سایت اصول دین


ضرورت امامت


دکتر رحمت الله قاضیان

ضرورت امامت.

به دلايل زيادي وجود امام معصومي تعيين شده از جانب خداوند برای امّت اسلامی ضرورت دارد، از جمله:

1 ـ حكومت ديني داشتن همه¬ي پيامبران

هر پيامبري در ميان پيروانش نوعي حكومت ديني داشته است. چنان¬كه قرآن¬كريم فرموده: «كانَ النّاسُ اُمَّةً واحِدَةً فَبَعَثَ اللهُ ٱلنَّبِيِّينَ مُبَشِّرينَ وَ مُنذِرينَ وَ اَنزَلَ مَعَهُمُ الكِتابَ بِالحَقِّ لِيَحكُمَ بَينَ ٱلنّاسِ فِيمَاٱختَلَفوا فيهِ: مردم جماعتي واحد بودند؛ خدا پيامبران را برانگيخت،‌ تا بشارت دهنده و بيم¬دهنده باشند؛‌ و همراه آنان كتابي به حقّ نازل كرد،‌ تا ميان مردم در باره¬ي آنچه دچار اختلاف¬اند داوري¬كنند. (بقره 2/٢١٣)

و در باره¬ي لوط پيامبر (ص) فرموده: «وَ لوطًا¬ آتَيناهُ حُكماً وَ عِلماً: و به لوط قدرت داوري و دانش داديم (انبياء¬21/٧٤) و در باره¬ يوسف ¬فرموده: «وَ لَمّا بَلَغَ اَشُدَّهُ آتَيناهُ حُكماً وَ عِلماً: چون يوسف به كمال رسيد، بدو حكمت و علم داديم.» (يوسف 12/٢٢)

و به داود (ع) فرموده: «يا داوُدُ اِنّا جَعَلناكَ خَليفَةً في الاَرضِ فَاحكُم بَينَ النّاسِ بِالحَقِّ: ما تو را در زمين خليفه كرديم؛‌ پس ميان مردم به¬حقّ داوري¬كن. (ص 38/٢٦)

و به پيامبر اكرم (ص) مي¬فرمايد: «فَاحكُم بَينَهُم بِما اَنزَلَ اللهُ: پس در ميان آنان بر طبق آن-چه خدا نازل كرده داوري كن. (مائده 5/٤٨)

نزاع پيامبر اكرم (ص) با ابوجهل و ابوسفيان نيز بر سر بيان احكام ديني نبوده است، بلكه بر سر رياست و حكومت بود؛ همان¬طوري كه نزاع علي (ع) با معاويه بر سر بيان احكام اسلام نبود، بلكه بر سر زمامداري و حكومت مسلمين بود؛ منتها علي (ع) زمامداري را براي اجراي قوانين عادله¬ي اسلام مي¬خواست، ولي معاويه براي رسيدن به ¬رياست و شهوات نفساني. بعد از علي (ع) هم، مردم با امام حسن (ع) براي حكومت بيعت كردند، نه براي بيان احكام اسلامي.

2 ـ برهان حکمت بر ضرورت امام

به اتّفاق همه¬ فِرَق اسلامي، اسلام هم دين کاملي است يعني براي همه¬ شؤون زندگي بشر دستور دارد و هم دين خاتم است يعني بعد از اسلام شريعت ديگري نخواهد آمد و هم قرآن¬كريم که به منزله¬ قانون اساسي اسلام است، تحريف نشده است؛ ولي قرآن تنها کلّيّات را بيان کرده و به ذکر جزئيّات نپرداخته است. مثلاً در مورد نماز از حدّ: اَقِيموا الصَّلاة، وَارکَعوا، وَاسجُدوا، تجاوز ننموده و کيفيت انجام نماز حتّیٰ تعداد رکعات آن بيان نشده است؛ بلکه تفصيل احکام به ¬عهده¬ي پيامبر (ص) نهاده است. بسياري از مسائل هم پيش نيامد، که پيامبر (ص) حکم آن¬ها را بيان فرمايد. از طرف سوّم، بسياري از اوقات شنونده¬ پيامبر (ص) يکي دو نفر بيش نبوده است.

بنابراين، وجود امام معصومي عاري از هر گناه و اشتباه از طرف خداوند حکيم براي جامعه¬ اسلامي لازم است، تا دينش را بدون خطا و اشتباه براي مردم بيان کند.

3 ـ لزوم تداوم هدايت و کار نبوّت

عدم لزوم هدايت انسان¬ها نه تنها خلاف عقل بلکه برخلاف بعثت انبيا نيز می¬باشد؛ پس به همان دلايلی که نبوّت لازم است، تداومش نيز لازم است و ازآنجا که صِرف کتاب آسمانی و شريعت هدايتگر نيست، لذا هدايت به امر پيامبر پس از خاتميّت نبوّت نيز بايد ادامه داشته باشد؛ چنان¬که قرآن کريم می¬فرمايد: «لِکُلِّ قَومٍ هادٍ» که هادی و راهنمای امّت اسلام بعد از پيامبر، اوصيای معصوم آن حضرت (ص) هستند.

