سایت اصول دین


خبر داشتن امام حسين (ع) از شهادت خودش


دکتر رحمت الله قاضیان

خبر داشتن امام حسين (ع) از شهادت خودش.

بنابر روايات زيادي كه از پيامبر (ص) و امام علي و حضرت زهرا و امام حسن و خود امام حسين (ع) رسيده، امام حسين (ع) از شهادت خودش در كربلا باخبر بوده است.

«ابن¬عبّاس» مي¬گفته: «ما شکّي نداشتيم و اهل بيت فراوان بودند که مي¬گفتند: حسين بن علي (ع) در طف کشته مي¬شود. (مستدرك حاکم 3/179)

امّ¬فضل گفته است: روزي پيامبر (ص) بر من وارد شد در حالي که حسين (ع) نزد من بود. پس او را گرفت و مدّتي با وي بازي کرد، سپس چشمانش اشکبار شدند، به او گفتم: يا رسول الله، چه چيزي تو را مي¬گرياند؟ فرمود: اين جبرئيل است که مرا خبر مي¬دهد، امّتم اين پسرم را مي¬کشند. (مستدرك حاکم 3/176)

«امّ سلمه»‌ گويد: روزي پيامبر (ص) به خواب رفته بود، پس از اندكي از خواب بيدار شد و قدري افسرده به نظر مي¬رسيد، بار ديگر به خواب رفت و پس از اندكي باز بيدار گرديد و باز براي سوّمين بار خوابيد و چون از خواب برخاستند، در دستشان مقداري خاك قرمز بود. عرض كردم:‌ اين خاك چيست كه در دست داريد؟ فرمود: اينك جبرئيل به من خبر داد كه فرزند شما حسين (ع) در زمين عراق كشته خواهد شد. من گفتم:‌ اي جبرئيل، زميني كه وي در آن¬جا كشته خواهد شد، به من نشان بده. اكنون اين خاك كه در دست دارم، از آن زمين است. (طبقات ابن سعد 5/74) (اعلام-الوري 47)

«امّ سلمه» گفته: حسن وحسين (ع) در حضور پيامبر (ص) در خانه¬ام بازي مي-کردند، پس جبرئيل فرود آمد و گفت اي محمّد! امّت تو اين پسرت را پس از تو خواهند کشت (و به حسين اشاره نمود). پيامبر (ص) گريست و او را به سينة خود فشرد در حالي که تربتي در دست او بود و آن را مي¬بوييد مي¬گفت: «واي بر کرب و بلا!» و آن را به امّ¬سلمه داد و به وي فرمود: «هرگاه اين خاک به صورت خون در آمد، بدان¬که پسرم کشته شده است». «امّ سلمه» آن را در شيشه¬اي گذاشت و هر روز آن را وارسي مي¬کرد و مي¬گفت: آن روز که به صورت خون در مي¬آيي، روزي عظيم خواهد بود...» (طبراني، المعجم الکبير 3/114)

عايشه ¬گفته است: پستويي داشتيم كه پيامبر (ص) هرگاه با جبرئيل ملاقات داشت، آن¬جا با او ديدار مي¬كرد. يك بار كه براي ديدار جبرئيل آن¬جا رفت، به من فرمان داد كسي آن¬جا وارد نشود. گويد: حسين بن علي (ع) بدون آن¬كه من متوجّه شوم آمد و آن¬جا رفت. جبرئيل از پيامبر (ص) پرسيد: اين كيست؟ پيامبر (ص) فرمود: پسرم؛ و در آن حال كودك را گرفت و بر زانوي خود نشاند. جبرئيل گفت: همانا كه او به زودي كشته خواهد شد. رسول خدا (ص) پرسيد:‌ چه كسي او را مي¬كشد؟ جبرئيل گفت: امّت تو. پيامبر (ص) با شگفتي پرسيد: امّت من او را خواهند كشت؟ گفت: آري؛ و اگر مي¬خواهي تو را از سرزميني كه در آن كشته مي¬شود آگاه مي¬سازم‌؛ و در اين هنگام اشاره به ناحية طفّ عراق كرد و مشتي خاك سرخ به پيامبر (ص) نشان داد و گفت: اين خاك جايگاه بر زمين افتادن و كشته شدن اوست. (طبقات ابن¬سعد 5/76)

