سایت اصول دین


امام و خليفه


دکتر رحمت الله قاضیان

امام و خليفه.

يکی از مسائل مهمّ مورد اختلاف مسلمانان، مخصوصاً شيعه و سنّی ـ خلافت و جانشينی پيامبر (ص) است، که در اين مورد به دو دسته تقسيم می¬شوند: سنّی و شيعه. اهل سنّت معتقدند که پيامبر (ص) از دنيا رفت و برای خود جانشينی تعيين نکرد، بلکه اين کار را به خود امّت واگذاشت، در مقابل شيعيان معتقدند دليل نقلی و نصّ کافی از خود پيامبر اکرم (ص) در اين باره وجود دارد، که آن حضرت در مدِّت 23 سال از طرف خدا، جانشينان خود را بارها معرّفی نموده است.

از طرفی، از آن¬جا که بعد از پيامبر اکرم (ص) مسلمانان به گروه¬ها و فرقه¬های بسياری و به قول آن حديث معروف رسول اکرم  هفتاد و سه فرقه تقسيم می¬شوند و تنها يک فرقه از آن¬ها اهل نجات است و بقيّه اهل جهنّم¬اند (سنن دارمی 2/241، سنن بيهقی 10/207 و بحار 28/30) و از طرفی، در حديث نبوی متواتر هم آمده است: «مَن ماتَ وَ لَم يَعرِف اِمامَ زَمانِهِ، ماتَ مَيتَةَ الجاهِلِيَّةِ: هرکه بميرد و امام زمانش را نشناسد، به مرگ جاهليّت مرده است». ازاين¬رو، بر هر مسلمانی واجب است، که در اين مورد تحقيق کند، که کدام يک از اين مذاهب فرقه¬ی ناجيه است و از آن¬ها باشد و از بقيّه که اهل جهنّم¬اند به دور باشد.

امام در لغت به معني پيشوايي و رهبري است، خواه پيشواي الهي و عادل هم¬چون پيامبران و امامان و امام جماعت و جمعه باشد و خواه امام و پيشواي ستمگر.

«قرآن ¬كريم»‌ نيز امام را هم به معناي پيشواي حقّ به کار برده است، مانند آيه: «وَجَعَلناهُم اَئِمَّةً يَهدونَ بِاَمرِنا: آنان را پيشواياني قرار داديم، که به فرمان ما هدايت کنند.» (انبيا 21/73) و هم امام را به معناي پيشواي باطل به کار برده است، مانند: «فَقاتِلوا اَئِمَّةَ الكُفرِ: پيشوايان¬ کفر را بکشيد.» (توبه 9/12)

در مورد معناي اصطلاحي امام، «عضدالدّين ايجي» از متکلّمان اهل سنّت ¬گويد:

«خَلافَةُ الرَّسولِ في اِقامَةِ الدّينِ، بِحَيثُ يَجِبُ اِتباعِهِ عَليٰ ¬كافَّةِ الاُمَّةِ: امامت جانشيني پيامبر در اقامه¬ي دين است، که پيروي او بر همه واجب است.» (شرح مواقف 8/345)

«سيّد شريف جرجاني» از متکلّمان برجسته¬ي اهل سنّت نيز در تعريف امامت ¬گويد:

امام شخصي است، که رياست عامّ دين و دنيا را دارد. (التّعريفات، ص16)

و «فاضل¬قوشچي» عالم اشعري گويد:

َلاِمامَةُ رِياسَةٌ عامّةٌ في اَمرِ الدّينِ وَالدُّنيا خَلافَةً عَنِ ٱلنَّبِيِّ: امامت رياست عامّ در امر دين و دنيا به¬ جانشيني پيامبر است» (شرح تجريد)

و امّا نطر شيعه در مورد امامت:

امام رضا (ع) در تعريف امامت فرموده است: «اِنَّ الاِمامَةَ مَنزِلَةُ الاَنبياءِ وَ اِرثُ الاَوصِياءِ؛ اِنَّ الاِمامَةَ خَلافَةُ اللهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ خَلافَةُ الرَّسولِ وَ مَقامُ اِبراهيمِ وَ ميراثُ الحَسَنِ وَالحُسَينِ؛ اِنَّ الاِمامَ زِمامُ الدّينِ وَ نِظامُ الُمُسلِمينَ وَ صَلاحُ الدُّنيا وَ عِزُّ المُؤمِنين: امامت شأن و مقام پيامبران و ميراث اوصيا است وامامت خلافت خداوند عزيز و جليل و جانشينی رسول او و مقام اميرمؤمنان و جانشينی حسن و حسين است. امام سررشته دين و نظم دهنده امور مسلمين و صلاح دنيا و عزّت مؤمنان است». (تحف-العقول، ص 796)

و اميرمؤمنان (ع) می¬فرمايد: «اِنَّمَا الاَئِمَّةُ قَوامُ اللهِ عَلیٰ خَلقِهِ وَ عُرَفاؤُهُ عَلیٰ عِبادِهِ وَ لايُدخَلُ الجَنَّةَ اِلَّا مَن عَرَفَهُم وَ عَرَفوهُ وَ لايُدخَلُ النّارَ اِلَّا مَن اَنکَرَهُم وَ اَنکَروهُ: امامان دين از طرف خدا، تدبير کنندگان امور مردم و کارگزاران آگاه بندگان¬اند. کسی به بهشت نمی¬رود جز آن¬که آنان را شناخته وآنان او را بشناسند. (نهج البلاغه، خطبه 152)

«سيّد مرتضيٰ» متکلّم شيعي مي¬گويد: اَلاِِمامَةُ رِياسَةٌ عَامَّةٌ في الدّينِ بِالاِصالَةِ لابِالنِّيابَةِ عَمَّن هُوُ في دارِالتَّكليفِ: امامت رياست عامّ ديني از ناحيه خداست نه به نيابت مکلّفان. (رسائل شريف مرتضي 2/264)

و «علّامه حلّي» متکلّم و فقيه معروف شيعي گويد: امام کسي است که از سوي خداي تعاليٰ رياست عامّ دين و دنيا را دارد. (اَلفَين، ص 18)

در واقع ديدگاه اهل سنّت از امام،‌ ديدگاه دنياگرايانه است و رسالت امام را به امور صرفاً دنيايي محدود مي¬كنند؛ ازاين¬رو، طوري امامت و خلافت را تعريف كرده¬اند، كه هركس به هر ترتيبي به خلافت و حکومت رسيده و خواهد رسيد، درست باشد.

