سایت اصول دین


پيمان عقبه ي اولي (بيعة النّساء)


دکتر رحمت الله قاضیان

پيمان عقبه ي اولي (بيعة النّساء).

سال دوازدهم بعثت در موسم حجّ دوازده نفر از اهل مدينه در عقبه كه گردنه¬اي نزديك مني است با پيامبر (ص) بيعت نمودند كه بعضي از آنان هماناني بودند كه سال قبل با آن حضرت بيعت كرده بودند، بدان اميد كه دين اسلام هم دشمني و برادركشي¬اي را كه در بينشان بود از ميان ببرد و هم در سايه¬ي اسلام موضع برتري را در مقابل يهود به دست آوردند.

اين دوازده نفر عبارت بودند از: اسعد بن زراره، عوف و معاذ پسران حارث پسران عفراء، ذكوان بن عبد قيس، رافع بن مالك، عبادة بن صامت، يزيد بن ثعلبه، عبّاس بن عباده، عقبة بن عامر بن نابي و قطبة بن عامر بن حديده كه اين ده نفر از قبيله خزرج بودند و دو نفر هم به نام¬هاي «ابوالهيثم بن تهيان» و «عويم بن ساعده» كه از اوس بودند. آن¬گاه اين دوازده نفر با رسول خدا (ص) پيمان بستند كه به خدا شرك نورزند، دزدي نكنند، فرزندان خود را نكشند، به هيچ¬كس بهتان نزنند و از انجام كارهاي نيك روگردان نباشند». در مقابل اين بيعت، پيامبر (ص) هم فرمود: «هركدام از شما كه به اين پيمان وفا كنيد بهشت برايش خواهد بود؛ و هركس عملي برخلاف اين تعهّدات انجام دهد، هرگاه در دنيا آشكار شود، بايد به حدّ تن دردهد؛ و اگر پنهان ماند، يا خدا او را عذاب مي¬كند يا مي¬بخشد». پيمان عقبه¬ي اوليٰٰٰٰ را «بيعة¬النّساء» هم گفته¬اند؛ چون در فتح مكّه، از زنان مكّه هم بدين ترتيب بيعت گرفته شد.

آن¬گاه بيعت¬كنندگان در عقبه¬ي اولي از پيامبر (ص) خواستند، تا كسي را براي تعليم قرآن و تبليغ اسلام به همراه آنان به مدينه بفرستد و آن حضرت هم «مصعب بن عمير بن هاشم» را به همراه آنان فرستاد. مصعب پيش از آن¬كه اسلام آورد، در ميان خانواده¬اش بسيار محبوب بود؛ ولي چون اسلام آورد، مورد بي¬مهري پدر و مادرش قرارگرفت، تا جايي كه او را از خانه راندند و با مسلمانان به حبشه مهاجرت كرد. و چون به مكّه بازگشت با رسول خدا (ص) و بني¬هاشم به شعب رفت و همه¬ي سختي¬ها و گرسنگي¬هاي زندگي در شعب را متحمّل شد.

مصعب همراه «اسعد بن زراره» و ساير مسلمانان مدينه به آن شهر رفت و تبليغ خود را در ميان خزرجيان شروع كرد و به سرعت هم عدّه¬اي از جوانان خزرج به اسلام گرويدند. به طوري كه در هر خانه از خزرجيان صحبت از اسلام و پيامبر اسلام (ص) بود. تا آن¬كه روزي اسعد به فكر قبيله¬ي اوس افتاد و به مصعب گفت: پسرخاله¬ي من «سعد بن معاذ» از رؤساي قبيله¬ي اوس است، اگر او را به دين اسلام وارد كنيم، بسيار موفّق خواهيم شد. ازاين¬رو، مصعب را با خود به محلّه¬ي اوسيان برد و بر سر چاهي به نام «چاه مرق» كه جوانان اوس جمع مي¬شدند رفتند و مصعب براي آن¬ها به بيان مباني اسلام و خواندن قرآن كريم پرداخت.