علي (ع) گفته است: حسين (ع) كشته مي¬شود، چه¬كشته شدني! ومن سرزميني را كه او در آن كشته مي¬شود مي¬شناسم. نزديك به دو رود در غربت كشته خواهد شد. (طبقات 5/77)

شيبان بن مخرم كه طرفدار عثمان و دشمن علي (ع) بود، ¬گفته: همراه علي (ع) از صفّين بر¬گشتيم. به جايي رسيديم، علي (ع) پرسيد:‌ نام اين¬جا چيست؟ گفتيم‌: كربلا. فرمود: آري،‌ كرب و بلاست. سپس فرمود:‌ اين¬جا گروهي كشته مي¬شوند كه برترين شهيدان روي زمين خواهند بود. و شهيدان در ركاب پيامبر (ص) هم به آن رتبه نيستند. (طبقات 5/77)

پيامبر (ص) در خواب ديد سگي سياه و سفيد، خونش را مي¬ليسد، فرمود: مردي ابرص فرزندش حسين (ع) را مي¬کشد، شمر قاتل امام حسين (ع) ابرص بود. (تاريخ الخميس 2/399)

وقتي پيامبر (ص) از سفري اندوهگين بازگشت، به منبر رفت و مسلمين را اندرز گفت، در حالي که دو نوه و دو گل خود را همراه داشت و سر به سوي آسمان برداشت و گفت: خداوندا! من محمّد بنده و پيامبر توأم و اين دو بهترين عترت و نيکوترين ذريّه و ريشة من و کساني هستند که در امّتم باقي مي¬گذارم. جبرئيل مرا خبر داده که اين فرزندم (اشاره به حسين (ع) کشته مي¬شود. خداوندا، او را در قتلش برکت فرما و وي را سرور شهدا قرار ده، که تو بر هر چيز توانايي. (طبراني، المعجم الکبير 3/192) (مجمع الزوائد 9/190)

«امام صادق (ع)» ¬فرموده: «اميرالمؤمنين (ع) با دو كس از اصحابش چون به كربلا رسيد؛ آب از ديده¬ فرو ريخت و فرمود: «هَذا مُناخُ رِكابِهِمْ، هَذا مُلْقي رِحالِهِمْ، وَ هَيهُنا تُهْراقُ دِمائِهِمْ. طُوبي لَكَ مِنْ تُْرْبَةٍ عَلَيْكَ تُهْراقُ دِماءُ الْاَحِبَّةِ: اين محل خوابيدن شترانشان است، و اين محل فرود آمدن بارهايشان است، و در اين جا خون¬هاي ايشان ريخته مي¬شود. خوشا به حال تو اي تربت كه خون¬هاي دوستان خدا بر تو ريخته مي¬شود.» (منتهي¬الآمال 216)

ابن¬عبّاس گويد در سفر صفّين خدمت اميرالمؤمنين (ع) بودم؛ چون به نينوا در كنار فرات رسيد، چندان گريست كه ريشش خيس شد و ¬فرمود: واي واي، مرا چه كار با آل ابوسفيان، چه¬كار با آل¬حرب، حزب شيطان و اولياء كفر؟! صبركن اي اباعبدالله كه پدرت ببيند آن¬چه را تو ببيني از آن¬ها. پس وضو گرفت و تا خدا خواست نماز كرد؛ بعد از نماز چرتي زد و بيدار شد و گفت: اي ابن عبّاس، در خواب ديدم گويا مرداني از آسمان با پرچم¬هاي سفيد و شمشيرهاي درخشان به كمر فرودآمدند و گرد اين زمين خطّي كشيدند و ديدم گويا اين نخل¬ها شاخه‏هاي خود را با خون تازه به زمين زدند، و ديدم گويا حسين فرزند و جگرگوشه‏ام در آن غرق است و فرياد مي¬زند و كسي به دادش نمي¬رسد و آن مردان آسمانى مي¬گويند: صبر كنيد اي آل رسول، شما به دست بدترين مردم كشته شويد، و اين بهشت است اي حسين كه مشتاق توست... (امالي صدوق، مجلس 87 حديث 3)