امّا از نظر شيعه،‌ امامت هم¬چون نبوّت منصبی الهی و هم¬طراز نبوّت است جز در مسأله وحی؛ همان طوری که خداوند هرکه را از بندگانش بخواهد به نبوّت و رسالت برمی¬گزيند، هر که را هم بخواهد به امامت برمی¬گزيند؛ و همان طوری که کسی از طريق انتخاب مردم به مقام نبوّت نمی¬رسد، هرگز کسی از طريق انتخاب مردم نيز به مقام امامت نمی¬رسد بلکه بايد از جانب خدا تعيين شده باشد؛ ولي از نظر اهل سنّت انتخاب امام بر مكلّفان است.

امامت ائمّه¬ي معصومين (ع) تداوم نبوّت نبيّ مكرّم اسلام است،‌ كه غير از دريافت وحي، وظيفه¬ی هدايت الهي وعدالت اجتماعي را بر عهده دارند؛ ازاين¬رو، شيعه به عصمت امام معتقد است و اقوال و رفتار امام را چون اقوال و رفتار پيامبر (ص) عين دين و منشأ استنباط احكام فقهي و عقايد¬ ديني مي¬داند؛ از طرفي، اهل تسنّن در تعاريفشان از امام، وي را اسلام¬شناسي عادل مي¬دانند؛ ولي در تعيين مصداق، چنين شرايطي در امامان آن¬ها نيست.

تعيين امام به نظر شيعه و اهل تسنّن

شيعه انتصاب امام را همچون پيامبر از طرف خدا می¬داند؛ ولی اهل تسنّن قائل¬اند: امام به وسيله¬ی چند نفر حتّیٰ يک دو نفر از اهل حلّ و عقد ثابت می¬شود.

قاضی عضد ايجی در مواقف ص 399 نوشته: امامت با رأی يک يا دو نفر از اهل حلّ و عقد ثابت می¬شود؛ چنان¬که انتخاب ابوبکر توسّط عمر و انتخاب عثمان توسّط عبدالرّحمان عوف صورت گرفت. شارحان مواقف يعنی سيّد شريف جرجانی و ملّا حسن چلبی و شيخ مسعود شيروانی نيز سخن او را تأييد کرده¬اند.

و قرطبی در تفسير «جامع لاحکام القرآن 1/»230 گويد: اگر يک نفر از اهل حلّ و عقد امامت را برای کسی منعقد کرد، امامت او ثابت می¬شود و بر ديگران پذيرش آن لازم می¬شود؛ زيرا عمر بيعت با ابوبکر را منعقد کرد و احدی از صحابه آن را انکار نکرد.

اشکال: 1 ـ گويا همه¬ بنی¬هاشم، اکثر انصار و اشخاصی مانند زبير، عمّار، سلمان، مقداد، ابوذ و افراد زيادی از مهاجرين که با ابوبکر بيعت نکردند، نزد قرطبی جزء صحابه نبوده¬اند.

2 ـ در اين صورت تخلّف عبدالله بن عمر، اسامة بن زيد، سعد بن ابی¬وقاص، ابوموسیٰ اشعری، ابومسعود انصاری، حسّان بن ثابت، مغيرة بن شعبه، محمّد بن مسلمه که عثمان آن¬ها را به جمع زکات و غيره گمارده بود، از بيعت نکردن با مولا اميرمؤمنان¬ بعد از اجماع امّت برخلافت آن حضرت و کوتاهی آن¬ها در جنگ¬ها با وی چه عذری داشتند.

امامت جزء اصول دين است

همه¬ علماي شيعه و برخي از علماي اهل سنّت چون قاضي بيضاوي و سبكي،‌ امامت را از اصول دين شمرده¬اند؛ ولي اكثر علماي اهل سنّت امامت را از فروع مي¬دانند.

نظر دقيق معلوم مي¬دارد، كه عدل و امامت هم جزء اصول دين هستند؛ زيرا خدايي كه عادل نباشد،‌ اصولاً خدا نيست و اگر هم شخص به هر نحوي¬ ـ انتخاب،‌ انتصاب، زور،‌ كودتا، وراثت و... زمامداري مسلمين را به دست گرفت «اُولي¬ الاَمر» باشد و به حكم:‌ «اَطيعُوا ٱللهَ وَ اَطيعوا الرَّسولَ وَ اُولي¬ الاَمرِ مِنكُم: خدا را اطاعت کنيد و از پيامبر و اولياي امرتان (نيز) اطاعت کنيد.» (نساء 4/59) اطاعت او بر هر مسلماني واجب باشد، وضع مسلمانان به همين جايي ختم مي¬شود، كه الآن هست و در علم و صنعت از قريب به اتّفاق كفّار عقب¬ترند و در مفاسد از بسياري از آنان جلوتر.