چون اين خبر به سعد بن معاذ رسيد، جوان برازنده¬اي از اوسيان به نام «اسيد بن حضير» را خواست و به او گفت: اگر سعد پسرخاله¬ام نبود خودم مي¬رفتم؛ ولي چون او پسرخاله¬ام است، تو نزد او برو و از قول من به او بگو: «سعد بن معاذ» مي¬گويد: شنيده¬ام جواني قرشي را به محلّه¬ي ما آورده¬اي، تا جوان¬هاي ما را از راه بدر كند، از خشم قبيله¬ي اوس بترس.

چون اسيد به نزد آن¬ها رسيد و پيغام سعد بن معاذ را داد، مصعب به او گفت: بنشين، تا مطلبي به عرضت برسانم، اگر دوست داشتي بپذير وگرنه ما از اين¬جا مي¬رويم. چون اسيد نشست و مصعب آياتي از قرآن كريم بر او تلاوت نمود، چنان مجذوب گشت كه بي-درنگ گفت: اين سخن چقدر نيكو و زيباست، هركس كه بخواهد به اين دين درآيد بايد چه كند؟ مصعب گفت: بايد غسل كند، جامه¬اش را تميز نمايد، آن¬گاه شهادتين را بر زبان آورد و دو ركعت نماز گزارد. اسيد فوراً خود را با لباس به درون آبي كه آنجا بود انداخت و بيرون آمد و با عرضه¬ي شهادتين توسّط مصعب به او اسلام آورد و دو ركعت نماز گزارد.

آن¬گاه اسيد به نزد سعد برگشت. سعد به او گفت: چه كردي؟ گفت: با آنان سخن گفتم و هيچ ايرادي بر آنان نيافتم؛ ولي گويا بني¬حارثه مي¬خواهند به سراغ اسعد بن زراره پسر خاله¬ات بروند و او را بكشند. سعد با شنيدن اين سخنان در حالي كه در مورد قصد بني¬حارثه خشمگين بود برخاست، نيزه¬اش را به دست گرفت و به سوي مصعب و اسعد بن زراره رفت و آن¬ها را تهديد كرد؛ ولي باز مصعب به او گفت: آيا نمي¬نشيني تا مطلبي را به عرض شما برسانم، اگر آن را پسنديدي بپذير و اگر خوش نداشتي ما از اين¬جا مي¬رويم. سعد در پاسخ گفت: به انصاف سخن گفتي. چون سعد نشست، مصعب اسلام را بر او عرضه داشت و آياتي از سوره¬ي فصّلت را بر او تلاوت نمود. سعد هم چون اُسيد پس از شنيدن سخنان مصعب فوراً به او گفت: اگر كسي بخواهد به اين دين درآيد و اسلام آورد بايد چه كند؟ مصعب گفت: بايد با غسل خود را تطهير كند و لباس پاكيزه بپوشد و شهادتين بر زبان آورد و دو ركعت نماز گزارد. سعد نيز فوراً برخاست، غسل كرد، لباس-هاي خود را تطهير نمود و با گفتن شهادتين دو ركعت نماز گزارد و به مصعب هم گفت: از اين پس آزادانه آيين اسلام را ترويج كن و از كسي بيم نداشته باش.

آن¬گاه سعد بن معاذ به ميان قبيله¬اش رفت و گفت: «اي بني¬عبد¬الاشهل، موقعيّت من در ميان شما چگونه است؟» همه گفتند: «تو سرور مايي و رأي و نظر تو رأي و نظر ماست.» وي با گرفتن اين اعتراف از آنان، گفت: «من از اين پس با هيچ مرد و زني از شما حرف نمي¬زنم، مگر اين¬كه بگويد: «لااله الّا الله، محمّد رسول الله، اين همان پيامبري است كه يهود از ظهورش خبر مي¬دادند.» و چون افراد قبيله¬اش به خانه¬هاشان بازگشتند، خانه¬اي از خانه¬هاي آنان نبود كه مرد يا زن مسلماني در آن وارد نشود. بدين ترتيب، دين اسلام به سرعت در مدينه در ميان هر دو قبيله¬ي اوس و خزرج انتشار يافت و مصعب هم مرتّب جريان را به پيامبر اسلام (ص) گزارش مي¬داد. گفته¬اند: اسعد بن زراره در روز جمعه¬اي چهل نفر از مسلمين را جمع كرد و آن¬ها را به طرف كوه هزم¬النّبيت در دشت بني¬بياضه در منطقه¬ي بقيع حركت داد و در آن¬جا براي اوَلين بار در تاريخ اسلام نماز جمعه به امامت مصعب بن عمير برپا داشتند.