4 ـ نياز دين خاتم به امام معصوم

دين اسلام با سه ويژگی: خاتميّت، جاودانگی وهمگانی بودن اقتضا داردکه همان¬گونه که در پيدايش نياز به پيامبر معصوم دارد، که وحی الهی را بدون اشتباه دريافت دارد و به مردم ابلاغ کند، در استمرار و بقای خود نيز به مجری و مفسّر معصومی نياز دارد، که دارای تمام ويژگی¬های علمی و عملی پيامبر ـ غير از مقام رسالت ـ باشد، تا احکام الهی را بدون انحراف و به طور صد در صد صحيح تفسير و در جامعه پياده کند و همچون مذاهب اهل تسنّن، دچار اين همه اختلاف در اصول و فروع نگردد.

5 ـ لزوم کارشناس در احکام دين

در صورت عدم کارشناس دينی، هر کس آيات را به گونه¬ای تفسير کرده و سبب ايجاد هرج و مرج می¬شود، مضافاً اين¬که قرآن دارای آيات متشابه است و هر کس قدرت تبيين آن¬ها را ندارد. بعضی از آيات نيز در اواخر عمر پيامبر (ص) نازل شده و فرصت تفسير آن را نداشتند و... نياز به کارشناس دارد، تا فقه و احکامی همچون اهل سنّت به وجود نيايد، که هر يک از ابوحنيفه، مالک بن انس، شافع و احمد حنبل نظری خلاف ديگری بدهد.

6 ـ قاعده¬‌ لطف بر ضرورت امام

با توجّه به نظام هستی معلوم می¬شود، که خداوند نه فقط همه¬ موجودات را آفريده، بلکه از باب لطف آن¬ها را برای ادامه¬ هستی به بهترين راه هم هدايت فرموده است: «اَلَّذی اَعطیٰ کُلَّ شَیءٍ خَلقَهُ ثُمَّ هَدیٰ» (طه¬20/50) ولی از آنجا که انسان استعداد بيشتری برای تکامل دارد و می¬تواند در دو جهت اعلا علّيّين و يا اَسفل السّافلين حرکت کند، علاوه بر لطف تکوينی با دادن عقل و فکر و اراده¬ آزاد، پيامبرانی برای هدايت او نيز فرستاده است و چون پيامبر اسلام (ص) با توجّه به گرفتاری¬های دوران نبوّت نتوانست همه¬ی مطالب دين کامل اسلام را توضيح دهد و اکثر آن¬چه هم توضيح فرموده بود با منع نگارش احاديث از طرف خلفا از بين رفت، تعيين وجود امامی که هم¬چون پيامبر هم به همه¬ی مسائل اسلامی آشنا باشد و هم از هر گونه خطا و اشتباهی مصون باشد، لازم می-باشد؛ و اين شخص همان «امام» است.

از طرفی، از آنجا كه غرض خداوند از خلقت جنّ و انس تنها عبادت است: «ماخَلَقتُ الجِنَّ وَالاِنسَ اِلّا لِيَعبُدونِ» (ذاريات¬51/56) اگر امام معصومي از جانب خود انتخاب كند، با هر¬گونه ظلم و فساد و تجاوز مبارزه مي¬كند و مردم را به انجام وظايفشان وادار و از ارتكاب معاصي بازمي¬دارد؛ نصب امام لطف است و لطف هم بر خدا واجب است.

و در پاسخ اين¬كه گفته¬اند: وجود امام با غايب بودن آن منافات دارد، گوييم: آن¬چه بر خداوند از باب لطف واجب است نصب امام است؛ ولي پذيرش و قبول اوامر و نواحي وي بر عهده¬ي امّت است؛ همان طوري كه در مورد پيامبر هم چنين است.

7 ـ نياز به امام براي تبيين و تفسير دين

رشد عقلي و فکري و ديني صحابه¬ رسول خدا (ص) به حدّي نرسيده بود، که بتوانند حافظ اصول و مباني عقيدتي و نيز حافظ فروع دين و احکام اسلامي باشند؛ ازاين¬رو، مي¬بينيم که نه فقط بين شيعه و سنّي؛ بلکه بين مذاهب اهل سنّت همچون حنابله، اشاعره، معتزله، خوارج، مُرجئه؛ و نيز مذاهب فقهي آنان همچون حنفي، شافعي، مالکي و حنبلي، چه در عقايد همچون ذات خدا، صفات و افعال او، قضا و قدر و...؛ و چه در احکام اختلاف شديد دارند؛ به طوري که گويي هريک ديني جداگانه¬اند.

