سایت اصول دین


فصل شانزدهم - ماترياليسم تاريخي


دکتر رحمت الله قاضیان

فصل شانزدهم - ماترياليسم تاريخي.

به اتفّاق محقّقين همة عناصر ماركسيسم قبل از مارکس وجود داشته است. مثلاً ماترياليسم به قول خود مارکسيست¬ها در دنيای قديم و يونان باستان هم وجود داشته است. ديالکتيک را هم که مارکس از هگل گرفته است. نظريّة سوسياليسم و کمونيسم هم که سال¬ها قبل از مارکس در انگلستان و فرانسه همزمان پديد آمده بود. انسان¬گرايی (اومانيسم) هم قبل از مارکس توسّط اگوست کنت و فوئرباخ مطرح شده بود؛ ولي غير از مسائل اقتصادي،‌ آنچه که در زمينة¬ فلسفه، ابتكار ماركس است «ماترياليسم تاريخي» ‌يعني تفسير مادّي تاريخ است كه‌ هرچند آن نيز نزديك به زمان ماركس، ديگران آن را مطرح كرده¬ بودند؛ ولي‌ ماركس آن را به صورت كامل¬تر و جامع¬تري مطرح و ارائه كرد. ( ماركس و ماركسيم،‌ ص 24)

ماركس ادّعا كرد تاريخ بر اساس تكامل ابزار جبراً از مراحل اشتراک اوّليّه، برده¬داری و ارباب و رعيّتی گذشته و به مرحلة صنعتی و سرمايه-داری رسيده، و از اين مرحله هم جبراً خواهد گذشت، و به سوسياليسم و كمونيسم مي¬انجامد. و نقش انسان هم در اين مسئله تنها شناخت اين جريان طبيعي يعني مسير سوسياليسم و کمونیسم و عمل بر طبق آن است؛ تا با كمك كردن بدان، آسان¬تر به منصة ظهور رسد؛ و هر دوره از اين مراحل هم قوانين ويژة خود دارد؛ ازاین¬رو، جامعه برخلاف نظر همة اديان، قوانین ثابت ندارد.

زيرا روابطي‌ كه‌ توجيه كنندة¬ وضع موجودند بر يك حال باقي نمي-مانند،‌ بلكه‌ تكامل پيدا مي¬كنند.‌ وچون تكامل نمودند، ناچار يك نوع تضادي ميان روابط موجود يعني روبناها و زيربناها يعني ابزار توليد به وجود مي¬آيد؛ و اين تضاد اجتماعي هم كه بيشتر شد، به حكم همان جبر ديالكتيكي به شكست وضع سابق يعني نيروهاي وابسته به روبناهاي متناسب با وضع كهنة¬ سابق و پيروزي وضع جديد يعني نيروهاي وابسته به روبناهاي جديد متناسب با وضع آينده منتهي مي¬شود.

بنابراين، اين اقتصاد و مادّيّات است كه‌ محرّك اصلي انسان و منشأ تحوّلات فردی و اجتماعی و خلاصه زيربنای زندگی اوست و همة مظاهر ديگر زندگي او همچون مذهب، اخلاق، فلسفه، هنر، ادبيات و حقوق روبناهاي زندگيش هستند؛ و با تغيير اقتصاد و مادّيّات، همه دگرگون مي¬شوند؛ ازاين¬رو بايد گفت: «تاريخ سراسر مبارزة طبقاتي است.»

اشكالات ماترياليسم تاريخی

1 ـ يک نظريّة فلسفی ـ تاريخی، يا بايد با روش استدلالی به اثبات رسد و يا تجربيات و رخدادهای تاريخی مؤيّد درستی آن باشند. در حالی که نظريّة ماترياليسم تاريخی بر هيچ يک از روش¬های نامبرده مبتنی نيست؛ بلکه ماركس بدون هيچ¬گونه دليل و يا نمونه¬اي تنها ادّعا مي¬كند كه‌ اقتصاد زيربناي فعّاليّت¬هاي انسان است و همة¬ امور ديگر وي روبنا هستند.