از آيات و روايات نيز برمی¬آيد امامت از اصول دين اسلام است و اصول مذهب بودن آن ريشه¬ قرآنی و روايی ندارد و با پذيرش از اصول دين بودن امامت، منکرين و مخالفين امامت از اسلام خارج شده و کفر و نفاق آنان ثابت می¬شود.

خداوند ¬فرموده: وَ جَعَلناهُم اَئِمَّةً، يَهدونَ بِاَمرِنا: آن¬ها را اماماني قرار داديم، تا به امرما هدايت کنند. (انبيا¬21/73) و به ابراهيم (ع) فرموده: اِنّي جاعِلُكَ لِلنّاسِ اِماماً: ما تو را براي مردم امام قرارداديم. (بقره¬‌ 2/124)

1 ـ از آيه¬ی: «يا اَيُّهَا الرَّسولُ، بَلَّغ ما اُنزِل اِليکَ مِن رَبِّکَ؛ وَ اِن لَم تَفعَل فَمابَلَّغتَ رِسالَتَه: ای رسول ما، آنچه از طرف پروردگارت بر تو نازل شده است به مردم برسان، که اگر چنين نکنی، رسالت او را انجام نداده¬ای». (مائده 5/67) که در حجّة الوداع و برای نصب علی (ع) به ولايت و امامت و خلافت نازل شده است، معلوم می¬شود، که اگر امامت نباشد، رسالت رسول خدا (ص) هم از بين رفته است.

2 ـ بر طبق آيه¬: «اَليَومَ اَکمَلتُ لَکُم دينَکُم وَاَتمَمتُ عَليکُم نِعمَتی وَ رَضيتُ لََکُمُ الاسلام ديناً: امروز دين شما را کامل نمودم و نعمتم را بر شما تمام کردم و اسلام را برايتان به عنوان دين پسنديده» (مائده 5/3)، امامت و ولايت تکميل¬کننده دين است و تمامی نعمت در ولايت خلاصه می¬شود و اسلام با ولايت دينی است، که به سرحدّ کمال رسيده است؛ بنابراين، امامت نه فقط جزء اصول دين، بلکه رکن اساسی آن است. اگر توحيد جزء اصلی دين است و اگر نبوّت رکن دين است، امامت تکميل کننده و متمّم آن-هاست.

امام رضا (ع) نيز می¬فرمايد: «اِنَّ الاِمامَةَ اُسُّ الاِسلامِِ النّاميَّةِ: امامت از اصول و اساس اسلام بالنده است». (کافی 1/200)

«دکتر شريعتي» مي¬گويد:

بزرگ¬ترين متفکّرين قرن نوزدهم چه کساني هستند؟ هگل، نيچه، شيللر، آدلر کارليل، رومن رولان... اين¬ها همه کساني هستند، که دنبال ابرمردند و مي¬گويند: انسان براي اين¬که بهتر زندگي کند و براي اين¬که انسان¬هاي ذليل زبوني را، که به پستي خو کرده¬اند و به آن قانع¬اند به عظمت و شکوه براند و آشنا کند، بايد «ابرمرد» داشته باشند، يعني انسان مافوق، بايد نمونه¬ها و مظاهر مقدّس متعالي داشته باشند، که با توسّل به اين رهبران و اين شخصيّت¬هاي بزرگ، زندگي خود را از مرحله¬ي ذلّت و ضعف و زبوني و آشنايي و خو کردن به زشتي¬ها، به مرحله¬ي متعالي ـ به مرحله-اي که آنان قرار دارند ـ برساند... امرسون مي¬گويد: «تاريخ هيچ نيست جز زندگي قهرمانان و بر اساس همين طرز فکر بود، که «کارليل» کتاب «قهرمانان» را نوشت، که يکي از اين قهرمانان انتخابي او، پيغمبر است با علي که مي¬گويد: «در آن لحظه (لحظه¬ي اعلام دعوت پيامبر و بيعت علي خردسال) اين دست کوچک که در ميان آن دست بزرگ قرارگرفت، مسير تاريخ بشر را عوض کرد.» (امّت و امامت، ص 95)

همان¬طوري¬كه اگر تمام مردم بر نبوّت فردي اتّفاق كنند،‌ ولي خدا او را به نبوّت انتخاب نكرده باشد، پيغمبر واقعي نيست؛ امامت نيز چون مبتني بر واقعيّاتي همچون عصمت،‌ علم لدنّي،‌ اخلاص و ... است، كه جز خدا از آن¬ها مطّلع نيست؛ ازاين¬رو، بايد او را خدا تعيين کند؛ زيرا جز خداي جهان¬آفرين نمي¬داند چه كسي براي پيامبري و امامت شايسته¬تر است.

چنان¬كه ابراهيم (ع) وقتي از طرف خدا به امامت رسيد، كه موفّق شد از عهده¬ امتحان¬هاي سختي به خوبي برآيد: «وَ اِذِ ابتَليٰ اِبراهيمَ رَبُّهُ بِكَلِماتٍ فَاَتَمَّهُنَّ؛ قالَ اِنّي جاعِلُكَ لِلنّاسِ اِماماً. قالَ وَ مِن ذُرِّيَّتی؟ قالَ لاينالُ عَهدی الظّالمينَ:‌ وقتي خدا ابراهيم را با امتحان¬هايي آزمود و او به ¬خوبي از عهده¬ي‌ آن¬ها برآمد، به او فرمود: من تو را امام مردم قرار دادم. ابراهيم گفت: از دودمانم نيز امام خواهند بود؟ فرمود: پيمان من به ستمکاران نخواهد رسيد». (بقره 2/124)

«ظالم» هم شامل ظلم به ديگران مي¬شود، هم ظلم به خود و هم ظلم به خدا، که شرک است و به قول قرآن¬ بالاترين ظلم: «اِنَّ الشِّركَ لَظُلمٌ عَظيمٌ». (لقمان 31/13)

