سایت اصول دین


خطيب درباري و امام سجّاد (ع)


دکتر رحمت الله قاضیان

خطيب درباري و امام سجّاد (ع).

پس يزيد دستور داد كه اهل بيت (ع) را به زندان بردند و امام سجّاد (ع) را با خود به مسجد برد و به خطيبي دستور داد كه به منبر رود. آن خطيب به منبر رفت و اميرالمؤمنين علي و امام حسين (ع) را ناسزاي بسيار گفت و يزيد و معاويه را بسيار مدح نمود. امام سجّاد (ع) او را ندا كرد: «وَيْلَكَ اَيُّهَا الْخاطِبْ، اِشْتَرَيْتَ مَرْضاةِ الْمَخْلُوقِ بِسَخَطِ الْخالِقِ، فَتُبُوِّءَ مَقْعَدَكَ مِنَ النّارِ: واي بر تو اي خطيب، كه براي خشنودي مخلوق خدا را به خشم آوردي، جاي خود را در جهنّم مهيّا بدان.» پس فرمود: «اي يزيد، اجازه مي¬دهي من از اين چوب¬ها بالا روم و چند كلمه بگويم كه موجب خشنودي خداوند عالميان و اجر حاضران گردد؟» يزيد قبول نكرد.

اهل مجلس و از جمله پسر يزيد به او گفتند: «خواهش مي¬كنيم به او اجازه دهيد، كه ما مي¬خواهيم سخنراني اين جوان حجازي را بشنويم.» يزيد گفت: «اگر به منبر رود، مرا و آل ابوسفيان را رسوا مي¬كند.» حاضران گفتند: «از اين نوجوان چه برمي¬آيد؟» يزيد گفت: «او از اهل بيتي است، كه در شيرخوارگي به علم و كمال آراسته¬اند.» ولي شاميان بسيار اصرار كردند، تا آن¬كه يزيد اجازه داد تا حضرت سجّاد (ع) بر منبر بالا رفت و پس از حمد و ثناي الهي فرمود: «مردم، حق تعالي ما اهل بيت را به شش خصلت و هفت فضيلت بر همة مردم برتري داده است، به ما شش خصلت عطا كرده: علم، بردباری، جوانمردي، فصاحت، شجاعت و محبّت در دل¬هاي مؤمنان؛ و به ما هفت فضيلت عنايت فرموده است: نبيّ مختار محمّد مصطفي از ماست، صدّيق اعظم علي مرتضي از ماست، جعفر طيّار كه با دو بال خويش با ملائكه پرواز مي¬كند از ماست، حمزة شير خدا و شير رسول خدا (ص) از ماست و دو سبط اين امّت حسن و حسين كه دو سيّد جوانان اهل بهشت¬اند از ماست. هر كه مرا مي¬شناسد كه مي¬شناسد و هر كه مرا نمي¬شناسد من او را به حسب و نسب خويش خبر مي¬دهم. اي مردم، منم فرزند مكّه و مني، منم فرزند زمزم و صفا، و پيوسته مفاخر خويش و مدايح آبا و اجداد خود را ذكر كرد،

تا آن¬كه فرمود: «منم فرزند فاطمه زهرا، منم فرزند سيدة نساء، منم فرزند خديجه كبرا، منم فرزند امام مقتول به تيغ اهل جفا، منم فرزند لب¬تشنه صحراي كربلا، منم فرزند غارت شده اهل جور و عنا، منم فرزند آن¬كه بر او نوحه كرد جنّيان زمين و مرغان هوا، منم فرزند آن كس كه سرش را بر نيزه كردند و در شهرها گردانيدند، منم فرزند آن¬كه اولاد زنا حرم او را اسير كردند، ماييم اهل بيت محنت و بلا، مائيم محل نزول ملائكه آسمان و محبط علوم حق تعالي؛ پس چندان مدائح اجداد گرام و مفاخر آباء غطام خود را ياد كرد، كه خروش از مردم برخاست و يزيد ترسيد كه مردم از او برگردند؛ پس به مؤذّن اشاره كرد كه اذان بگو. چون مؤذن اَللهُ اَكْبَرْ گفت،

