سایت اصول دین


عرفان وجه مشترك همه ي اديان


دکتر رحمت الله قاضیان

عرفان وجه مشترك همه ي اديان.

عرفان و دعا و راز و نياز با خدا و سير و سلوک روحی و با خدا دمساز شدن و از او رفع حوائج خود را خواستن مخ و مغز همه¬ی اديان و بيشتر از همه اسلام است؛ به طوری که اگر عرفان را از هر دينی برداشته شود جز مشتی قوانين خشک از آن باقي نخواهد ماند.

گرايش به عرفان و معنويّت همچون گرايش به حكمت، دانش، هنر، فضيلت، زيبايي، فطري بشر است؛ ازاينرو، اين گرايش هم¬چون گرايش¬هاي بالا همواره با بشر بوده است و اصولاً‌ جزء سرشت و فطرت بشر است. بنابراين، آنچه از آغاز پيدايش عرفان بحث مي¬شود، منظور عرفان تدويني و رسمي است نه عرفان واقعي و حقيقي كه از آغاز پيدايش اوّلين انسان همواره همراه بشر بوده است؛‌ ولي هرگاه در اجتماع يا فردي به دلايلي مجال يابد ـ‌ از جمله تلخي¬ها و سختي¬ها ـ بيشتر بروز كرده و شكوفا مي¬شود.

برخلاف معرفت فلسفي و كلامي كه از راه عقل و استدلال براي انسان حاصل می¬شود، عرفان يك نوع روشن معرفت و شناخت است كه در كشف حقايق بيشتر بر ذوق و اشراق اعتماد دارد و از طريق زهد و رياضت براي انسان حاصل مي¬شود.

ازآن¬رو، عرفان وجه مشترك همه¬ اديان و مذاهب و حتّي اكثر مكاتب فلسفي است كه در همه¬ اديان و مذاهب و مكاتب، زهد و پرهيزگاري و توجّه به امور معنوي و تحقير دنيا و مظاهر مادّي و عدم توجّه به شهوات و مادّيّات آمده است. نهايت آن¬كه در بعضي اديان همچون يهوديّت اين مطلب كمتر هست؛‌ ولي در اديان ديگري نظير اسلام، مسيحيّت، برهمايي، بيشتر ديده مي¬شود و اينك بيان اين مطلب:‌

1 ـ كاهنين كه معتقد به ارواح¬اند، سعي مي¬كنند با سحر و جادو خود را با ارواح و خدايان متّصل سازند؛‌ و بدين ترتيب نوعي عرفان نيز در عقايد آن¬ها وجود دارد.

2 ـ‌ ساكنين جزاير ملانزي كه در مرحله¬ی پرستش توتم به سر مي¬برند، تمام جهان را با توتم خود مرتبط دانسته و آن را «‌مانا»‌ می¬نامند و در واقع آنچه آنان آن را مانا نامند، نظير آن چيزي است كه بعضي آن را روح كلّي يا روان كائنات مي-خوانند كه همان خداست؛‌ و اين بدوي در تمام عمر سعي مي¬كند با وسايل مختلف از جمله رقص و آواز، خود را با همه¬ی كائنات كه با توتم وي ارتباط دارند، هماهنگ سازد.

3 ـ‌ در سيبري و شمال آمريكا و جاهاي ديگر، آييني به اسم «‌آيين شمن»‌ وجود دارد كه طبق عقايد مؤمنين به اين دين، شمن كه روحاني و مؤ‌من به اين دين است، با انجام مناسك و آدابي از جمله به وسيله¬ي رقص و پايكوبي به وجد مي¬آيد‌‌ و در غلبه¬ی سُكر و وجد به جذبه و بي¬خودي مي¬رسد؛ و در آن حال روحش به معارج آسمان كه در مرتبه¬ی اعلاي آن خداي آسمان وجود دارد، عروج مي¬كند؛‌ و اين خود نوعي عرفان است.

