
ج ـ غلّات.
غلوّ چيست؟
غلوّ به معناي افراط و در اصطلاح عامّ به معني اين است كه انسان چيزي را كه بدان اعتقاد دارد از حدّ خود بسيار فراتر باشد. امّا در اصطلاح فرقهشناسي به گروه¬هايي اطلاق شده كه در باره ائمّة اهلبيت (ع) غلوّ كنند و غلوّ آنان به حدّي است، كه آنها را به حدّ خدايي ميرسانند يا قائل به حلول جوهر خدايي در روح آنان ميشوند.
پيدايش غلوّ در مورد كسي يا چيزي عوامل مختلفي دارد كه مهم¬ترين آنها دو عامل هستند: يكي جهل و ناآگاهي مردم و ديگر جنبة رواني و عواطفي. بدين معني كه معمولاً كسي به شخصي ¬چون پيامبري يا امامي يا عالمي يا شاه و اميري اعتقاد پيدا مي¬كند، سعي دارد كه او را براي ديگران و حتّي خودش بيشتر از آنچه كه هست، فراتر وانمود كند.
غلوّ در اديان پيشين
تاريخ بشر در روي زمين مي¬رساند كه مردم مناطق مختلف روي زمين، مانند مردم مصر، هند، چين، ژاپن، ايران، جزيرة العرب و...، موجوداتي اعمّ از انسان، فرشته، جنّ، حيوان، درختان، زمين، آسمان، ستاره، آب، آتش و... را از حدّ خود فراتر برده و آنها را در حدّ خدا پا پايين¬تر از آن مقدّس شمرده و مي¬پرستيده¬اند. هم-اكنون نيز ـ مخصوصاً هنديان ـ حيوانات بسياري همچون گاو، مار كبرا، ميمون و غيره مي¬پرستند، مردم چين قديم اجداد خود را مي¬پرستيدند و ايراني¬ها آتش مي-پرستيدند.
خداوند نصارا را از غلوّ در بارة عيسي (ع) نهي كرده و ¬فرموده: «يا اَهلَ الكِتابِ، لاتَغلوا في دينِكُم؛ وَ لاتَقولوا عَلَي اللهِ اِلَّا الحَقَّ؛ اِنَّمَا المَسيحُ عيسَي ابنُ مَريَمَ رَسولُ اللهِ وَكَلِمَتُهُ اَلقاها اِليٰ مَريَمَ وَ روحٌ مِنهُ؛ فَآمِنوا بِاللهِ وَ رُسُلِهِ وَ لاتَقولوا ثَلاثَةٌ انتَهوا خَيراً لَكُم. اِنَّمَا الله اِلهٌ واحِدٌ؛ سُبحانَهُ اَن يَكونَ لَهُ وَلَدٌ؛ لَهُ مافي السَّماواتِ وَ ما في الاَرض؛ وَ كَفي باللهِ وَكيلاً: اي اهل كتاب، در دين خود غلوّ نكنيد و در بارة خدا جز درست مگوييد. مسيح، عيسي بن¬مريم، فقط پيامبر خدا و كلمة اوست كه آن را به سوي مريم افكنده و روحي از جانب اوست. پس به خدا و پيامبرانش ايمان آوريد و نگوييد خدا سه¬گانه است. باز ايستيد كه براي شما بهتر است. خدا فقط معبودي يگانه است. منزّه از آن است كه براي او فرزندي باشد. آنچه در آسمان¬ها و در زمين است از آنِ اوست؛ و اين بس كه خدا كارساز است.» (نساء 171)
قرآن¬كريم غلوّ يهوديان در بارة عُزَير و غلوّ مسيحيان در بارة حضرت عيسي (ع) را بيان كرده و مي¬فرمايد: «قالَتِ اليَهودُ عُزَيرٌ ابنُ اللهِ وَ قالَتِ النَّصارى المَسيحُ ابنُ اللهِ: يهود گفتند: عزير، پسر خداست و نصارا گفتند: مسيح پسر خداست.» (توبه 30 )