به هرحال، پس از تعيين امام، طبق آيه¬ي: «اَطيعوا اللهَ وَ اَطيعوا الرَّسولَ وَ اُولي الاَمرِ مِنكُم: اطاعت امام در همه چيز همچون اطاعت خدا وپيامبر واجب است. (نساء 4/59)

فخررازي هم در تفسير آيه¬ي‌ مذكور گويد: چون امام كسي است كه مردم از او پيروي مي¬كنند؛ ازاين-رو، اگر معصيتي از او سر زند، واجب است، كه در معصيت به او اقتدا كنند؛ و از طرفي، نبايد در معصيت از كسي پيروي كرد؛ پس پيروي از امام عاصي هم واجب است و هم ممنوع و اين محال است؛ پس امام بايد معصوم باشد. ولي بعد وي ¬گويد:‌ منظور از امام در اين آيه پيامبر (ص) است؛ در صورتي كه حضرت ابراهيم هنگامي به امامت برگزيده شد، كه در سنّ پيري بود و سال¬ها از رسالتش مي¬گذشت.

«دکتر شريعتي» مي¬گويد:

پس اگر در حضور امام، کس ديگري را به خلافت پيغمبر برگزيدند و عملاً رهبري مردم را ديگري به دست گرفت، با اين برداشت از خلافت که مترادف با امامت است و ادامه¬ي نبوّت پيغمبر اسلام (ص) آن¬گاه امامت امامي که خانه¬نشين است مي¬شود، امامي که امامت نمي¬کند؛ و بنابراين، چگونه در عين حال امام است؟... و اين يکي از اشتباهات رايج در انديشه و زبان ما که مي¬گوييم: حقّ علي را پايمال کردند، حقّ خانواده¬ي پيغمبر را از ميان بردند. چه مي¬گوييم؟ علي خود حقّ است، خاندان علي خود يک حقّ است، در اين¬جا اين حقّ مردم است، که پايمال شده است. وقتي بزرگ¬ترين نويسنده¬ يک ملّت يا يک عصر را نمي¬گذارند چيز بنويسد، نويسنده بودن را از او نمي¬توانند سلب کنند، اين ملّت است که از حقّ خواندن و داشتن آثار بزرگ¬ترين نويسنده¬اش محروم شده است، حقّ يک ملّت، حقّ يک عصر سلب شده است. حکومت علي، ارزش¬هاي متعالي خاندان علي يعني حقّي که مردم داشتند؛ يعني حقّي که از آن تاريخ بود، آن را از مردم از تاريخ گرفتند. امامت، علي بودن است و اهل بيت، آن ربّ النّوع¬هاي مثالي و حقيقت¬هاي اساطير مانندي، که در يک خانه جمع شده بودند. علي را کسي از علي بودن محروم نکرده است، مردم از علي داشتن محروم شده¬اند... کسي که راه غلط مي¬رود، بيشتر شانس آن را دارد، که به راه آيد و به جايي برسد، تا کسي که راه را غلط مي¬داند. حقّ علي را کسي غصب نکرد و نمي¬توانست کرد، حقّ مردم را غصب کردند و توانستند. وقتي علي در خانه نشسته است و عثمان بر سرنوشت مردم حکومت مي¬راند، وقتي ابوذر از مدينه به رَبَذه تبعيد مي¬شود و مروان از تبعيد به مدينه باز مي¬گردد و وزير مي¬شود، حقّ مردم عدالت¬خواه، توده¬هاي گرسنه و ستم کشيده غصب مي¬شود. مردمي که سي سال است در انقلاب اسلام رنج مي¬برند و جهاد مي¬کنند و انقلاب کرده¬اند و از جاهليّت و شرک جسته¬اند و امپراتوري¬هاي روم و ايران را شکسته¬اند، حقّشان اين است که علي فتوا بدهد، و اکنون کعب¬الاحبار يهودي فتوا مي¬دهد، اينجا حقّ کِي پايمال شده است؟ امام، امام است؛ چنان¬چه ابوذر هم ابوذر بود. چه مي¬گويم؟ نه تنها علي در خانه¬ي خاموش و متروکش نيز امام است که در محراب شهادتش و در گور خونينش نيز امام است؛ آن¬چنان¬که وقتي محمّد (ص) بر بلندي صفا تنها ماند و همه دشنام¬گويان و استهزاکنان از پيرامونش رفتند پيغمبر بود و وقتي هم پيشاپيش ده هزار سپاهي مکّه را گشود پيغمبر بود؛ و چنان¬که امروز نيز، که چهارده قرن از وفاتش مي¬گذرد پيغمبر است و در هر سه مرحله به يک اندازه پيغمبر است.» (امامت، ص 168)

امامت از نظر اهل سنّت

اهل سنّت هرچند معتقدند بعد از پيامبر (ص) امام و پيشوايي براي امّت اسلامي لازم است؛ ولي قائل¬اند در امامت نه عصمت شرط است و نه تعيين از جانب خدا؛ بلکه امامت با انتخاب چند نفر، وراثت و حتّی قهر و غلبه به اشخاص مي¬رسد. ارتکاب هرگونه فسق و ظلم هم ولايت او را اسقاط نمي¬کند. (ماوردي، احكام السّلطانيّه، ص 6)

چنانچه ابوبکر در سقيفه با بيعت چند نفر به ¬خلافت رسيد، عمر با انتصاب ابوبکر، عثمان بنا بر رأي چهار نفر از شوراي شش نفره¬اي که عمر تعيين کرده بود، علي (ع) با بيعت قريب به ¬اتّفاق مردم، بني-اميّه، بني¬عبّاس، سلجوقيان، عثمانيان، آل¬سعود با قهر و غلبه يا وراثت به قدرت رسيدند؛‌ همه¬ از نظر اهل سنّت حکومتشان شرعي است.

