سایت اصول دین


هجرت به حبشه


دکتر رحمت الله قاضیان

هجرت به حبشه.

چون قريش ديدند كه نتوانستند با هيچ تهديد و تطميعي پيامبر (ص) را از تبليغ اسلام باز دارند و روز به روز هم بر تعداد مسلمانان افزوده مي¬شود، شروع به اذيّت و آزار و حتّيٰ كشتار مسلمانان نمودند كه نمونه¬ي آن پدر و مادر عمّار ياسر است. و بعضي را از بس شكنجه دادند كه از اسلام دست كشيدند. از طرفي، تعداد مسلمانان هم به اندازه¬اي نبود كه در آن موقع به جهاد برخيزند. ازاين¬رو، رسول خدا (ص) تعدادي از مسلمين را به حبشه فرستاد.

حبشه چند ويژگي داشت كه ديگر جاها نداشتند، از جمله: اوّلاً،‌ به مكّه نزديك بود و مسلمانان به راحتي مي¬توانستند به آن¬جا سفر كنند. ثانياً،‌ نجاشي پادشاه آنجا فرد عادلي بود و چنان¬كه عملاً هم معلوم شد،‌ مسلمانان توانستند در آن¬جا به راحتي زندگي كنند. ثالثاً، مردم حبشه دين مسيحي داشتند كه از هر دين و آيين ديگري به اسلام نزديك¬تر بود.

ازاين¬رو، رسول خدا (ص) به مسلمين فرمود: «خوب است به سرزمين حبشه هجرت كنيد كه در آن¬جا پادشاهي است كه در كنار او به كسي ستم نمي¬شود، تا اين¬كه خداوند گشايشي براي شما از اين وضعي كه داريد فراهم سازد.»

مورّخين اوّليّه علّت هجرت مسلمين به حبشه را تنها مصون ماندن آن¬ها از اذيّت و آزار مشركين دانسته¬اند. ولي محقّقين بعدها پي برده¬اند كه علل ديگري هم دركار بوده؛ از جمله:

1 ـ زياد شدن مسلمان¬ها براي مشركين غيرقابل تحمّل شده بود؛ ازاين¬رو، ممكن بود به درگيري آن¬ها با مسلمين بينجامد و درگيري هم در آن شرايط به ضرر اسلام و مسلمين بود.

2 ـ اگر جامعه¬ي كوچك مسلمين توسّط مشركين نابود شود. تعدادي از مسلمين كه در ميان آن¬ها اشخاص برجسته¬اي چون جعفر بن ابي¬طالب و عثمان بن مظعون بودند، در محلّي امن باشند و اسلام را زنده نگه دارند؛ زيرا حتّي وقتي كه مسلمين به مدينه مهاجرت كردند و به شدّت نيازمند نيروي انساني بودند، باز هم پيامبر (ص) دستور بازگشت آن¬ها را به مدينه صادر نفرمود؛ بلكه تنها وقتي به آن¬ها دستور بازگشت از حبشه را داد كه صلح حديبيّه بين پيامبر (ص) و مشركين انجام شد و رسول خدا (ص) از بقاي اسلام مطمئن گرديد.

از طرفي همه¬ي مهاجرين در شمار مستعضفاني نبودند كه مورد آزار مشركين قرار گرفته بودند. مثلاً همان طور كه پيامبر (ص) در حمايت ابوطالب بزرگ مكّه و شيخ بطحاء بود، جعفر پسرش هم به طور مسلّم در حمايت او از هرگونه اذيّت و آزار مشركين در امان بود.

هجرت مسلمانان به حبشه در دو مرحله صورت گرفته است: يك بار يك گروه پانزده شانزده نفري كه چهار پنج نفر از آن¬ها زن بودند و عبارت بودند از: عثمان بن مظعون، عثمان بن عفّان و همسرش رقيّه دختر پيامبر (ص)، زبير بن عوام، عبدالله بن مسعود، عبدالرّحمان بن عوف، مصعب بن عمير، حاطب بن عمرو بن سهيل بن بيضاء، ابوحذيفة بن عتبه و همسرش سهلة بن عمرو، ابوسلمة بن عبدالاسد و همسرش امّ¬سلمه، عامر بن ربيعه و همسرش ليلي. اين عدّه در رجب سال پنجم بعثت در نيمه شبي به سرپرستي «عثمان بن مظعون» خود را به بندر شعيبه (جدّه) در ساحل درياي سرخ رساندند كه در اين هنگام هم دو كشتي عازم سفر به حبشه بودند و آن¬ها با پرداخت نيم دينار براي هر نفر توانستند خود را به حبشه برسانند.

