سایت اصول دین


خلافت عثمان


دکتر رحمت الله قاضیان

خلافت عثمان.

چون عثمان به خلافت برگزيده شد، در ميان شور و هلهلة بني¬اميّه به منبر رفت؛ ولي چون مردي كم¬رو بود،‌ چشمش كه به مهاجرين و انصار افتاد،‌ زبانش بند آمد و نتوانست حرفي بزند. چون از منبر فرود‌ آمد گفت: «ابوبكر و عمر براي اينجا گفتاري آماده مي¬ساختند و شما به پيشوايي دادگر نيازمندتريد، تا به پيشوايي كه نيكو سخنراني كند؛ و اگر زنده مانديد، سخنراني هم مي¬رسد.» مروان گفت:‌ همين حرف را روي منبر مي¬زدي.

بعد از به خلافت رسيدن عثمان، ابوسفيان كه كور شده بود، در مجلسي گفت: «آيا غير از بني¬اميّه بيگانه¬اي در ميان شما هست؟» گفتند: نه. گفت: «اي بني¬اميّه،‌ خلافت را مانند گوي دست به دست بگردانيد. به خدايي كه ابوسفيان به او قسم مي¬خورد، من پيوسته اميد داشتم خلافت به شما رسد و ميان فرزندان شما موروثي گردد.» (مروج الذّهب، 1/699 )

کشور¬گشايی: در عهد عثمان نيز لشکرکشی¬ها و کشورگشايی¬ها همچون پيش ادامه يافت. عبدالله بن سعد ابی¬سرح والی مصر، شمال آفريقا را فتح کرد. حبيب بن مسلمه، ارمنستان را فتح کرد؛ ولی در جنگ با خزرها شکست خورد. يزدگرد که می¬خواست خود را به مرو برساند، والی خراسان به جنگ او رفت و او را شکست داد؛ و چون تنها به آسيابی پناه برد، کسان والی و به قولی خود آسيابان او را کشت (31 هجری). سردار عرب «عبدالله بن عامر» که در تعقيب يزدگرد بود، کرمان و سپس خراسان تا کابل و جيحون را به تصرّف درآورد و بالاخره رزمندگان اسلام آسيای صغير (ترکية فعلی) را گرفتند.

به دستور عثمان براي يكسان شدن قرائت¬ها، همة قرآن¬ها را جمع و بعد از نوشتن يكي بقيّه را سوزاندند؛ آن¬گاه آن نسخه را تکثير کرد و براي نسخه¬برداري به بلاد مختلف فرستاد.

حكومت عثمان به دو دورة شش ساله تقسيم مي¬شود: در شش سال اوّل وي دنباله¬رو سياست عمر بود؛ ولي با مردم روش ملايمي داشت، از جمله منع صحابه از بيرون رفتن از مدينه و منع سكونت غيرعرب در مدينه را كه عمر دستور داده بود، لغو كرد.

در دورة شش سالة دوّم، عثمان چند اجتهاد تازه نمود: يكي آن¬كه عمر حكومت شهرها را به افراد قبيلة قريش ـ غير از بني¬هاشم ـ اختصاص داد؛‌ و نيز براي صحابه به عنوان بدري و اُحُدي و حتّي براي فرزندان آنها به عنوان فرزندان اهل بدر و احد، امتيازات مالي گزافي قائل شد؛ امّا عثمان در اين مورد اجتهاد تازه¬اي نمود و آن اين¬كه تمام مقام¬ها و حکومت¬هاي ايالات را به فاميل¬هاي خودش يعني بني¬اميّه اختصاص داد. چنان¬كه حكومت كوفه را از سعد بن ابي¬وقاص فاتح عراق و ايران گرفت و به برادر شراب¬خوار خود وليد عنايت فرمود؛ و نيز عمرو عاص فاتح مصر را از حكومت مصر برداشت و به جايش برادر رضاعي خود سرح بن ابي¬سرح نشاند؛ و هم¬چنين بود حكومت ساير شهرها؛ و هر يک از آنها هم به خوردن و چاپيدن قسمتی از مملکت پهناور اسلامی پرداختند.