«باقلاني» عالم طراز اوّل اهل سنّت گويد:

هرگز امام با غصب اموال، کشتن نفوس محترم، محو حقوق و عدم اجراي حدود، از مقامش برکنار نمي¬شود؛ بلکه بر امّت است، که او را نصيحت کنند و بترسانند و در مورد گناه از او فرمان نبرند. (التّمهيد، ص 181)

و «قاضي¬القضات ماوردي» (متوفّاي 458) گويد:

«امامت با قدرت نيز حاصل مي¬شود و نياز به گزينش و عقد ندارد؛ بنابراين، هركس به زور شمشير پيروزي شد و بر مسند خلافت نشست و اميرالمؤمنين خوانده شد، هر كسي كه به خدا و روز قيامت ايمان دارد، جايز نيست، كه شبي را به روز آورد و چنين مردي را پيشوا و امام خود نداند؛ خواه چنين كسي صالح و نيكوكار باشد يا فاسق و تبهكار؛‌ زيرا او اميرمؤمنان است و فرمانش بر همگان نافذ است. (ماوردي، احكام السّلطانيّه، ص 20)

و اين فتاواي علماي اهل سنّت بر مبناي احاديث به اصطلاح صحيحشان است.

چنان¬که در صحيح مسلم¬ از قول حذيفة¬ بن¬يمان‌ آمده: پيامبر (ص) فرمود:‌ پس از من، پيشواياني خواهند آمد، كه نه در راه من قدم برمي¬دارند و نه بر روش من هستند، جسمشان جسم آدمي، ولي قلبشان قلب شيطان است. پرسيدم:‌ اگر من با چنين پيشواياني هم¬زمان بودم،‌ تكليف چيست؟ فرمود: فرمانبردار پيشوا باش،‌ اگر چه پشتت را با تازيانه بيازارد و مالت را ببرد». (صحيح مسلم ج 3 حديث 1847)؛ درحالي که يك نفر عاقل پيدا نمي¬شود، كه قائل باشد: هر كس به هر طريقي ولو با زور به رياست مردم برسد، فرمانش لازم است و هر ظلم و فسق و فجوري هم كه بكند، قيام عليه حكومت او جايز نيست.

امامت از نظر شيعه

پيامبر اکرم (ص) چند وظيفه بر عهده داشت: دريافت وحي و ابلاغ آن، تفسير وحي و تشريح اهداف و مقاصد آن، بيان احکام و موضوعات جديد، ردّ شبهات اعتقادي از دين، محافظت از دين و جلوگيري از تحريف آن، قضاوت و تطبيق و اجراي احکام و قوانين ديني و حکومت و رياست بر عامّه-ي مردم در همه¬ي مسائل اجتماعي.

بعد از درگذشت پيامبر (ص) بي¬ترديد وحي منقطع شد؛ چنان¬که علي (ع) به هنگام رحلت آن حضرت فرمود: «لَقَدِ انقَطَعَ بِمَوتِکَ مالَم¬يَنقَطِع بِمَوتِ غَيرِکَ مِنَ النُّبُوَّةِ وَالاِنباءِ وَ اَخبارِ السَّماءِ: با مرگ تو رشته¬اي بريده شد، که با مرگ غير تو در مورد نبوّت و پيام¬ها و خبرهاي آسمان بريده نشد. (بحارالانوار 22/521)؛ امّا شؤون و وظايف ديگر پيامبر (ص) باقي است. اهل سنّت فقط به حکومت بر مردم توجّه داشته¬اند؛ در حالي¬که اهمّيّت شؤون ديگر پيامبر از حکومت بر مردم کمتر نيست. شؤون و وظايف ديگر پيامبر (ص) غير از وحی عبارتند از:

1 ـ امامت به معني حکومت و رهبري اجتماع: از آنجا ¬که هر اجتماعي رهبر و امامی مي-خواهد، اجتماع اسلامي هم بعد از پيامبر رهبر و امام مي¬خواهد. منتها شيعه مي¬گويد: پيامبر اکرم (ص) بارها طبق احاديثي که در کتب خود اهل تسنّن موجود است، هم¬چون حديث دار، حديث منزلت، حديث غدير و غيره که بعداً ارائه خواهند شد، علي (ع) را به عنوان امام و جانشين خودش تعيين فرموده است.

ولي اهل تسنّن مي¬گويند: خير، پيامبر (ص) در باره¬ي رهبري پس از خودش هيچ سخني نگفته، بلکه بر عهده¬ي خود مسلمين گذاشته، که پيشواي خود را تعيين کنند.

2 ـ امامت به معني مرجعيّت ديني: هر چند پيامبر اسلام (ص) 23 سال پيامبر بود و در اين مدّت با دريافت وحي با تمام توان به تشريح و تبيين عقايد و احکام اسلامي پرداخت؛ ولي قسمت اعظم اين 23 سال يعني 13 سالش در محيط شرک مکّه بود، که نه فقط نتوانست در اين مدّت به بيان احکام و دستورات ديني بپردازد؛ بلکه آيات قرآن كريم نيز همگي در بيان اصول اعتقادات هم¬چون توحيد و نبوّت و معاد بودند.

در مدينه گرچه يک شهر اسلامي در اختيار پيامبر (ص) قرارگرفت؛ ازاين¬رو، آن حضرت توانست احکام ديني را وضع و تشريع و عمل نمايد؛ ولي در اين مدّت هم، قسمت زيادي از وقتش صرف مبارزه با مشرکين، يهود و منافقين شد.

