
فصل نوزدهم - ماركسيسم و اخلاق.
اخلاق و اهمّيت آن
اخلاق جمع خُلق است و به معنای يک صفت راسخ نفسانی است که سبب شود افعالی بدون فکر کردن از انسان صادر شود؛ و علم اخلاق علمی است که از صفات فاضله و رذيله بحث می¬کند. يکی از صفات انبيا ـ مخصوصاً پيامبر اسلام (ص) ـ تهذيب اخلاق و تزکية نفوس است. چنان¬که خداوند تعاليٰ ¬فرموده: «يُزَكّيهِم وَ يُعَلِّمُهُمُ الكِتابَ وَالحِكمَةَ: وظيفة¬ انبيا اين است که نفوس را تزکيه نمايند و کتاب و حکمت بديشان بياموزند.» ( جمعه 2 )
و بنا بر حديث معروفي پيامبر اسلام (ص) فرموده است: «بُعِثتُ لِاُتَمِّمَ مَکارِمَ الاَخلاقِ: من برای اين مبعوث شده¬ام که اخلاق کريمانه را به کمال برسانم.» (سفينة البحار 2/401)
فعل اخلاقی
فرق افعال اخلاقي با ساير افعال اين است كه افعال اخلاقي، بر خلاف افعال عادّي، قابل ستايش و تحسين هستند و داراي ارزشي مافوق ارزش-هاي مادّي مي¬باشد. مثلاً براي عمل يك سرباز كه خود را براي حفظ دين و ميهن اسلاميش به خطر مي¬اندازد، نمي¬توان ارزش مادّي تعيين كرد. همين طور است كارهاي بسيار ديگري چون عدالت، انصاف، گذشت، امانتداري، حق¬شناسي، ترحّم به ديگران حتّی حيوانات و...
بعضی از صاحب¬نظران عملی را اخلاقی دانسته¬اند که به خاطر دگرخواهی باشد نه خودخواهی. بعضی ديگر عملی را اخلاقی دانسته¬اند که مطابق با وجدان باشد؛ بعضی ديگر عملی را اخلاقی دانسته¬اند که مطابق با حکم و فرمان عقل باشد؛ و از نظر اسلام هم فعلی اخلاقی است که انسان را به کمال نهاييش که قرب به خداست برساند. ولي مارکسيست¬ها زيربنای زندگی انسان را «اقتصاد» و همة¬ امورديگر زندگی چون اخلاق، هنر، مذهب، حقوق، فلسفه، ادبيّات و... را روبنا و تابع زيربنا يعنی اقتصاد می¬دانند؛ و چون شرايط اقتصادی در هر دوره¬ تغيير مي¬كند، هر دوره¬اي هم اخلاق خاصّي را اقتضا مي¬كند.
مثلاً دوران برده¬داري اخلاقي اقتضاي فروش برده و پيروي برده از اربابش مي¬باشد. در دورة¬ ارباب و رعيّتی گفته مي¬شود: اگر كسي به زمين ديگری تجاوز كند ظلم و سرقت است. در دوران سرمايه¬داري همين مسألة¬ مالكيّت به صورت جدّي¬تري مطرح مي¬شود.
در آستانة¬ گذر از سرمايه¬داري به سوسياليسم، آن¬چه در دوره¬هاي قبل غصب محسوب مي¬شد، اخلاق فاضله مي¬شود؛ زيرا اخلاق فاضله در اين دوره اين است كه كارگران قيام و انقلاب كنند و اموال سرمايه¬داران را بگيرند و حكومت پرولتاريا تشكيل دهند.
چون بشر به دوران كمونيسم برسد، ديگر اصلاً اين حرف¬ها معتی ندارد؛ زيرا اموال مال همه است؛ و ازاين¬رو، غصب و دزدي اصلاً مطرح نيست؛ و هر فعلي هم كه جامعه را به انقلاب سوسياليستي و كمونيستي نزديك¬تر كند، اخلاقي است.
اشكالات معيار اخلاقی مارکسيست¬ها
1 ـ زيربنا بودن اقتصاد و روبنا بودن تمام پديده¬های اجتماعی و اخلاقی و مذهب بزرگ¬ترين ضربه بر پایه¬های اصول و معيارهای اخلاقی می¬زند؛ زيرا با اعتقاد به اين اصل، فضايلي كه امروز اخلاقي شناخته می¬شوند، با عوض شدن اوضاع اقتصادی عوض می¬شوند و اموری ديگر فضايل خواهند شد که آنها هم با عوض شدن اوضاع اقتصادی جای خود را به فضايل ديگر می¬دهند؛ و همین¬طور است حال هر فضیلت اخلاقی.