2 ـ بی¬تردید اقتصاد يكي از عوامل مؤثّر در تاريخ بشر مي¬¬باشد. چنان¬كه گفته¬اند:‌ «مَن لامَعاشَ لَهُ، لامَعادَ لَهُ: هر كه‌ معاش ندارد،‌ معاد هم ندارد.»

و علي(ع) به فرزندش توصيه مي¬فرمايد:‌ «يا بُنَيَّ،‌ اِستَعِذ بِاللهِ مِنَ الفَقرِ؛ فَاِنَّهَا مَنقَصَةٌ لِلدّينِ وَ مُدهِنَةٌ لِلعَقلِ وَ داعِيةٌ لِلمَقتِ: اي پسرم، از فقر به خدا پناه ببر كه‌ فقر هم موجب نقص دين مي¬شود، هم عقل آدم را از او مي-گيرد و هم آبروي آدم را در جامعه مي¬ريزد. ( بحار 34/ 348 )

با اين وجود، نمي¬توان ادّعا كرد:‌ اقتصاد و پول و ثروت تنها عامل تعيين¬كنندة¬ كردار،‌ رفتار‌ و افكار بشر است و به اصطلاح اقتصاد زيربناست‌ و همة¬ امور ديگر چون دين،‌ فلسفه، هنر،‌ فرهنگ‌ و تمدّن روبنا هستند. به طوری که اگر اقتصاد کوچک¬ترين تغييری کند، همة¬ شئون ديگر زندگی بشر تغيير می¬کنند و خود انسان در اين تحوّلات هيچ¬گونه تأثيری ندارد.

زيرا افکار و اعتقادات و ايمان¬ها که نيروهای روانی انسان هستند واقعيّت¬هايی اصيل¬اند و منشأ تحرّکات بسياری در فرد و جامعه و تاريخ می¬باشند. ازاین¬رو، بايد گفت: اقتصاد يكي از عوامل مؤثّر در زندگي فردي و اجتماعي و سياسي انسان است، نه عامل منحصر به فرد. حتّيٰ ممكن است اقتصاد تغيير كند، ولي شئون ديگر زندگي تغيير نكنند، يا امور ديگر همچون عقيده و ايمان سبب تغيير اقتصاد شوند.

3 ـ هرچند اميال و نيازهای مادّی انسان ¬چون خوردن و خوابيدن از نظر زمانی زودتر از گرايش¬ها و نيازهای معنویش ¬چون فضيلت¬دوستی، حقيقتجويی وخداپرستی ظاهر می¬شوند ولی به تدريج که گرايش¬های معنوی انسان که در فطرتش نهفته¬اند، شکوفا شدند، اميال و نيازهای مادّیش را فدای گرايش¬هاي معنويش می¬کند. و اين هم نشان می¬دهد که گرايش¬هاي معنوی در انسان هم اصيل¬تر و نيرومندتر از اميال و لذّت¬های مادّی او هستند.

4 ـ مارکس مي¬گويد: اقتصاد و ابزار و شيوه¬های توليد زيربنا و تأثيرکننده هستند و ساير شئون بشر تنها تأثير پذيرند؛ در حالی که يکی از اصول و ارکان اصلی مارکسيسم «اصل تأثير متقابل» است، يعنی همة اشياء بر يکديگر تأثير و تأثّر متقابل دارند.

5 ـ اگر اقتصاد زيربنا باشد، با گذشت زمان و تحوّل جبری نظامات اقتصادی، تمامی ايدئولوژی¬ها از جمله منطق ديالکتيک و ماترياليسم تاريخي دگرگون خواهند شد؛ در حالی که مارکسيست¬ها ادّعای ثابت بودن و هميشگی بودن اين امور دارند.

6 ـ بنا بر ماترياليسم تاريخی، روبناها چون مذهب، اخلاق، فلسفه، فکر و قانون همواره به دنبال تغيير وضع اقتصادی و تغيير ابزار کار تغيير می¬کنند؛ درحالی که چه بسيارند فلسفه¬ها و آگاهی¬ها، تا چه رسد به اديان که سبب تغيير وضع اقتصادی و ابزار کار شده¬اند.

