سایت اصول دین

فصل دوازدهم - اومانيسم

دکتر رحمت الله قاضیان

فصل دوازدهم - اومانيسم.

اگوست¬كنت، فوئر باخ و مارکس، از بانيان و سران اومانيسم (اصالت انسان) هستند.

اگوست¬کنت و اومانيسم

اگوست¬کنت (1798 ـ 1858) دارای افکار ضدّ دينی بود و همو بود که برای بشر ادوار سه¬گانة¬: ربّانی، فلسفی و علمی قائل شد؛ يعني گفت: ابتدا بشر همة¬ حوادث را معلول ماوراءالطّبيعه و خدايان مي¬پنداشت؛ بعد به دورة عقلاني و فلسفي رسيد كه‌ حوادث را با معاني و علل كلّي انتزاعي توجيه مي¬كرد؛ و بالاخره به دورة¬ علمي كه رسيد حوادث را تنها با حوادث محسوس توجيه مي¬كند.

اگوست¬كنت در اواخر عمرش چون ديد بشر نمی¬تواند بدون دين زندگی کند، دينی به نام «دين انسانيّت» اختراع کرد كه‌ در آن معبود انسان است و در آن بيان داشت: شخص مؤمن کسی است که به جای پرستش خدا خدمتگزار نوع و انسانيّت باشد. وي خود را پيغمبر اين دين ناميد و خانة خود را كعبة¬ آن قرار داد؛ و حتّيٰ بر سبك مسيحي¬ها براي اين دين انسانيّت عبادات و آدابي وضع كرد. براي مدّت كوتاهي هم پيرواني پيدا كرد و عدّه¬اي احمق هم مي¬رفتند و آن عباداتي كه‌ وي وضع كرده بود، انجام مي¬دادند.

فوئرباخ و اومانيسم

لودويک فوئرباخ (1775ـ 1833) نيز يکی از بانيان مکتب «بشرگرايی خداناگرا» و از ائمة کفر در غرب است و کسی است که حتّیٰ از مارکس هم در زمينة سوق مردم اروپا به خداناگرايی و مادّيگرايی مؤثرتر بوده؛ و گفته¬اند:‌ او اوّلين كسي بوده كه‌ هم به نحو فلسفي تحت عنوان از خود بيگانگي منکر خدا شده و هم از نظر جامعه ¬شناسي دين را طرد كرده و بيان داشته كه‌ دين و مفاهيم ديني منشأ از خودبيگانگي انسان مي¬باشند؛ و نيز گفته¬اند: فوئرباخ كسي است كه‌ فلسفة¬ هگل را از مفاهيم ايده¬آليستي تهذيب كرد.

فوئرباخ در کتابی به نام «نهاد مسيحيّت» بيان داشت: انسان در خود دو شخصيّت مي¬ديد: ازيك طرف، در خودش يك دسته صفات عالي چون راستي، درستي، عدالت، علم، كمال، قدرت و امثال اينها؛ و از طرف ديگر،‌ يك دسته صفات پست حيواني چون خيانت، طمع، حسد، بخل و...؛ و چون بيشتر دچار تمايلات حيواني مي¬شد، پنداشت كه‌ خودش همان كسي است كه‌ داراي جنبه¬هاي پست حيواني است؛ و معنويّات و صفات و خصائل عالی خود را به يك موجود خيالي و آرماني و آسمانيِ فوق خودش به نام «خدا» نسبت داد؛ پس خدا چيزی جز يك تصوير آرماني و خيالي از خود انسان نيست (آن¬چه خود داشت ز بيگانه تمنّا می¬کرد). پس وقتی که بشر خودش را نفی کرد و از خودش بيگانه شد، دين و خدا را به وجود آورد؛ ازاين¬رو، دين و خدا عامل از خود بيگانگي انسان مي-باشند.

آن¬گاه فوئرباخ گفت: اگر بشر آنچه را كه‌ در خود داشت،‌ در يك امر موهوم بيرون از خود مي¬جست، باز نيمي از مصيبت بود؛ ولي بدبختي بالاتر آنجاست كه‌ در عمل هم در مقابل آنچه را كه‌ خودش ساخته همچون بت خضوع و خشوع و عبادت مي¬كند.

بعد فوئرباخ مي¬گويد: حال كه‌ معلوم شد، اين انسان است كه‌ خدا را آفريده، نه خدا انسان را؛ پس بايد به خودش برگردد؛ يعني بفهمد آنچه را كه‌ مي¬پنداشته در بيرون است، در خودش است، و خودش را خداي خودش قرار دهد.