امام¬صادق (ع) فرمود: امام حسين (ع) روزي چون چشمش بر امام¬حسن(ع) افتاد گريست.. امام حسن (ع) به او فرمود: اي اباعبدالله، چه تو را به گريه درآورد؟ گفت گرية من به جهت بلايي است كه به تو مي¬رسد. امام حسن (ع) فرمود: آن¬چه به من مي¬رسد سمّي است كه به من مي¬دهند؛ وَلَكِنْ لَايَوْمَ كَيَوْمِكَ: ولي روزي چون روز تو نيست، سي¬هزار نفر به سوي تو آيند و همه مدّعي¬اند، كه از امّت جدّت و مسلمان¬اند و بر ريختن خون تو و هتك حرمت خاندان و قتل و غارت اموال تو اجتماع مي¬كنند، در اين هنگام لعنت بر بني¬اميّه فرود مي¬آيد.» (منتهي¬الآمال 1/216)

«عمر بن علي بن ابي¬طالب (ع)» گفته: وقتي برادرم حسين (ع) در مدينه از بيعت با يزيد امتناع كرد، به آن حضرت عرض كردم: «فدايت شوم اي اباعبدالله، برادرت امام حسن (ع) از پدر بزرگوارش براي من چیزی روايت كرد، كه ناله¬ام از گريه بلند شد. آن حضرت مرا در آغوش گرفت و فرمود: «براي تو روايت كرد كه من كشته مي¬شوم؟» گفتم: آري، چه مي-شد اگر كناره مي¬گرفتي و با يزيد بيعت مي¬كردي؟ امام (ع) فرمود: «پدرم به من فرمود كه رسول خدا (ص) به كشته شدن او و من خبر داده است و قبر من نزديك قبر او خواهد بود. جز اين نيست كه من هرگز تن به پستي نمي-دهم و روزي كه مادرم پدرش را ملاقات خواهد كرد، شكايت آن¬چه را كه فرزندانش از دست امّتش ديده¬اند، به او خواهد فرمود و يك نفر از كساني كه فرزندانش را آزار نمودند، به بهشت نخواهد رفت.» (لهوف 46)

روزي حضرت اميرالمؤمنين (ع) برمنبر كوفه خطبه مي¬خواند و مي¬فرمود: «از من بپرسيد آن¬چه خواهيد، پيش از آن¬كه مرا نيابيد؛ پس به خدا سوگند كه هرچه از خبرهاي گذشته وآينده سؤال كنيد، به آن شما را خبر دهم.» پس سعد بن ابي¬وقاص گفت: «يا اميرالمؤمنين، خبر ده مرا كه در سر و ريش من چند مو هست؟ حضرت فرمود: خليل من رسول خدا (ص) خبر داد كه تو اين سؤال را از من خواهي كرد و خبر داد مرا كه چند مو در سر و ريش تو هست و خبر داد كه در بن هر موي از تو شيطاني هست كه تو را گمراه مي¬كند و در خانة تو فرزندي است كه فرزند من حسين (ع) را شهيد خواهد كرد؛ و اگر خبر دهم عدد موهاي تو را تصديق من نخواهي كرد؛ ولي به آن خبري كه گفتم حقيقت گفتار من ظاهر خواهد شد و در آن وقت عمر بن سعد كودكي بود و تازه به راه افتاده بود.» (منتهي¬الآمال 1/215)

از «عبدالله بن شريك عامري» روايت شده از اصحاب علي (ع) مي¬شنيدم هرگاه كه عمر بن سعد از در مسجد وارد مي¬شد مي¬گفتند: «اين كشندة حسين بن علي (ع) است و سالم بن ابي¬حفصه روايت كرده: عمر بن سعد به حسين (ع) گفت: اي اباعبدالله، مردمان بي¬خردي پندارند من تو را مي¬كشم؟ حسين (ع) به او فرمود: «اينان بي¬خرد نيستند، بلكه خردمنداني هستند. آگاه باش، همانا آن¬چه چشم مرا روشن مي¬كند اين است كه پس از من از گندم عراق جز اندكي نخواهي خورد.» (يعني به زودي مرگت فرامي-رسد.) (ارشاد 2/135)