2 ـ اگر بنا بر گفتة ماركسيست¬ها معيار اخلاقي بودن افعال اين باشد كه «هر فعلي كه ما را به انقلاب سوسياليستي نزديك¬تر كند، اخلاقي باشد» همة¬ معيارهاي اخلاقي عوض مي¬شوند؛ يعني از راستگويي و دروغگويي، امانت و خيانت، ايثار و بخل، عدالت و ظلم و... هر كدام در رساندن جامعه به انقلاب سوسياليستي مؤثّرتر باشند، اخلاقي هستند؛ و هر كدام سرعت جامعه را در رساندن به انقلاب سوسياليستي كندتر كنند، ضّد اخلاق می¬باشند.
و به همين علّت هم ماركسيست¬ها، دروغ، ظلم، جنايت و خيانت را هم براي رسيدن به حكومت سوسياليستي و ماركسيستي جايز مي-دانند؛ و نيز مي¬گويند: نابساماني و فقر خوب است؛ چون تضاد و كشمكش بيشتر مي¬شود و انقلاب سوسياليستي زودتر انجام مي¬گيرد.
3 ـ زيربنا بودن اقتصاد براي همه چيز از جمله فضايل اخلاقی، بهانة¬ خوبی به دست افراد لاابالی و فاسد خواهد داد که تحت عنوان «تغيير اقتصاد» و در نتيجه عوض شدن معيارهای اخلاقی» از انجام هر گونه فضيلت اخلاقی سر باز زنند و هرگونه رذيلة اخلاقی انجام دهند.
4 ـ از آنجا که در مارکسيسم معيار همه چيز اقتصاد و شکم است؛ در این مكتب نه وجدان اصالتی دارد و نه فضايل اخلاقی ارزش دارند؛ زیرا وجدان هر کسی از نظر اين مکتب انعکاسی از وضع اقتصادی اوست. کسی که کارگر و کشاورز و مستضعف است، يک جور فکر و قضاوت می¬کند و كسي كه كارفرما و مالك و مستكبر است جور دیگر.
5 ـ فضايل اخلاقی حتّیٰ فداکاری برای خانواده هم از نظر مارکسيسم ارزش ندارد؛ زيرا فداکاری نه فقط سود اقتصادی برای شخص ندارد، بلکه گاهی موجب از بين رفتن حيات او هم می¬شود؛ ازاین¬رو، از نظر مارکسيست¬ها فداکاری حماقت است. بنابراين، وقتی کمونيست¬ها از منافع ملّت¬های زير استعمار کشورهای سرمايه¬داری دم مي¬زنند؛ در واقع مقاصد اقتصادی و استعماری خودشان را زير شعار طرفداری از ديگران در نظر دارند.
6 ـ عدالت و مساواتي هم كه با اجراي رژيم سوسياليستي و كمونيستي در جامعه پياده مي¬شود، ارزشي ندارد؛ زيرا مسلّم است كه اگر كسي را با زور به اداي تكاليفش وادار كنيم، گرچه عمل نيك انجام مي¬دهد، عملش اخلاقي نبوده و فاقد ارزش است.
همان طوری که انجام اعمالی از جمادات چون گرم کردن به وسيلة¬ آتش و روشن کردن هوا به وسيلة¬ خورشيد که جبري است ارزشی ندارد.
و همان طوری که مالياتی که اشخاص به دولت¬ها می¬پردازند، ارزش اخلاقی و مذهبی ندارد؛ چون اجباری است و از همه در قبال خدماتی که دولت¬ها انجام می¬دهند می¬گيرند؛ امّا خمس و زکاتی که مؤمنين بدون اجبار به مستحقّان می¬دهند، ارزش اخلاقی ودينی دارد.
7 ـ بهترين ضامن اجرا و پشتيبان اخلاق «مذهب» است. و از آنجا كه ماركسيسم معتقد است كه بايد دين را از ريشه برانداخت؛ ازاين¬رو، اگر اخلاقي هم در ماركسيسم باشد، ضامن اجرايي ندارد و كسي هم خود را موظّف به انجام آن نمي¬داند. نفي مذهب و آن¬گاه دعوت مردم به فضايلی چون فداکاری و ايثار از قبيل نشر اسکناس بدون پشتوانه است.