7 ـ علل و انگيزه¬های مادّی و معنوی زيادی محرّک انسان در انجام اعمال و کارهای مختلف می¬باشند و تاريخ بشر را می¬سازند؛ ولی چرا مارکس از ميان اين همه علل و عوامل تنها اقتصاد را محرّک تاريخ بشر می¬داند؟ آری، از مارکسی که همة¬ اجدادش خاخام يعنی روحانی يهودی بوده¬اند، با آن خصلت مادّی که جز در نسل يهود ديده نمی¬شود، تا آنجا که پدر مارکس به خاطرگرفتن شغل و پُست و به دست آوردن پول بيشتر حاضر شد که از مذهب آبا و اجدادی خودش (يهوديّت) رسماً دست بردارد و مسيحی شود، جز اين انتظار نيست که بگويد: زيربنا و بلکه همه چيز انسان اقتصاد و شکم است.

8 ـ بنا بر ماترياليسم تاريخی، رشد فرهنگی و علمی جامعه وابسته به رشد ابزار توليد است؛ در حالی که انسان به خاطر داشتن عقل و فکر و فطرت حقيقتجويی که ساير حيوانات فاقدند، در ضمن استفاده از ابزاری هم¬چون بيل، کلنگ، داس، تبر، يا کارخانه، اتومبيل، تراکتور و غيره درمی¬يابد که اگر اين ابزار را به فلان گونه بسازد کارايی بيشتر خواهند داشت و بهتر می¬تواند از طبيعت استفاده کند، آن¬گاه آنها را بدان¬گونه می¬سازد.

9 ـ اگر ابزار و شيوة¬ توليد و اقتصاد بسان زيربنايی باشند که کاخ زندگی اجتماعی و سياسی و اخلاق و مذهب و قانون هر ملّتی بر آن بنا شده باشند.» اشخاص يا جوامعي كه‌ داراي شرايط اجتماعي يك¬سانند، بايد روش اقتصادي وتأمين معاش يكساني داشته باشند؛ در حالي¬كه اشخاص مختلف با داشتن شرايط اقتصادي يكسان، براي تأمين معاش راه¬هاي مختلفي چون كشاورزي، تجارت، صنعت، جنگ، دزدي و قتل وغارت در پيش مي¬گيرند.

10 ـ‌ مارکس بنا بر فرضيّة¬ ماترياليسم تاريخيش گفت: هر جامعه¬ای به¬ طور جبري از مراحل: اشتراكي اوّليّه، برده¬داري، ارباب و رعيّتي مي-گذرد؛ تا به سرمايه¬داري و صنعتي برسد؛ و چون به اين مرحله رسيد، تضاد و ستيز بين سرمايه¬دار و کارگر سرانجام به انقلاب كارگران مي-انجامد كه‌ در نتيجة آن، حكومت سرمايه¬داري از بين مي¬رود و حكومت سوسياليسم و آن¬گاه كمونيسم ¬جاي آن را مي¬گيرد. ولی نه فقط در جهان سرمايه¬داری چنين چيزی نشد؛ بلکه به دنبال پاره¬ای اقدامات اصلاحی و شريک ساختن کارگران در سود کارخانجات، به جای افزايش تضاد و ستيز بين کارگر و سرمايه¬دار، حسن تفاهم بين اين دو طبقه بيشتر شد. و برعکس، تضاد طبقات حاکم و کارگر در درون کشورهای سوسياليستی در شوروی و اروپای شرقی موجب سقوط اين کشورها شد.