4 ـ‌ در بعضي از قبايل آفريقا و هند، وقتي شخصي سخت بيمار شود، كاهني در كنار آتش آن¬قدر به رقص و وجد مي¬پردازد، تا از خود بي¬خود شود؛‌ در آن حال با ارواحي كه سبب بيماري پنداشته مي¬شوند، تماس حاصل كرده و به گمان خويش آن¬ها را دفع مي¬كند.

5 ـ‌ بنا بر آنچه در آيين برهمايي كه سابقه¬ی سه هزار ساله دارد، آمده است، سعادت انسان كه در رسيدن به نيروانا در ترك همه¬ی علايق جسماني و ترك لذّات و مشتهيّات نفساني و مادّي است؛ زيرا هرگاه به چنين مرحله¬اي نرسد، طبق اصل تناسخ وقتي كه دوباره به اين عالم برمي¬گردد، دچار رنج و تعب خواهد شد و باز همين طور در برگشت¬هاي بعدي اين تناسخ و بردن رنج و تعب ادامه مي¬يابد، تا وقتي كه پاك و صيقلي شده و به نيروانا متّصل شود. از نظر هندوان، تنها راه نجات و رسيدن به سعادت هم داشتن معرفت است و معرفت هم كه نوعي كشف و شهود از طريق اشراق قلبي است، پس از ريشه¬كن شدن اهواء‌ نفساني براي انسان حاصل مي¬شود. بدين ترتيب، وقتي مرد عارف و رياضت¬كش خود را از هرگونه هواي نفس رهانيد، در ذات حقّ مستهلك و فاني خواهد شد.

6 ـ رياضت و زهد و فقري هم كه در تعليمات ‌بودا‌ و جوكيان هند» آمده و غرض آن نابودي منيّت انسان است، خود نوعي عرفان است. چه در اين مكاتب بايد سالك مراحلي از رياضت بگذراند، تا نفسش صافي شده و سرانجام به مقصود برسد. چنان¬كه بودا مي¬گويد: جهان سراسر رنج است، ريشه¬ی تمام رنج¬ها هم خواهش¬هاي نفساني و لذّات جسماني است و انسان براي رهايي از علايق مادّي و لذّات دنيوي بايد از آن¬ها دوري كند.

7 ـ در مكتب «تائوئيزم» هم «لائوتسه» در چين راه تحصيل معرفت «تائو» را وارستگي از همه¬ی تعلّقات دنيوي و ترك همه¬ی لذّات و شهوات جسماني و رياضت¬كشي می¬داند.

8 ‌ـ‌ از نظر يونانيان قديم، سالك بعد از مراسمي همچون تطهير به درون غاري تاريك مي¬رفته و با جذبه و خلسه¬اي كه به وي دست مي¬داده، از تعلّقات فردي رهايي مي¬يافته و به خدا متّصل مي¬گشته است.

9 ـ انجمن¬هاي اخوّت منسوب به «‌اورفئوس»‌ و «‌فيثاغورس»‌ نيز كه رياضت¬كش و اهل اسرار بوده¬اند، از نمونه¬هاي عرفاني فلسفي به شمار مي¬روند.

11 ـ در كتاب¬هاي منسوب به‌‌ «‌هرمس»‌ نيز خدا نور و جمال و فيض است و جوهر انسان با او يكي است و انسان با معرفت به او، با او و با همه¬ی كائنات متّحد و يگانه مي¬شود.

12 ـ‌ «‌حكمت گنوسي»‌ نيز نوعي عرفان شرقي است كه قبل از حضرت عيسي (ع) پديد آمده بود؛‌ زيرا به نوعي معرفت سرّي براي شهود ذات حقّ دعوت مي¬كند.

13 ـ «حكمت افلاطون» هم شامل نوعي عرفان است؛‌ و در عرفان مسيحيّت هم تأثير داشته است. چه از نظر افلاطون سعادت انسان كه در داشتن دانش و معرفت مي¬باشد، تنها با كشف و شهود به حقّ براي وي وصول حاصل مي¬شود و كشف و شهود هم تنها در سايه¬ی رياضت و ترك لذّات و مشتهيات نفساني به دست مي-آيد.

