سایت اصول دین


چگونه زيستن


دکتر رحمت الله قاضیان

چگونه زيستن:.

چنان آدمي باش و چنان زندگي كن، كه اگر همه چون تو بودند و هر زندگي چون زندگي تو بود،‌ اين زمين بهشت مي¬شد.

اي دل ز غبار جسم اگر پاك شوي تو روح مجرّدي بر افـلاك شوي

ديدن خدا: شخصي از عارفي پرسيد: چگونه مي¬توان خدا را ديد؟ عارف سرش را زير آب فرو برد،‌ و وقتي دانست بيش از آن طاقت ندارد،‌ او را بيرون آورد و گفت: وقتي به نفس¬تنگي افتادي به چيز فكر مي¬كردي؟ گفت: تنها به هوا فكر مي¬كردم. عارف گفت: هر وقت هم توانستي تنها به خدا فكر كني،‌ او را خواهي ديد.

هستي اين¬گونه كه هستي به تو نياز دارد؛ وگرنه كس ديگري را به وجود مي¬آورد نه تو را؛ بنابراين،‌ «خود نبودن» غيرمذهبي¬ترين كارهاست.

آبادی بتخانه ز ويرانی ماست جمعيّت کفر از پريشانی ماست

اسلام به ذات خود ندارد عيبی هر عيب که هست از مسلمانی ماست

پول نوكر انسان: پول نوكر خوبي و ارباب بدي است، يعني تا وقتي مفيد است، كه در خدمت انسان باشد؛ ولي واي به وقتي كه انسان مطيع و منقاد وي گردد.

گرچه دست اهل دولت هست در ظاهر بلند دست ارباب دعا بالاترين دست¬هاست

عرش است نشيمن تو، شرمت باد كايي و مقيم خطّه¬ی خاك شوي

خداشناسي: جواني به پيرمردي كه گاوي مي¬چراند، گفت: ‌ چگونه خدا را مي¬شناسي؟ گفت: چون گاو من سياه است، علف سبز مي¬خورد و شير سفيد مي¬دهد.

صحبت حور نخواهم، که بود عين قصور با خيال تو اگر با دگری پردازم

افسردگي،‌ اندوه وجود ندارد، «انديشه»‌ ما مضطرب و اندوهگين است.

صحبت حور نخواهم، که بود عين قصور با خيال تو اگر با دگری پردازم

جاي هركس در هستي: شكسپير گفته: دنيا صحنه¬ی نمايش ماست،‌ خدا ما را آفريده و روي خلقت تك تك ما نيز حساب باز كرده است. هريك از ما نقش مهمّي در صحنه¬ی بازي الهي داريم و فقدان هر كداممان به اين بازي لطمه وارد مي¬كند.

شهامت: چنان¬كه يك دانه فقط زماني كه پوسته¬اش را مي¬شكند،‌ مي¬تواند خود را به درون ماجراي زندگي قدم نهد؛ انسان هم براي زيستن به شهامت نيازمند است.

به روز مرگ چو تابوت من روان شد گمان مبر،‌ كه مرا درد اين جهان باشد

فرو شدن چو بديدي برآمدن بنگر طلوع شمس و قمر را چرا زيان باشد

گر مرگ رسد چرا هراسم؟ كان راه به توست مي¬شناسم

معاويه و عقيل:‌ معاويه به عقيل برادر علی (ع) گفت: يا بايد به منبر روی و در جلو مردم علی (ع) را لعنت کنی و يا ديگر از مقرّری خبری نيست. عقيل به منبر رفت و گفت: «مردم، معاويه از من خواسته است، که علی را لعنت کنم، لعنت بر او باد»؛ که مرجع ضمير هم می¬تواند علی (ع) باشد و هم معاويه؛ ولی منظور وی معاويه بود.

با همه خلق جهان، گرچه از آن بيشتر گمره و کمتر به رهنــــــد

آنچنان زی که چو ميری برهی نه چنان زی، که چو رفتی برهند

نظريّه مُثُل: افلاطون گفت: آنچه در اين جهان مادّی مشاهده می¬شود، اصل و حقيقتش در جهان ديگری است به نام «جهان مُثُل» و افراد اين جهان در واقع سايه¬ها و عکس¬های حقايق جهان مثل می¬باشند. بوعلی سينا سخت با نظريّه¬ی مثل مخالف بوده و شيخ اشراق و ملّاصدرا طرفدار آن بوده¬اند. البتّه تعبير شيخ اشراق و ملّاصدرا با افلاطون متفاوت بوده و حتّیٰ تعبير ملّاصدرا با تعبير شيخ اشراق متفاوت است. ميرفندرسکی از حکمای دورة صفويّه در مورد نظريّة مثل می¬گويد:

چرخ با اين اختران، نغز وخوش و زيباستی صورتی در زير دارد آنچه در بالاستی

صورت زيرين اگر با نردبان معرفت بر رود بالا همی با اصل خود يکتاستی

اين سخن را در نيابد هيچ فهم ظاهری گر ابونصرستی وگر بوعلی سيناستی


کتاب مجموعه حکمت

دکتر رحمت الله قاضیان