
اهل بيت (ع) در شام.
حركت اسرا و سرهاي شهدا به سوي شام
يزيد با دريافت نامة ابن¬زياد مبني بر شهادت امام حسين (ع) و يارانش نوشت: «سرهاشان را همراه اسيران به شام بفرست.» عبيدالله هم سرها را به «زحر بن قيس» داد، تا با جمعي به شام برند؛ آن¬گاه دستور داد بر امام سجّاد (ع) غلّ و زنجير نهادند و اهل بيت (ع) را هم به روش اسيران بر شترها سوار كردند وبه «شمر بن ذي¬الجوشن» و«مخفز بن ثعلبة عابدي» گفت: خود را به زحر بن قيس برسانيد.» آن-ها هم در طيّ راه سرعت كردند، تا به زحربن قيس رسيدند. امام سجّاد (ع) در تمام طول سفر مشغول حمد و ثناي الهي و تلاوت قرآن و استغفار بود و جز با اهل بيت (ع) با كسي سخن نگفت. آن منافقان اهل بيت رسول خدا (ص) را درحالي كه سرهاي به نيزه كردة عزيزانشان در مقابل آن¬ها بود، از شهري به شهري و از منزلي به منزلي¬كوچ ¬دادند، تا شيعيان علي (ع) از خلافت آل علي (ع) مأيوس شوند و دل بر طاعت يزيد نهند. نيزه¬داران در اكثر منازل شرب خمر مي-نمودند. (ارشاد 2/123) (طبري 3071)
چون اسرای اهل بیت (ع) دوّم صفر نزديك دمشق رسيدند، جناب امّ¬كلثوم به شمر گفت: من از تو حاجتي دارم.» گفت: چه حاجتی؟ فرمود: ما را از دروازه¬اي وارد شهر كن كه عدّة كمتري تماشاي ما كنند و امر كن كه سرهاي شهدا را از ما دور كنند، تا مردم به تماشاي سرها بپردازند و به ما كمتر نگاه كنند». شمر با آن جنس جلبش برخلاف خواستة اهل بيت (ع) دستور داد تا سرهاي شهدا را بر نيزه كرده و در ميان كجاوه¬ها ببرند و آن¬ها را از دروازه¬اي وارد شهر كرد كه جمعيت بيشتري داشت. (لهوف 226) و (منتهي¬الآمال 307)
ماييم خويشان پيامبر (ص)
وقتي اهل بيت پيامبر (ص) را وارد شام كردند، پيرمردي شامي به آن¬هاگفت: «سپاس خدايي كه شما را كشت و شهرها را از شما آسايش داد و اميرالمؤمنين يزيد را بر شما مسلّط كرد». امام سجّاد (ع) به او فرمود: «اي شيخ، آيا قرآن خوانده¬اي؟» گفت: «آري.» فرمود: «اين آيه را خوانده¬اي: «قُلْ لااَسْاَلُكُمْ عَلَيْهِ اَجْرًا اِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبي: بگو: به ازاي رسالتم پاداشي از شما نمي¬خواهم جز دوستي در بارة خويشاوندان(شورا 23)؟» گفت: «بلي.» فرمود: «آن¬هايي كه حق تعالي مودّتشان را مزد رسالت پيامبرش قرار داده ماييم. آيا اين آيه را خوانده¬اي: «آتِ ذَاالْقُرْبی حَقَّهُ: حق خويشاوندان را بده. (اسراء 26)؟» گفت: «آري.» فرمود: ماييم آن-هايي كه خداوند به پيامبرش امر كرده حق ما را به ما عطا كند. آيا اين آيه را خوانده¬اي: «اَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْءٍ فَاَنَّ لِلَّهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِي الْقُرْبی: هر غنيمتي به دست آوريد، خمس آن براي خدا و براي پيامبر (ص) و براي نزديكان است.» (انفال41). گفت: آري، حضرت فرمود: ماييم نزديك¬ترين خويشان پيامبر (ص). آيا اين آيه را خوانده¬اي: «اِنَّما يُرِيدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ اَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا: خدا فقط مي¬خواهد پليدي و گناه را از شما اهل بيت دور كند و شما را پاك سازد. (احزاب 33)؟ گفت: آري.» فرمود: «ما اهل بيتي هستيم كه خدا آية تطهير را مخصوص ما گردانيده است.» آن پيرمرد از سخني كه گفته بود پشيمان شد و به گريه افتاد و رو به آسمان كرد و گفت: «پروردگارا، من از دشمنان آل محمد (ع) از جنّ و انس به درگاه تو بيزاري مي¬جويم.» سپس عرض كرد: «آيا توبة من قبول مي¬شود؟» فرمود: «بلي.» گفت: «من توبه¬كارم.» چون اين خبر را به يزيد رساندند، دستور داد آن پيرمرد را به قتل رساندند. (لهوف 228) (منتهي¬الآمال 307)
دَينم را به پيغمبر اسلام (ص) اداكردم