اعراب فرشتگان را دختران خدا مي¬پنداشتند. چنان¬كه «قرآن¬كريم» ¬فرموده: «اَفَاَصفاكُم رَبُّكُم بِالبَنينَ وَاتَّخَذَ مِنَ المَلائِكَةِ اِناثاً: آيا پنداشتيدكه پروردگارتان شما را به داشتن پسران اختصاص داده وخود از فرشتگان دختراني برگرفته است؟» (إسراء 40)
و نيز اعراب فرشتگان و پيغمبران را پروردگار خود مي¬پنداشتند؛ چنان¬كه «قرآن كريم» مي¬فرمايد: «لايَأمُرَكُم اَن تَتَّخِذوا المَلائِكَةَ وَالنَّبِيّينَ اَرباباً: بر خدا روا نيست كه شما را فرمان دهد، كه فرشتگان و پيامبران را به خدايي بگيريد.» (آل عمران 80 )
«قرآن كريم» در آيات 78 ـ 76 سورة انعام احتجاجات حضرت ابراهيم (ع) با كساني كه اجرام آسماني (ستاره، ماه و خورشيد) را پروردگار خود مي¬دانستند، بيان مي¬كند.
بعضي از اعراب به قول قرآن «جنّ» مي¬پرستيدند: «بَل كانوا يَعبُدونَ¬ الجِنَّ اَكثَرُهُم بِهِم مُؤمِنونَ: بلكه جنّيان را مي¬پرستيدند، بيشترشان به آنها ايمان داشتند.» (سبأ 41)
پيامبر (ع) فرموده: «اِيّاكُم وَالغُلوِّ فى¬الدّينِ؛ فَاِنَّما هَلَكَ مَن¬كانَ قَبلَكُم بِالغُلُوِّ فى الدّينِ: از غلوّ در دين بپرهيزيد؛ زيرا پيشينيان شما را غلوّ در دين هلاك نمود.» (مسند احمد 1/215)
و در حديث ديگري رسول اكرم (ص) ¬فرموده: «صِنفانِ مِن اُمَّتى لانَصيبَ لَهُم فى الاِسلامِ، النّاصِبِ لِاَهلِ بَيتى حَرباً وَ غالٍ في الدّينِ مارِقٍ مِنهُ: در ميان امّتم، دو گروه نصيبى از اسلام ندارند: اوّل، كساني كه عَلَم جنگ و مخالفت با اهل بيتم برافرازند؛ و دوّم، آنان¬كه در دين غلوّ نمايند و از حدّ آن تجاوز كنند.» (وسايل الشّيعه 14/426)
علي (ع) ¬فرموده: «هَلَكَ فِيَّ رَجُلانِ: مُحِبٌّ غالٍ وَمُبغِضٌ قالٍ: دو تن در مورد من تباه شدند: دوستي كه اندازه نگه نداشت ودشمني كه بغض مرا در دل كاشت. (نهج حكمت 113
و علي (ع) مي¬فرمايد: «لاتَتَجاوَزوا بِنا بِالعُبودِيَّةِ؛ ثَمَّ قولوا ماشِئتُم وَ لَن تَبلُغوا. وَ اِيّاكُم وَالغُلُوِّ كَغُلُوِّ النَّصاري؛ فَاِنّي بَريءٌ مِنَ الغالينِ: ما را به حدّ عبوديّت بالا نبريد؛ آن¬گاه هرچه خواستيد در بارة ما بگوييد و از غلوّ همچون مسيحيان بپرهيزيد كه من از غاليان بيزارم.» (بحار 25/274)
شهرستاني دانشمند معروف مكتب خلفا، پس از ذكر فرقه¬هاي مختلف غلات، مبارزات ائمّه شيعه (ع) با آنها را چنين بيان مي¬كند: «وَ تَبَرَّاَ مِن هَؤُلاءِ كُلُّهُم جَعفَرِ بنِ مُحَمَّدٍ الصّادِقِ وَ طَرَدَهُم وَ لَعَنَهُم: جعفر بن محمّد (امام صادق) از تمامي فرقه¬هاي نامبرده تبرّي كرد و آنان را از خود راند و لعنت كرد.» (ملل و نحل 1/181)
غلو در اهل سنّت
غلّات «عبّاسيه» يا «راونديّه» كه رئيس آنان عبدالله راوندي بود كه در آغاز قائل به الوهيّت منصور خليفة عبّاسى و نبوّت ابومسلم خراسانى شدند؛ امّا وقتى كه منصور ابومسلم را به قتل رساند، در سال 141 ه. ق بر او شوريدند و منصور با اتّهام زندقه آنان را در آتش سوزايند.