حتّیٰ اختلاف شيعه با هريک از مذاهب اهل سنّت بسيار کمتر از اختلاف خودآن¬-هاست؛ چنانچه اشاعره و حنابله قائل به جبرند و فاعل مستقيم همه چيز حتّیٰ افعال اختياري انسان چون قتل، زنا، دزدي و...، را خدا می¬دانند و معتزله برعکس قائل به تفويض¬اند، يعنی معتقدند، که خدا همه چيز را به خود ما تفويض کرده و ديگر خودش در اين مورد اصلا ًکاره¬اي نيست؛ ولي از نظر شيعه به فرموده¬ي امام صادق (ع): «لاجَبرَ وَ لاتَفويضَ بَل اَمرٌ بَينَ الاَمرَينِ: نه جبر است و نه تفويض، بلکه امر مابين اين دو [اختيار] است.» (کافي 1/159)

و نيز معتزله و امروزه وهّابيان طبق آيات وعد و وعيد قائل¬اند به هيچ¬وجه شفاعت نيست؛ ولي اشاعره قائل¬اند براي امثال شمر و يزيد هم شفاعت ممکن است؛ در صورتي که شيعه از يک طرف برخلاف معتزله طبق آياتي چون: «مَن ذَاالَّذي يَشفَعُ عِندَهُ اِلَّا بِاِذنِهِ: کي مي¬تواند جز با اذن خدا شفاعت کند؟» (بقره¬2/255) قائل به شفاعت است؛ و از طرف ديگر، طبق صريح آياتي نظير: «ما لِلظّالِمينَ مِن حَميمٍ وَ لاشَفيعٍ: براي ظالمين دوست و شفاعتگري نيست.» (غافر40/18) شفاعت را شامل اشخاصي ¬چون ستمگران نمي¬داند.

ازاين¬رو، همان طوري که بر خداي حكيم لازم است براي هدايت بشر، اشخاصي به نام پيامبر بفرستد، که از گناه و اشتباه مصون و معصوم باشند، تا مردم بدانند دستوراتي که از او مي¬گيرند، حقيقتاً حکم خداست؛ همين¬طور بر خداوند حكيم لازم است، که امامي مصون از گناه و اشتباه به جانشيني پيامبر (ص) تعيين کند، تا به تبيين آن قسمت از جزييات احکامي، که پيامبر (ص) مجال نيافته بود، حکم آن¬ها را بيان فرمايد، بپردازد.

8 ـ نياز به امام براي حفظ حکومت اسلامي

جامعه¬ي نوپاي اسلامي از سه ¬طرف مورد تهديد بود: روم، ايران و منافقان داخلي.

در سال هشتم هجري سپاه اسلام با روميان نبرد کرده بود و با شهادت سه فرمانده¬ اسلامي، عقب نشسته بود. سال بعد چون پيامبر اکرم (ص) براي جلوگيري از نفوذ آن¬ها به سرزمين اسلامي و ضمناً جبران شکست قبلي، با سي هزار رزمنده از سراسر عربستان عازم روم شدند، روميان که نبرد جانانه¬ي سپاه سه هزار نفري مسلمانان را قبلاً تجربه کرده بودند؛ حال¬ که شنيدند، سپاه عظيمي به رهبري خود پيامبر اسلام (ص) به طرف روم در حرکت است، پراکنده شدند؛ و چون پيامبر (ص) به مرز رسيد و سپاهي نيافت، با قبايل مرزي پيمان عدم همکاري با روم بست و پيروزمندانه به مدينه برگشت. سال بعد نيز پيامبر (ص) لشکري به فرماندهي اسامة بن زيد ترتيب داد، که به مرز روم روند، که اجل مهلتش نداد.

در ضلع ديگر، دشمنان اسلام، امپراتوري ايران بود؛ تا آنجا که خسروپرويز نامه¬ پيامبر (ص) مبنی بر دعوتش به اسلام را پاره کرد و به افسران ايراني که يمن وحجاز را تحت فرمان داشتند، دستور داد سرِ پيامبر را برايش بفرستند. هرچند خسروپرويز در زمان پيامبر (ص) درگذشت؛ ولي بودن يمن و حجاز تحت فرماندهي مسلمانان همواره در فکر زمامداران ايراني بود.

و در ضلع سوّم دشمنان اسلام، منافقين داخلي بودند، تا آنجا که در بازگشت از تبوک خواستند با رَم دادن شتر پيامبر (ص) از گردنه، به زندگيش خاتمه دهند؛‌ و بسياري هم بعد از پيامبر (ص) از اسلام خارج شدند، كه ابوبكر با آن¬ها جنگيد.

ازاين¬رو، سياست همه جانبه¬ اسلام براي حفظ اسلام از چنين پيش¬آمدهايي که هر يک به تنهايي براي از بين بردن اسلام کفايت مي¬کردند، ايجاب مي¬كرد، امامي که بهترين فرد امّت باشد، از جانب خدا تعيين شود، تا اسلام از هر خطری رهايي يابد.

9 ـ قاعده¬ امكان اشرف

طبق قاعده¬ امكان اشرف، وجود ممكن اشرف،‌ مقدّم بر وجود ممكن اخسّ است؛ لذا هرگاه ممكن اخسّ موجود باشد، حتماً‌ قبلاً ممكن اشرف موجود گشته است.

قاعده¬ امكان اشرف را ارسطو به اثبات رساند و حكماي اسلامي در موارد بسياری از آن استفاده كرده¬اند. ملّاصدرا نيز براي اثبات امام معصوم از آن چنين استفاده كرد: نوع نبيّ و امام معصوم بر ساير انواع انساني در رتبه¬ي وجودي مقدّم است؛ و چون انواع پايين¬تر انساني وجود دارند؛ پس نوع نبي و امام معصوم نيز وجود دارد.