طبق فلسفة¬ فوئرباخ، اعتقاد به خدا،‌ اصول اخلاقي را نيز از انسان سلب مي¬كند؛ زيرا اخلاق آن چيزي است كه‌ در انسان اصالت داشته باشد؛ يعني آن وقت راستي و درستي و ... ارزش دارد كه‌ انسان اينها را به طمع پاداشي كه‌ موجودي ماوراء طبيعي مي¬خواهد به انسان بدهد، نباشد؛ وگرنه مي¬شود انساني طمّاع و ترسو كه‌ به طمع بهشت و ترس از دوزخ اعمال اخلاقي¬اي انجام مي¬دهد كه‌ براي جامعه مفيد است.

مارکس و اومانيسم

ماركس در دو قسمت از فوئرباخ استفاده كرد: يكي انكار هر گونه وجود ماوراءطبيعي و اين¬كه‌ وجود منحصر در مادّه است؛ و ديگر مسألة انسان¬گرايي و اومانيسم؛ هر چند ماركس نه در مادّيگرايي در حدّ فوئرباخ توقّف كرد و نه در انسان¬گرايي.

ماركس گفت: فوئرباخ بر اساس منطق قديم نتوانسته، جهان را توجيه منطقي ماترياليستي كند؛ ولي خود كه‌ از منطق ديالكتيك هگل كمك گرفت، گفت: تضاد لازمة¬‌ ذاتي عالم است و طبق حركتي كه‌ ناشي از تضاد است، جهان بدون نیاز به يك اصل ماورايي خودش خالق خودش است و با حركت مداوم درون ذاتي به طرف كمال سير مي¬كند.

مارکس انسان¬گرايي فوئرباخ را هم گسترش داد؛ زيرا فوئرباخ تنها دين را منشأ از خود بيگانگي انسان مي¬دانست؛ ولي ماركس گفت: علاوه بر دین، دولت و سرمايه¬داري هم منشأ از خود بيگانگي هستند؛ و انسان اگر بخواهد از تمام خودبيگانگي¬ها رهايي يابد، باید به سوسياليسم بگرايد كه‌ در آن هم سرمايه نفي مي¬شود، هم دولت و هم دين.

هگل در باب تاريخ گفت: انسان تاریخ را به وجود مي¬آورد. ماركس گفت‌:‌ فلسفة هگل روي سر راه مي¬رود، ما او را روي پاي خودش قرار مي-دهيم؛ زیرا انسان تاريخ را به وجود نمي¬آورد، بلكه‌ تاريخ انسان را به¬وجود مي¬آورد.

به نظر مارکس، فکر هم عملی از اعمال انسان است و بر فلاسفه حتّیٰ فوئرباخ خرده می¬گيرد که انسان را «حيوان ناطق» تعريف کرده-اند، وی می¬گويد: «انسان حيوان عامل است» يعنی از نظر وی انسان هم خالق کار است و هم مخلوق کار؛ تنها کاری که انسان عهده¬دار است «توليد» است، خواه توليد ميز و صندلی و خواه توليد فکر؛ و همان طوری که انسان ابزار را مطابق نيازش می¬سازد، فکر را هم بايد مطابق نيازهايش در جامعه بسازد.

مارکس بر کار بيش از هر چيز تکيه می¬کند و می¬گويد: کار چيزی است که انسان را می¬سازد، کار وجود خود انسان است که به نحو علنی در خارج تحقّق پيدا می¬کند.

و نيز به نظر مارکس کار مظهر انسان است؛ اگر کار ملال¬آور باشد و يا از انسان گرفته شود، انسان از خود بيگانه ¬شده و در برده¬داری خلاصه می-شود؛ زيرا برده¬داری دو نوع است: آشکار که در قديم رايج بوده و پنهان که نظام سرمايه¬داری است. چنين جامعه¬ای هم وارونه است و جامعة مستقيم جامعة کمونيستی است.

ماركس گفت: اومانيسمی که فوئرباخ ارائه داده رؤيايي است و پايه¬اي ندارد؛ زيرا وي ديگر بيان نكرده كه‌ چگونه انسان به خود بيگانگي رسيده و چگونه بايد با آن مبارزه كرد؟

آن¬گاه ماركس، براي بيان از خود بيگانگي انسان گفت: انسان دو خود دارد: خود فردي و خود اشتراكي. در دوران کمون و اشتراکی اوليه نه مالکيّتی بود و نه ما و منی، بلکه همة افراد قبيله به مانند افراد يک خانواده يک خود بوده¬اند؛ و خود فردي از مالكيّت¬ها پيدا شده است، خانة¬ من، لباس من و...؛ ولی اين خود فردی که در انسان از مالکيّت¬ها پيدا شده است، پليد است و بايد با آن مبارزه كرد؛ و خود اشتراكي در انسان شريف است و بايد آن را با الغاي مالكيّت خصوصي و تشكيل حکومت سوسياليستي و كمونيستی تقويت کرد.