(بحارالانوار 19/8) (سيره¬ي ابن هشام 2/3/7) (كامل ابن¬اثير 2/96) (تاريخ طبري ص 896)

پيمان عقبه¬ي دوّم (بيعة الحرب)

در اثر تبليغات مسلمانان يثرب، مخصوصاً مصعبب بن عمير فرستاده¬ي رسول خدا (ص) به سرعت عدّه¬ي زيادي از مردم آن شهر به اسلام گرويدند، به طوري كه چون در سال سيزدهم بعثت ايّام حجّ نزديك شد، شور و هيجاني در ميان مسلمانان يثربي پديدار شد براي اين¬كه با رسول خدا (ص) ديدار كنند و اگر بتوانند آن حضرت (ص) را از مشكلات زندگي در مكّه نجات دهند و به يثرب آورند؛ ازاين¬رو، چون كاروان پانصد نفري مدينه براي انجام حجّ به طرف مكّه حركت كرد، همراه مصعب بن عمير هفتاد و چند نفر مسلمان هم بودند كه دو نفر از آن¬ها زن بودند: يكي نسيبه دختر كعب (امّ¬عمّار) و ديگري اسماء دختر عمرو بن عدي (امّ¬منيع)؛ و بقيه¬ي يثربيان هم بي¬طرف يا متمايل به اسلام بودند. و از اين هفتاد و چند نفر مسلمان هم يازده نفر از قبيله¬ي اوس بودند و بقيه از خزرج.

پيش از رفتن مسلمانان مدينه به عرفات و مني چند تن از آن¬ها كه از جمله¬ي آن¬ها سعد بن خيثمه و عويم بن ساعده بودند در مسجدالحرام با پيامبر (ص) ملاقات نمودند و از آن حضرت قرار ملاقات با مسلمان را خواستند كه پيامبر (ص) با آن¬ها قرار گذاشت شب دوازدهم ذي¬حجّه در درّه¬ي سمت راست منيٰ به سوي گردنه¬ي (عقبه) كه امروز «مسجد خيف» يا «البيعه» در آن¬جا ساخته شده است، گرد آيند. دليل انتخاب اين شب آن بود كه روز بعد حاجيان مي¬خواستند به يثرب حركت كنند. و چون ثلثي از شب موعود گذشت، مسلمانان در دسته¬هاي چند نفري و با احتياط براي اين¬كه مشركين باخبر نشوند به ميعادگاه رفتند و رسول خدا (ص) نيز به اتّفاق عبّاس و حمزه و علي (ص) در آن¬جا حاضر شد.

نخست عبّاس عموي رسول خدا (ص) سخن را آغاز كرد و گفت: اي گروه خزرجيان، شما مقام محمّد (ص) را در ميان ما مي¬دانيد، ما تا به امروز به هر ترتيبي كه شده، او را از گزند دشمنان حفظ كرده¬ايم. اكنون كه شما او را به شهر خود دعوت كرده¬ايد، موظّف هستيد كه او را در مقابل دشمنان حفظ كنيد و اگر نمي¬توانيد او را حفظ كنيد، از هم¬اكنون او را رها كنيد كه در ميان قوم و شهرش با عزّت از او حمايت مي¬شود».

براء¬ بن معرور گفت: به خدا سوگند، اگر چيزي جز اين در دل داشتيم مي¬گفتيم. ما مي¬خواهيم به راستي در راه پيامبر (ص) جانفشاني كنيم. آن¬گاه مسلمانان يثربي گفتند: اي رسول خدا، اكنون تو بفرما و هر پيماني كه مي¬خواهي براي خودت و پروردگارت از ما بگير.