10 ـ هدايت انسان¬ها و اتمام حجّت

خداوند به حكم «اَعطيٰ كُلَّ شَيءٍ خَلقَهُ ثُمَّ هَديٰ: به هر چيز آفرينش آن را بخشيده، آن¬گاه او را هدايت فرموده (طه¬20/50)؛ هر چند براي نوع انسان علاوه بر همه¬ي وسايل هدايتي كه براي نباتات و حيوانات قرار داده است، عقل هم به او عنايت فرموده است؛‌ ولي از آنجا كه باز هم نمي¬تواند تمام مسائل مورد نياز خود را حلّ كند؛ ازاين¬رو، براي هدايت كامل او و براي اين¬كه در قيامت كسي بر خدا حجّتي نداشته باشد و نگويد: خدايا، من نتوانستم با عقل و ادراكاتم به همه¬ي مصالح و منافع خودم علم پيدا كنم، تا بدان¬ها عمل نمايم؛ پيامبراني هم براي راهنمايي کامل آن¬ها فرستاده است. چنان¬كه خداوند ¬فرموده است: رُسُلاً مُبَشِّرينَ¬ وَ مُنذِرينَ لِئَلايَكونَ لِلنّاسِ عَلَي¬اللهِ حُجَّةٌ بَعدَ الرُّسُلِ: پيامبراني بشارت¬دهنده و بيم¬دهنده، تا ديگر بعد از اين پيامبران حجّتي براي مردم بر خدا نماند.» (نساء 4/165)

با توجّه به فِرَق مختلفي كه دين اسلام پيدا نموده؛ معلوم مي¬شود بعد از پيامبر هم، امام معصومي بايد از طرف خدا تعيين شود،‌ تا مردم با اطمينان بدانند آن¬چه كه از اسلام و تبيين وتفسير قرآن و احاديث ارائه مي¬نمايد، صددرصد مطابق با اسلام است.

11 ـ نياز شرع به حافظ

از آنجا كه اگر جميع احكام شرع بي¬كم و كاست و حتّیٰ بدون اضافاتي مخلّ اصل، از كانال مطمئنّي به نسل¬هاي بعد نرسد، آن¬ها به درستي كامل شرع مؤمن نخواهند بود، تا خود را موظّف به انجام آن¬ها بدانند؛ شرع حافظي قابل اطمينان مي¬خواهد.

قرآن¬ كريم نمي¬تواند حافظ اسلام باشد، زيرا قرآن خود حافظي مي¬خواهد، که آن را چنان¬که خود خداوند خواسته است تبيين و تفسير کند. جزئيّات دين هم در قرآن نيامده است. پس وجود امامي چون پيغمبر با اتّصال به خدا و پيامبر و داراي علم لدنّي و عاري از اشتباه لازم است، که تفسير و معني صحيح معارف و احکام دين را براي مردم بيان نمايد و مردم هم با اطمينان بدانند اين عقيده و احکام همان است که خدا از آن¬ها خواسته است، وگرنه اسلام ناقص خواهد ماند.

قرآن¬ كريم فرموده: «يا اَيُّهَا الَّذينَ آمَنوا اصبِروا وَ صابِروا وَ رابِطوا وَاتَّقوا اللهَ لَعَلَّكُم تُفلِحونَ: اي مؤمنين، پايداري كنيد و ديگران را نيز به پايداري بخوانيد و از مرزها مراقبت نماييد و از خدا پروا كنيد؛ باشد كه رستگار شويد». (آل عمران 3/٢٠٠)

مرابطه¬ي ظاهري مراقبت از مرزهاي اسلامي است؛ ولي مرابطه¬ي حقيقي، داشتن ارتباط ظاهري و باطني با امام معصوم (ع) است، تا جامعه از سرسپردگي به طاغوت و سقوط در ورطه¬ي شقاوت و حيوانيّت حفظ شود‌ و او را به سرمنزل مقصود رساند.

عدم وجود امام معصومي آشنا به تمام اصول دين نه فقط سبب اختلاف در اعتقادات است؛ چنان¬كه معتزله، حنابله، اشاعره، خوارج و مرجئه با يكديگر از آسمان تا زمين اختلاف دارند، بلکه در فروع دين و احکام همچون نماز، وضو، روزه، خمس، زکات، حجّ، جهاد، ازدواج، طلاق، ارث و... اختلاف پيدا مي¬شود؛ چنان¬¬که هر يک از مذاهب حنفي، حنبلي، مالکي و شافعي، در مسائل فوق با يکديگر اختلاف نظر شديد دارند.

بنابراين، اوّلاً،‌ امام بايد به¬ فرموده¬ي امام باقر (ع) به تمام قرآن¬ عالم باشد: «مايَستَطيعُ اَحَدٌ اَن يُدَّعيٰ اَنَّ عِندَهُ جَميعُ ٱلقُرآنِ كُلِّهِ ظاهِرِهِ وَ باطِنِهِ غَيرِ الاَوصِياءِ: كسي جز اوصيا نمي¬تواند ادّعا كند، كه ظاهر و باطن تمامي قرآن نزد اوست. (كافي1/288 حديث 2)

ثانياً، امام بايد به تمام زبان¬ها آشنا باشد، تا بتواند مردم مختلف را هدايت نمايد.