در صفات نيز در بارة بسيارى از شخصيّت¬هاى اهل سنّت غلوّهايى وارد شده است، ازجمله بنا به نقل (الغدير 11/70) غلوهايي در بارة ابوبكر و عمر و معاويه و رؤساي مذاهب چهارگانة فقه اهل سنّت شده است. مثلاً در بارة ابوحنيفه از پيامبر (ص) روايت نقل كردند، كه انبياء به من افتخار مىكنند و من به ابوحنيفه. عبيدي مالكي در عمدة¬التّحقيق ص 134 مي¬نويسد: مراد از حروف مقطّعة اوّل بقره «الم»، الف ابوبكر، لام الله و ميم محمّد است.
حاكم نيشابوري در المستدرك علي الصّحيحين 3/86 روايت كرده: نُه دهم علم نزد عمر است. بغوي گفته است: در آية: «وَاتَّبِع سَبيلَ مَن اَنابَ اِلَيَّ: و از راه كسي پيروي كن كه توبه¬كنان به سوي من آمده است.» منظور راه ابوبكر است.» (لقمان 15) [يعني خداوند به پيامبرش دستور داده كه از راه ابوبكر تبعيّت كند.]
به نقل علّامة اميني از كتب مختلف اهل سنّت مانند تفسير فخر رازي 5/478 كرامات عجيبي به عمر نسبت داده¬ شده، از جمله: عمر براي برانداختن رسم قرباني براي نيل نامه¬اي به نيل نوشت كه اگر از سوي خدا جاري هستي، جاري باش؛ و بدين ترتيب، نيل بدون قرباني جريان يافت. و نيز گفته¬اند: در زمان عمر زلزله¬اي در مدينه رخ داد، عمر نيزة¬ خود را به زمين زد و گفت: «مگر من بر روي تو به عدالت رفتار نكردم؟» از آن تاريخ در مدينه زلزله رخ نداد. روزي در يكي از خانه¬هاي مدينه آتش¬سوزي رخ داد، عمر بر روي پارچه¬اي نوشت: «اي آتش به اذن خدا فرونشين.» در ساعت آتش فرونشست. (الغدير 8/38)
و نيز اهل سنّت از پيامبر (ص) نقل مي¬كنند:جبرئيل براي معاويه قلمي از طلا آورد و به او سلام رساند و از او خواست آية الكرسي را با آن قلم بنويسد كه تا روز قيامت، هركس آية الكرسي بخواند، ثوابي هم نصيب معاويه مي¬شود. (الغدير 11/70)
و نيز اهل سنّت از ابوهريره نقل مي¬كنند، كه پيامبر (ص) فرموده است: امين¬ها نزد خداوند سه نفرند: من، جبرئيل و معاويه. (الغدير 11/78)
آن¬گاه علّامة اميني در ص 103 تا 195 جلد 11 الغدير صد داستان غلوّآميز از كتب مختلف اهل سنّت از بزرگان اهل سنّت مانند: زيد بن¬خارجه، خالد بن وليد، سعد بن ابي¬وقاص، ابوحنيفه، احمد بن حنبل، مالك، غزّالي و عبدالقادر گيلاني نقل مي¬كند كه در آنها مستجاب¬الدّعوه بودن، زنده كردن مردگان، تكلّم با خدا و... نسبت داده شده است.
