سایت اصول دین


فصل سيزدهم نظريّه ارزش كار


دکتر رحمت الله قاضیان

فصل سيزدهم - نظريّة ارزش كار.

فلسفة¬ ماركسي، فلسفة¬ پركسيس (عمل)

فلاسفه گفته¬اند: فلسفه تفسير جهان است؛ امّا ماركس گفت: «فلسفه عمل و تغيير جهان است.» و اين دو معني دارد: يكي آن¬كه فلسفه براي عمل و دگرگون كردن و مبارزة اجتماعي ساخته شده است؛‌ و ديگر آن¬كه بايد عمل كرد تا شناخت و بايد جامعه را تغيير داد و آن را دگرگون كرد تا آن را بشناسيم‌ و باز در پرتو شناخت جامعه را ساخت.

اشكال‌: اينجاست‌ كه‌ يك مغالطة عجيبي پيش مي¬آيد. بدين معني كه‌ يك جوان وقتي كه‌ مورد تبليغ قرار مي¬گيرد، با شعبدة¬ عجيبي رو به رو مي-شود؛ زيرا به او می¬گویند: «شناخت فقط از راه عمل حاصل مي-شود. اگر در عمل ماركسيست باشی‌‌ ماركسيسم را هم مي¬شناسي؛‌ و اگر ماركسيست نباشي،‌ ماركسيسم را نمي¬شناسي.

تمام ارزش از كار است

معمولاً به حكم‏ اين¬كه‌ انسان دارای عقل است يا به حكم اين¬كه‌ انسان تنها موجود آزاد جهان است او را داراي شرافت ذاتی می¬دانند؛ ولی ماركس كار انسان را ملاك شرافت او می‏داند و كار را سازندة انسان؛ و از اينجا نتيجه‏ گرفته که كار فروختن يعنی شرافت فروختن؛ پس اگر كارگر را مجبور كردند كه‌ كار كند و مزد بگيرد، در واقع انسانيّت و شرافت او را ‏خريده¬اند؛ كار تنها بايد برای كار باشد نه كار برای فرد.

ماركس مي¬گويد: اصولاً كار برای فرد ضدّ اخلاق است؛ بلكه کار بايد به صورت دسته¬جمعی باشد، همه كار بكنند و همه سود ببرند؛ و هر كس به اندازه‏ای كه‌ از او ساخته است، كار كند و به‏ اندازة¬ نيازش هم ببرد، آن وقت می‏شود، كار برای كار.

از نظر ماركسيسم، ارزش كالا تماماً ناشي از كار است و معيار ارزش هر کالايی کاری است که صرف توليد آن شده است؛ ازاين¬رو، سودي كه‌ كارفرما از توليد برداشت مي¬كند «ارزش اضافي» است و نوعي سرقت نسبت به حقوق كارگر است.

اشکال: بر نظريّة «ارزش كار» و «ارزش اضافی» اشكالات فراواني وارد است؛ از جمله:

1 ـ ملاك ارزش داشتن كالا: ماليّت و ارزش پيدا كردن چيزي تابع اين است كه: اوّلاً، به حال بشر مفيد باشد، مانند نان و ميوه و لباس و خانه. ثانياً، همچون نور و هوا وافر و رايگان نباشد. ثالثاً، چيزي نباشد كه همچون باران و يا نسيم قابل تمليك درآوردن نيست.

2 ـ ارزش تقاضايي: كالايي هستند که ارزش آنها به تقاضای خريداران بستگی دارد نه کار مصرف شده در آنها؛ زيرا اگر کالايی خريدار نداشته باشد، کار مصرف شده در آن هرقدر هم زياد باشد؛ بي¬ارزش ياكم-ارزش است.

چنان¬که اشخاصی چهل پنجاه سال عمر خود را صرف نوشتن کتاب¬هایی کرده¬اند؛ ولی چون کتاب¬هايشان خواننده ندارد، اصلاً چاپ نمی¬شوند. برعكس، هرگاه كالايي خواستار زياد داشته باشد، ارزشمند خواهد بود، حتّي اگر كار مصرف¬شده در آن كم باشد، همچون يافتن مرواريدي در داخل يک صدف. و اگر ارزش به مقدار كار بستگي دارد، پس علّت گراني طلا و نقره و سنگ¬هاي قيمتي مثل عقيق و فيروزه و ياقوت چيست؟

3 ـ مفيد بودن: خيلی چيزها هستند که بدون آن¬که روی آنها کاری انجام شود؛ چون مفيدند دارای ارزش¬اند؛ مانند دريا، زمين، معدن، جنگل، مرتع و غيره.