14 ـ تعبير «‌ارسطو»‌ از نحوه¬ گردش جهان به وسيله¬ خدا كه آن را به كار معشوقي تعبير مي¬كند كه به وسيله¬ عاشق خود را مي¬گرداند، نيز از نوعي عرفان خالي نيست.

15 ـ مكتب كلبيّون در يونان هم سعادت و فضيلت را در ترك تمام لذّات دنيوي و زندگي كردن با فقر و مسكنت و رياضت¬كشي مي¬داند.

16 ‌ـ‌ «‌فلوطين»‌ كه با استادش «آمونيوس ساكاس» حكمت نوافلاطوني را بنيان نهاد، با حنبه¬ی عرفاني¬اي كه بر فلسفه¬ی يونان افزود، آن را به اوج رساند. از نظر افلوطين عالم به مثابه فيضاني از خداوند است و انسان از طريق معرفت، به نجات واقعي كه اتّحاد با خداست، نائل مي¬شود. و رسيدن به اين مرتبه و مقام هم تنها با ترك لذايذ جسماني و مادّي و بي¬توجّهي به آداب و رسوم جامعه به دست مي-آيد.

19 ـ مكتب رواقيان هم كه به نوعي وحدت وجود در كلّيّه¬ی عوالم هستي قائل است، رسيدن به سعادت را به وسيله¬ی زهد، ترك لذايذ جسماني و مادّي و بي¬توجّهي به آداب و رسوم جامعه مي¬داند.

20 ـ‌ چون عرفان عبارت است از اتّصال با خدا به وسيله¬ی زهد و رياضت و كشف و شهود،‌ بايد گفت:‌ همه¬ی انبيا كه مدّعي اتّصال با خدا و دريافت وحي از او هستند، خود قائل به نوعي عرفان و بلكه برترين نوع عرفان بوده¬اند؛‌ چون وحي معمولاً‌ بعد از حالت جذبه و بي¬خودي براي هر پيامبري و از جمله پيامبر اسلام (ص) حاصل مي¬شده است.

21 ـ از مطالبي كه از كتاب «‌تلمود»‌ كه مربوط به يهوديان فلسطيني به نام «‌ربانيم»‌ مي¬باشد، برمي¬آيد، كه بسياري از فرقه¬هاي يهودي با عرفان آشنايي كامل داشته¬اند. كامل¬ترين نمونه¬ی عرفاني يهود در مجموعه¬اي ادبي به نام «‌كيالا»‌ وجود دارد كه اساس تعاليم آن مبتني بر اعتقاد به ظهور و تجلّي الهي، عشق و محبّت بين خدا و جهان و اعتقاد به اتّصال روح انسان با مبدأ‌ وجود مي¬باشد. در تعاليم «اريستوبولس» راجع به نفخه¬ی الهي كه در تمام اشياء‌ نافذ است، بحث شده است. و در كتاب «‌حكمت سليمان‌‌»‌ كه تركيبي از حكمت يوناني و كلام يهودي است، در بيان كيفيّت و نسبت ارتباط بين خدا و جهان از فكر نفخه¬ی الهي بحث شده است.

22 ـ‌ عرفان نصارا هم تكمله و دنباله¬ی عرفان يهود است. زاهد مسيحي با مدد معرفت و محبّت و رياضت به طلب اتّحاد با خدا كشيده مي¬شود. اين تعاليم عرفاني را در انجيل يوحنّا و در اعمال رسولان از زندگي خود حضرت عيسي (ع) و حوّاريّون او مي¬توان يافت. وقتي مؤ‌من مسيحي با رياضت و روزه و گريه و اندوه دلش از نقش خودي و هر چيزي غير خدا پاك شد، به عقيده¬ي مسيحيان با خدا متّصل مي¬شود و با او متّحد مي¬گردد.