برسوي در تفسير «روح البيان» در تفسير آية: «يَحمِلُ عَرشَ رَبِّكَ فَوقَهُم يَومَئِذٍ ثَمانِيَةٌ: آن روز عرش پروردگار تو را هشت فرشته حمل مي¬كنند.» (حاقّه 17) مي¬گويد: چهار نفر از اينان ابوحنيفه، مالك، شافعي و احمد حنبل هستند.
علّامة اميني بعد از نقل مطالب فوق مي¬گويد: حال انصاف دهيد كه چه كساني غالي هستند، ما يا آنان كه اين احاديث و داستان¬ها را نقل مي¬كنند؟ (الغدير 11/79)
عوامل پيدايش غالين در شيعه
1 ـ زياده¬روي در دوستي علي(ع): يكي از علل غلوّ مردم عراق در بارة علي(ع) و سايرائمّه (ع) زياده¬روي آنان در دوستي و علاقه بدانان بود. زيرا اصولاً عشق و علاقه به ديگران هنگامي كه از اندازه فزون شود، اسطوره مي¬آفريند و سبب غلوّ مي¬شود.
2 ـ احساس تقصير نسبت به گذشته: عراقيان و به ويژه مردم كوفه، وقتي كه علي(ع) بر آنها حكومت مي¬كرد، در بارة او بي¬مهري فراوان روا داشتند؛ چه آنان در حرف¬شنوي از امام به حقّ خود بسيار كوتاهي و حرف ناشنوايي كردند، تا آنجا كه آن حضرت دلش از دست آنها خون بود و به آنها مي¬فرمود: «مردم شام مي¬دانند معاويه ناحقّ است و با اين وجود به فرمان او خوب مي¬جنگند و شما مي-دانيد كه من برحقّم و به فرمان من خوب نمي¬جنگيد؛ به طوري كه من حاضرم ده¬تاي شما را بدهم و يكي از آنها را بگيرم.»
همين مردم وقتي كه امام علي (ع) از دستشان رفت و معاويه و بني¬اميّه بر آنها مسلّط شدند و نسبت به آنها منتهاي ظلم و ستم را روا داشتند، آن وقت دريافتند كه با گوش نكردن به دستورات علي (ع) چه خسارات بزرگي متوجّه آنها شده است؛ ازاين¬رو، سخت پشيمان شدند، به طوري كه براي تسلّاي دل خود نسبت به بدي-هايي كه در بارة آن حضرت روا داشته بودند، به افراط كشيده شدند و او را تا سرحدّ خدايي بالا بردند.
3 ـ فشار و ستم امويان: ستم بيش از اندازه¬اي كه امويّان پس از صلح امام حسن (ع) بر مردم عراق ¬نمودند، تا آنجا كه حتّي بدترين ناسزاها را نسبت به آنها روا مي¬داشتند و همين¬ها زمينه براي بروز يك رويكرد غلوّآميز نسبت به ائمّه (ع) پيدا كردند. زمينه¬اي كه براي غلوّ نسبت به پيامبر (ص) پيدا نشد؛ چه نسبت به دوستي پيامبر (ص) منع نشده بودند، بلكه حكمرانان اموي و عبّاسي نيز در اظهار دوستي با پيامبر (ص) شريك بودند. آن¬گاه بنا بر يك اصل جامعه¬شناسي، وقتي طبقة حاكم در قطب مخالف با مردم قرار گيرند، مردم خود به خود به سوي غلوّ در دوستي كساني مي¬روند كه طبقة حاكم دوست ندارد.