مشركين قريش وقتي از جريان مطلع شدند، گروهي را به تعقيب آن¬ها فرستادند، تا آن¬ها را برگردانند؛ ولي وقتي آن¬ها به جدّه رسيدند كه مهاجرين حركت كرده بودند. اين عدّه حدود سه ماه در حبشه ماندند كه در اين هنگام خبر رسيد كه اهل مكّه مسلمان شده¬اند. ولي چون به مكّه برگشتند، فهميدند خبر نادرست بوده؛ در نتيجه چند تن آن¬ها به حبشه برگشتند و چند تن ديگر هر كدام در پناه يكي از بزرگان قريش وارد مكّه شدند.

بار دوّم عدّه¬ي بيشتري به سرپرستي جعفر بن ابي¬طالب به حبشه هجرت كردند كه روي هم رفته تعداد كساني كه در حبشه جمع شدند غير از بچّه¬ها به 101 نفر رسيد.

وقتي مشركين فهميدند كه گروهي از مسلمين در حبشه در آسايش زندگي مي¬كنند، از بيم گسترش اسلام در صدد برآمدند كه به هر قيمت كه شده، آنان را به مكّه بازگردانند. ازاين¬رو، هداياي زيادي كه بيشتر آن¬ها پوست¬هاي دبّاغي شده بود كه نجاشي دوست داشت فراهم آوردند و دو نفر از برجستگان خود را به نام¬هاي «عمرو بن عاص» كه در زيركي و سخنوري و شيطنت معروف بود و «عمارة بن وليد» كه جواني زيبا و رشيد و شجاع بود به حبشه فرستادند، تا با تقديم آن هدايا به نجاشي مهاجرين را به آن¬ها دهد تا بازگردانند.

عمرو عاص و عمّارة بن وليد ابتدا هدايايي تقديم درباريان نجاشي كردند و از آنان قول گرفتند كه بر استرداد مهاجرين نزد پادشاه حمايت كنند و سپس نزد نجاشي رفته و با تقديم هداياي قريش به او گفتند: اي پادشاه، گروهي از جوانان نادان ما از دين آبا و اجدادي خود دست كشيده و به دين تازه¬اي گرويده¬اند كه نه دين ماست و نه دين شما؛ و بزرگان ما يعني پدران و برادران و عموهاي اين¬ها ما را نزد شما فرستاده¬اند، تا آن¬ها را به نزد اقوامشان بازگردانيد كه آن¬ها به معايبشان بيناتر و به كار آن¬ها آگاه¬ترند كه در اين موقع درباريان هم سخن آن¬ها را تأييد كرده و از پادشاه خواستند كه آن¬ها را بازگرداند.

ولي نجاشي كه شخص خردمندي بود گفت: به خدا سوگند، تا من اين افراد را خود ديدار نكنم و حرفشان را نشنوم، دستور به اخراج آن¬ها نخواهم داد. آن¬گاه مهاجرين را به نزد خود احضار نمود. مهاجرين وارد مجلس نجاشي شدند و بدون اين¬كه مانند ديگران به او سجده كنند، هر كدام در جايي نشستند. يكي از كشيشان به آن¬ها پرخاش كرد كه چرا براي پادشاه سجده نمي¬كنيد؟ عمروعاص هم از فرصت استفاده كرد و خطاب به نجاشي گفت: قربان، مشاهده مي¬فرماييد كه حرمت پادشاه را نگه نمي-دارند و سجده نمي¬كنند؟

جعفر بن ابي¬طالب به آن كشيش گفت: ما براي كسي جز خدا سجده نمي¬كنيم. آن¬گاه خطاب به نجاشي گفت: پادشاها، نخست از اين¬ها بپرسيد كه آيا ما برده¬ اين¬ها بوده¬ايم كه فرار كرده¬ايم و مي¬خواهند ما را برگردانند؟ عمروعاص گفت: نه، ما هيچ¬ طلبي از شما نداريم. جعفر گفت: آيا خوني از اين¬ها ريخته¬ايم كه آن را از ما مي¬طلبند؟ عمرو عاص گفت: نه، چنين هم نيست. جعفر گفت: پادشاها، از اين¬ها بپرس كه پس چرا ما را آن¬قدر آزار نموديد كه مجبور شديم از شهر و ديار خودمان فرار كنيم و حالا هم از شما مي¬خواهند كه ما رااز كشورتان بيرون كنيد؟ عمروعاص گفت: اي پادشاه، اين¬ها با دين ما مخالفت كرده-اند، به خدايان ما بد گفته¬اند، جوانان ما را فاسد نموده¬اند و جماعت ما را پراكنده ساخته¬اند.