اصولاً صرف¬نظر از احکام گسترده¬ي اسلام، بعضي از مسائل اصلاً موضوعشان، در زمان پيامبر (ص) پيدا نشد. اعتقادات اسلامي هم¬چون شناخت صفات و افعال خدا، قضا و قدر او و... نيز به ¬قدري پيچيده است، که از سطح فهم قريب به اتّفاق مردم کنوني جهان هم بالاتر است، تا چه رسد به سطح فهم مردم بدوي آن روز عربستان.

چنان¬که ابن ¬بابويه از سعد بن عبدالله قمي روايت کرده که گفت: خدمت «امام قائم (ع) عرض کردم: اي مولاي من، مرا خبر ده از اين¬که چرا مردم از انتخاب امام و زمامدار براي خود ممنوع شدند؟ فرمود: «امام مصلح يا مفسد؟ عرض کردم: البتّه مصلح. فرمود: آيا با اين¬که احدي از مردم از صلاح و فساد دروني اشخاص آگاهي ندارد، آيا ممکن است شخصي را که مردم انتخاب مي¬کنند، اتّفاقاً مفسد از کار درآيد؟ عرض کردم: بلي، ممکن است. فرمود: علّت ممنوعيّت مردم همين است، که من به صورت برهان برايت ايراد کردم. سپس فرمود: بگو ببينم، پيغمبراني¬ که خدايشان برگزيده و کتابشان داده و با عصمت تأييدشان فرموده، با اين¬که داناترين امّت¬ها هستند، مانند موسيٰ و عيسيٰ (ع) آيا با وفور عقل و کمال علمي که دارند، هيچ ممکن نيست وقتي که بخواهند اشخاص نيکي را براي کاري انتخاب بکنند، اتّفاقاً منافق از کار درآيند؟ عرض کردم: نه. فرمود: چرا، چون موسيٰ کليم الله (ع) با وجود عقل و کمال علمش و با اين¬که به او وحي مي¬شد، وقتي از اعيان قومش و از کساني که شکّي در ايمان و اخلاصشان نداشت، هفتاد نفر براي رفتن به ميقات برگزيد، انتخابش به خطا رفت و همگي منافق و ناخالص از کار درآمدند، تا جايي که تقاضاي رؤيت علني خدا کردند و در نتيجه صاعقه نازل شد و همه¬ي آن¬ها را هلاک نمود. وقتي انتخاب شدگان موسيٰ (ع) چنين است؛ حال منتخبين مردم روشن خواهد بود. از¬اين¬رو، انتخاب امام تنها کار کسي است که عالِم به باطن اشخاص باشد و آن هم جز خداي عليم و حکيم نخواهد بود. (تفسير برهان، ذيل آيه¬ 155 اعراف)

ازاين¬رو، امام بايد يك كارشناس بسيار مستعد و معصوم از گناه و اشتباه باشد، تا تمام معارف و احکام را لااقل به صورت کلّيّات از پيامبر (ص) بياموزد، تا بعد از وي آن¬ها را در اختيار ديگران قرار دهد و اين همان «امام» است، که از نظر شيعه علي (ع) او آن¬گاه ساير ائمّه¬ی معصومين (ع) از نسل آن حضرت می-باشند.

چنان¬که علي (ع) ¬فرموده: من با پيامبر (ص) در حرا بودم، گفتم: يا رسول الله، من صداي ناله¬ي شيطان را در وقتي که وحي بر تو نازل مي¬شد، شنيدم، فرمود: «يا عَليّ، اِنَّکَ تَسمَعُ مااَسمَعُ وَ تَريٰ مااَريٰ؛ وَ لکِنَّکَ لَستَ بِنَبِيٍّ: اي علي، تو مي¬شنوي آن¬چه من مي¬شنوم و مي¬بيني آنچه من مي¬بينم؛ ولي تو پيامبر نيستي.» (نهج البلاغه، خطبه¬ 192)

و امام علي (ع) فرموده: پيامبر (ص) به هنگام مرگ ساعتي با من حرف زد و بابي از علم به روي من گشود، که از آن هزار باب ديگر گشوده شد.» (کافي، حديث 760)

البته ما نمي¬فهميم چگونه امام در يک ساعت اين همه مسائل را از پيامبر ياد مي¬گيرد؛ چنان¬که نمي-توانيم دريابيم، که پيامبر (ص) چگونه علم را از ناحيه¬¬ خداوند مي¬گيرد؟

«استاد عبدالفتّاح عبدالمقصود» مي¬گويد:

هيچ دليل و اثر و حديثي ـ از قديم و جديد ـ در اين باره نرسيده، كه ابوبكر و عمر، وارث علوم غيبي و تعاليم و تفسير باطني از پيامبر (ص) بوده¬اند. آنان فقط مختصري از احكام ظاهري شريعت را دارا بودند و هم¬چون تمام خلفا و سردمداران بعدي حكومت اسلامي، خلافت خود را به همان شئون ظاهري اداره¬ي مملكت و دخالت در امور عمومي مردم منحصر مي¬دانستند و سلطنت ديني خود را نيز به تنفيذ احكام ظاهري شريعت بر طبق فهم خود يا فهم دانشمندان امّت، محدود مي¬كرده¬اند. بر اساس اين تفكّر چنين به نظر مي¬رسد، كه آن عقيده¬اي كه پايه¬ي خلافت علي را بر علم به هر دو چهره¬ي باطني و ظاهري وحي و تطبيق و پياده كردن هر دو بخش آن مي¬نهد‌، داراي اعتبار بيشتري است و بهتر مي¬توان آن را در راستاي حكومت حقيقي پيامبر (ص) دانست. (خاستگاه خلافت، ص 271)

3 ـ امامت به معني ولايت: امامت درجه سوّمي دارد، که اوج مفهوم امامت است و آن ولايت و حجّت زمان و انسان کامل بودن است، که تصوّف از شيعه گرفته و او را «قطب» مي¬نامند؛ چنان¬چه مولوي گويد: «پس به هر دوري ولي¬اي قائم است.» چنان¬که شيعه معتقد است: هيچ دور و زماني نيست که از امام و حجّت خالي باشد.