همين¬طور گاهی با آن¬که برای تهيّة¬ دو ميوه يا دو محصول کشاورزی کار مساوی صرف شده؛ ولی يکی به جهت داشتن آب کافی يا زمين مساعد محصول بيشتری می¬دهد.

4 ـ ابتكار و سليقه: در نظرّية¬ «ارزش كار» همة¬ كارها مثل عملگي در نظر گرفته شده¬اند؛ و به هوش و ابتكار و ذوق و سليقه توجّه نشده است؛ در صورتي كه‌ كارهايي هستند كه‌ به هيچ¬وجه چنين نيستند. مثلاً از دو خيّاط يا دو كفّاش يا دو بنّا كه‌ براي تهية يك لباس يا يك كفش يا يك خانه وقت مساوي صرف كرده¬اند، آن¬كه‌ هنرمندتربوده و كالاي بهتري عرضه داشته است، مسلّماً قيمت كالايش بيشتراست.

يا از دو تأليف كه‌ كار مساوي صرف آنها شده، ممكن است يكي از آنها هزارها برابر ديگري ارزش داشته باشد؛ چنان¬كه‌ ارزش ديوان حافظ يا گلستان سعدي يا شاهنامة¬ فردوسي يا مثنوي مولوي، با ارزش كتاب¬هاي درجه دوّمی نظير آنها قابل مقايسه نيست.

همين¬طور، گاهی براي ساخت دو اتومبيل كار و مواد لازم به طور مساوي صرف شده؛ ولي چون در يكي از آ‎نها ابتكار بيشتري به كار رفته و لوكس¬تر است، ارزش بيشتري دارد.

5 ـ علاقه: برخلاف نظر طرفداران نظريّة ارزش كار، همة كارها براي سود بيشتر نيست، بلكه منافع اقتصادي تنها يكي از محرّكات بشر است؛ چنان¬كه اشخاص بسياري با آن¬كه‌ مي¬دانند اگر به جاي شغل معلّمي يا تأليف كتاب به كار آزاد بپردازند، درآمد بيشتري دارند؛ ولي چون به معلّمي يا تأليف علاقه دارند، حاضر نيستند، به كارهاي ديگر بپردازند.

6 ـ مورد نياز و استفاده بودن: بسياري از چيزها بي¬آن¬كه كاري روي آنها صورت گيرد ارزش دارند، مانند ماهي¬ها و چوب¬ها و ميوه¬هاي جنگلي و گياهان دارويي صحرايي.

7 ـ ارزش مال اثر كار است نه مقدار كار: بعضي همچون چلاق¬ها و شل¬ها ممكن است زحمت زيادتري نسبت به اشخاص معمولي بكشند، ولي به واسطة اين¬كه راندمان و اثر كار آنها كم است، كارشان كم¬ارزش¬تر از كار افراد معمولي است.

8 ـ اگر همة¬ كارها همچون عملگي بود، هر قدر كار بيشتري انجام مي-شد، ارزش بيشتري داشت؛ ولي بعضي كارها همچون نقّاشي، خطّاطي، منبّتكاري و كاشيكاري هستند كه ارزش كاري كه صاحبان آنها صرف انجام آنها نموده¬اند، به مراتب بيشتر از ارزش كارهاي ساده همچون عملگي است. و حتّيٰ در همان عملگي نيز سرعمله مزد بيشتري مي¬گيرد، نه به واسطة¬ صرف انرژي بيشتر، بلكه به خاطر زبر و زرنگي و ابتكار بيشتر. مثلاً اگر سعدي و حافظ و مولوي و فردوسي و نظامي زنده بودند، ناشران حاضر بودند پول¬هاي بسيار زيادي بابت حقّ تأليف به آنها بدهند. و اين هم به خاطر ابتكار و الهامي است كه آنها دريافته¬اند، نه به خاطر آن¬كه هزاران برابر يك كارگر زحمت كشيده¬اند.