نجاشي خطاب به مهاجرين گفت: اين چه آييني است كه شما براي خود برگزيده¬ايد كه نه آيين اقوام و عشيره¬ي خودتان است و نه آيين ما مسيحيان يا ملّت¬هاي ديگر؟ جعفر گفت: پادشاها، ما بت مي¬پرستيديم، گوشت مردار مي¬خورديم، صله¬ رحم نمي¬كرديم، به يكديگر ظلم مي¬نموديم و...، تا آن¬كه خداي تعالي از ميان ما پيامبري برگزيد كه ما را به سوي خداي يكتا دعوت كرد و از پرستش بتان برحذر داشت و به ما دستور داد كه راستگو و امانتدار باشيم، صله¬ي رحم كنيم، از خوردن مال يتيم و كارهاي زشت خودداري نماييم و ما را به خواندن نماز و پرداخت زكات و عدالت و احسان امر فرمود و ظلم و زنا و ربا و مردار را حرام نمود. نجاشي گفت عيسي بن مريم هم براي همين امور مبعوث گشته است.

نجاشي گفت: اي جعفر آيا چيزي ازآن¬چه خدا بر پيامبرت نازل كرده در حفظ داري؟ جعفرگفت: آري و سوره¬ مريم را خواند. چون نجاشي آن را شنيد، سخت گريست و گفت: به خدا سوگند،‌ اين سخنان حقّ است. عمرو عاص گفت:‌ پادشاها، اين¬ها با ما مخالف¬اند؛ پس آن¬ها را به ما بازگردان. نجاشي دستش را بر صورت عمرو عاص كوبيد و گفت: ساكت كه اگر حرف بدي در مورد اين¬ها بزني، خودت را نابود كرده¬اي. عمروعاص درحالي كه خون از چهره¬اش جاري بود گفت: اي پادشاه، اگر چنين است، ما متعرّض آن¬ها نمي¬شويم.

شب باز فكري به خاطر عمرو عاص رسيد. ازاين¬رو، روز بعد هم به نزد نجاشي رفت و گفت: پادشاها، اينان در باره¬ي مسيح سخناني ناروا دارند. نجاشي فرستاد و مهاجرين را آوردند و از عقيده¬¬ي آن¬ها در باره¬ي عيسي (ع) سؤال نمود. جعفر گفت: «از نظر ديني كه پيامبر ما از جانب خدا آورده، او بنده¬ي خدا و پيامبر و روح خدا و كلمه¬ي الهي است كه به مريم بتول القا كرده است.» نجاشي تراشه¬ي چوبي را برداشت وگفت: «به خدا سوگند، سخني كه تو در باره¬ي عيسي گفتي با آن¬چه كه حقيقت مطلب است به اندازه¬ي اين تراشه چوب هم تفاوت ندارد.» سپس رو به مهاجرين نمود و گفت: برويد و با خيال آسوده در هر جاي حبشه كه مي¬خواهيد به سر بريد كه اگر كوهي از طلا هم به من بدهند، هرگز به يك نفر از شما آزار نمي¬رسانم. خداوند وقتي كه سلطنت به من داد از من رشوه نگرفت.

مهاجرين سال¬ها در حبشه به راحتي ماندند. در سال هفتم هجري پيامبر (ص) نامه¬اي براي نجاشي نوشت و او را به اسلام دعوت كرد. چون نجاشي نامه¬ پيامبر (ص) دريافت كرد اسلام آورد و گفت: اگر مي¬توانستم به حضورش مي¬رفتم و هدايايي براي آن حضرت فرستاد.

(بحارالانوار 18/ 412) (سيره ابن هشام 1/ 344) (تاريخ طبري 782) (طبقات ابن سعد 1/ 203)

هيأت تحقيق مسيحي و اسلام آن¬ها

چون نجاشي توسّط مهاجرين از جريان پيامبر اسلام (ص) آگاه شد، براي تحقيق بيشتر در باره¬ي دين اسلام (ص) و تعليمات آن حضرت، حدود بيست نفر از دانشمندان مسيحي كه در راس آن¬ها فرزندش بود به مكّه فرستاد. رسول خدا (ص) از اين هيأت به گرمي استقبال كرد و خود به آن¬ها خدمت مي¬نمود. اصحاب گفتند: اي رسول خدا (ص) ، ما به جاي شما خدمت مي¬كنيم؛ ولي آن حضرت فرمود: آنان اصحاب مرا اكرام و به آنان نيكي نموده¬اند؛ ازاين¬رو، من هم مي¬خواهم خودم به آن¬ها خدمت نمايم و عمل آن¬ها را جبران نمايم.