زمانی که ارتش آلمان نازی به روسيه يورش برد و به دروازه¬های استالينگراد رسيد، استالين که می¬ديد کشاورز روسی که اعتقاد به مبدأ و معادی برايش نمانده که با انگيزة¬ بهشت رفتن بجنگد و خود را به کشتن دهد، به آبادی کليساها وگشودن مساجد روی آورد و دستور داد از دين به بدی ياد نکنيد و هيأت¬هايی از مسکو برای سفر حجّ فرستاد.
6 ـ درست و نادرست، حقّ و باطل، خوب و بد، و بايد و نبايد، تنها در منطق کسانی صحيح است که انسان را آزاد بدانند که در هر مورد يکی از اين دو طرف را با آزادی، اختيار می¬نمايد؛ امّا مارکسيست¬ها كه انسان را محکوم به جبر اجتماعی می¬دانند و می¬گويند: «هر انسانی طبق شرايط اجتماعی خودش فکر و عمل می¬کند، هر يك از طبقة¬ کارگر و سرمايه¬دار طبق طبقه¬اش می¬انديشد و عمل می¬کند.» اگر چنين است، پس چرا مارکسيست¬ها خود به سرمايه¬داری و اخلاق سرمايه¬داری می¬تازند و می¬گويند: سرمايه¬داران غاصبان و دزدانی هستند ¬که حقوق کارگران و مستضعفان را غصب می¬کنند و می¬دزدند چرا می¬گويند: فلان¬کس با بی¬عدالتی با کارگران و کشاورزان رفتار می¬کند، يا چرا می-گويند: حقّ با فلان است و ديگری درست نمی¬گويد؟
8 ـ مارکسيسم دين را برمی¬دارد، ولی خود همچون يک دين جامع آسماني اوامر و نواهی و تکاليفی برای مردم بيان می¬کند؛ در صورتی که تکليف معيّن کردن برای انسان و امر و نهی کردن او تنها از اديان آسمانی برمی¬آيد که مدّعی هستند دستوراتشان از جانب خدايی است که عالِم و حکيم عَلَی¬الاطلاق است و به تمام نيازهاي انسان داناست.
و اگر دينی و خدايی وجود ندارد، مردم و عقلا و متخصّصين هر رشته-ای در هر دور و زمانی بايد دور هم بنشينند و عقل¬های خود را با مشورت روی هم بريزند و ببينند برای بهتر شدن اوضاع خودشان چکار بکنند و چکار نکنند. و از طرفی، مردم در هر دور و زمانی آزاد هستند که هر تز سياسی، اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی و غيره را امتحان کنند.
نه اين¬که شخص و اشخاصی، خدا و دين را نفی کنند، تا خود بيايند و به جای دين جهت مردم تکاليفی برای هميشه پيش¬نويس کنند؛ و هر کسی هم که چون و چرا کند، هم¬چون مخالف با اوامر و نواهی الهی و مذهبی او را تکفير کنند و مجازات نمايند.
9 ـ ماركسيست¬ها ملاک درست بودن فکر را مطابقت آن با خارج و واقعيّت می¬دانند؛ و از طرفی، دين را زاييدة¬ جامعه می¬دانند، نه فطری و آسمانی؛ پس چرا می¬گويند: دين درست نيست؟ همين¬طور نظام سرمايه-داری و اخلاق را زاييدة¬ محيط سرمايه¬داری می¬دانند؛ پس چرا می¬گوييد: نظام سرمايه¬داري و اخلاقی که در بين مردم است، درست نيست؟
مورّخين تصريح دارند که مخالفت مارکس با مذهب در اواخر عمر کمتر شده بود. چنان¬چه برخلاف خودش، همسر و دخترش که مذهبی بودند و پای وعظ کشيش روشنفکری که دين را با تفسيرهای جديد و علمی بيان می¬کرد، می¬رفتند؛ مارکس به آنان توصيه می¬کرد که اگر می¬خواهند نيازهای متافيزيکيشان اشباع شود، به همان پيغمران يهود پناه ببرند. و اين خود نشان می¬دهد که بالاخره مارکس هم اعتراف دارد اعتقاد به متافيزيک و ماوراءالطّبيعه جزء نيازهای فطری انسان است و نمی¬تواند از آن چشم-پوشی کند.