9 ـ اگر ارزش هر چيز مساوي كاري باشد كه صرف ايجاد آن شده است، لازم می¬آید كه ارزش نيروي كار معادل مخارج كارگر باشد نه بيشتر؛ پس لازم مي¬آيد كارفرما اضافه ارزش را به حقّ ببرد و كار ظالمانه¬اي صورت نداده باشد.

10 ـ نظريّة¬ ماركس اساس ارزش را تنها بر كار دستي نهاده و تنها بازوي انسان ممكن است خلّاق ارزش باشد، نه اختراع توليد ارزش مي¬كند، نه سازمان¬گذاري و نه مديريّت.

فصل چهاردهم

جامعه و قوانين آن

جامعه و قوانين آن: جامعه عبارت است از مجموعه¬ای از افراد انسانی که با سنن و آداب و قوانين خاصّی به طور دسته¬جمعی زندگی می¬کنند. نيازهای مشترک اجتماعی افراد يک جامعه، آنچنان آنها را به يکديگر پيوند می¬دهد که همچون مسافرانی هستند که در يک اتومبيل يا يک هواپيما يا يک کِشتی سوارند و به سوی مقصدی در حرکت¬اند؛ و ازاين¬رو، در رفتن و ماندن و دچار خطر شدن، سرنوشت مشترک دارند. به عبارت ديگر، انسان موجودی است که اجتماعی آفريده شده است؛ يعنی طبعاً به صورت جزيی از کلّ آفريده شده است و در نهاد انسان گرايش پيوستن به «کلّ خودش» يعنی جامعه هست؛ به طوري كه اگر به طور انفرادی زندگی کند، به کمالات لايق خودش نمی¬رسد.

جامعه يک مرکّب حقيقی خاصّ است: هر جامعه¬ ترکيبی از افراد با سليقه¬های گوناگون است و شئ مرکّب هم دو قسم است: حقيقی و اعتباری. مرکّب حقيقی دارای خاصيّت و اثري غير از خاصيّت اجزائش است؛ چنان¬که آب که مرکّب از اکسيژن و هيدرژن است، خاصّيّتی ورای اکسيژن و هیدرژن دارد؛ امّا در مرکّب اعتباری همچون درختان يک باغ و يا گوسفندان يک گلّه، مرکّب خاصّيّت و اثری غير از خاصّيّت افراد و اجزائش ندارد.

بعضی از مکاتب چون اگزيستانسياليسم اصالت را به فرد داده وجامعه را اعتباری مي¬دانند و بعضی مکاتب چون مارکسيسم اصالت را به جامعه داده¬اند و فرد را اعتباری می¬دانند؛ ولی بايد گفت: گرچه جامعة انسانی مرکّب حقيقی است، امّا ترکيب اجتماع انسانی از افراد هم يک ترکيب منحصر به فرد است؛ زيرا هر چند بر جامعه روح واحدی يعني فرهنگ آن جامعه حکمفرماست و ازاين¬رو، برخلاف نظر اگزيستانسياليست¬ها ترکيب جامعه از نوع گوسفندان يک گلّه نيست؛ ولی آن طور هم که مارکسيست¬ها گفته¬اند، چنين هم نيست که شخصيّت فرد در اجتماع مستهلک باشد و فرد هيچ¬گونه استقلال و آزادی نداشته باشد.

چون اگر به قول مارکسيست¬ها ترکيب فرد و جامعه همچون ساير مرکّبات حقيقی باشد، فرد در جامعه هيچ استقلال و اصالت و نقشی نخواهد داشت، و در آن صورت هم نه تنها نظر قهرمانان و نقش آنان در تاريخ منتفی خواهد شد، بلکه اصلاً مسألة خوب و بد و اختيار هم منتفی خواهد شد؛ چون انسان صد در صد ساخته و پرداختة جامعه خواهد بود، هر کس خوب باشد، جامعه او را خوب ساخته و هر کس بد باشد، جامعه او را بد ساخته است.