11 ـ مارکس پيش¬بيني كرد کشورهای انگلستان، آلمان، فرانسه و آمريکا که صنعتی شده¬اند، به زودی تبديل به سوسياليستی می¬شوند؛ ولی بقيّة کشورها تا به مرحلة سرمايه¬داری نرسند، به سوسياليستی نمی¬رسند؛ ولي اين ادّعای مارکس هم غلط از آب در آمد؛ زيرا نه فقط هيچ¬يک از کشورهای صنعتي مذکور سوسياليستی نشدند، بلکه شوروي كه‌ تازه صنعتي شده بود، به سوسياليسم گرويد؛ و حتّي كشورهايي نظير چين و ويتنام كه‌ در مرحلة ارباب و رعيتّي بودند؛ و مغولستان كه‌ هنوز دورة¬ شباني و دامپروري را مي¬گذراند، سوسياليست شدند؛ و بعد از حدود هفتاد سال هم كه‌ كشورهای سوسياليستی بسياری و از جمله شوروی، غلط بودن رژيم سوسياليستي را تجربه كردند، از آن دست كشيدند.

12 ـ برخلاف ادعّاي ماركس كه‌ مي¬گويد: محور همة فعّاليّت¬هاي انسان اقتصاد و شكم است؛ انسان¬هاي بسياري بوده و هستند كه‌ با آن¬كه‌ در رفاه بوده¬اند، به خاطر تحقيق و تفحّص و خدمت به نوع، تمام عمر خود را درکتاب¬خانه¬ها و لابراتوارها، صرف تحقيقات علمی کرده¬اند؛ و اشخاصی برای پی بردن به علّت بيماري¬ها و مداوای بيماران، خود را بدان بيماری¬ها مبتلا نموده و اکثراً جان خودرا دراين راه از دست داده¬اند؛ و اشخاص زيادی به خاطر اعتقاد به مبدأ و معاد و ماندن آرمان و عقيده¬شان، نه فقط تمام مال و وقت خود را صرف اين کار کرده-اند؛ بلکه در ميدان¬های مبارزه جان خودرا هم فدا کرده¬اند.

حضرت علی(ع) می¬فرمايد: «ما در رکاب پيامبر(ص)، پدران و برادران و عموهای خود را می¬کشتيم و از اين کار فايده¬ای جز افزايش ايمان و تسليم عايدمان نمی¬شد. (نهج البلاغه،‌ خطبه 52 )

13 ـ اشخاص مرفّه بسياري بوده اند كه وقتی که ديده¬اند ديگران مورد استعمار و استثمار واقع شده¬اند؛ چون هم طبق اقتضای فطرتشان و هم طبق عقلشان دانسته¬اند که آن کار جايز نيست، خود و منافعشان را به¬خطر انداخته¬اند و برای نجات آنها قيام کرده¬اند.

چنان¬که پيامبر اسلام (ص) در سال¬های آخر عمرش¬که شخص اوّل عربستان بود، همچون سال¬های اوّل بعثت طرفدار محرومين بود. آسيه زن فرعون و حضرت موسي (ع) نيز با آن که هر دو در کاخ فرعون بودند و در ناز و نعمت، ولی طرفدار مستضعفان بودند و دارای افکار آنها. بودا نيز يک شاهزاده بود که از جاه و مقام خود چشم پوشيد و به زندگی ساده¬ای پرداخت. ابراهيم ادهم نيز از شاهی چشم پوشيد و به درويشی و عرفان رو آورد. و امام خمينی(ره) در ده سال آخر عمرش که شخص اوّل مملکت بزرگ و ثروتمند ايران شده بود، به همان سادگی می¬زيست که در سال¬های قبل که يک روحانی معمولی بود.

14 ـ هرچند اقتصاد در وضع زندگي انسان تأثير دارد؛ ولي اين¬كه وجدان افراد بشر را جبراً ملعبة¬ منافعشان بدانيم، بزرگ¬ترين توهين به اوست؛ زيرا هرچند افرادي ¬چون طلحه و زبير بوده¬اند كه با آن-كه براي پيشرفت اسلام جانفشاني¬ها كرده بودند؛ ولي از آنجا كه بعد از پيامبر(ص) در نتيجة وضعي كه خلفا به وجود آورده بودند و پول¬هاي كلان از خلفا دريافت مي¬كردند، صاحب آلاف و الوف شده بودند، نتوانستند عدالت علي (ع) را تحمّل كنند و با قيام عليه آن حضرت جانشان را هم بر سر مال و ثروتشان گذاشتند؛ ولي همواره انسان¬هايي بوده¬اند كه‌ تغيير وضع اقتصادي تغييري در روحيّات آنها به وجود نمي¬آورد.