امام زمان (ع) در پاسخ سعد بن عبدالله، كه از آن حضرت در مورد تأويل «كهيعص» پرسيد، فرمود: اين حروف از اخبار غيب است، خداوند بنده خود زكريّا را بر آن واقف فرمود، سپس آن را براى محمّد (ص) نقل فرمود و داستانش از اين قرار بود كه زكريّا (ع) از پروردگارش خواست كه نام¬هاى پنج¬گانه را به او بياموزد، پس جبرئيل نازل شد و آن¬ها را بدو آموخت. زكريّا هرگاه ياد محمّد و علىّ و فاطمه وحسن (ع) مى‏افتاد اندوهش برطرف مى‏شد، ولى هرگاه نام مبارك حسين (ع) را ذكر مى‏كرد، بغض و اندوه گلويش را مى‏گرفت و مى‏گريست. روزى عرضه داشت: بارالها، چرا وقتى نام آن چهار بزرگوار را ياد مى‏كنم با ذكر نام ايشان تسليت يافته و اندوهم برطرف مى‏شود، ولى به محض ياد حسين سرشك غم از ديدگانم روان شده و ناله‏ام بلند مى‏شود؟! پس خداوند اين گونه او را از قصّه‏اش باخبر ساخته و فرمود: «كهيعص»، حرف كاف نام «كربلا» است، حرف هاء «هلاك شدن عترت» است، ياء «يزيد» همو كه به حسين ظلم مى‏كند، «ع» «عطش و تشنگى» است و صاد «صبر» و مقاومت اوست. زكريّا بمحض شنيدن آن فرمايشات تا سه روز نمازگاه خود را ترك نگفت و مانع مردم از ورود بدان¬جا شد و پيوسته زار زار مي¬گريست و مي¬ناليد، سپس عرضه داشت: خدايا، فرزند پسرى روزى‏ام فرما تا در كهنسالى ديدگانم بدو روشن شود، سپس مرا شيفتة او گردان، آن¬گاه مرا به واسطة آن هم¬چنان كه محمّد حبيب خود را دردمند ساختى سراپاى وجودم را دردمند ساز! پس خداوند نيز يحيى را روزى‏اش ساخته و زكريّا را بدو دردمند نمود؛ و ضمناً مدّت باردارى يحيىٰ هم¬چون حسين شش ماه بود. (احتجاج طبرسي،‌ حديث 341)

حذيفه گويد: از امام حسين (ع) وقتي كه كودك بود، شنيدم¬كه ¬فرمود: والله همه طاغيان بني¬اميّه بر كشتن من اجتماع مي¬كنند و پيشاپيش آن¬ها عمر سعد است. من گفتم: آيا رسول خدا (ص) اين را به تو خبر داده؟ فرمود: نه. من به آن حضرت خبر دادم. رسول خدا (ص) فرمود: «عِلْمِي عِلْمُهُ وَ عِلْمُهُ عِلْمِي؛ لِاَنّا نَعْلَمُ بِالْكائِنِ قَبْلَ كَيْنُونَتِهِ: علم من علم او و علم او علم من است؛ زيرا ما از حوادث، پيش از آن¬كه رخ دهند، آگاهيم.» (بحارالأنوار 44/168)