حضرت فرمود: چيزي بزرگ¬تر از خدا نيست؛ و چون مؤذّن گفت: اَشْهَدُ اَنْ لااِلهَ اِلّا الله، حضرت فرمود: شهادت مي¬دهد به اين كلمه پوست و خون و گوشت من. چون مؤذّن گفت: اَشْهَدُ اَنَّ مُحَمَّدًا رَسُولُ الله، امام فرمود: «اي يزيد، اين محمّد كه نامش را به رفعت بلند مي¬سازي جدّ من است يا جدّ تو؟ اگر مي¬گويي جدّ توست دروغ گفته باشي و كافري¬؛ و اگر مي¬گويي جدّ من است، پس چرا عترت او را كشتي و فرزندان او را اسير كردي؟آن ملعون كه جوابي نداشت به نماز ايستاد. (لهوف 244) (منتهي¬الآمال 314)

يزيد و امام سجّاد (ع): وقتي اسرا را نزد يزيد بردند، تصميم بر قتل امام سجّاد (ع) گرفت؛ پس براي يافتن بهانه¬اي وي را به حضور طلبيد و از وي سؤالاتي نمود. امام (ع) به سؤالات وي پاسخ مي¬داد و همان موقع تسبيح كوچكي را که در دست داشت با انگشتانش مي¬گردانيد. يزيد گفت: «من با تو سخن مي¬گويم و در همان حال تسبيح مي¬گرداني؟» امام (ع) فرمود: «پدرم از جدّم رسول اكرم (ع) حديث نمود، كه وقتي نماز صبح را مي¬خواند، بدون اين¬كه با كسي سخن گويد، تسبيحش را برمي¬داشت و مي¬گفت: بارالها، صبح كردم تو را تسبيح مي¬گويم،‌ حمد مي¬كنم،‌ به كلمة‌ توحيد يادت مي¬كنم، تكبيرت و تمجيدت مي¬¬نمايم به عدد دانه-هاي تسبيحي كه مي¬گردانم؛ سپس تسبيح را به دست مي¬گرفت و مي¬گرداند؛ در حالي كه سخنان عادّي خود را مي¬گفت، بدون اين¬كه تسبيح باري تعالي را بگويد و مي¬فرمود: اين گرداندن تسبيح،‌ ذكر خدا محسوب مي¬شود و من اين كار را به پيروي از جدّم پيامبر (ع) انجام مي¬دهم.» يزيد چندين بار گفت: «من با هيچ يك از شماها سخن نگفتم،‌ مگر آن¬كه به من پاسخي پيروزمندانه داديد.» (نفس¬المهوم، ص 452)

ملّاسعد تفتازاني در اين مورد گفته است:

داستان پسر هنـــــــــد مگر نشنيدي؟‌ كه از او وز سه كس او به پيمبر چه رسيد؟

پدر او لب و دندان پيــــامبر بشكست مادر او جگر عمّ پيــــــــــــــامبر بمكيد

او به ناحقّ،‌ حقّ داماد پيـــامبر بگرفت پسر او سر فرزند پيــــــــــــــامبر ببريد

بر چنين قوم تو لعنت نكني شرمت باد لعنت الله يزيــــــــــــــــــداً و آل يزيد

از مهمّ¬ترين انتقادکنندگان يزيد «عبدالله بن عبّاس» بود، يزيد به وي نامه¬اي نوشت و خواستار جلب دوستي وي شد و از او درخواست نمود تا وي را عليه ابن¬زبير ياري نمايد. ابن¬عبّاس، در پاسخ وي نوشت: امّا بعد: نامه تو ¬که من بيعت با ابن زبير را ترک کرده¬ام، به من رسيد. به خدا، من از اين کار، نيکي و ستايش تو را اميد نداشته¬ام. تو ادعا کرده¬اي که نيکي مرا فراموش نکرده¬اي! پس اي انسان! نيکي¬ات را از من بازدار، که من نيکي¬ام را از تو بازداشته¬ام. خواسته¬اي که مردم را موافق تو سازم و آنان را نسبت به ابن¬زبير دشمن کنم و از او باز بدارم؛ پس نه چنين باشد و نه تو را شادي و کرامتي خواهد بود، که اين چگونه باشد، در حالي که تو حسين و جوانان عبدالمطلب، چراغ¬هاي هدايت و ستارگان مردمان را کشته¬اي؟ سپاهيان تو آنان را به فرمانت در بيابان رها کردند، درحالي که به خون آغشته بودند، اموالشان غارت شده و در بيابان رها گشته بودند. تشنه¬ لب به قتل رسيده، نه کفن گشته و نه به خاک سپرده شدند. بادها بر آنان مي¬وزيد و شن¬هاي بيابان بر آنان فرو مي¬ريخت، تا اين¬که خداوند براي آنان قومي را مهيّا کرد، که در خون آنان شرکت نداشتند، پس آنان را کفن کردند و به خاک سپردند. به خاطر من و آنان است اگر عزّت يافتي و در آن جايگاهت نشستي.