چنان¬كه‌ پيامبر اعظم اسلام (ع) وقتي كه‌ در اواخر عمر شخص اوّل عربستان شد،‌ همان افكار و روحيّاتي داشت كه‌ در شعب ابي¬طالب محصور بود و خود و خاندان و يارانش از گرسنگي سنگ بر شكم خود مي¬بستند. و حضرت علي (ع) همان موقع كه خليفه شد و صاحب ايران و مصر و عراق و عربستان بود و به اصطلاح اينها «كاخ¬نشين»‌ شد، همان افكار زماني داشت‌ كه‌ او را خانه¬نشين كرده بودند و به اصطلاح اينها «كوخ¬نشين» بود.

سلمان و ابوذر بعد از پيامبر(ص) هرچند هم¬چون طلحه و زبیر و معاویه مي¬توانستند كاملاً ثروتمند باشند؛ ولي به همان حال باقي ماندند. عثمان هرچه كوشش كرد، تا زبان ابوذر را كه از صد شمشير تيزتر بود با پول¬هاي كلان ببندد نتوانست،‌ تبعيدش كرد، خاموش نشد، كتكش زد، فايده نبخشيد. به غلامش يك كيسه زر داد و به او گفت: اگر بتواني ابوذر را قانع كني كه اين پول را بگيرد آزادت مي¬كنم. غلام نزد ابوذر رفت و هرچه چرب¬زباني كرد فايده نبخشيد. گفت: آيا دوست داري بندة خدايي آزاد شود؟ گفت:‌ آري. گفت: پس عثمان شرط كرده كه اگر ابوذر اين پول را از تو بگيرد، آزادت مي¬كنم. ابوذر گفت: درست است‌ كه با گرفتن اين پول تو آزاد مي¬شوي، ولي من غلام عثمان مي¬شوم.

چنان¬كه در وصف مؤمن گفته¬اند: «اَلْمُؤمِنُ كَالجَبَلِ الرَّاسِخُ، لاتُحَرِّكُهُ العَواصِف: مؤمن همچون كوهي است كه هيچ تندبادي نمي¬تواند او را از جاي حركت دهد.»

و اميرالمؤمنين(ع) مي¬فرمايد: «اَلزُّهدُ بَينَ الكَلِمَتَينِ مِنَ القُرآنِ:‌ لِكَيلا تَأسَوا عَليٰ مافاتَكُم وَ لاتَفرَحوا بِما آتاكُم: زهد بين دو كلمه از قرآن است: تا بر آنچه از دستتان رفته حسرت نخوريد و به آنچه به شما رسيده شادمان مباشيد.» ( نهج البلاغه،‌ حكمت 439 )

يعني انسان مي¬تواند به درجه¬اي از ايمان و كمال انساني برسد، كه اگر تمام دنياي او، از او گرفته شود غم¬زده نشود و اگر تمام دنيا هم به او دهند، شادي¬زده نشود.

15 ـ برخلاف نظر طرفداران «نظريّة ابزاري تاريخ» همة¬ نهضت¬هاي پيش¬برنده از ناحية محرومان و مستضعفان نبوده است؛ بلكه‌ احياناً‌ از بطن طبقات مرفّه و برخوردار افرادي همچون موسيٰ(ع) و پيامبر اسلام(ص) و امام حسين(ع) برخاسته¬اند و خنجر خويش را در قلب نظام حاكم فرو برده¬اند. چنان¬که در سفري كه‌ معاويه به مدينه و مكّه‌ نمود، به امام حسين(ع) عرض كرد: خلافت از آنِ‌ يزيد باشد و معنا از آن شما، من از حالا پسرم را موظّف كنم كه‌ هيچ كاري بدون مشورت شما انجام ندهد و امكانات مالي هرچه بخواهيد در اختيار شما قرار دهد؛ ولي امام حسين(ع) حاضر شد كه‌ جان خود و عزيزانش را همه در خطر حتمي قرار دهد،‌ ولي با بيعت با يزيد، از بين رفتن قوانين اسلام را امضاء نكند.