و اگر با مالکيّت اختصاصی مبارزه شود و جامعة سوسياليستي و از آن بالاتر کمونيستي که در آن هر نوع مالکيّتی ملغیٰ شده است برقرار شود، خود جمعی و اشتراکی تقويت می¬شود و تمام مفاسد اخلاقی هم ريشه¬کن می¬شوند و جای آنها را محاسن اخلاقی از جمله عشق و محبّت افراد ديگر اجتماع می¬گيرد. و چون انسان به همنوعان خود عشق بورزد، برای رفع احتياجات آنها که در واقع خود جمعيش هستند، توليد بيشتری می¬کند.

آن¬گاه مارکس گفت: از خود بيگانگی دينی معلول وضع اقتصادی و نظام خاصّ اجتماعي و وضع ابزار توليد است؛ زيرا در جامعه¬ای که اقتصاد بر اساس استثمار باشد، سرمايه¬داران به خاطر سودجويی و فقرا برای تسلّای خود، مسألة¬ دين و قيامت را پيش می¬کشند. ازاين¬رو، اگر وضع اقتصادی جامعه را که بر اساس استعمار و استثمار تودة¬ مردم توسّط سرمايه-داران است عوض کنيم و با برانداختن مالکيّت و سرمايه¬داری، سوسياليسم و کمونيسم را در جامعه پياده کنيم، دين هم به خودی خود از بين می¬رود. (ماركس و ماركسيسم،‌ ص 31 )

اشكالات: بر اومانيسم و نظر مارکس در اين مورد اشکال¬های فراوانی وارد است، از جمله:

1 ـ ماركسيسم وقتی كه می¬خواهد خدا را نفی کند، خدا را تجلّی خارجی حقيقت وجودی انسان می¬داند. بدين معنی که می¬گويد: «تمام کمالاتی را که انسان در خود يافته به ديگری (خدا) حواله داده است؛ ازاين¬رو، انسان خدا را خلق کرده است نه خدا انسان را و هنگامی که انسان به خودآگاهی می¬رسد که خودش خدای خودش گردد.

امّا همين مارکسيسم در «مبحث ماترياليسم تاريخي» انسان را مخلوق وسايل و ابزار كار و اقتصاد مي¬داند و در نظام سوسياليستی، انسان را تنها به مانند آجری در ساختمان جامعة¬ برنامه¬ريزی شدة¬ جامعة¬ سوسياليستی می-داند كه‌ از خود هيچ¬گونه آزادي و اختياري ندارد.

مارکسيسم با آن¬که مردم را از عبوديّت کليسا و بوسيدن دست پاپ آزاد می¬کند؛ ولی به بندگی و اطاعت بی¬قيد و شرط فرمايشات بی¬اساس مارکس و انگلس و رهبران مارکسيست مثل لنين، استالين، مائو و غيره مجبور می¬سازد که چنين تناقضاتی را بپذيرند.

2 ـ مارکسيسم با زيربنا قرار دادن ابزار توليد و اقتصاد و روبنا قراردادن فرهنگ، اخلاق، فلسفه، دين، هنر، ادبيّات و...، در حقيقت انسان را روبنا دانسته است؛ چون انسان چيزی غير از مجموع اين¬ها نيست. بدين ترتيب، در مارکسيسم در تحليل نهايی، اومانيسم (اصالت انسان) از زيربنا بودن ابزار توليد و اقتصاد و روبنا بودن انسان سر درمی¬آورد.

3 ـ مارکسيست¬ها گفته¬اند: مارکس نظر فوئرباخ در مورد انسان را تکامل بخشيد؛ زيرا فوئرباخ می¬گفت: «انسان موجودی است با يک سری فضائل و رذائل، ولی ندانسته فضائلش را به ديگری(خدا) حواله می¬داد وخود را تنها واجد رذائل دانست؛ و بدين ترتيب، از خود بيگانه شد»؛ امّا مارکس بيان داشت که اين از خود بيگانگی انسان معلول وضع اقتصادی اوست.» ولي بايد گفت: ماركس از فوئر باخ هم مقام انسان را پائين¬ترآورد؛ زيرا از نظر فوئرباخ انسان هم واجد جنبة متعالي است و هم جنبة پست؛ ولي ماركس انسان را تنها يك حيوان اقتصادي مي¬داند و فاقد هر گونه فضيلت و بُعد متعالي.