پيامبر (ص) ابتدا آياتي از قرآن كريم را تلاوت نمود و آن¬ها را به اسلام تشويق نمود. آن¬گاه فرمود: امّا آن¬چه كه مربوط به خداست، اين است كه همان طوري كه از خانواده¬ي خود دفاع مي¬¬كنيد، از من نيز دفاع كنيد و در برابر جنگ و شمشير پايداري كنيد؛ اگر چه عزيزانتان كشته شوند. گفتند: اگر چنين كنيم پاداش ما چه خواهد بود؟ پيامبر (ص) فرمود: «در دنيا پيروزي بر دشمنان و در آخرت رضوان خداوند و بهشت ابدي».

براء بن معرور دست پيامبر (ص) را در دستش فشرد و گفت: اي رسول خدا، با ما بيعت كن كه ما مرد كارزاريم و اين را از اجداد خود ارث برده¬ايم؛ سوگند به خدايي كه تو را به حق مبعوث كرده، همان¬گونه كه از فرزندان خود دفاع مي¬كنيم، از تو نيز دفاع خواهيم كرد». ابوالهيثم بن تيهان گفت: «ما با ديگران پيمان¬هايي داريم و با پيمان با تو بايد خود را براي قطع همه¬ي آن¬ها آماده كنيم، چنين نباشد كه اگر كارت قوَت گرفت، به سوي قوم خود به مكّه باز گردي و ما را رها كني». پيامبر (ص) تبسّمي نمود و گفت: «خون من خون شماست و نابودي من نابودي شما، مي¬جنگم با كسي كه با او بجنگيد و در صلحم با كسي كه با او در صلح باشيد».

عبّاس بن عباده خطاب به انصار گفت: «آيا آگاهيد كه به چه چيز با اين مرد بيعت مي¬كنيد؟ شما براي جنگ با احمر و اسود (كنايه از همه¬ي فرقه¬ها و دسته¬ها) با او بيعت مي¬كنيد، اگر فكر مي¬كنيد كه با از دست دادن اموالتان و كشته شدن بزرگانتان او را تسليم مي¬كنيد، از هم¬اكنون فكري كنيد، چه در آن صورت دچار خذلان دنيا و آخرت خواهيد شد؛ ولي اگر مي¬دانيد كه در چنين شرايطي به تعهّدات خود پاي¬بنديد با او بيعت كنيد».

يثربيان گفتند: اي رسول خدا، اگر ما با وجود چنين خساراتي در مال و جان خود چنين تعهّدي با تو نماييم در برابرش چه خواهيم داشت؟ رسول خدا (ص) فرمود: بهشت. همه¬ي يثربيان گفتند: قبول داريم و هياهو كردند كه عبّاس گفت: آرام باشيد كه بر ما جاسوساني گماشته¬اند. آن¬گاه «براء بن معرور» و به قولي «ابوالهيثم بن تيهان» و به قولي «اسعد بن زراره» ابتدا با رسول خدا (ص) بيعت كرد و سپس همه¬ي مردان با آن حضرت بيعت كردند.

اقدام مهمّي كه رسول خدا (ص) براي ايجاد انضباط در ميان انصار صورت داد اين بود كه به آنان فرمود: همان طوري كه موسي (ص) از ميان قوم خود دوازده نفر را به عنوان نقيب برگزيد، شما هم دوازده نفر از ميان خود به من معرّفي كنيد كه آن¬ها نقيب و مهتر شما باشند و آن¬ها هم سه نفر از اوس و نه نفر از خزرج را به حضور رسول خدا (ص) معرّفي كردند.

نقباي اوسي عبارت بودند از: اسيد بن حضير، سعد بن خيثمه و رفاعة بن عبدالمنذر (و به قولي ابوالهيثم مالك بن تهيان) و نقباي خزرجي عبارت بودند از: ابوامامه اسعد بن زراره، سعد بن ربيع، عبدالله بن رواحه، رافع بن مالك، براء بن معرور، عبدالله بن عمرو، عبادة بن صامت (و به قولي جابر بن عبدالله)، سعد بن عباده و منذر بن عمرو؛ و از ميان آن¬ها «اسعد بن زراره» به عنوان «نقيب¬النّقبا» انتخاب گرديد.