و در حديث هم داريم: «لَو بَقِيَتِ الاَرضُ بِغَيرِ اِمامٍ لَساخَت: اگر زمين بدون امام باشد فرو رود (نظمش از هم پاشد). (کافي 1/179)

امام از نظر شيعه روحي کلّي است، که بر ضمائر و دل¬ها مسلّط است و اعمال مردم در زمان هر امامي به او عرضه مي¬شود، يعني حضرت مهدي  مثلاً الآن نه تنها بر شيعيان بلکه بر همه¬ي مردم حاضر و ناظر است. و حتّی از نظر شيعه، نه تنها امام و پيامبر در زمان حياتشان بلکه بعد از مرگ هم اين احاطه و تسلّط را دارند.

چنان¬که در زيارت¬ معصومين (ع) مي¬خوانيم: «اَشهَدُ اَنَّکَ تَشهَدُ مَقامي وَ تَسمَعُ کَلامِي وَ تَرُدُّ سَلامِي: شهادت مي¬دهم، که تو به مقام من واقفي، سخنم را مي¬شنوي و سلامم را پاسخ مي¬گويي.» (مفاتيح الجنان، اذن دخول حرم رسول الله (ص))

و علي (ع) مي¬فرمايد: «خُذوها مِن خاتَمِ النَّبِيِيِن (ص) اِنَّهُ يَموتُ مَن ماتَ مِنّا وَ لَيسَ بِمَيِّتٍ: مردم، اين جمله را از خاتم پيامبران بشنويد، که فرمود: هرکس از خاندان ما بميرد، در ظاهر مرده است، امّا در واقع مرده نيست.» (نهج البلاغه، خطبه¬ 83)

ازآنجا که امام ادامه ¬دهنده¬ راه پيامبر (ص) و بيان¬کننده¬ تمام احکام شرعی مي¬باشد، تا مردم به کمال لايقشان ¬رسند؛ ازاين¬رو، وجود امامي معصوم از خطا و اشتباه از طرف خدا براي وحدت جامعه و رشد فکري مردم در پرتو چنين انساني کامل از هرجهت و حفظ اصول و فروع دين و سنّت پيامبر، کاملاً ضروري است.

و اين همان مطلبي است، که ائمّه¬ي شيعه فرموده¬اند: بشر در هر زماني نيازمند حجّت الهي است، خواه آن حجّت پيامبر باشد يا امام. چنان¬که کليني احاديث مربوط به اين مطلب را در کتاب «اَلحُجَّة» در بابي به نام «اَلاِضطِرارُ اِلَي الحُجَّةِ» آورده است.

ولي متأسّفانه در سقيفه نه از مرجعيّت ديني براي تفسير دين خبر بود و نه از ولايت وحجّت زمان و انسان کامل؛ بلکه تمام توجّهشان به حکومت ظاهري بود. انصار مي¬گفتند: ما از پيامبر (ص) و مهاجرين دفاع کرديم؛ پس بايد حکومت در دست ما باشد، يا از هر کدام¬مان يکی رئيس شود؛ و مهاجرين مي¬گفتند: چون ما قبل از شما ايمان آورده¬ايم و پيامبر (ص) نيز از طائفه¬ي ما بود، ما به خلافت سزاوارتريم. ولي هيچ¬کدام نگفتند: من چون به احکام دين و قوانين شريعت و اجراي قوانين الهي عالم¬ترم يا داراي کمالاتي چنين و چنانم، براي خلافت و حکومت شايسته¬ترم.

بلکه اين تنها علي (ع) بود، که وقتي او را براي بيعت نزد ابوبکر بردند، فرمود: من نسبت به پيامبر (ص) در حال حيات و ممات از شماها نزديك¬ترم. من وصیّ و وزير اويم، اسرار و علوم او نزد من وديعه نهاده شده، من صدّيق اكبر و فاروق اعظمم. من نخستين فردی هستم، كه به پيامبر (ص) ايمان آورده و او را تصديق نمودم، من در نبرد و جهاد بيش از همه با مشركان مبارزه كرده وسپر بلا شده¬ام، من از همه به كتاب خدا و رسولش آگاه¬ترم، من به دين خدا و عواقب امور اعلم و داناترم، زبان من گوياتر و دلم ثابت‏تر و قلبم از آرامش بيشتر دارد». (احتجاج طبرسي 1/165)

و اين حقيقت که علي (ع) از همه¬ي صحابه در جهاد و شجاعت و علم دين و کتاب خدا براي خلافت شايسته¬تر بود، مورد اعتراف خود خلفا نيز بود.

