
امام سجّاد (ع) و ابن زياد.
از آن¬جا که امام سجّاد (ع) در عاشورا چنان به سختی مريض بود كه نتوانست بجنگد، او را با غلّ و زنجير همراه اسرا وارد مجلس عبيدالله ابن زياد كردند. نگاه عبيدالله كه به امام سجاد(ع) افتاد، با تكبّر پرسيد: «تو كي هستي؟» فرمود: «من علي بن حسينم». ابن¬زياد كه انتظار نداشت پسر بزرگي از امام حسين (ع) زنده باشد، گفت: «مگر خدا علي بن حسين را در كربلا نكشت؟» فرمود: «من برادري داشتم، كه نام او هم علي بود و سپاهيان تو او را كشتند.»
عبیدالله گفت: «خير، او را خدا كشت.» فرمود: «به يك معنا گرفتن روح همة مردم در دست خداست: اَللهُ يَتَوَفَّي الْاَنْفُسَ حِينَ مَوْتِها». عبيدالله ناراحت شد، كه امام حسين (ع)) اسم بچّه¬هايش را علي گذاشته است، از بس كه با علي (ع) دشمن بود، گفت: «علي، علي، علي، باباي تو همة بچّه¬هايش را علي نامگذاري كرده است.»
امام سجّاد (ع) فرمود: «پدر من از بس پدرش را دوست ¬داشت و به او ارادت مي¬ورزيد، كه اسم همة بچّه¬هايش را علي گذاشت: علي¬اكبر، علي¬اوسط و علي اصغر.» يعني امثال تو كه پدرانشان برايشان ننگ است، پدر من به پدرش افتخار مي¬كرد. ابن زياد که انتظار داشت امام سجّاد (ع) اصلاً حرف نزند، چون از نظر او يك اسير حق حرف زدن ندارد، گفت: «تو هنوز جرأت داري در مقابل من حرف بزني؟ جلاد بيا گردنش را بزن، چرا اين را زنده نزد من آورده¬اند؟» تا اين حرف را زد، حضرت زينب (ع) خود را به برادرزاده¬اش رساند و دست در گردنش انداخت و فرمود: «پسر زياد، تو كسي را از ما باقي نگذاشتي، او را نمي¬كشي، مگر اين¬كه اوّل مرا كشته باشي.» عبيدالله نگاهي كرد و گفت: «عَجَباً لِلرَّحِمِ، سُبْحان¬َ اللهِ، اين¬ها چقدر يكديگر را دوست دارند؟ به خدا يقين دارم كه اگر من اين جوان را بكشم بايد او را هم بكشم، او را واگذاريد كه همان بيماري وي را بس است.»
امام سجاد (ع) فرمود: «عمّه جان، خاموش باش تا من با او سخن گويم.» پس به ابن زياد فرمود: «اي پسر زياد، مرا از مرگ مي¬ترساني؟ مگر نمي¬داني كه شهادت براي ما كرامت است.» پس ابن¬زياد دستور داد امام سجّاد (ع) و اهل بيت (ع) را در خانه¬اي كه جنب مسجد اعظم كوفه قرار داشت، جاي دهند. حضرت زينب (ع) فرمود: «هيچ زن عربي حق ندارد به ديدار ما آيد، جز كنيزان كه آن¬ها هم چون ما اسيري ديده¬اند.» (ارشاد 2/120) (طبري 3068) (حماسة حسيني 1/317)
خطبة دروغين ابن¬زياد و شهادت عبدالله بن عفيف: ظالمان، غاصبان، كافران و منافقان براي اين¬كه ستم¬ها و جنايت¬ها و عيّاشي¬هاي خود را براي مردم توجيه كنند، سعي مي¬كنند اوّلاً، رنگ مذهبي به آن بدهند. ديگر آن¬كه جبري مي¬شوند و همة كارهاي خلافشان را به خواست و مشيّت الهي حواله مي¬دهند. و در واقعة عاشورا بني¬اميّه اين هر دو كار را كردند. اوّلاً، با دادن پول زياد به شريح قاضي او را وادار كردند كه فتواي قتل امام حسين (ع) را صادر كند؛ و ازاين¬رو، به قول «امام باقر (ع)» سي هزار نفر براي كشتن پسر پيغمبر (ع) جمع شده بود «وَ كُلٌّ يَتَقَرَّبوُنَ اِلَي اللهِ بِدَمِهِ: و همه به قصد تقرّب به خدا مي¬خواستند خون امام حسين (ع) را بريزند.» ثانياً، ابن-زياد بعد از به شهادت رساندن امام حسين (ع) و يارانش، مردم را در مسجد اعظم كوفه جمع كرد، يك قيافة مذهبي به خودش گرفت وگفت: «اَلْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي نَصَرَ اَمِيرَالْمُؤْمِنِينَ يَزِيدَ وَ حِزْبَهُ وَ خَذَل الْحُسَيْنَ بْنَ عَلِيِّ الْكَذّابِ بْنِ الْكَذّاب: سپاس خداي را كه اميرالمؤمنين يزيد و حزبش را ياري كرد و حسين بن علي دروغگو پسر دروغگو را رسوا نمود.»