و حال آن¬که هرچند جامعه وحدت حقيقی دارد؛ ولی در اجتماع جبر هم بر افراد حاکم نيست؛ چون اصالت فطری انسانی که ناشی از تکامل جوهری او در متن اجتماع است، به انسان نوعی آزادی می¬دهد که او را به عصيان در برابر تحميلات اجتماع توانا مي¬سازد؛ ازاين¬رو، در جامعه نه جبر است و نه اختيار، بلکه نوعی «امر بين¬الامرين» حکم¬فرماست.

سنّت و قانون داشتن جامعه

جامعه، طبيعت و سنّت و خصلت و قاعده و ضابطه دارد؛ ازاين¬رو، اگر افراد جامعه¬ای طالب سعادت باشند، بايد از آن قوانين و سنن پيروی کنند.

ولي بايد دانست که بدبختی¬ها و خوشبختی¬ها دو قسم¬اند: اجتماعی و فردی. بدبختي¬ها و خوشبختي¬هاي اجتماعي، به عمل و لياقت اكثريّت افراد اجتماع بستگي دارند و نقش فرد در آنها بسياركم است؛ بلکه گاهی هر چند فرد صالح و لايق باشد، چوب بی لياقتی اجتماعی را می¬خورد که اکثريّت افراد آن ناصالح و بی¬لياقت¬اند.

البتّه اين حکم فقط در مورد دنيا صادق است و در آخرت پاداش و جزای هر کسی بستگی به اعمالی دارد که تنها خودش انجام داده است و به قول قرآن كريم «لاتَزِرُ وَازِرَةٌ وِزرَ اُخريٰ : کسي بار گناه ديگری را بر دوش نمی¬گيرد.» ( فاطر 18)

از طرفي، فرد هم در برابر رکود و انحراف جامعه نبايد دست روی دست بگذارد؛ بلکه تا آنجا که می¬تواند، بايد در راه نجات افراد ديگر بکوشد؛ و چه بسا افرادی چون پيامبران و پيامبرگونه¬ها توانسته¬اند جامعه و بلکه جوامعی را از بدبختی و انحراف نجات دهند و آنها را به شاهراه سعادت و تکامل هدايت نمايند.

فصل پانزدهم

عوامل مؤثّر در تحوّلات تاريخی

محقّقين برآنند هر چند‌ ممکن است جوامع گاهي توقّف داشته باشند و حتّی گاهي سير انحطاطي نمايند؛ امّا در مجموع در جهت تكامل هستند؛ ولي در اين¬كه‌ محرّك و عامل پيشرفت و تكامل جامعه چيست؟ نظريّات مختلفي ابراز شده است؛ از جمله:

1 ـ ارادة خدا: بعضي همچون اشاعره و «اسقف بوسوئه» مورّخ معروف فرانسوی كه قضا و قدري فكر مي¬كنند، معتقدند هيچ رابطة¬ علّی و معلولی جز «اراده و مشيّت الهي» در پيدايش حوادث تاريخی مؤثّر نيست؛ بلکه اين خدا يعني طرح الهي است كه‌ علّت مستقيم هر حادثه و رخدادي از جمله افعال ارادي و اختياري انسان در جهان خلقت است.

2 ـ تصادف: بعضي ديگر گفته¬اند: تاريخ را تصادفات به وجود مي¬آورند؛ چنان¬كه‌ جنگ بين¬الملل اوّل در نتيجة¬ قتل وليعهد اطريش در صربستان به وجود آمد؛ و مروان حَکَم هنگام جنگ با بنی¬عبّاس ادرارش گرفت؛ و چون برای رفع قضای حاجت به کناری رفت، يکی از سربازان بنی¬عبّاس خود را به او رساند و او را از پای درآورد؛ و با قتل او دولت بنی¬اميّه هم منقرض شد؛ و در اين مورد گفته شد: «ذَهَبَت دَوْلَةٌ بِبَولَةٍ: دولتی با بولی رفت.»

3 ـ محيط جغرافيايی: بعضي ديگر گفته¬اند: عوامل جغرافيايي و طبيعی مانند آب، هوا و منظرة کلّی طبيعت، سبب مي¬شوند که افراد ناحيّه¬اي داراي هوش و استعداد بيشتري باشند؛ و افراد ناحية¬ ديگري كم¬هوش و كم¬استعداد باشند.