16 ـ مارکسيست¬ها با قائل شدن به ماترياليسم تاريخی برای تصادف هم، در تاريخ نقشی قائل نيستند و می¬گويند: يک مرد بزرگ هم کاری را به تصادف انجام می¬دهد، اگر او هم نباشد، وضع اقتصادی هر عصری جبراً اقتضا می¬کند که شخص ديگری به جای او عين آن کار را انجام دهد؛ ولی اين ادّعای مارکسيست¬ها هم درست نيست؛ زيرا:

اگر جزيرة¬ کِرِس در سال 1768 به فرانسه واگذار نشده بود، ناپلئون که سال بعد در آنجا به دنيا آمد يک ايتاليايی بود نه فرانسوي؛ و آن وقت کسی نمی¬تواند ادّعا کند که تاريخ فرانسه بدون ناپلئون به همان صورت اتّفاق می¬افتاد که افتاد.

اگر وزير حکومت وقت آلمان با صدور اجازة بازگشت لنين به روسيّه درسال 1719 موافقت نمی¬کرد، مشکل می¬توان گفت که روسيه به همان راهی می¬رفت که رفت.

ادّعا کردن اين مطلب که اگر ناپلئون و لنين نبودند، اشخاص ديگری اين کار را می¬کردند، همان قدر غيرعاقلانه است که بگوييم: اگر موسي و عيسي (ع) و پيامبر اسلام (ص) و حضرت علی و امام حسين و امام صادق (ع) يا سعدی و حافظ و فردوسی و مولوی نبودند، اشخاص ديگری کار آنها را انجام می¬دادند.

17 ـ اگر اقتصاد و ابزار و شيوه¬های توليد حقيقتاً زيربنای شئون بشری هستند، و همة امور ديگر بشريّت روبنا هستند؛ پس مکتب¬های مختلف در شرايط يکسان از نظر اقتصادی و ابزار و شيوه¬های توليد بايد دين يک¬سان داشته باشند؛ در حالی که اين طور نيست، بلکه دين در همه جا مختلف است. چنان¬که در هندوستان دين برهمايی، بودايی، اسلام و مسيحيّت بلکه صدها دين و مذهب در کنار هم وجود دارند. و با اين¬که بيش از هزار سال است که اکثريّت مردم ايران به آيين مقدّس اسلام گرويده¬اند؛ ولی با اين وجود اديان زردشتی و يهودی و مسيحی و صابئی و علی¬اللّهی نيز در اين سرزمين وجود دارند.

18 ـ اين نظر هگل و مارکس که می¬گويند: «تاريخ محکمة قضاوت حقّ و باطل است، آنچه اتّفاق می¬افتد و می¬ماند خوب و حقّ است و آنچه که وقوع نمی¬يابد و نمی¬ماند بد و باطل است» خطرناک¬ترين نظر است؛ زيرا طبق اين نظر، حقّانيّت مساوی است با پيروزی؛ هر کسی پيروز می¬شود حقّ است و هر کسی که شکست می¬خورد باطل است، ولو اين¬که پيروز شونده يزيد باشد و مغلوب¬شونده امام حسين (ع) .

19 ـ مارکسيست¬ها كه تمام تمدّن¬های عالم را بر اساس زيربنا بودن اقتصاد و ابزار توليد يک جور تفسير می¬کنند، قياس به نفس کرده و روح حاکم بر خود و حدّ اکثر غرب را بر همة عصرها و تمدّن¬ها حاکم تلقّی می¬کنند. در صورتی که امروزه علم اين حرف را قبول ندارد و محقّقين برآنند که برای هر تمدّنی يک روح خاصّی حاکم است.