4 ـ فرق فاحش بين علي (ع) وساير خلفا: برخلاف مردم حجاز كه همگي اعراب بدوي بودند كه نه اديان ديگر در آنجا قدرتي داشتند و نه افكار بيگانه؛ ازاين¬رو، تقريباً فرقي بين علي و ائمّه (ع) با ساير خلفا و صحابه، كه آسمان تا زمين با آنها تفاوت داشتند درك نمي¬كردند؛ وجود اديان زردشتي، مسيحي، صابئي و غيره در عراق از يك طرف؛ و فرهنگ¬هاي ايراني، بابلي، يوناني و غيره از طرف ديگر؛ و عناصر ايراني كه بسيار با فرهنگ¬تر و حقّ طلب¬تر و فهميده¬تر از عرب¬ها بودند، از طرف سوّم؛ سبب شدند كه مردم عراق نه فقط بين علي (ع) با ساير صحابه و خلفا فرق بگذارند؛ بلكه حتّيٰ نسبت به آن حضرت به غلوّ كشيده شوند.
5 ـ مشاهدة كرامات: يكي ديگر از عوامل بسيار مهمّ انحراف غلّات اين بوده كه آنان كرامات و معجزات بسياري از علي (ع) و ائمّة ديگر مي¬ديدند، كرامات و معجزاتي كه در خلفا و امثال آنها نبود؛ و چون نه تحمّل و ظرفيّت لازم را داشتند و نه مي¬دانستند، كه انساني كه به فرمان خدا باشد، مي¬تواند كرامات و معجزات فراواني داشته باشد؛ ازاين¬رو، در مورد آنان به غلوّ كشيده شدند و مقامي فوق بشري براي آنها قائل شدند. همان طوري كه قرآن كريم معجزات فراواني به عيسي و موسي (ع) و حتّي بندگان خاصّ خدا از غير پيغمبران نسبت داده است؛ چنان¬كه به ¬قول قرآن كريم آصف بن برخيا وزير حضرت سليمان توانست تخت بلقيس را در يك چشم برهم زدن از يمن به سرزمين فلسطين بياورد. (نمل 40)
6 ـ اباحيگري: با مراجعه به عقايد بسياري از غلّات همچون فاطميّون مصر و اهل حقّ ايران و غيره، معلوم مي¬شود كه اينان مردمي اباحي مذهب و لاابالي بوده-اند و براي اين¬كه در فسق و فجور و شهوتراني مانعي چون اديان و مذاهب آسماني بر سر راه آنها نباشد، با به راه انداختن جريان غلّات، سعي كردند كه خود را از هر قيد و بندي آزاد كنند.
ابن¬ابي¬الحديد گويد: علي (ع) به گروهي برخورد كه شيطان بر ايشان چيره شده و از دايرة محبّت نسبت به او فراتر رفته بودند، تا آنجا كه به پروردگار خود كافر شدند و آنچه را كه پيامبر ايشان آورده بود، منكر شدند و علي را پروردگار و خداي خود پنداشتند و به او گفتند: «تو آفريننده و روزي¬دهندة مايي.» علي (ع) از ايشان خواست تا توبه كنند و آنان را تهديد كرد و بيم داد، ولي آنان همچنان بر عقيدة خود پايدار ماندند. او گودال¬هاي بزرگي حفر كرد و نخست به اميد اين¬كه شايد از عقيدة خود برگردند، آنان را دود داد؛ و چون از پذيرش حقّ سر برتافتند، آنان را در آتش سوزاند... چون علي (ع) آنان را در آتش افكند، بانگ برداشتند: اكنون براي ما كاملاً روشن شد كه تو خود، خدايي؛ زيرا پسرعمويت كه او را به رسالت فرستاده¬اي گفت: «با آتش جز خداي آتش، عذاب وشكنجه نمي¬كند.» (شرح خطبه 58 نهج البلاغه)