چنانچه ابوصلت گويد: امام رضا (ع) با هر يك از مردم با زبان خودشان سخن مي¬گفت. روزي عرض كردم: تعجّب مي¬كنم، كه به اين لغت¬ها با اختلافاتشان آشنايي؟ فرمود: من حجّت خدا بر مردم هستم؛‌ و خدا كسي را كه به زبان مردم شناخت نداشته باشد حجّت نمي¬گيرد، آيا سخن اميرمؤمنان (ع) به تو نرسيده كه به ما فصل¬الخطاب داده شده؟ فصل¬الخطاب همان شناخت زبان¬هاست؟ (عيون اخبارالرّضا، باب پنجاه و سوّم)

12 ـ نياز به امام براي رشد فکري جامعه

اسلام تنها يک¬سري احکام و قوانين فردي و اجتماعي نيست، بلکه شامل يک سري معارف و اعتقادات و مباني عقيدتي و عقلي نيز مي¬باشد، که زير بناي آن احکام و قوانين فردي و اجتماعي مي¬باشند. آن هم معارف و اعتقاداتي در سطح بسيار بالا و عميق که جز کسي که هم¬چون پيامبر متّصل به خدا و ماوراءالطّبيعه باشد، نمي¬تواند به فهم و درک آن¬ها نائل شود. مثل مسائلي هم¬چون ذات و صفات و افعال خدا، لوح، عرش، کرسي، قلم، قضا و قدر، بداء، وحي، اعراف، برزخ، آخرت، صراط، سرنوشت، آزادي و اختيار انسان در عين اين¬که همه چيز به خواست و مشيّت و قضا و قدر الهي است...

چنان¬که از آنجا که بعد از پيامبر (ص) امام منصوب از طرف خدا توسّط آن حضرت را اکثريّت نپذيرفتند، هر يک از گروه¬هاي کلامي همچون اهل حديث، اشاعره، معتزله، خوارج، مُرجئه و... در تفسير اين مسائل آن¬چنان اختلاف پيدا کردند، که گويي اصلاً منشأ واحدی به نام اسلام ندارند، بلکه مسائلي از مکاتب و مذاهب جداگانه هستند.

13 ـ فطري بودن وجود امام

جوامع بشري از همان بدو پيدايش و تشکيل اجتماعات، داراي امام و پيشوا و زمامداری بوده¬اند، که به رتق و فتق امورشان پرداخته است و اين نشان مي¬دهد، كه انسان با فطرتش ادراك مي¬كند، كه اجتماع به زمامدار و سرپرست نيازمند است.

از طرفي، دين نياز فطري بشر است و اسلام هم به همه¬ي نيازهاي فطري بشر ¬پاسخ داده است. چنان¬كه قرآن مجيد ¬فرموده:‌ «فَاَقِم وَجهَكَ لِلدّينِ حَنيفاً، فِطرَةَ اللهِ الَّتي فَطَرَ النّاسَ عَلَيها؛ لاتَبديلَ لِخَلقِ اللهِ، ذالِكَ الدّينُ القَيِّمُ؛ وَلـكِنَّ اَكثَرَ النّاسِ لايَعلَمونَ: با حق-گرايي به اين دين روكن، اين همان سرشت الهي است، كه مردم را بدان سرشته است؛ در آفريمش خدا دگرگوني نيست؛ آيين استوار اين است، ولي اكثر مردم نمي¬دانند.» (روم‌ 30/30)

اسلام به اين نياز فطري جامعه¬ي اسلامي پاسخ داده و جانشين بلکه جانشينان معصومی که امامان شيعه (ع) هستند براي بعد از رحلت پيامبر (ص) تعيين فرموده است، تا علاوه بر تفسير وتبيين درست دين، در بين مردم هم به حق داوري کنند.

14 ـ واسطه¬ي فيض بودن امام

هدف غايي انسان اتّصال به عالم غيب و رسيدن به قرب خدا و تخلّق به اخلاق الله مي-باشد. و طريق رسيدن بدين مقام نيز همان «صراط مستقم» است كه درجات و مراتبی دارد وکسی مي¬تواند ديگران را به قرب خدا هدايت كند، كه خود اين راه را طيّ كرده باشد و به هدف غايي رسيده باشد. بنابراين، لازم است كه در بين افراد اجتماع همواره افراد كاملي، كه با عالم غيب و عالم ربوبي ارتباط مستقيم دارند، وجود داشته باشند، تا واسطه¬ی فيض ميان خدا و خلق او باشند. چنين فرد كامل و واصلي در اصطلاح شرع «امام» ناميده مي¬شود.

امام فرد كاملي است، كه به تمام عقايد و احكام اسلامي آگاه و به تمام اخلاق و صفات نيك آراسته است‌ و همه¬‌ كمالاتي كه فرد انساني مي¬تواند حائز گردد در او به فعليّت رسيده و مصب و مجراي فيوضات الهي و واسطه¬ي بين خدا و خلق است.

