
خودبيني و ستايش: .
معاويه خطبه ی بي سابقهاي ايراد كرد، آن گاه به مردم گفت: در خطبه¬اي كه ايراد كردم نقص و خللي بود؟ يكي از حضّار گفت: آري، سراپاي آن نقص و خلل و مانند آرد بيز سوراخ بود؟ معاويه پرسيد: چه نقصي در آن بود؟ گفت: خودبيني و ستايش خودت از آن. (كشكول شيخ بهايي 2/8)
چون تيشه مباش وجمله برخود متراش چون رنده زکار خويش غافل مباش
تعليم ز ارّه گير در کار معاش چيزی سوی خود ميکِش وچيزی می-پاش
زهد: گفته¬اند: لَيْسَ الزُّهدُ اَن لاتَملِكُ شَيئاً، وَلكِن الزُّهدَ اَن لاتَملِكُكَ شَيْءٌ: زهد آن نيست، كه تو مالك چيزي نباشي؛ بلكه زهد آن است كه چيزي مالك تو نباشد.
درون تو اگر خلوتي و انجمني است برون زخويش¬كجا ¬روي، جهان خالي است
وسوسه¬هاي شيطاني: پيامبر اكرم (ص) با يكي از همسران خود در كوچه گفت¬وگو مي¬كرد. يكي از اصحاب از آنجا گذر كرد و به آن حضرت سلام كرد. و چون چند قدم دور شد، پيامبر (ص) او را صدا زد و گفت: فلاني اين زن همسرم است. آن شخص گفت: يا رسول الله، كسي در مورد شما هم گمان بد مي¬برد!؟ فرمود: وسوسه¬هاي شيطاني بسان خون، كه در تمام بدن جاري است، در فكر و روح انسان جريان دارد.
درون خانه خود هر گدا شاهنشهي است قدم برون منه از حدّ خويش و سلطان باش
حتّيٰ خدا هم به قضاوت نمي¬پردازد، مگر پس از آن¬كه انسان عمرش را پايان رساند.
يا ربّ آن زاهد خودبين، كه به جز عيب نديد دود آهيش در آيينة ادراك انداز
تصوّف چيست؟ ابوسعيد ابوالخير گفته: تصوّف آن است که آنچه در سر داری بنهی و آنچه در دست داری بدهی و از آنچه بر تو آيد نجهی.
جزء¬ها را روي¬ها سوی کل است بلبلان را عشق با روی گل است
آنچــــه از دريا به دريا می¬رود از همانجــــا کامد آنجا می-رود
از سَرِکُه، سيـــــــل¬های تيزرو وز تن ما جــــان عشق¬آميز رَو
شخص بايد ابن¬الوقت باشد، يعني در هر وقتي به مقتضاي همان وقت رفتار كند و توجّهي به گذشته و آينده نداشته باشد و به قول مولوي:
صوفي ابن¬الوقت باشد اي رفيق نيست فردا گفتن از شرط طريق
با خدا بودن: همان طوري كه صفر تنها وقتي ارزش پيدا مي¬كند، كه عدد¬ي در كنار آن باشد؛ هر كسي هم تنها وقتي ارزش پيدا مي¬كند، كه با خدا باشد.
خلاف طريقت بود کاوليا تمنّا کنند از خدا جز خدا
فكر اتّفاق: آنچه اتّفاق مي¬افتد ناراحت كننده نيست، انسان از فكر آنچه ممكن است اتّفاق افتد ناراحت است. فردوسي گويد:
هميشه خردمند اميدوار نبيند به جز شادي از روزگار
سنين عمر: امام صادق (ع) فرموده: وقتي عمر شخص مؤمن به چهل سال برسد خدا او را از سه درد ايمن سازد: پيسي، خوره و ديوانگي؛ و چون به پنجاه سال رسيد، خدا حسابش را سبك كند، چون به شصت سال رسد خدا انابه (و بازگشت به سوي حق) روزيش كند، چون به هفتاد سال رسيد اهل آسمان او را دوست بدارند، چون به هشتاد سال رسيد خداي عزّ وجلّ فرمايد: كارهاي نيكش را يادداشت كنند و گناهانش را بريزند، و چون به نود سالگى رسد خداي تبارك و تعالىٰ گناهان گذشته و آيندهاش را بيامرزد و در بارهاش نوشته شود: «اسير خدا در زمين». (روضة كافي، حديث 83)
جمله گفتند: آمديم اين جايگاه تا بود سيمرغ ما را پادشاه
مدّتي شد تا درين ره آمديم از هزاران سي به درگاه آمديم
چون نگه كردند آن سي مرغ، زود بي¬شك اين سي مرغ آن سيمرغ بود
امام صادق (ع) فرمود: همانا بنده در آزادي و گسترشي است از كار خود تا به چهل سالگي و چون به چهل سالگي رسيد خداي عزّ و جلّ به دو فرشتهاي كه بر او موكّلند وحي كند: من به بندة خود اين عمر را دادم، از اين پس بر او سخت گيريد و كاملاً مراقبش باشيد و هركار كم و زياد و خرد و كلانش را بنويسيد. (روضه كافي، حديث 84)
در حريم عشق نتوان زد دم از گفت و شنيد
زان¬كه آنجا جمله اعضا چشم بايد بود وگوش
بوعلي و ابوسعيد: در ملاقاتی که بين ابوعلی سينا و ابوسعيد ابوالخير روی داد ، ابوسعيد در باره¬ی ضرورت عمل و آثار طاعت و معصيت سخن گفت. بوعلی اين رباعی را سرود:
ماييم به عفو تو تمنّا کرده وز طاعت و معصيت تبرّا کرده
آنجا که عنايت تو باشد، باشد ناکرده چوکرده، و کرده چوناکرده
ابوسعيد فی¬الفور گفت:
ای نيک نکرده و بدي¬ها کرده وانگه به خلاص خود تمنّا کرده
برعفو مکن تکيه که هرگز نبود کرده چو ناکرده و ناکرده چوکرده
درهاي بهشت و دوزخ كنار هم¬اند. شيطان فقط از در دوزخ مي-تواند بگذرد و فرشته فقط از در بهشت؛ امّا آدم از هر در كه دلش بخواهد مي¬تواند وارد شود.
از درون سيه توست، جهان چون دوزخ دل اگر تيره نباشد، همه دنياست بهشت