و چون پيامبر (ص) به انصار قول داد كه در موقع مناسبي مكّه را به سوي مدينه ترك مي-كند، مراسم بيعت پايان يافت و متفرّق شدند. اين بيعت را «بيعة¬الحرب» ناميده¬اند؛ چون در آن مسلمين يثرب با رسول خدا (ص) بيعت نمودند كه براي دفاع از جان آن حضرت بجنگند و هم¬چون اهل و فرزندان خود از او دفاع نمايند.

هر چند رسول خدا (ص) و مسلمانان براي اين¬كه كسي با خبر نشود، پيمان خود را به آرامي و در دل شب انجام دادند، ولي بالاخره قريش از آن باخبر شدند، ازاين¬رو، چند نفر از آنان به طرف عقبه حركت كردند، ولي همين¬كه به عقبه (گردنه) رسيدند، حمزه و علي (ص) را ديدند كه با شمشير آن¬جا ايستاده¬اند كه از آن¬ها پرسيدند: براي چه اجتماع كرده-ايد؟ حمزه گفت: اجتماعي نكرده¬ايم و كسي اين¬جا نيست، به خدا سوگند، اگر كسي بخواهد از گردنه عبور كند با اين شمشير او را خواهم زد كه آن چند نفر هم كه چنان ديدند برگشتند.

صبح روز بعد قريش نزد مردم مدينه رفتند و از آنان پرسيدند كه ما شنيده¬ايم كه شما عليه ما با محمّد پيمان بسته¬ايد و مي¬خواهيد او را با خود به يثرب ببريد، ما كه با شما سر جنگ نداريم و از جنگ بسيار متنفّريم. مردم غيرمسلمان مدينه كه اكثريّت را تشكيل مي¬دادند و از موضوع هم خبر نداشتند، براي آن¬ها سوگند ياد كردند كه هرگز چنين موضوعي اتّفاق نيفتاده است. آن¬گاه قريش نزد عبدالله اُبي رفتند و از او جوياي اين موضوع شدند. او نيز كه از جريان بي¬خبر بود، اظهار بي¬اطّلاعي كرد و گفت: اين موضوع كوچكي نيست، اگر من در مدينه هم بودم، در اين مورد با من مشورت مي¬كردند، تا چه رسد به اين¬جا. هرگاه چنين چيزي بود، قوم من هرگز بدون مشورت با من چنين كاري نمي¬كردند. و بدين ترتيب، قريش خاطر جمع شدند و برگشتند.

ولي چون مسلمانان باز احتمال دادند كه ممكن است قريش بالاخره از موضوع باخبر شده باشند، كاروان پانصد نفري مدينه را هر چه زودتر به حركت درآوردند و از مكّه دور شدند. ولي همين عجله¬ي مردم يثرب در رفتن هم سبب شد كه سوءظنّ قريش نسبت به گزارش بيشتر شود؛ ازاين¬رو، به تعقيب آن¬ها پرداختند؛ ولي چون از شهر بيرون رفتند، فهميدند كه كاروان يثرب خيلي از مكّه دور شده است و تنها در ناحيه¬ي «اذاخر» به دو نفر از آنان كه به عللي عقب مانده بودند برخورد كردند كه هر دو از نقبا بودند. يكي از آنان كه «منذر بن عمرو» بود فرار كرد و ديگري كه «سعد بن عباده» بود به دست قريش افتاد و آن¬ها شروع به اذيّت و آزار او كردند. ابوالبختري به حال او رقّت آورد و به او گفت: با كسي از مردم مكّه پيمان نداري؟ گفت: چرا با «مطعم بن عدي» و «حارث بن امية بن عبدشمس» هر دو پيمان دفاعي دارم. خبر به آن دو رساندند و آن¬ها هم رفتند و او را نجات دادند. مسلمانان ديگر مدينه كه از جريان مطلع شدند، مي¬خواستند برگردند و سعد را آزاد كنند كه ديدند سعد دارد مي¬آيد و چون بدان¬ها رسيد، سرگذشت غم¬انگيز خود را براي آن¬ها بيان كرد.

(بحارالأنوار 19/12 ـ 48) و (بدايه ابن كثير 3/156) (كامل ابن¬¬اثير 2/98) (سيره ابن¬هشام 2/81)


کتاب پیامبر خاتم (ص)

دکتر رحمت الله قاضیان