23 ‌ـ از نظر عرفاي اسلامي هم، عرفان وسيله¬ی نيل به حقيقت كشف و شهود است. بدين معني كه عارف در اثناء‌ ذكر گاهي چنان استغراقي به وي دست مي-دهد كه محسوسات از نظرش غايب مي¬شوند و بعضي از حقايق امور بر وي منكشف مي¬گردند. و چون عارف در طيّ مدارج بالاتر رود، گاه حتّا در حال حضور بي آن¬كه از خود بي¬خود شود، به اين معني مي¬رسد، كه آن را «‌مكاشفه»‌ خوانند. از نظر عرفان اسلامي شوق به حقّ، عارف را به سوي خود منجذب مي¬كند؛‌ و چنان وجود او را از خدا لبريز مي¬كند، كه ديگر هيچ چيز حتّی خود را هم نمي¬بيند ِ و به هرچيز كه مي¬نگرد خدا را مي¬بيند.

«‌بابا طاهر» گويد:‌

به دريا بنگرُم، دريا تِه وِينُـــــــــم به صحرا بنگرُم، صحرا تِه وِينُم

به هرجا بنگرُم، كوه و در و دشت نشان از قامت رعنــــا، تِه وِينُم

علي (ع) مي فرمايد:‌‌ «‌مارَاَيتُ‌ شَيئاً‌، اِلّا وَ رَاَيتُ‌ اللهَ مَعَهُ‌ وَ قَبلَهُ وَ‌ بَعدَهُ‌:‌ هيچ چيز نديدم، مگر اين¬كه خدا با آن و قبل از آن و بعد از آن ديدم.»‌ (فيض حق¬اليقين¬1/49)

24 ـ با توجّه به آنچه كه گفته شد، معلوم مي¬شود، كه عرفان به معناي استكمال نفس يا لااقلّ گونه¬ي خاصّي از استكمال نفس، اختصاص به اديان آسماني ندارد، بلكه در تمام مكاتب وگرايش¬هاي انساني درطول تاريخ رگه¬هايي از گرايش به عرفان وجود داشته است. چه حتّیٰ در مكاتب مادّي الحادي قرون 18 و 19 ميلادي مي¬توان اين رگه¬هاي عرفاني را يافت. در عصر روشنفكري و در رمانتيسم با وجود اين¬كه بسياري از آن¬ها داراي انديشه¬هاي غير ديني بودند، امّا باز گرايش عرفاني يا رگه¬هايي از اين گرايش در آن¬ها مي¬توان يافت.

نتيجه: مي¬توان نتيجه گرفت كه ساختار وجودي انسان و به تعبير ديگر «فطرت انسان»‌ به نحوي است كه او را به سمت گرايش عرفاني مي¬كشاند و اين گرايش را در او زنده نگه مي¬دارد؛‌ و همين فطرت معنويّت¬خواهي انساني است كه در مكاتب و اديان مختلف به صورت عرفان ظاهر شده است. اصولاً‌ بايد گفت: اديان الهي هم با تكيه بر همين فطرت معنوي و عرفاني كه در انسان هست، مسائل عرفاني و معنوي را مطرح كرده¬اند.

بنابراين، عرفان به معني اعمّش، در شرق وغرب، ميان انسان¬هاي بدوي و متمدّن، همواره وجود داشته است؛ امّا علّت اين¬كه گاهي گفته مي¬شود عرفان از شرق برخاسته و عرفان در شرق بسيار عميق¬تر بوده، اين است كه چون تمدّن در شرق آغاز گشته و شرق زاينده¬ی انديشه¬ها و فرهنگ¬ها و مذهب¬هاي بزرگ بوده، خود به خود عرفان هم بايد از شرق آغاز شده باشد؛ ولي در غرب كه انسان هنوز به مرحله¬ تمدّن نرسيده بوده، خود به خود نمي¬توانسته داراي عرفان متعالي بوده باشد و الّا اصولاً عرفان، جزء فطرت آدمي است.


کتاب عرفان

دکتر رحمت الله قاضیان