امّ¬سلمه گفته: در يكي از شب¬ها حضرت رسول (ص) از ما دور شدند، پس از مدّتي آمدند؛ در حالي كه غبار¬آلود و گرفته به نظر مي¬رسيد و دست خود را به هم گذاشته بود. عرض كردم:‌ يا رسول الله،‌ تو را غبارآلود مي¬بينم؟ فرمودند: مرا در اين شب به عراق بردند، و در محلّي به نام كربلا فرود آوردند و من در آن¬جا محلّ شهادت حسين (ع) را ديدم كه با گروهي از فرزندان و اهل بيتم در آن¬جا شهيد خواهند شد و من همواره خون آن¬ها را جمع مي¬كردم و اينك مقداري از آن خون¬ها در دست من است. در اين هنگام پيغمبر (ص) خون¬ها را به من دادند و فرمودند: «اين خون را نگه داريد.» من خون را در ميان شيشه¬اي نگه داشتم. وقتي حسين (ع) به طرف عراق حركت كردند، من هر روز آن شيشه را نگاه مي-كردم و به مصيبت او مي¬گريستم. روز دهم محرّم اوّل روز به شيشه نگاه كردم، او را به حال اوّل ديدم و در آخر روز بار ديگر كه در وي نگاه كردم، ديدم تبديل به خون غليظي شده،‌ ناگهان فرياد كشيدم؛ و ليكن از ترس دشمنانش مطلب را مخفي داشتم. من همواره در انتظار بودم كه ناگاه خبر قتل حسين بن علي (ع) را در مدينه اعلام كردند. (ارشاد 2/133)

امّ سلمه همسر مكرّمة حضرت رسول (ص) در وقت خروج امام حسين(ع) از مدينه به او عرض كرد: «اي فرزند، مرا با رفتن به عراق اندوهناك مگردان؛ زيرا كه من از جدّ بزرگوار تو شنيدم كه مي¬فرمود: «دلبند من حسين (ع) در زمين عراق كشته خواهد شد در زميني كه آن را كربلا گويند». حضرت فرمود: «اي مادر، به خدا سوگند، من نيز اين مطلب را مي¬دانم ولي من لامحاله بايدكشته شوم و مرا از رفتن چاره¬اي نيست و به فرمودة خدا عمل مي¬نمايم، به خدا قسم كه مي¬دانم در چه روزي كشته خواهم شد و مي¬شناسم كشندة خود را و مي¬دانم آن بقعه را كه در آن مدفون خواهم شد و مي¬شناسم آنان را كه با من كشته مي¬شوند از اهل بيت و خويشاوندان و شيعيانم، و اگر خواهي اي مادر، به تو بنمايم جايي را كه در آن كشته و مدفون خواهم گرديد. پس آن حضرت به جانب كربلا اشاره كرد، به اعجاز آن حضرت زمين¬ها پست شد و زمين كربلا نمودار گشت، و امّ سلمه محل شهادت آن حضرت و مضجع و مدفن او و لشكرگاه او را بديد و هاي هاي بگريست. پس حضرت فرمود: اي مادر، خداوند مقدر فرموده و خواسته مرا ببيند كه به جور و ستم شهيد گردم، و اهل بيت و زنان و جماعت مرا متفرّق و پراكنده ديدار كند و اطفال مرا مذبوح و اسير در غل و زنجير مشاهده فرمايد، درحالي¬كه ايشان استغاثه كنند و هيچ یاوری نيابند. پس فرمود: اي مادر، قسم به خدا، اگر چه به سوي عراق هم نروم مرا خواهند كشت. امّ سلمه گفت: در نزد من تربتي است كه رسول خدا (ص) به من داده است و اينك در شيشه آن را ضبط كرده¬ام، پس حضرت امام حسين (ع) دست فراز كرد و كفي از خاك كربلا بر گرفت و به امّ سلمه داد و فرمود: «اي مادر، اين خاك را نيز با تربتي كه جدّم به تو داده نگه دار، هرگاه كه اين هر دو خاك خون شد، بدان¬كه مرا در كربلا شهيد كرده¬اند.» (منتهي¬الآمال 1/219)

پيغمبر (ص) فرموده: جبرئيل گفت: خدا براي خون يحيي بن زكريّا هفتاد هزار نفر را هلاك کريد، ولي براي خون حسين هفتاد ميليون نفر را خواهد كشت. (اعلام¬الوري 313)

«عبدالله بن يحيي» به نقل از پدرش گفته: چون با علي به نينوا رسيديم متأثّر گشت و صدايش را بلند کرد و فرمود: «صبر کن اي اباعبدالله! در شطّ فرات». عرض كردم: «اين اباعبدالله کيست؟». امام با اندوه فرمود: «بر رسول خدا (ص) وارد شدم و ديدم که چشمانش اشکبار است. عرض كردم: اي پيامبر خدا، آيا کسي شما را به خشم آورده است؟ فرمود: جبرئيل از نزد من برخاست و به من گفت: حسين در كنار شط فرات کشته مي¬شود وگفت: آيا مي¬خواهي از تربتش به مشام تو برسانم؟ گفتم: آري. پس، مشتي برداشت و به من داد. من نتوانستم خود را نگهدارم و اشکبار گشتم» (ابن-عساکر، ترجمة الإمام الحسين (ع) ص236)