تنها كسي كه سكوت را شكست، يك كور بيداردل به نام «عبدالله بن عفيف ازدي» بود كه از بزرگان و شيعيان اميرالمؤمنين (ع) و از زهّاد و عبّاد بود و يك چشمش را در جنگ جمل و چشم ديگرش را در جنگ صفّين در ركاب علي (ع) از دست داده بود؛ و چون كور بود در جهاد هم شركت نمي¬كرد و غالب اوقات به خواندن نماز و ساير عبادات در مسجد اعظم كوفه مي¬گذراند.
عبدالله بر عبيدالله بانگ زد: «اي دشمن خدا، دروغگو تويي و پدر تو و آن كس كه تو را فرمانروا كرده و پدرش. اي پسر مرجانه، فرزندان پيغمبر را مي¬كشي و بالاي منبر به جاي راست¬گويان مي¬نشيني؟» عبيدالله در غضب شد و گفت: «او را پيش من آريد.» پاسبانان ابن¬زياد برجستند و او را گرفتند. عبدالله طايفة ازد را ندا در داد كه مرا دريابيد. هفتصد نفر از طايفة ازد جمع شدند و عبدالله را از دست ملازمان ابن¬زياد رهاندند. ابن-زياد چون توان جنگ با آنان را در خود نديد صبر كرد چون شب شد؛ دستور داد به خانة عبدالله ريختند و او را از خانه¬اش بيرون كشيده و گردنش را زدند؛ سپس امر كرد جسدش را بر دار زدند. (لهوف 214) (طبري 3069 )
دكتر آيتي مي¬گويد: «عبدالله بن عفيف» به دستور ابن¬زياد كشته و به دار آويخته شد؛ امّا يك صفحه از تاريخ عاشورا را با خون خود نوشت. (بررسي تاريخ عاشورا)
چون ابن مرجانه¬ دستور داد تا بانوان خاندان وحي به زندان برده شوند. کوفیان جداشده از سرشت انسانی، دختران رسول خدا (ع) را با تَه چوب¬هاي نيزه¬هايشان مي¬زدند و آنان از ترس به يکديگر پناه مي¬بردند، فاطمه دختر امام حسين (ع) از شدّت ضربه¬¬ها بي¬هوش شد چون به خود آمد، عمّه¬اش ام¬ّکلثوم را ديد که در کنارش مي¬گريد. (مقرّم، مقتل، ص 300)
خبربردن شهادت امام حسين (ع) به مدينه
ابن¬زياد نامه¬اي به عمرو بن سعيد امير مدينه نوشت، تا او را از جريان شهادت امام حسين (ع) آگاه كند. عبدالملك بن ابي¬الحارث سلمي گويد: «من با سرعت خود را به مدينه رساندم. در نواحي مدينه مردي قريشي از من پرسيد: چنين شتاب¬زده چه خبر داري؟ گفتم خبر نزد امير است.» آن مرد گفت: «اِنّا لِلّهِ وَ اِنَّا اِلَيْهِ راجِعُونَ. به خدا قسم حسين (ع) كشته شده». پس من داخل مدينه شدم و به نزد عمرو بن سعيد رفتم، عمرو گفت: خبر چيست؟ گفتم: خبر خوشحالي، حسين كشته شد. گفت: بيرون رو و مردم را به قتل حسين (ع) خبر ده. گفت: بيرون آمدم و ندا به قتل حسين (ع) دردادم. زنان بني¬هاشم كه اين ندا را شنيدند، چنان ضجّه و صيحه سر دادند كه تا كنون نديده بودم. چون به نزد عمرو بن سعيد رفتم تبسّمي كرد و گفت: «اين شيون¬ها و ناله¬ها كه از خانه¬هاي بني¬هاشم بلند شد به عوض شيون¬هايي كه بر قتل عثمان از خانه¬هاي بني¬اميّه بلند شد.» آن¬گاه به مسجد رفت و برفراز منبر سخناني ايراد نمود كه تلويحاً مي¬رساند اين بني¬هاشم بودند كه سبب قتل عثمان شدند؛ سپس براي مصلحت گفت: «به خدا دوست داشتم كه حسين (ع) زنده باشد و احياناً ما را فحش و دشنام دهد و ما او را به مدح و ثنا نام ببريم، او از ما قطع كند و ما پيوند كنيم، چنان-كه عادت او و عادت ما چنين بود؛ امّا چه كنيم با كسي كه شمشير بر روي ما كشد و ارادة قتل ما كند، جز آن¬كه او را از خود دفع كنيم و او را بكشيم.» پس عبدالله سياب برخاست و گفت: «اگر فاطمه (ع) زنده بود و سر فرزند خويش را مي¬ديد چشمش گريان و جگرش بريان مي¬شد.» عمرو گفت: «ما با فاطمه (ع) نزديك¬تريم از تو، اگر زنده بود چنين بود كه تو مي-گويي، لكن كشندة او را كه از خودش دفاع كرده ملامت نمي¬فرمود.» (طبري 3079) (ارشاد 2/127)
محمّد بن حنفيّه در طشتی وضو می¬گرفت و چون خبر كشته شدن برادرش را شنيد، چنان گريست ¬كه اشك¬هايش به طشت مي¬ريخت.» (تاريخ طبري 2981)
مورّخ مشهور بيهقي علي بن زيد معروف به ابن¬فندق متوفّاي 565 در لباب¬الانساب گويد: پس از پخش شدن خبر شهادت امام حسين (ع) و يارانش در مدينه، عمرو بن سعيد بن عاص والي مدينه دستور داد، خانه¬هاي بني-هاشم را ويران كنند. (شهر حسين، ص 55)