وقتي اسرا را وارد شام كردند و يزيد هم با مردم برای تماشا آمده بود، كلاغي صدا كرد و او اين را به فال بد گرفت و اين رباعي را گفت:
لَمــــا بَدَتْ تِلْكَ الرُّؤُوسُ وَ اَشْرَقَتْ تِلْكَ الشُّمُوسُ عَلي رُبيٰ جَيْرُونِ
صـاحَ الْغُرابُ، فَقُلْتُ صَحْ اَوْ لايَصِحْ فَلَقَــــــدْ وَفَيْتُ مِنَ النَّبِيِّ دُيُونِي
يعني وقتي آن سرها و آن خورشيدها (مقصودش زنان بني¬هاشم است) از دور بر جيرون (نام محلّي در دمشق بوده است) پيدا شدند، كلاغ فرياد كشيد، من اين را به فال بد گرفتم كه عاقبتم بد خواهد شد؛ و من به كلاغ گفتم: مي¬خواهي فرياد كن مي¬خواهي نكن، من دَيني را كه به پيغمبر (ص) داشتم، ادا كردم. (منتهي¬الآمال 311)
آري، قريش پس از شكست از پيامبر (ص)، چون جامة اسلام به تن كردند، به نام اسلام، اسلام را كوبيدند. چون عثمان به خلافت رسيد، ابوسفيان به سر مزار حمزه رفت و خطاب به او گفت: برخيز و ببين، آن¬چه را كه با تو بر سر آن مي¬جنگيديم، اكنون به دست ما افتاده است. انتقام-جويي قريش پس از پيامبر (ص) شروع شد. از علي (ع) انتقام گرفتند، از زهرا (س) انتقام گرفتند، از حسن (ع) انتقام گرفتند، از حسين (ع) انتقام گرفتند، از زينب (س) هم.
رفعت دادن يزيد به عبيدالله زياد
يزيد به فرزند مرجانه به خاطر کشتن ريحانة پيامبر (ص) سپاس گفت و چنين نوشت:
رَفَعْتَ فَجاوَزْتَ السَّحابَ وَ فَوْقَهُ فَما لَکَ اِلَّا مُرْتَقَي الشَّمْسِ مَقْعَدُ
تو بالا برده شده و از ابر گذشته¬اي، تو را جز جاي بالا رفتن آفتاب، جايگاهي نباشد.
پس هرگاه اين نامه¬ام را دريافت نمودي، نزد من بيا تا تو را بر انجام کارت پاداش دهم.
ابن زياد، به همراه اعضاي حکومتش به دمشق مسافرت کرد، هنگامي که به آن¬جا رسيد، همة بني¬اميه به استقبال وي رفتند، وقتي که بر يزيد وارد شد، برخاست و ابن¬زياد را در آغوش گرفت و ميان دو چشمانش را بوسيد، وي را بر تخت سلطنتش نشانيد و به خواننده گفت تا آواز بخواند و ساقي را گفت که جام شراب را بگرداند، سپس گفت:
اَسْقِنِي شَرْبَةٍ تَرْوِي فُؤادِي ثُمَّ صَلِّ وَ اَسْقِ مِثْلَهَا ابْنَ زِيادِ
مَوْضِعِ السِّرِّ وَالْاَمانَةِ عِنْدِي وَ عَلي ثِغْرِ مَغْنَمِي وَ جَهادِي
«جامي به من بنوشان¬که دلم را سيراب کند؛ سپس همانندش را به ابن¬زياد بنوشان؛ آن¬که جايگاه راز و امانت من است و مرزدار غنايم و جهاد من مي¬باشد». (مروج¬الذّهب 2/71)
فرزند مرجانه، يک ماه در دمشق اقامت نمود و يزيد يک ميليون درهم به وي جايزه داد و همانند آن¬ را به ابن¬سعد بخشيد؛ خراج عراق را به مدّت يک سال نيز به ابن¬زياد داد.
وقتي مسلم برادر عبيدالله¬ هم بر يزيد وارد شد، به وي گفت: «محبّت شما بر خاندان ابوسفيان، واجب شده است» و ولايت خراسان را به وي واگذار کرد. (الفتوح 5/254)
حکومت دمشق، دستور داد تا براي پيروزي¬اي که در قتل ريحانة رسول خدا(ص) و اسير کردن ذريّة آن حضرت به دست آورده¬اند، سکّه و نُقل پخش کردند. آنان سه روز اهل بيت (ع) را از وارد شدن به شهر نگه داشتند، تا آذين¬بندي شام، فراهم آيد. شهر را با زر، زيور، حرير ديباج، نقره، طلا و انواع جواهر به گونه¬اي آراستند که نه پيش از آن کسي همانند آن را ديده بود و نه پس از آن. سپس مردان، زنان، خرد و کلان، وزرا، امرا، يهوديان، زردشتيان، مسيحيان و ديگر ملل براي تماشا خارج شدند؛ در حالي که طبل¬ها، دف¬ها، بوق، کرناها و ديگر وسايل لهو و طرب به همراه داشتند، چشمان خود را سرمه زده و دست¬هايشان را خضاب کرده، گران¬ترين لباس¬ها را به تن نموده و به بهترين صورت، خود را آراسته بودند که بينندگان مراسمي بزرگ¬تر و جشني پر ازدحام¬تر از آن نديده بودند، تا آن¬جا که گويي همة مردم در پهنة دمشق، فراهم آمده بودند».