باري، پس از آن¬كه هيأت اعزامي نجاشي به حضور رسول خدا (ص) رسيد، سؤالاتي از آن حضرت نمودند. و چون رسول خدا (ص) همه¬ي سؤالات آن¬ها را به نحو شايسته¬اي پاسخ فرمودند و آياتي از قرآن مجيد بر آن¬ها تلاوت نمودند، دانستند كه وي همان پيامبري است كه وصف او در انجيل آمده است و ازاين¬رو، همگي اسلام آوردند.

انتقام عمرو عاص از عمارة بن وليد

در سفري كه عمرو عاص و عمارة بن وليد براي بازگرداندن مهاجرين مسلمان به حبشه نمودند، عمرو عاص زن خود «رابطه» را نيز همراه برده بود. عمرو عاص مردي كوتاه بود و عمّاره رشيد و زيبا. و چون به جدَه رسيدند و سوار كشتي شدند و مقداري شراب نوشيدند عمّاره در حال مستي به عمرو عاص گفت: «به زنت بگو مرا ببوسد». و چون عمرو عاص از اين كار خودداري كرد، عمّاره وي را هُل داد و به دريا انداخت. امّا عمرو عاص توانست با كمك كارگران كشتي خود را بالا كشد. گويا زن عمرو عاص هم از اوّل با عمّاره ساخت و باخت كرده بود كه با آن¬ها بيايد و بعد عمّاره به نحوي عمرو عاص را از بين ببرد تا او و عمّاره از آن يكديگر شوند. ولي عمرو عاص چون به درون كشتي آمد، با آن زيركي كه داشت، همان طوري كه عمّاره مدَعي شد كه مي¬خواسته شوخي كند، او هم اين ماجرا را با خنده گذراند؛ امّا كينه¬¬ي وي را در دل گرفت، تا در فرصت مناسب انتقامش را از او بگيرد.

در حبشه چون عمرو عاص متوجّه شد كه بين عمّاره با كنيزك عموي نجاشي نگاه¬هايي رد و بدل مي-شود، روزي به عمّاره گفت: اگر راستي با كنيزك مراوده داري، بگو تا مقداري از آن عطر نجاشي را كه نزد كس ديگري يافت نمي¬شود براي تو بياورد. و چون عمّاره از آن كنيزك چنين درخواستي كرد، او هم برايش آورد و عمّاره هم به عنوان صدق ادّعايش آن را به عمرو عاص داد. عمرو عاص هم عطر را برداشت و مخفيانه به نزد نجاشي رفت و گفت: خواستم به عنوان نمك¬شناسي به عرض برسانم كه اين رفيق نمك نشناس من نسبت به شما خيانت كرده و با كنيزك مخصوص شما رابطه¬ي نامشروع برقرار كرده است و نشانه¬اش هم اين عطر مخصوص پادشاه است كه كنيزك براي وي آورده است.

نجاشي چون عطر را گرفت و بوييد و ديد درست مي¬گويد به سختي خشمگين شد؛ امَا چون ديد كه كشتن پيغام¬آور برخلاف رسم پادشاهان است، به طبيبان خود دستور داد دارويي به وي دهند كه نميرد، ولي از مردن براي وي سخت¬تر باشد و آن¬ها هم دارويي به وي دادند كه ديوانه شد. به طوري كه خود را برهنه كرد و سر در بيابان گذاشت.

عمرو عاص به مكّه بازگشت و جريان ديوانگي او را به اطلاع كسانش رساند. آن¬ها هم به حبشه رفتند و چون در بيابان¬ها او را يافتند و خواستند او را بياورند او ممانعت كرد. ناچار او را به ريسماني پيچيدند؛ ولي او آن¬قدر در ميان ريسمان تقلّا كرد تا جان داد.

(بحارالانوار 18/ 414) و (تاريخ يعقوبي 1/387) و (البدايه والنهايه ابن¬كثير 3/68)


کتاب پیامبر خاتم (ص)

دکتر رحمت الله قاضیان