15 ـ‌ امام و وحدت اجتماع

علي (ع) فرموده: «مَكانُ القَيِّمِ بِالاَمرِ مَكانَ النِّظامِ مِنَ الخَرَزِ يَجمَعُهُ وَ يَضُمُّهُ؛ فَاِنِ انقَطَعَ النِّظامُ تَفَرَّقَ الخَرَزُ وَ ذَهَبَ؛ ثُمَّ لَم¬يَجتَمِع بِحَذافيرِهِ اَبَداً: جايگاه رهبر چونان ريسماني محكم است، كه مهره¬ها را متّحد ساخته به هم پيوند مي¬دهد. اگر اين رشته از هم بگسلد، مهره¬ها پراكنده و هركدام به سويي خواهند افتاد و سپس هرگز جمع نخواهند شد.‌ (نهج البلاغه، خطبه¬ 146)

و در آيه¬ي: «وَاعتَصِمُوا بِحَبلِ اللهِ جَميعاً وَ لاتَفَرَّقوا:‌ همگي به ريسمان الهي چنگ بزنيد و متفرّق نشويد.» (آل¬عمران 3/103) ريسمان الهي به قرآن¬ و پيامبر و امام تفسير شده و در حقيقت همه يك تفسيرند، سخن پيامبر و امام هم سخن قرآن است.

اگر امامي نباشد، هر گروهي از مسلمين همچون عصر حاضر امامي براي خود برمي¬گزينند و استعمارگران هم آن¬ها را تحت استعمار درمي¬آورند؛ ولي اگر امامي از طرف خدا تعيين شود، به فرموده¬ی اميرمؤمنان (ع) هم¬چون نخ تسبيحي که همه¬ي دانه¬ها را به صورت يک تسبيح در می¬آورد، همه¬ي مسلمين را به صورت يک امّت واحد در خواهد آورد و در آن صورت نه فقط کسي نمي¬تواند آن¬ها را تحت استعمار قرار دهد، بلکه به زودي همه¬ي روي زمين را هم، اسلام با حکومت واحد فراخواهد گرفت.

فلاسفه¬ي بزرگ مشّايي و اشراقي همچون ابن¬سينا در الهيّات شفا ص 55 و شيخ اشراق در حكمة الاشراق، نظام رهبري و امامت را طبق مذهب شيعه تأييد نموده¬اند.

سهروردي گويد: بَلِ العالَمُ ماخَلا قَطُّ عَنِ¬ الحِكمَةِ وَ عَن شَخصٍ قائِمٍ بِها عِندَهُ ٱلحُجَجُ وَالبَيِّناتُ، ‌¬وَ هُوَ خَليفَةُ اللهِ في¬ اَرضِهِ، وَ هكذا يَكونُ مادامَتِ ¬السَّماواتُ وَالاَرض: عالَم هرگز از حكمت و حامي حكمت خالي نبوده و او خليفه¬ي‌ خدا در روي زمينش است‌ و همچنين خواهد بود، تا آسمان¬ها و زمين برپاست. (مصنّفات شيخ اشراق¬‌ 2/11)

«علّامه¬ي طباطبايي» علّت نياز به امام را چنين بيان مي¬كند:

چنان¬که در قرآن¬ و بيانات پيامبراکرم (ص) اشاره شده، دين مشتمل بر حقايق و معارفي است بالاتر از فهم عادّي ما، که خداي متعال آن¬ها را با بياني که با سطح فکر ما مناسب و با زباني که نسبت به ما قابل فهم است براي ما بيان فرموده... ميان اعمال نيک و بد ما و ميان آن¬چه از جهان ابديّت از زندگي و خصوصيّات زندگي هست، رابطه¬ي واقعي برقرار است، که خوشي و ناخوشي زندگي آينده به خواست خدا مرهون آن است... خلاصه انسان در باطن اين حيات ظاهري حيات ديگر باطني (حيات معنوي) دارد، که از اعمال وي سرچشمه مي¬گيرد و رشد مي¬کند و خوشبختي و بدبختي وي در زندگي آن سرا، بستگي کامل بدان دارد. قرآن کريم نيز اين بيان عقلي را تأييد كرده و در آيات بسياري براي نيکوکاران و اهل ايمان حيات ديگر و روح ديگري بالاتر از اين حيات روشن¬تر از اين روح اثبات مي¬نمايد؛ و نتايج باطني اعمال را پيوسته همراه انسان مي¬داند. بسيار اتّفاق مي¬افتد، که يکي از ما کسي را به امري نيک يابد راهنمايي مي¬کند؛ در حالي که به گفته¬ي خود عامل نباشد؛ ولي هرگز در پيغمبران و امامان، که هدايت و رهبريشان به امر خداست، اين حال تحقّق پيدا نمي¬کند. ايشان به ديني که هدايت مي¬کنند و رهبري آن را به عهده گرفته¬اند، خودشان نيز عامل¬اند و به سوي حيات معنوي، که مردم را سوق مي¬دهند، خودشان نيز داراي همان حيات معنوي مي¬باشند؛ زيرا خدا تا کسي را هدايت نکند، هدايت ديگران را به دستش نمي¬سپارد.» (شيعه دراسلام، ص21)

نمي¬توان گفت اختلافات با رجوع قرآن¬كريم حلّ مي¬گردند؛ زيرا هر چند قرآن¬ حجّت و کلام قاطع خداست، ولي حجّتي صامت و ساکت است و نمي¬تواند در مقابل کساني که به دروغ عقيده و نظرشان را بر او تحميل مي¬کنند، از خود دفع تهمت نمايد.