اگر چيزي را فراموش کنم، فراموش نمي¬کنم اين¬که حسين را از حرم رسول خدا (ع) به سوي حرم خدا دور ساختي، سواران را به سوي او فرستادي. هم¬چنان بودي تا اين¬که او را به عراق فرستادي و او هم ترسان و هراسان خارج شد و سوارانت به سبب دشمني تو نسبت به خدا و پيامبرش و اهل بيت او که خداوند پليدي را از آنان دور ساخته و آنان را پاک گردانيده، او را فرود آوردند، او از شما خواست که رهايش کنيد و از شما درخواست بازگشت را نمود؛ ولي شما کمي ياران او و ريشه¬کن ساختن اهل بيتش را غنيمت دانستيد، پس بر او همدست شديد، گويي اهل بيت را از ترک و کفر، کشته¬ايد. نزد من چيزي عجيب¬تر از اين نيست، که دوستي مرا مي¬طلبي؛ در حالي که فرزندان پدرم را کشته¬اي و از شمشير تو از خون من مي-چکد، تو يکي از موارد خونخواهي من هستي. پيروزي امروزت بر ما، تو را مغرور نسازد، که روزي هم ما بر تو پيروزي مي¬يابيم. (كامل ابن¬اثير 4/127)

و از انتقاد¬کنندگان بني¬اميّه، «عبدالله بن زبير» بود، که آنان را به خاطر کشتن امام حسين (ع) مورد انتقاد قرارداد و در مکّه خطبه¬اي ايراد کرد و گفت: «بدانيد، اهل کوفه حسين را دعوت نمودند تا بر آنان ولايت داشته باشد و امورشان را به راستي آورد و نشانه¬هاي اسلام را بازگرداند؛ ولي هنگامي که به نزد آنان رفت، بر او شوريدند و او را کشتند و به او گفتند: بايد دست در دست فاجر ملعون، ابن¬زياد گذاري، که در مورد تو تصميم خود را بگيرد. او مرگي بزرگوارانه را بر زندگي پست ترجيح داد. خداوند، حسين را رحمت کند و قاتلش را رسوا نمايد و هر کس را که بدان کار راضي باشد و به آن فرمان داده، لعنت نمايد. (الصّراط السّويّ في مناقب آل النّبيّ، ص 94)

البتّه فرزند زبير، به طور ساختگي بر کشته شدن امام، اظهار اندوه می¬نمود تا خود را به عامّة مسلمين نزديک سازد؛ زیرا اگر به گفته¬اش ايمان داشت، به قاتلان امام حسين (ع) هم¬چون «شبث بن ربعي» و ديگران که از دست مختار فرار کرده و سوي او رفته بودند، خوش¬آمد نمی¬گفت و آن¬ها را براي جنگ با مختار، اعزام نمی¬کرد.

پسر امام حسن (ع) و پسر يزيد: روزي يزيد چشمش به «عمرو» پسر امام حسن (ع) افتاد كه در آن موقع يازده ساله بود و به وي گفت: «با اين پسر من «خالد» كشتي مي¬گيري؟» عمرو به يزيد گفت: «نه، ولي خنجري به من و خنجري به او بده، تا با هم بجنگيم.» يزيد ملعون گفت: «هَلْ تَلِدُ الْحَيَّةَ اِلَّا الْحَيَّهَ: از مار جز مار زايد؟» (لهوف 252) (طبري 3074)

جريان هند و يزيد: يزيد دستور داد سر مطهّر امام حسين (ع) را بر در قصرش نصب كردند و زنان اهل بيت (ع) را امر كرد كه داخل خانة او شوند. زنان آل¬ ابوسفيان كه چنين ديدند، زيورهاي خود را كندند و لباس ماتم پوشيدند و صدا به گريه و نوحه بلند كردند. يكي از زنان يزيد به نام هند دختر عبدالله بن عامر كه پيشتر در حبالة امام حسين (ع) بود به مجلس يزيد درآمد وگفت: «اي يزيد، سر مبارك فرزند فاطمه (س) دختر رسول خدا (ص) را بر در خانة من نصب كرده¬اي؟» يزيد برجست، جامه بر سر او افكند و او را برگردانيد و گفت: «اي هند، نوحه و زاري كن بر فرزند رسول خدا (ص) و بزرگ قريش كه پسر زياد لعين در امر او تعجيل كرد و من به كشتن او راضي نبودم.» (منتهي¬الآمال 313) (‌طبري 3079)