و نيز عثمان به عنوان صلة رحم ثروت¬های هنگفت به بنی¬اميّه و ساير کسان خود داد؛ چنان¬که تمام غنائم آفريقا را که صدهزار دينار بود، به عبدالله بن ابی-سرح برادر رضاعيش بخشيد؛ و ازاين¬رو، نه فقط بنی¬اميّه، بلکه کسانی از صحابه هم¬چون طلحه، زبير، عبدالرّحمان بن عوف، سعد ابی¬وقاص و زيد بن ثابت که با دستگاه خلافت بودند، ثروت¬های کلان اندوختند. و چون در اين شش سال كارگزاران عثمان به مردم ظلم و ستم مي¬كردند و به عثمان شكايت مي¬نمودند، وي نه فقط به درخواست معترضين وقعي نمي¬نهاد، بلكه آنها را با ضرب و جرح نيز سركوب مي¬نمود.

برگرداندن تبعيدي¬هاي پيامبر (ص)

حَکَم بن ابی¬العاص عموی عثمان و پسرش مروان، در جاهليّت با اسلام و پيامبر(ص) دشمني¬ها داشتند؛ و چون پيامبر (ص) متوجّه شد در مدينه هم برای مشرکين جاسوسی می¬کنند، آن¬ها را لعن نمود و تبعيد کرد. چون ابوبکر خليفه شد، عثمان با گروهي از بني¬اميّه نزد او رفتند و آزادي آن¬ها را خواستار شدند، ولي ابوبكر اجازه نداد. چون عمر هم به خلافت رسيد، اين فرمان پيغمبر (ص) را نقض نکرد؛ و چون خود عثمان به خلافت رسيد، آنها را آزاد نمود، مروان را مشاور خود كرد و يک بار تمام خمس غنائم را به او داد.(مروج الذّهب، 1/691 و تاريخ يعقوبي، 2/56 )

مشروبخواري وليد بن عقبه

وليد با نديمان و نغمه¬گران خود از اوّل شب تا صبح شراب نوشيده بود و چون مؤذّنان بانگ نماز برداشتند، با لباس منزل بيرون آمد و براي نماز صبح به محراب ايستاد و در حال مستي چهار ركعت خواند و در سجده گفت: «بنوش و به من بنوشان» آن¬گاه در محراب قي كرد، بعد برگشت و به كساني كه پشت سرش بودند گفت: «‌فزون¬تر براي شما بخوانم؟‌ عتاب بن¬غيلان ثقفي گفت: «چه چيز بيفزايي؟‌ خدا خيرت ندهد، به خدا فقط از آن كسي كه تو را حاكم و امير ما كرده، تعجّب دارم؟» فسق و شرابخواري وليد علني شد و گروهي از جمله ابوزينب بن عوف ازدي و جندب بن زهير ازدي بر او هجوم بردند و ديدند كه مست بر تخت خويش خفته و از خود بي¬خود است. خواستند از خواب بيدارش كنند بيدار نشد و شرابي را كه نوشيده بود روي آن¬ها قي كرد. آنها نيز انگشتر وي را از دستش درآورده و راه مدينه را در پيش¬ گرفتند و نزد عثمان شهادت دادند كه وليد شراب نوشيده است. عثمان به سينة آن¬ها زد و گفت: «از من دور شويد». آن¬ها از پيش عثمان برفتند و به نزد علي(ع) رفتند و قصّه را به او گفتند. وي به نزد عثمان رفت و گفت: چطور شهود را بيرون كردي و حدّ را معوّق گذاشتي؟ عثمان گفت: چه بايد كرد؟ گفت: بايد وليد را احضار كني و او را حدّ بزني. و چون عثمان وليد را خواست و عليه او شهادت دادند و او دليلي نداشت، عثمان تازيانه را به طرف علي (ع) انداخت. و چون علي (ع) ديد كه حضّار از بيم خشم عثمان كه با وليد خويشاوندي داشت، از اجراي حدّ بيم دارند، خود تازيانه برگرفت‌ و چون وليد خواست بگريزد، آن حضرت دست او را كشيد و بر زمين زد و شروع به تازيانه زدن بر او كرد. عثمان گفت: «نبايد اين طور با او رفتار كني» فرمود: «وقتي فاسقي كند و نگذارد كه حقّ خدا را از او بگيرند،‌ مستحق بدتر از اين است.» (مروج الذّهب 1/691 )

