي¬ناميدند. (تاريخ يعقوبي 1/364)

ابن اثير گويد: عبدالمطّلب اوّلين كسي بود كه از بتان دوري كرد و در ماه رمضان براي نيايش الله به كوه حرا مي¬رفت و در اين ماه به بينوايان طعام مي¬داد. (كامل ابن اثير 2/5)

پيامبر اکرم (ص) فرموده: عبدالمطّلب در قيامت به صورت يك امّت محشور مي¬شود و سيمای پيامبران و هيبت پادشاهان دارد. (‌كافي، مولد نبي، حديث 22) (تاريخ يعقوبي 1/368)

و طبق نقلي «عبدالمطّلب حجّت بوده و ابوطالب وصيّش.»‌ (بحارالانوار 15/117)

عبدالله: چون عبدالمطّلب از قرباني شتران فراغت يافت، دختري به نام «‌آمنه» كه پدرش «وهب» رئيس بني¬زهره و مادرش «برّه»‌ دختر عبدالعزّي بود براي عبدالله به زني گرفت؛‌ و در همان مجلس «هاله» دختر عموي آمنه و دختر «وهيب» يا «اهيب»‌ را هم براي خود تزويج كرد، كه از وصلت عبدالله با آمنه «پيامبر اسلام (ص) » متولّد شد و از وصلت خودش با هاله «‌حمزه»‌ متولّد شد؛‌ ازاين¬رو، حمزه هم عموي پيامبر (ص) بود، هم همسال او و هم برادر رضاعي او؛ چون هر دو شير «ثويبه» كنيز ابولهب خورده¬ بودند. به قولي عبدالله دو ماه پس از ولادت پيامبر (ص) مرد و به قولي آن حضرت هنوز در شكم مادر بود كه عبدالله پدر 25 ساله¬اش به قصد بازرگاني به شام رفت و در برگشت چون بيمار بود، نزد دايي-هايش بني¬عدي بن نجّار در مدينه ماند و با همان مريضي درگذشت. از عبدالله كنيزي به نام «امّ ايمن» و پنج شتر و تعدادي گوسفند به¬جا ماند كه به پيامبر (ص) ‌ به ارث رسيدند.

(بحارالانوار 15/97) (اسدالغابه 1/20) (طبقات ابن سعد 1/94) (تاريخ طبري، ص 797)


کتاب پیامبر خاتم (ص)

دکتر رحمت الله قاضیان