10 ـ مارکسيست¬ها بنا بر اصل تضاد درونی و هم¬بستگی اشياء در جهان معتقدند که هر پديده¬ای و از جمله اعمال و افعال انسان طبق يک سلسله علل جبری بيرونی و درونی (تضاد ديالکتيکی) به وقوع می¬پيوندد.
پي¬آمدهاي مضرّ اعتقاد به جبر
عقيدة¬ به جبر، علاوه بر اين¬که يک انحراف فکری است و وجدان هر کسی بطلان آن را درک می¬کند، ضربات جبران¬ناپذيری هم بر اساس و اصول اخلاقی می¬زند، از جمله:
يكم، عقيدة¬ به جبر ارزش انسان را تا سرحدّ جمادات مانند سوزاندن آتش و سقوط سنگ از بلندی سقوط می¬دهد.
دوّم، چون عقيده¬ به جبر، نيل به خوبی¬ها و کمالات را از عهدة انسان خارج می¬داند؛ ازاين¬رو، ميل رسيدن بدانها را هم از دل انسان از بين می-برد.
سوّم، عقيدة¬ به جبر انجام هر گونه رذيلة اخلاقی و جنايتی را موجّه می¬سازد.
چهارم، عقيدة به جبر سبب می¬شود که ما خوبی خوبان را در خور ستايش و بدی بدان را در خور مذمّت ندانيم؛ زيرا هرکدام از اينها در کار خود مجبورند. در حالی که آثار تشويق به فضائل و روگردانی و ترشرويی نسبت به انجام دهنده¬ رذايل واضح است.
و به خاطر همين مفاسد عقيده¬ به جبر بوده که اديان آسمانی قبل از هر چيز، انسان را به مختار بودن انسان در افعالش توجّه می¬دادند و به او می-فهماندند که سعادت و شقاوت او کاملاً به دست خودش است. چنان¬که قرآن کريم کتاب آسمانی مسلمانان در اين مورد می¬فرمايد: «وَ اَن لَيسَ لِلإنسانِ اِلّا ماسَعيٰ : برای انسان جز نتيجه¬ سعی و تلاشش نيست.» (نجم 39 )
قضا در لغت به معناي حكم و فرمان است و قدر به معناي اندازه¬گيري؛ و در اصطلاح قضا و قدر يا در زمينة احكام تكويني است و يا در زمينة¬ احكام تشريعي و تكليفي.
منظور از قضا و قدر تكويني اين است كه هر پديده¬اي به وسيلة¬ علّت يا علّت¬هايي به وجود مي¬آيد و اندازه¬اي دارد؛ ازاين¬رو، قضاي الهي، تمام كارهايي است كه در جهان خلقت به فرمان خداوند انجام مي¬گيرد، خواه بدون واسطه باشد، يا با استفاده از نظام علّت و معلول. و قَدَر الهي به معني اندازه¬گيري اين حوادث در عالم تكوين مي¬باشد.
قضا و قدر تشريعي به معني اين است كه فرمان الهي در مورد وظايف انسان¬ها و تعيين مقدار حدود اين وظايف است. چنان¬كه واجب بودن نماز، روزه، خمس، زكات، حجّ، جهاد و غيره به قضا و حكم و فرمان خداوند است؛ امّا همين نماز و روزه و غيره هم هر يك مقدار و اندازه¬اي دارند. مثلاً نماز هفده ركعت در شبانروز است و هر وعده از صبح و ظهر و عصر و مغرب و عشا هم چند ركعت از اينها را بايد انجام داد، نه كمتر و نه بيشتر. همين طور روزه، خمس، زكات، حجّ و جهاد، هركدام اندازه¬اي دارند كه بايد همان¬گونه كه در شرع آمده است، انجام شوند.
بديهي است كه ايمان به چنين قضا و قدري نه فقط جنبة¬ تخديري ندارد؛ بلكه برعكس، اعتقاد بدان، سبب تلاش پيگير در راه مسائل مختلف زندگي و كوشش براي دست يافتن به علل واقعي حوادث و آشنايي هرچه بيشتر به نظام واقعي علّت و معلول و پرهيز از هرگونه خرافه مانند اعتقاد به شانس و بخت و طالع و اتّفاق وادار مي¬نمايد.