بذل و بخشش¬هاي عثمان به بني¬اميّه

عثمان دخترش را به عبدالله بن خالد بن اسيد تزويج كرد و ششصد هزار درهم به او داد. وقتي ماليات¬هاي بازارهاي مدينه را نزد عثمان مي¬آوردند، مي¬گفت:‌ آنها را به حكم بن عاص دهيد. چون عثمان به خزانه¬دار مي¬گفت:«فلان جايزه به ¬فلان خويش وي دهد»‌ او تعلّل مي¬كرد؛ عثمان به او گفت: «تو خزانه¬دار ما بيش نيستي؛‌ پس هرگاه به تو بخشيديم بگير و هرگاه از تو خاموش مانديم خاموش باش.» گفت:‌ به خدا قسم، من خزانه¬دار مسلمانانم، نه¬ خزانه دار تو يا خويشان تو.» آن¬گاه روز جمعه در حالي كه عثمان خطبه مي¬خواند كليد¬ها را آورد و گفت: «‌اي مردم،‌ عثمان گمان برده است كه من خزانه¬دار او و خويشان او هستم، با اين-كه من خزانه¬دار مسلمين¬ام و اين هم كليدهاي بيت¬المال شماست» و آن¬ها را انداخت. پس عثمان كليدها را برداشت و به زيد بن ثابت سپرد. (تاريخ يعقوبي 2/62 )

زدن و كشتن عبدالله بن مسعود

چون عثمان به جمع¬آوري قرآن¬ها براي يكي¬ كردن قرائت¬¬ها پرداخت، عبدالله بن مسعود حاضر نشد قرآنش را تحويل فرستادة عثمان دهد. پس در حالي¬كه عثمان خطبه مي¬خواند، عبدالله به مسجد درآمد و عثمان گفت: «اكنون جانوري سياه بر شما درآمد.» ابن مسعود هم به او سخن درشت گفت. پس عثمان دستور داد تا پايش را گرفتند و او را كشيدند و خود چند لگد به او زد‌ كه دو دنده¬اش شكست، به طوري كه عايشه به حرف درآمد. ابن¬مسعود از شدّت ضربات بي¬هوش شد، به طوري كه نماز ظهر و عصرش قضا شد و آن¬گاه در بستر بيماري افتاد. عثمان به عيادتش رفت و گفت: اين مقرّريت كه آن را از تو بازداشتم. ابن مسعود گفت: آن¬گاه كه بدان نيازمند بودم به من ندادي، حال بدان نياز دارم. پس عثمان بازگشت‌ و ابن مسعود از او خشمناك بود تا از دنيا رفت. و چون وفات يافت و عثمان فهميد كه عمّار ياسر بر وي نماز خوانده است،‌ از كار عمّار به خشم آمد و گفت: «واي بر من،‌ از پسر زن سياه كه او را نيك نمي¬شناختم.» (همان 2/64 )