مثلاً می¬گويند: روح تمدّن يونان باستان فلسفی بوده؛ روح تمدّن اسلامی مذهبی بوده، يعنی در هر چيز تمدّن اسلامی چون علم، فلسفه، هنر، صنعت و غيره، مذهب پيداست. روح تمدّن اروپای دو سه قرن اخير «تجربی¬حسّی» است يعنی به هر چيزی از اين ديد می¬نگرند.

مارکس هم که گفت: اقتصاد زيربناست، تنها اروپا را ملاک قرار داد و يک فرضيّاتی به نام «ماترياليسم تاريخی» بافت که همان دوره¬های معروف: اشتراکی اوّليّه، برده¬داری، ارباب و رعيّتی يا کشاورزی، سرمايه-داری، سوسياليستی و بالاخره دوران¬کمونيستی می¬باشد و چون همين آقای مارکس بعدها که مطالعاتش بيشتر شد و فهميد که اين بافته¬ها با تاريخ آسيا وفق نمی¬دهد، با نوشتن کتابی به نام «وجه توليد آسيايی» نظريّاتش را تعديل کرد؛ هرچند پيروانش حاضر نبودند که خلاف آراء سابق مارکس را حتّي از خودش بپذيرند؛ لذا مارکس به آنها می-گفت: من به اندازة¬ شما مارکسيست نيستم.

20 ـ بنا بر ماترياليسم تاريخی جبری مارکس که همة افکار و اعتقادات فرد و اجتماع نشأت گرفته از شرايط اقتصادی و ابزار توليد می¬باشند، ديگر نمی¬توان از آزادی انسان که از مسلّمات است، دَم زد. و اين هم که هگل و مارکس گفته¬اند: «آزادی انسان همان آگاهی او به جبری است که شرايط اقتصادی و ابزار توليد به دنبال خود می¬آورند.» مشکلی را حلّ نمی¬کند؛ چون کسی که از ساختمان ده طبقه¬ای سقوط کرده و می¬داند تا لحظاتی ديگر متلاشی خواهد شد، آگاهی يا عدم آگاهی او بدين امر برايش بی¬تفاوت است.

21 ـ در جامعه تنها نبرد طبقاتي نيست؛ بلكه نبرد ميان عقل و شهوات و نيز مذهبي و بي¬ديني، خواه ناخواه به نبرد ميان گروه¬هاي انساني كشيده مي¬شود. چنان¬كه قرآن كريم آغاز نبرد ميان انسان به ايمان و آزادي رسيده را با انسان منحط مادّه¬پرست‌، در داستان دو فرزند آدم، هابيل و قابيل منعكس كرده است.

22 ـ برخلاف آن¬كه ماركس و انگلس در اوّل مانيفست مي¬گويند: «سراسر تاريخ انسان مبارزة¬ طبقاتي بوده است» بيشتر مبارزة¬ انسان¬ها نبرد عدالت عليه ظلم و تجاوز بوده است و بنا بر آنچه اديان پيش¬بيني كرده¬اند سرانجام پيروزي با حقّ و عدل بر ظلم خواهد بود.

چنان¬كه قرآن كريم هم در اين زمينه مي¬فرمايد: «نُريدُ اَن نَمُنَّ عَلَى الَّذينَ استُضعِفوا فِي الاَرضِ وَ نَجعَلَهُم اَئِمَّةً وَ نَجعَلَهُمُ الوَارِثينَ: ما اراده كرده¬ايم بر مستضعفان زمين منّت نهيم و آنان را پيشوايان و وارثان روي زمين قرار دهيم.» (قصص 58 )

و مي¬فرمايد: «لَقَد كَتَبنا في الزَّبورِ مِن بَعدِ الذِّكرِ اَنَّ الاَرضَ يَرِثُها عِبادِيَ الصّالِحونَ: در زبور بعد از ذکر نوشتيم که بندگان شايسته¬ام وارث زمين خواهند بود.» (انبيا 105 )