چنان¬که «هشام بن¬حکم» در مناظره¬اي که با عالم شامي در باره¬ي رهبري پس از پيامبر (ص) داشت، به او گفت: آيا خدا پس از پيامبر (ص) حجّتي براي رفع اختلافات بين مسلمانان قرارداده است يا نه؟ شامي گفت: آري، قرآن¬ كريم و احاديث پيامبر (ص). هشام گفت: اگر قرآن كريم و احاديث براي رفع اختلاف کافي هستند؛ پس چرا من و شما، که هر دو مسلمانيم، هرکدام مسيري برخلاف ديگري داريم؟ (کافي 1/172)

و نيز «هشام بن حکم» به عمرو بن عبيد گفت: آيا تو چشم داري؟ گفت: آري. گفت: چشم براي چيست؟ گفت: براي ديدن. هشام گفت: آيا گوش داري؟ گفت: آري. هشام گفت: گوش براي چيست؟ گفت: براي شنيدن. هشام گفت: عقل داري؟ گفت: آري. هشام گفت: عقل براي چيست؟ گفت: براي تميز خطاي حواس. هشام گفت: خدايي که براي رفع اشتباه حواس، عقلي آفريده، ممکن است براي جامعه¬ي انساني امامي تعيين نکند،که ترديد و حيرت آن¬ها را در مسائل ديني برطرف کند؟ (کافي 1/170)

ازاين¬رو، از باب لطف بر خداوند لازم است، که بعد از پيامبر اکرم اسلام (ص) امامي آشنا به همه¬ي احکام ديني و عاري از گناه و اشتباه براي مردم تعيين کند؛ تا آن¬ها را به طور-كامل بيان كند؛ چه نبوّت راهنمايي است و امامت رهبري و همان¬طور که راهنما بايد الهي باشد رهبر هم بايد الهي باشد. تنها بعضی از پيامبران چون حضرت ابراهيم (ع) و پيامبر اسلام (ص) هم پيامبر و راهنما بوده¬اند و هم امام و رهبر؛ ولي بقيّه¬ پيامبران تنها نبي و راهنما بوده¬اند؛ ¬چنان¬که ائمّه¬ي شيعه (ع) امام¬اند و نبي نيستند. و ختم نبوّت، ختم راهنمايي الهي است، نه ختم رهبري الهي. وظيفه¬ي پيامبر تبليغ است «ما عَلَي الرَّسولِ اِلّا ٱلبَلاغُ: بر پيامبر جز رساندن پيام نيست. (مائده 5/99)؛ ولي وظيفه¬ي امام ولايت و سرپرستي و رهبري است.

و چون اهل سنّت امامي نداشتند، وقتي فقهايشان بعد از صد سال، که از ممنوعيّت نگارش حديث مي¬گذشت در صدد نگارش کتاب فقهي افتادند، ديدند براي بسياري از احکام در قرآن و احاديث دستوري ندارند، دو دسته شدند: ابوحنيفه گفت: تنها صدور هفده حديث از پيامبر (ص) بر من ثابت است، ازاين¬رو، براي بيان احکام به قياس پرداخت؛ ولي مالک بن انس و احمد حنبل¬ گفتند: ما چاره¬اي جز عمل به همين احاديث نداريم. شافع در بعضي مسائل به احاديث عمل نمود و در بعضي مسائل به قياس، يعني کارش عيب کار هر دو گروه را دارد.

قياس يعني حکمي كه نه به صورت جزيي و نه به صورت کلّي در اسلام وجود ندارد؛ ازاين¬رو، بايد با مشابهت آن با احکامي که در اسلام هست، حکمش به طور تخميني صادر شود.

ائمّه¬‌ شيعه (ع) مي¬فرمودند: دين اسلام ناقص نيست، تا با قياس حكمي صادر شود؛ بلکه حكم هر چيزي از حلال وحرام در کتاب وسنّت هست. مسائل نادر جديدي هم که حکمش در اسلام نيست، امام دوازدهم (ع) علماي درجه اوّل را ارشاد مي¬فرمايد.

16 ـ امام وسيله¬ي معرفت کامل به خدا

نه فقط تعيين امام معصومي از گناه وخطا براي تفسير قرآن و شناخت احکام و حکومت عادله لازم است؛ بلکه تنها به وسيله¬ي چنين امامي خدا به طور درست شناخته مي¬شود.

چنان¬که امام علي (ع) فرموده است: «لايُعرَفُ اللهُ عَزَّ وَ جَلَّ اِلّا بِسَبيلِ مَعرِفَتِنا: خداي عزّ و جلّ جز از طريق معرفت ما شناخته نشود.» (کافي 1/184)

و امام صادق (ع) فرموده: «لايَقبَلُ اللهِ مِنَ العِبادِ عَمَلٌ اِلَّا بِمَعرِفَتِنا: خداوند عملي از بندگان را جز با شناخت ما قبول نمي¬کند.» (کافي 1/123)

و امام حسين (ع) در جواب كسي كه از وي پرسيد: «مامَعرِفَةُ اللهِ: معرفت خدا چيست؟ فرمود: «مَعرِفَةُ اَهلِ کُلِّ زَمانٍ اِمامَهُمُ الَّذي يَجِبُ عَلَيهِم طاعَتَهُ: معرفت اهل هر زمان امامشان است که اطاعتش برآن¬ها واجب است.» (بحارالانوار 5/312)