تبعيد ابوذر

چون ابوذر ديد عثمان بيت¬المال را به بني¬اميّه مي¬بخشد، ميان مردم اين آيه را مي-خواند:‌ «‌كساني كه زر و سيم مي¬اندوزند و آن را در راه خدا انفاق نمي¬كنند، آنان را به شكنجة دردناك مژده بده» ( توبه 34). عثمان يكي از بستگان خود را نزد ابوذر فرستاد، كه به او بگويد: «از اين كارت دست بدار.» ابوذر گفت: «آيا عثمان مرا از خواندن كتاب خدا و عيب گرفتن بر كسي كه فرمان خدا را رها كرده است، منع مي¬كند؟ به خدا سوگند، اگر من با خشمگين ساختن عثمان، خدا را راضي ¬كنم، براي من بهتر و دوست داشتني¬تر است از اين¬كه با رضايت عثمان خدا را خشمگين سازم.» و عثمان خبر يافت كه ابوذر براي مردم احاديثي مي¬خواند كه باعث قدح وي است‌ و از وي بدگويي مي¬كند و مي¬گويد: «عثمان نه فقط سنّت¬هاي پيامبر (ص) بلكه سنّت¬هاي ابوبكر و عمر را هم تغيير داده است.»

و به عثمان خبر رسيد كه ابوذر با صداي بلند بانگ برمي¬آورد: «اَدِّبواْ اَولادَكُم عَليٰ حُبِّ عَليٍّ؛‌ وَ ‌مَن اَبي، فَانظُروا في شَانِ اُمِّهِ:‌ فرزندان خود را بر دوستي علي (ع) تعليم دهيد؛‌ و كسي كه از اين كار خودداري كند، در بارة پاكي مادرش تحقيق كنيد.»

و به عثمان خبر رسيد كه ابوذر دم درِ مسجد پيامبر (ع) ايستاده و گفته: محمّد وارث دانش آدم و برترين پيامبران است و علي بن¬ابي¬طالب (ع) وصي محمّد و وارث علم اوست. اي امّت سرگردان، پس از پيامبر (ع)، اگر كسي را كه خدا پيش داشته مقدّم مي¬داشتيد،‌ و كسي را كه خدا پس¬انداخته عقب مي¬انداختيد و ولايت را در خاندان پيامبر(ص) مي¬نهاديد، از بالاي سر و از زير پاي خود مي¬خورديد و دوست خدا نادار نمي¬شد و سهمي از فرائض خدا از ميان نمي¬رفت و دو نفر در حكم خدا اختلاف پيدا نمي¬كردند، مگر آن¬¬كه علم آن را از كتاب خدا و سنّت پيامبرش نزد اينان مي¬يافتيد. ليكن اكنون كه چنين كرديد، بدفرجامي كار خود را بچشيد. «وَ سَيَعلَمُ الَّذينَ ظَلَموا اَيَّ مُنقَلَبٍ يَنقَلِبونَ: و زود است كه ستمگران بدانند، به چه بازگشتگاهي بازمي¬گردند.» ( شعراء 227)

و نيز يك روز كه ابوذر در مجلس عثمان حاضر بود، عثمان گفت: به نظر شما كسي كه زكات مالش را داده، ديگركسي حقّي در آن دارد؟ كعب¬الأحبار گفت: نه اي اميرالمؤمنين. ابوذر به سينة كعب زد و گفت: اي يهودي¬زاده، دروغ گفتي. آن-گاه اين آيه را خواند: «نيكي آن نيست كه روهاي خود را سوي مشرق و مغرب بگردانيد، تا آخر آيه.» عثمان گفت: آيا اشكالي دارد كه ما چيزي از بيت¬المال مسلمانان برگيريم و در حوائج خود خرج كنيم و به شما نيز بدهيم؟ كعب گفت: اشكال ندارد. ابوذر عصا را بلند كرد و به سينة كعب زد و گفت: اي يهودي¬زاده، به چه جرأت در بارة دين ما سخن مي¬كني؟