و مي¬فرمايد: «وَعَدَ اللهُ الَّذينَ آمَنوا مِنكُم وَ عَمِلوا الصّالِحاتِ لَيَستَخلِفَنَّهُم في الاَرضِ: خداوند به کساني از شما که ايمان آورده و کارهاي شايسته انجام داده اند، وعده داده است که حتماً آنان را حکمران زمين خواهدکرد.» (نور 55)

و در زبور داود که الآن در کتاب عهد عتيق موجود است، چنين آمده است: «صالحان وارث زمين خواهند بود و در آن تا هميشه ساکن خواهند بود.» (مزمور 37،‌ بند 30)

23 ـ برخلاف گفتة طرفداران ماتريالسيم تاريخي، نابساماني¬هاي جامعه همواره مولود نارسايي ايدئولوژي و مقرّرات موجود نبوده است، تا نياز به نابود كردن و جانشين ساختن مقرّرات ديگر شود؛‌ بلكه‌ گاهي مولود عدم اجراي مقرّرات مورد قبول بوده است و هدف نهضت اجرا و حاكميّت عملي همان مقرّرات و نظامات بوده است؛‌ همچون قيام امام حسين(ع) و قيام¬هاي علويّين و شعوبيّه در دوران خلفا برای اجرای عملی قوانین اسلامی. انقلاب اسلامي ايران به رهبري امام خميني نيز براي پياده كردن دين اسلام در اين سرزمين بود، نه براي جانشين كردن دين و مذهب جديدي به جاي دين و مذهب قبلي.

24 ـ‌ ممكن است در پي عرضه شدن يك ايدئولوژي و بالا رفتن سطح شعور مذهبي و اجتماعي، جامعه¬اي با يك جهش از بدويّت به عالي¬ترين مرحلة¬ تمدّن انساني گام بردارد. چنان¬كه پيامبر اسلام(ص) با عرضة اسلام به مردم بدوي و جاهل عربستان تمدّن اسلامي را به وجود آورد كه همة¬ تمدّن¬هاي دنياي آن روز را تحت¬الشّعاع قرار داد و در خود هضم كرد.

25 ـ‌ مشروعيّت مبارزه مشروط به تجاوز به حقوق فردي يا ملّي نيست؛ بلكه آنچه كه‌ مبارزه را مشروع مي¬كند، اين است كه‌ آزادي يا حقّي به مخاطره افتد، خصوصاً اگر آزادي و حقّ به جامعة بشريّت تعلّق داشته باشد. مبارزه براي نجات مستضعفان كه‌ در قرآن كريم بدان تصريح شده است از اين قبيل است. توحيد از آن جهت كه‌ عمده¬ترين سرمايه¬هاي سعادت بشري است به هر شكل كه‌ به مخاطره افتد، مبارزه را مشروع مي¬سازد.

26 ـ عقل و وجدان بشر از نظر فكري و گرايش¬هاي متعالي انساني نيرويي است اصيل و احياناً‌ حاكم بر مقتضيّات مادّي؛ نه اين¬كه اقتصاد اصل باشد و عقل و وجدان فرع اقتصاد.

27 ـ‌ اصلاحات جزيي و آرام به نوبة¬‌ خود كمك به مبارزة انسان حقّ-طلب با انسان منحط است و آهنگ حركت تاريخ را به سود اهل حق تند مي¬نمايد؛ و برعكس، فسادها، تباهي¬ها، فسق و فجورها، كمك به نيروي مقابل است و آهنگ حركت تاريخ را به زيان اهل حقّ كمك مي¬نمايد. بنابراين بينش ـ برخلاف بينش ابزاري ـ آنچه بايد رخ دهد از قبيل رسيدن يك ميوه بر شاخ درخت است نه از قبيل انفجار يك ديگ بخار. درخت هرچه بهتر از نظر آبياري و غيره مراقبت گردد،‌ ميوة بهتر و سالم¬تر و احياناً زودتر تحويل مي¬دهد.


کتاب کلام جدید

دکتر رحمت الله قاضیان