«ابوهريمه» گويد: با علي (ع) در کربلا بودم بر درختي گذشت که پشکل آهوان در زيرش بود. آن حضرت مشتي از خاک را برداشت و بوييد و فرمود: «از اين محل، هفتاد هزار از محشر بدون حساب به بهشت وارد مي¬شوند» (طبراني، المعجم الکبير 3/117 ح 2825)

«ابوخيره» گفته: همراه علي (ع) چون به کوفه رسيديم بالاي منبر رفت و خداوند را حمد و ثنا گفت، سپس فرمود: «چگونه باشيد اگر ذريّة پيامبرتان در کنارتان فرود آيند؟». گفتند: در آن صورت خداي را در مورد آنان به خوبي رعايت خواهيم کرد. امام (ع) به آنان فرمود: «سوگند به آن¬که جان من در دست اوست! آنان در کنار شما فرود مي¬آيند و شما به سوي آنان خارج مي¬شويد و آن¬ها را به قتل مي¬رسانيد». (مجمع الزوائد 9/191)

روزي پيغمبر (ص) به علي و فاطمه و حسن و حسين (ع) كه در اطرافش نشسته بودند. فرمود: شما در خاك رويد و قبرهاي شما پراكنده باشد؟‌ حسين (ع) گفت: اي رسول خدا، چه كسي ما را مي¬كشد؟‌ فرمود: بدترين مردمان. عرض كرد: آيا پس از كشته شدن كسي ما را زيارت خواهد كرد؟‌ فرمود: آري پسرم، گروهي از امّت من به وسيلة زيارت شما احسان مرا خواهند؛‌ پس چون روز قيامت شود، من نزد آن گروه در موقف بيايم، تا اين¬كه شانه¬هاي ايشان را گرفته و آنان را از سختي¬ها و هراس¬هاي موقف برهانم. (ارشاد 2/134)

علي (ع) به «براء بن¬عازب» فرمود: «اي براء! آيا حسين کشته مي¬شود، درحالي¬که تو زنده باشي و او را ياري ندهي؟!». براء گفت: اي اميرالمؤمنين! چنين نخواهد بود. هنگامي که امام حسين(ع) کشته شد، سخن اميرالمؤمنين (ع) را به ياد آورد و مي¬گفت: چه حسرت بزرگي که در کنارش نبودم تا پيش او کشته شوم. (شرح نهج البلاغه ابن ابی¬الحدید10/15)

ليث بن سعد گويد: به كعب كه نزد معاويه بود گفتم: شما در مورد پيامبر اسلام (ص) در كتب خود چه فضيلتى يافتي؟ معاويه¬ گفت: اى ابواسحاق، هرچه در اين موضوع دارى بگو. كعب گفت: من 72 كتاب آسمانى خوانده¬ام،... فرشته بر زن آبستنى گمارده نشده جز مريم مادر مسيح و مادر محمّد، در شب حمل او منادى در هفت آسمان ندا كرد: مژده كه امشب نطفة محمّد بسته شد.... و در كتب ماست، كه خاندانش بعد از او بهترين مردم¬اند بعد از او و هميشه مردم در امان¬اند از عذاب تا از عترتش خلقى باشند كه بر زمين راه روند، معاويه گفت: عترتش كيست؟ گفت اولاد فاطمه، معاويه رو درهم كشيد. كعب گفت: ما يافتيم وصف دو جگرگوشه فاطمه كه شهيد ¬شوند، گفت چه كسى آن¬ها را بكشد؟ گفت: مردى از قريش. معاويه برخاست و ما هم برخاستيم. (امالی صدوق، مجلس 88 حدیث 1)


کتاب امام حسین (ع)

دکتر رحمت الله قاضیان