عثمان پس از شنيدن آن گزارشات و اين سخنان از ابوذر او را به شام نزد معاويه تبعيد كرد؛ ليكن ابوذر در آن¬جا هم به وظيفة الهي امر به معروفش ادامه داد. از جمله وقتي معاويه ساختن كاخ سبز را شروع كرد، ابوذر به او گفت:‌ «اگر اين كاخ را از مال مردم مي¬سازي خيانت است و اگر از مال خودت مي¬سازي اسراف است و اين كار نه در كتاب خداست و نه در سنّت پيامبر.» و يك روز بر در كاخ معاويه فرياد زد:‌ «اين قطار شتران آتش حمل مي¬كنند؛ خدايا، كساني را كه امر به معروف و نهي از منكر مي¬كنند و خود آن را انجام نمي¬دهند لعنت فرماي.» و در شام هم ابوذر مردم را از خلاف¬كاري¬هاي عثمان و حقّانيّت خلافت و امامت علي (ع) ‌ سخن مي-گفت، تا آن¬كه جمعيّت شنوندگان وي بسيار شد. پس معاويه ترسيد و به عثمان نوشت، «تو شام را به وسيلة‌ ابوذر بر خودت و من تباه ساخته¬اي.» عثمان هم به معاويه نوشت: «ابوذر را بر شتر بي¬جهازي سوار كن و به مدينه بفرست‌»‌ و او هم چنين كرد، به طوري كه چون ابوذر به مدينه رسيد، گوشت¬هاي رانش ريخته بود.

چون ابوذر به مدينه نزد عثمان رسيد، عثمان به وي گفت:‌ «به من گفته¬اند: كه مي¬گويي از پيامبر خدا(ص)‌ شنيدم كه مي¬گفته: «هرگاه شمار بني¬اميّه به سي مرد برسد، سرزمين¬هاي خدا را چون ملك شخصي زير فرمان و بندگان خدا را چاكران و دين خدا را به دغل¬بازي گيرند؟‌»‌ گفت:‌ آري،‌ از پيامبر خدا (ص) شنيدم كه آن را مي-گفت. و چون عثمان از مردم شهادت شنيدن چنين حرفي را خواست، علي (ع) فرمود:‌ راست مي¬گويد؛‌ چون پيامبر(ص) فرموده است:‌ «آسمان بر راستگوتري از ابوذر سايه نيفكنده و زمين برنداشته است.»

روزي هم كه ابوذر نزد عثمان بود، طلاهاي عبدالرّحمان بن عوف را كه مرده بود نزد عثمان آوردند، آن¬قدر زياد بود كه مابين عثمان و كس ديگري كه ايستاده بود حائل شد. عثمان گفت: «اميدوارم عبدالرّحمان عاقبت به خير باشد كه او صدقه مي¬داد و مهمانداري مي¬كرد و اين¬ها را هم واگذاشت». كعب¬الأحبار گفت: «اي اميرالمؤمنين، راست گفتي.»‌ ابوذر عصايش را بر كعب زد و گفت: اي يهودي¬زاده، تو مي¬گويي كسي كه مرده و اين همه مال را به¬جا گذاشته، خير دنيا و آخرت داشته است و در كار خدا گزاف مي¬گويي؟ در صورتي كه پيامبر (ص) فرمود: راضي نيستم بميرم و هم¬وزن قيراطي از من به جا ماند.»‌