ابوحمزه¬ي ثمالي ¬گويد: امام سجّاد (ع) به ما فرمود: برترين مکان در روي زمين مابين رکن و مقام است. اگر شخصي به¬قدر عمر نوح عمر نمايد و روزها روزه بگيرد و شب¬ها در بين رکن و مقام به نماز و عبادت بايستد و سپس خدا را بدون ولايت ما ملاقات کند، اين اعمال به هيچ¬وجه براي او سودي نخواهند داد.» (وسائل الشّيعه 1/90)

و اميرالمؤمنين علي (ع) فرموده: «لايَدخُلُ الجَنَّةَ اِلَّا مَن عَرَفَهُم وَ عَرَفوهُ؛ وَ لايَدخُلُ النّارَ اِلّا مَن اَنکَرَهُم وَ اَنکَروهُ: کسي داخل بهشت نمي¬شود، مگر اين¬که ائمّه¬ي اطهار (ع) را بشناسد وآن¬ها نيز او را بشناسند و کسي داخل آتش نمي¬شود، مگر اين¬که منکر آن¬ها باشد و آن¬ها او را از خويش ندانند.» (نهج البلاغه، خطبه¬ 152)

امام صادق (ع) فرموده: «جَميعُ ماحَرَّمَ اللهُ في القُرآنِ هُوَ الظّاهِرُ وَالباطِنُ مِن ذالِکَ اَئِمَّةُ َالجَورِ؛ وَ جَميعُ ما اَحَلَّ اللهُ في الکِتابِ هُوَ الظّاهِرُ، وَالباطِنُ مِن ذالِکَ اَئِمَّةُ الحَقِّ: تمام آنچه را خدا در قرآن تحريم کرده پليدي¬هاي ظاهري است و باطن آن پليدي¬ها امام¬هاي ستمگرند؛ و همه¬ي آن¬چه راخداي تعاليٰ در قرآن حلال کرده حلال¬هاي ظاهري است و باطن آن حلال¬ها امامان و پيشوايان حق هستند.» (کافي 1/374)

«دکترشريعتي» ¬می¬گويد:

امامت تنها به معناي اعتقاد ذهني به مقدّس بودن دوازده امام (ع) نيست، بلکه مبتني بر اين است، که اسلام مکتبي است داراي مسئوليّت اجتماعي براي تحقّق هدف¬ها و قوانيني که به ¬نام دين و براي تکامل انسان و تحقّق عدل در جامعه¬ انساني ارائه مي¬دهد؛ بنابراين، ضرورت يک رهبر فکري، اجتماعي و انقلابي، طيّ چند نسل پيوسته، لازمه¬ آن است. امامت و عدالت، نه تنها جزء اصول اسلام است، بلکه اسلام را از اديان قبل از خود مشخص مي¬کند؛ و اين دو اصل است، که مذهب اسلام را با آن سرعت به ميان توده¬هاي جوامع قرون هفتم و هشتم و نهم من جمله جامعه¬ي ايراني رسوخ مي¬دهد. به خاطر عدل و امامت اسلام است که ايرانيان با آن سرعت به اسلام مي¬گروند، زيرا توحيد و نبوّت و معاد از اصول همه¬ي اديان راستين است؛ امّا عدل و امامت به اين صورت که دو اصل مشخص و متعهد زندگي بشري است، از اصول طرح شده¬ي اسلام است و در متن رسالت ويژه¬ي پيامبر اسلام (ص) قرار دارد...

مردم، اسلام را در دو اصل عدالت و امامت مي¬دانستند و سه اصل ديگر را به عنوان اصول حقّه¬ي دين قبول داشتند... گروه گروه مردمي که در قرن هفتم و در صدر اسلام به اسلام گرويدند، به¬ خاطر رهبري درست انساني و به خاطر تحقّق عدالت بود؛ و سه اصل توحيد و نبوّت و معاد را به عنوان زيربناي اعتقادي عدل و امامت پذيرفتند. کسي¬ که به اسلام مي¬گرود، باور نمي¬کند، که مي¬توان مسلمان بود و عدالت نداشت و بتوان درجامعه-ي اسلامي زندگي کرد و امامت نداشت. مردمي¬که از جور حکومت¬هاي روم و ايران به اسلام پناه آورده بودند، ناگهان خود را درمقابل خلافت بني¬اميّه و بني¬عبّاس که کپيه¬اي از امپراتوري¬هاي روم و ايران بود که از آن گريخته بودند، گرفتار ديدند و دغدغه و تلاطم و اضطراب اين مردم در مدينه و شام و ايران در اين سئوال¬ها خلاصه مي¬شد: کو عدالت، کو امامت، کو حکومت اسلامي؟ چه، مردم در امامت نفي رژيم¬هاي استبدادي خويش را مي¬جستند و در عدالت، نفي نظام¬هاي طبقاتي و استعماري حاکم بر اجتماع خويش را. (علي تنهاست، ص52)


کتاب امام و امامت

دکتر رحمت الله قاضیان