اهل بيت (ع) در خرابه¬ی شام

سيّد نعمت¬الله جزايري دركتاب «انوارنعمائيه» گويد: شخصي به نام «منهال» امام سجّاد (ع) را در حالي كه بر عصا تكيه كرده بود و ساق¬هاي پاي او مانند دو ني از آن¬ها خون جاري بود و رنگ شريفش زرد بود، مشاهده كرد و حالش را پرسيد. امام (ع) فرمود: «چگونه است حال كسي كه اسير يزيد بن معاويه است، زن¬هاي ما تا به حال شكم¬هايشان از طعام سير نگشته و سرهايشان پوشيده نشده و شب و روز به نوحه و گريه مي¬گذرانند.... هيچ¬گاه يزيد ما را نمي¬طلبد، مگر آن¬كه گمان مي¬كنيم ارادة قتل ما را كرده. اِنّا لِلّهِ وَ اِنّا اِلَيْهِ راجِعُونَ». منهال گفت: عرضه داشتم: «اكنون كجا مي¬رويد؟» فرمود: «آن¬جايي كه ما را منزل داده¬اند، سقف ندارد و آفتاب ما را گداخته است و هواي خوبي ندارد. حال به جهت ضعف بدن بيرون آمده¬ام تا لحظه¬اي استراحت كنم و زود برگردم به جهت ترسم بر زن¬ها.» پس در اين حال كه با آن حضرت تكلّم مي¬كردم، نداي زني بلند شد و آن جناب را صدا زد: «كجا رفتي اي نور ديده؟» و آن زن جناب زينب دختر عليّ مرتضي (ع) بود. (منتهي¬الآمال 1/316)

در «مثيرالاحزان» است؛ كه يزيد اهل بيت (ع) را در مساكني منزل داده بود كه از سرما و گرما ايشان را نگه نمي¬داشت، تا آن¬كه بدن¬هاي ايشان پوست باز كرد و زرداب و چرك از آن جاري شد. نقل شده كه مسكن اهل بيت (ع) در شام در خانه خرابه¬اي بوده و مقصود يزيد آن بود كه آن خانه بر سر ايشان خراب شود و كشته شوند. (منتهي¬الآمال 316)

و در «كامل بهايي» از حاويه نقل شده، كه زنان خاندان نبوّت در اسيري به بچّه¬ها گفته بودند: پدرتان به فلان سفر رفته باز مي¬آيد، دختركي چهار ساله، شبي از خواب بيدار شد گفت: «پدرم حسين (ع) كجاست؟ اين ساعت او را به خواب ديدم سخت پريشان بود.» زنان و كودكان جمله به گريه افتادند و فغان از ايشان برخاست. يزيد كه خوابيده بود از اين صداها بيدار شد و علّت را جويا شد. خبر بردند كه حال چنين است. آن لعين دستور داد كه بروند و سر پدرش را به نزد او برند، پس آن سر مقدّس را بردند و در كنار آن دختر چهار ساله نهادند. پرسيد: «اين چيست؟» گفتند: «سر پدر توست.» آن دختر ترسيد و فرياد برآورد و رنجور شد و در آن چند روز جان به حق تسليم كرد. (منتهي الآمال 316)

در بصائرالدّرجات از امام صادق (ع) روايت شده‌: يكي از اسرا در خرابة شام گفت: ما را در اين خانه منزل داده¬اند، تا سقف فرو ريزد و همة ما هلاك شويم. پاسبانان رومي گفتند: اين¬ها از ويراني سقف سخن مي¬گويند، در حالي كه فردا آن¬ها را از دم شمشير مي¬گذرانند. اين روايت مي¬رساند، كه يزيد ابتدا قصد داشت همة اهل بيت (ع) را بكشد؛ ولي بعداً كه احساسات مردم را ديد،‌ با تزوير و مكر رأي خود را عوض كرد. (شهر حسين 64)

در شام همه بلا بود و بلا بود و بلا بود والله قسم سخت¬تر از كرب و بلا بود


کتاب امام حسین (ع)

دکتر رحمت الله قاضیان