چنان¬که عمر در بستر بيماري¬اي كه منجر به مرگش شد، به علي (ع) گفت: من ازآن¬رو تو را به خلافت انتخاب نکردم، که در امر خلافت حريص هستي، با اين¬که مي¬دانم اگر به خلافت انتخاب شوي، از ديگران سزاوارتري که به ميزان حق و صراط مستقيم عمل کني.... اي علي، شايد اين مردم حق تو و شرافت و نزديکيت به رسول خدا (ص) را بشناسند و علوم خدادادي و ديانت تو را مورد توجّه قرار داده و تو را به خلافت انتخاب کنند. و اگر بدين مقام رسيدي، از خدا بترس و هيچ¬يک از بني¬هاشم را برمردم مسلّط مساز.» (ابن¬قتبيه، امامت و سياست 1/94)

«استاد عبدالفتّاح عبدالمقصود»‌ دانشمند مصري گويد:

خلافت،‌ نمايندگي از جانب پيامبر (ص) است؛ ازاين¬رو، شايسته است داراي طبيعتي الهي برتر از خواست بشر باشد و امّت حقّ واگذاري و يا بازستاندن آن را ندارد. پس بايد اقرار كنيم به اين¬كه وصيّت به صراحت يا اشاره ـ‌ به هرگونه كه از آن تعبير شود‌ ـ‌ همان مبدأي است، كه در ذهن مسلمان¬ها داراي اعتبار است و در نظر آنان كسي كه مي¬خواهد بعد از وفات رسول خدا (ص) بر مسند جانشيني او تكيه زند، بايد از سوي آن حضرت وصيّت شده باشد. (خاستگاه خلافت، ص266)

«استاد محمّدرضا حکيمي» گويد:

در نظام تربيتي دين، اصل بر رهبري الهي است. اين اصل، در تشيّع، قطعيّت نهايي يافت. اصل ياد شده، با هر گونه نظام بشري و سلطنت و حکومتي اصطکاک مي¬يابد. شيعه¬ معتقد نمي¬تواند حکومت و نظامي بپذيرد، مگر اين¬که در رأس آن، امام معصوم، يا عالم عادل (عالم ربّاني) جاي داشته باشد؛ زيرا در اين مذهب، رعايت حقوق بشري و حيثيّت انساني جزو اصول عمده است. و اين رعايت، جز با آن رهبري که ياد شد، تحقّق نمي¬پذيرد. انسان¬ها را نمي¬توان به دست هرکس داد و حق¬ها و حيثيّت¬ها را نمي¬توان در کف هرکس رها کرد.» (تفسير آفتاب، ص 87)

«دکتر شريعتي» گويد:

در مذهب ما يکي از بزرگ¬ترين مباني امام، عملي¬نمودن، عيني¬نمودن فکر است. علي (ع) که مي-گويد: «من قرآن ناطقم» يعني قرآن يک پديده¬ي ذهني است، با من تبديل به عينيّت مي¬شود. اسلام يک اعلان است روي کاغذ و طرح و نقشه يک ساختمان که بايد ساخته شود، امام مستوره است و نمونه¬ي عيني¬اي که اين ذهنيّت درآن به شکل يک انسان، تجسّم پيداکرده است. بنابراين، اساساً نقش امام نقشه¬ي عملي يک فکراست، لذا وقتي که منِ شيعه و مسلمان به قرآن و احكام و سنّت و احاديث مي¬انديشم، به مسائل ذهني يک مذهب مي¬انديشم؛ امّا وقتي بگويم علي يا حسين يا عاشورا، يعني تجسّم عيني و عملي و محسوس يک فکر، اين¬ها همه عبارت است از «فکري که فشردگي پيدا کرده و گوشت و پوست و خون شده و اسمش امام است.» (تکيه بر مذهب، ص9)

و «ابن خلّدون» جامعه¬شناس معروف ¬گويد:

فرقه¬هاي شيعه هم¬رأيند كه امامت از مصالح عامّه¬اي نيست، كه به نظر امّت باشد و عهده¬دار آن به تعيين ايشان نيست؛ بلكه اين منصب ركن دين و پايه¬ اسلام است؛ و روا نيست براي پيامبر اغفال از آن و تفويض آن به امّت؛ بلكه بر وي واجب است امام را براي امّت تعيين كند. امام معصومي كه از كباير و صغاير مبرّا باشد و علي(رض) آن كسي است كه پيامبر (ص) وي را بدين سمت تعيين فرموده و در اين باره نصوصي نقل مي¬كنند... مانند حديث: «هركه را مولايم، علي مولاي اوست» وگويند: اين ولايت جز در علي اطراد نيافته‌ و به همين سبب عمر به او گفته: «تو مولاي هر مؤمن از زن و مرد گرديدي.» ديگر گفتار پيامبر (ص) است كه فرمود: «علي در قضاوت بر همه¬ شما برتري دارد.» و معني امامت هم جز حكم به احكام خدا چيز ديگري نيست. و مراد از صاحبان امر كه طاعت ايشان از جانب خداي تعاليٰ واجب است همين است كه فرموده: خداي و رسول و صاحبان امر خويش را فرمان بريد.» (نساء 4/62) و منظور از صاحب امر بودن داوري و قضاوت امور مردم است. به همين سبب در قضيّه¬ي امامت در روز سقيفه حكميّت و قضاوت فقط به علي سپرده شد نه به ديگران... و امّا از جمله نصوص خفی به عقيده¬ی ايشان يكی اين است كه پيامبر (ص) پس‏ از نزول سوره برائت برای خواندن آن در موسم حج سوره را با ابو بكر گسيل فرمود، ولی بر وی وحی شد كه بايد مردی از خاندان تو آن را تبليغ كند، ازاين¬رو علی را فرستاد تا وی خواننده و مبلّغ از جانب رسول خدا (ص) باشد. و اين امر مي¬رساند كه علی بر همه¬ی اصحاب مقدّم بوده است و نيز مي¬گويند معلوم نشده است، كه پيامبر هيچ كس را بر علی مقدّم دارد؛ در صورتی كه او در دو غزوه ديگران را بر ابوبكر و عمر مقدّم داشته است، كه يك بار اسامة بن زيد و بار ديگر عمرو بن عاص بوده است. (مقدّمه 1/376)


کتاب امام و امامت

دکتر رحمت الله قاضیان