همين¬ها سبب شدند، كه عثمان ديگر ابوذر را برنتابد؛ ازاين¬رو، به وي گفت: «ديگر تو را نبينم.» گفت: «‌به مكّه بروم؟» گفت: «نه به خدا.» گفت: «مرا از خانة خدا كه مي¬خواهم آن¬جا عبادت كنم تا بميرم منع مي¬كني؟» گفت: «بله به خدا.» گفت: «پس به شام مي¬روم.» گفت: «نه، به خدا» گفت: «بصره.» گفت: «نه به خدا، غير از اين شهرها جايي انتخاب كن.» گفت: «نه به خدا، غير از اين جاها كه گفتم انتخاب نمي¬كنم، اگر مرا در خانة هجرتم مي¬گذاشتي، هيچ-يك از اين شهرها را نمي¬خواستم، بنابراين، هرجا مي¬خواهي بفرست.» گفت: «تو را به ربذه مي¬فرستم.» گفت: «الله اكبر، پيامبر خدا (ص) راست گفت، و هرچه را به سر من بيايد خبر داد.» عثمان گفت: «پيامبر (ص) به تو چه گفت؟» گفت: «‌به من خبر داد كه نمي¬گذارند در مكّه و مدينه بمانم و در ربذه خواهم مرد؛ و چند تن از كساني كه از عراق به حجاز مي¬آيند، عهده¬دار خاك كردن من خواهند شد.»

آن¬گاه ابوذر زن و دخترش را بر شترش سوار كرد. عثمان گفت: اي مروان، او را بيرون كن و نگذار كسي با او سخن گويد تا از مدينه بيرون رود. و چون او را همراه زن و دخترش بيرون كردند، علي و حسن و حسين (ع) و عبدالله بن جعفر و عمّار ياسر براي بدرقة وي رفتند. مروان به آن¬ها گفت: «‌اميرالمؤمنين نهي كرده كه كسي با او سخن گويد.» علي(ع)‌ تازيانه را بلند كرد و بر روي شتر مروان نواخت و گفت: «‌دور شو،‌ خدايت به آتش كشاند.» سپس او را بدرقه كردند و با او سخناني گفتند كه بيان آن¬ها مفصّل است. وقتي علي(ع)‌ و فرزندان و همراهانش خواستند برگردند، ابوذر گريست و گفت: «خداوند شما خاندان را قرين رحمت دارد، اي ابوالحسن. وقتي تو و فرزندانت را مي¬بينم به وسيلة شما پيغمبر خدا (ص) را به ياد مي¬آورم.» مروان برگشت و جريان را به عثمان بازگفت. عثمان و حضرت علي (ع) سخنان تندي به يكديگر گفتند.

ابوذر پيوسته در ربذه بود تا وفات كرد؛ و چون مرگ او فرارسيد، دخترش به او گفت: «من در اين¬جا تنهايم و مي¬ترسم كه درندگان تو را از من بربايند.» گفت: «هرگز، به زودي كساني با ايمان بر سر من حاضر شوند؛ پس بنگر كه آيا كسي را مي¬بيني؟‌» گفت: نه. گفت: «هنوز وقت آن نرسيده است.» پس از مدّتي باز گفت:‌ «بنگر كسي را مي¬بيني؟‌ گفت: «آري، كارواني را مي¬بينم كه رو به ما مي¬آيند.» گفت: «الله اكبر،‌ خدا و پيامبرش راست گفتند.‌ روي مرا به قبله بگردان، و هرگاه رهگذران رسيدند سلام مرا به آنان برسان. و چون از كار من فارغ شدند، براي ايشان اين گوسفند را بكش و به آنان بگو: شما را سوگند مي¬دهم كه نرويد تا غذا بخوريد.» سپس درگذشت. چون كاروانيان رسيدند،‌ دختر به آن¬ها گفت: «اين ابوذر، صحابي پيامبر(ص) است كه وفات كرده است.» پس آنها كه هفت نفر بودند و از جملة‌ آن¬ها حذيفة‌ بن يمان و اشتر بودند،‌ سخت گريستند؛ آن¬گاه او را غسل دادند و كفن كردند و بر او نماز خواندند و سپس دفن نمودند. سپس دختر به آن¬ها گفت: «ابوذر شما را سوگند داده كه تا غذا خوريد نرويد.» پس گوسفند را سر بريدند و خوردند و سپس دختر را برداشته به مدينه بردند. ( مروج الذّهب 1/696 و كامل ابن اثير1642 )


کتاب جانشینان پیامبر (ص)

دکتر رحمت الله قاضیان