ارسطو و ابن¬سينا و منتسکيو دانشمند و جامعه¬شناس معروف فرانسوی در کتاب «روح القوانين» معتقدند در مناطق معتدل مزاج¬های معتدل و مغزهای نيرومند پرورش می¬يابد.

4 ـ نژاد: بعضی ديگر از صاحب¬نظران امثال «كنت¬گوبينو» برآنندكه عامل اصلي ونیروی محرّکة¬ تاريخ در فعّاليّت¬هاي اجتماعي «نژاد» است. يعنی بعضي نژادها همچون نژاد سفيد ـ خصوصاً تيرة¬ شمالی آن ـ داراي هوش و استعداد بيشتری برای نوآوری و سازندگی و تمدّن و فرهنگ هستند و مي¬توانند صنعت و علم و فلسفه و هنر و اخلاق توليد كنند‌ و همين¬ها هستند‌ كه‌ تاريخ انسان¬ها را ساخته¬اند؛ ولي بعضي ديگر تنها مصرف كننده¬اند.

5 ـ نظريّة قهرمانان و نوابغ: بعضي دیگر از محقّقین چون هگل و كارليل گفته¬اند: تمام مظاهر و تجلّيّات تاریخ ـ خواه علمی يا اقتصادی يا فنّی يا سياسی يا دينی يا اخلاقی يا فلسفی ـ تنها به دست نوابغ و دانشمندان و فلاسفه و قهرمانان هر ملّتی رقم زده مي¬شود. كارليل بنا بر نظر فوق كتاب «قهرمانان» را كه‌ با پيامبر اسلام (ص) آ‎غاز مي¬شود نگاشته است.

6 ـ ماترياليسم تاريخی: و بالاخره نظریّة¬ مارکس به نام «ماترياليسم تاريخی» است که تبيين مادّی و اقتصادی تاريخ است. وی می¬گوید: فلسفه عبارت است از توضيح و تفسير جهان و فلسفة‌ تاريخ عبارت است از توضيح جهان بر اساس مادّيّت.

يعني‌ همان¬طوري كه‌ از نظر ماركس مادّه اصل است و روح انعكاسي از مادّه است،‌ در تاريخ هم مادّه اصل است و جنبه¬هاي غيرمادّي تاريخ، انعكاسي از اين اصل است.

نقد: هر يك از نظريّاتی که در مورد محرّک و عامل پيشرفت بشر ارائه شده است، بخشي از حقيقت را بيان داشته¬اند. بدين معني كه‌:

اوّلاً، بسته به شرايط مختلف، گاهي در اجتماعي مذهب‌ بيش از عوامل ديگر در واقعه و تحوّلي سهيم بوده است، گاهي عوامل اقتصادي، گاهي نوابغ و افراد برجسته،‌ گاهي خصوصيّات نژادي و جغرافيايي و گاهي تصادفات.

ثانياً، اين نظريّات با هم تضاد و تناقض ندارند كه بگوييم:‌ حتماً مي¬بايستي يكي از آنها تأثير داشته باشد؛‌ بلكه‌ حتّيٰ قابل جمع¬اند. زيرا اين محيط جغرافيايي است كه‌ نژادهاي مختلف را به وجود مي¬آورد و آن¬گاه محيط و نژاد است كه‌ نوابغ را مي¬پرورند و آنها اقتصاد و ابزار توليد را تغيير مي-دهند و اقتصاد و ابزار توليد هم به نوبة¬ خود در پيشرفت جامعه مؤثّرند. انبيا نيز از عوامل مهم پيشرفت جوامع بوده¬اند. تصادفات يعني علّت¬هايي كه نمي¬توان آن¬ها را تحت ضابطة¬ كلّي درآورد، نيز در هر زماني به نوعي در پيشرفت تاريخ مؤثّرند، و بالاخره همة اينها به اراده و خواست و مشيّت الهي هستند؛ يعني اين خداست كه‌ محيط¬ها و نژادها و انسان¬هاي مختلف را با استعدادهاي متفاوت آفريده است و اختيار آنها را در تغيير دادن سر نوشتشان، به دست خودشان قرار داده است.


کتاب کلام جدید

دکتر رحمت الله قاضیان