اسرا در مجلس يزيد
اسرا را دوّم ماه صفر يعني بعد از بيست و دو روز اسارت وارد شام در كاخ اخضر يعني كاخ سبزي كه معاويه ساخته بود كردند، كاخ مجلّلي كه معاويه ساخته بود و هركس آن را با آن خدم و حشم و طنطنه و دبدبه¬اش مي¬ديد خودش را مي باخت. گفته¬اند: اشخاص مي¬بايست از هفت تالار عبور كنند، تا به كاخ مخصوص يزيد برسند. يزيد روي تخت مرصعي نشسته بود و تمام اعيان و اشراف و سفراي خارجي هم بر روي صندلي¬هاي طلا يا نقره نشسته بودند كه اهل بيت (ع) را با حدّ اكثر خواري و اهانت در حالي كه آن¬ها را با ريسمان به يكديگر بسته بودند وارد مجلس يزيد كردند.
در اين موقع سر امام حسين (ع) را هم در طشتي زرين جلو يزيد گذاشتند. يزيد دائم-الخمر كه در اين موقع مست شراب بود و از نظّارة سر امام شادمان شده بود، چوب-دستي خيزران خود را برداشت و شروع كرد به زدن بر لب و دندان امام حسين (ع) و شروع كرد به خواندن اشعاري كه ابن زبعري در مورد پيروزي مشركين در جنگ احد سروده بود، با تضميني كه خود يزيد در آن به عمل آورده بود:
لَيْتَ اَشْيـــــاخِي بِبَدْرٍ شَهِدُوا جَزَعَ الْخَزْرَجِ مِنْ وَقَعِ الْاَسَل
فَاَهَلُّوا وَ ٱسْتَهَلُّوا فَرَحـــــــــاً ثُمَّ قَــــــالُوا: يا يَزِيدُ لاتَشَل
قَدْ قَتَلْنَا الْقَرْمَ مِنْ ســــاداتِهِمْ وَ عَدَلْناهُ بِبَدْرٍ فَاعْتـَـــــــدَل
لَعِبَتْ هاشِمُ بِالْمُلْكِ فَــــــلا خَبَرٌ جـــــاءَ وَ لاوَحْيٌ نَزَل
لَسْتُ مِنْ خَنْدَفِ اِنْ لَمْ¬اَنْتَقَمْ مِنْ بَنِي¬اَحْمَدِ مَاكـانَ فَعـَل
يعني اي كاش، بزرگان من كه در جنگ بدر كشته شدند، زاري خزرج را از زدن نيزه مي-ديدند و از شادي فرياد مي¬زدند: «يزيد، دست مريزاد. آن¬قدر بزرگان آن¬ها راكشتيم كه به تلافي جنگ بدر حساب¬مان با آنان تسويه شد. خاندان هاشم با سلطنت بازي ¬كردند؛ نه خبري از آسمان آمده و نه وحي نازل شده است. من از دودمان خندف نباشم، اگر كينه¬اي را كه از احمد در دل دارم، از فرزندان او نگيرم.» (منتهي¬الآمال 1/311) (تاريخ¬نامة طبري 715)
هنوز سخنش را به پايان نرسانده بود که «ابوبرزة اسلمي» به وي گفت: «آيا با چوب دستي-ات بر دهان حسين مي¬کوبي؟ من پيامبر خدا (ص) را ديده¬ام که آن را مي¬بوسيد، امّا تو اي يزيد! روز قيامت مي¬آيي و ابن¬زياد شفيع تو باشد؛ ولي اين مي¬آيد و محمد (ص) شفيع اوست. سپس برخاست و خارج شد. (كامل ابن¬اثير 4/85)
دختر رسول خدا (ص) دودماني ندارد: چون سرها و ازجمله سر امام حسين (ع) را پيش روي يزيد نهادند، يزيد گفت: «شكافته شد سرها از مرداني گرامي بر ما، و اينان نافرمانان و ستمگراني بودند.» يحيي بن حكم برادر مروان حكم كه آن¬جا بود، گفت: «سرهايي كه كنار طف (كربلا) جدا شد، در خويشاوندي نزديك¬تر از پسر زياد است كه بنده¬اي است داراي نژاد پست. اميّه روزگار را سپري كرد و دودمانش به شمارة ريگ¬هاست؛ امّا دختر رسول خدا (ص) دودماني ندارد.» يزيد دست بر سينة يحيي زد و گفت: «ساكت باش» [يعني حالا موقع اين حرف¬ها نيست].» (ارشاد 2/124) (اخبارالطوال 307)