4 ـ در مورد اين¬كه‌ ماركس مي¬گويد: نه تنها دين و خدا، بلكه‌ دولت، ميهن، مالكيّت و سرمايه نيز بت¬هايي هستند كه‌ باعث از خود بيگانگي انسان مي¬شوند.» گوييم:‌ از خود بيگانگي در صورتي مورد نكوهش است كه‌ انسان را به زخارفي چون پول كه‌ جزو ذات و ماية كمال او نمي¬گردند، پيوند دهد؛ ولي وابستگي انسان به چيزهايي همچون هنر، اخلاق‌ و ... چون كمالاتي هستند كه‌ جزو ذات انسان و كمال وي مي¬شوند، نه فقط باعث از خود بيگانگي نمي¬شوند، بلكه‌ بازگشت به خويشتن مي¬باشند. بالاتر از اينها انسان با خداجويي و خداپرستي با موجودي كامل مرتبط مي¬گردد و بر كمالات خويش مي-افزايد.

5 ـ در مورد اين¬كه‌ ماركسيست¬ها مي¬گويند: «با تشكيل جامعة سوسياليستي و از آن بالاتر كمونيستي، افراد اجتماع خود را جزيي از آن مي¬دانند؛ و ازاين¬رو، با تمام توان براي برآوردن نياز ديگران مي¬کوشند و در نتيجه سطح توليد هم بالا مي¬رود.» گوييم: اين¬¬كه‌ افراد انساني، حرص و ولع و روحية استعمار و استعمار خود را كنار گذارند و خود را عين همديگر بدانند و در نتيجه با تمام توان به برآوردن نيازهاي يكديگر بپردازند؛ فرضي است كه‌ بين برادران هم هرگز جامة¬ عمل نپوشيده و نخواهد پوشيد. چنان¬كه‌ حدود هفتاد سال هم رژيم سوسياليستي در شوروي و ساير بلوك شرق با كمال قدرت اجرا شد و چنين نتيجه¬اي حاصل نشد.

6 ـ‌ فوئرباخ كه‌ نيمي از انسان را متعالي و نيمي را پست مي¬داند و مي-پندارد كه‌ خود آن نيم پست است، مي¬تواند براي انسان از خود بيگانگي را مطرح كند؛ ولي ماركس كه‌ انسان را در حدّ يك حيوان اقتصادي دنبال شكم مي¬داند و مي¬گويد:‌ همة¬ راه¬ها به شكم منتهي مي¬شوند؛ و نيز براي انسان وجدان و فطرتي قائل نيست و معتقد است كه وجدان انسان و نيز انسانيّتش در طبقه تعيّن پيدا مي¬كند،‌ ديگر جنبة¬‌ متعالي¬اي باقي نمي¬ماندكه‌ از آن بيگانه شود. چه ماركس معتقد است كه‌ آن¬چه براي انسان اصالت دارد فقط و فقط امور اقتصادي است و همه چيز ديگر همچون اخلاق، دين،‌ هنر،‌ فلسفه، و سياست،‌ روبناست؛ پس با اين حساب،‌ انسان چه داشته است كه‌ از دست داده و از خود بيگانه شده است؟

7 ـ‌ آخرين حرفي كه‌ ماركسيست¬ها در اين مورد مي¬گويند، اين است كه‌ «خدا و اخلاق و مالکيّت بت¬هايی هستند که آزادی را از انسان گرفته¬اند و انسان با رهايي از خدا و مالکيّت و دولت به آزادي مي-رسد.»‌

در پاسخ اين حرف گوييم: آيا رهايي و آزادي از هر چيز براي انسان كمال است؟ آيا خود ماركسيست¬ها به اصول ماركسيسم پاي¬بند نيستند؟ و اگر آزادي و رهايي از هر چيزی براي انسان كمال باشد؛ بايد گفت پست¬ترين افراد بشر کامل¬ترين افراد هستند؛ زيرا آنها به هيچ چيز پای¬بند نيستند و هيچ چيز جلو آزادی آنها را نمی¬گيرد؛ در حالی که خود مارکسيست¬ها هم انسان¬های اسير مال و جاه را انسان¬های پستی می¬دانند.


کتاب کلام جدید

دکتر رحمت الله قاضیان