
رابطه علم و ايمان.
سعادت انسان در گرو داشتن علم و ايمان با هم است و مي¬توان گفت: بشر مرغي است، كه براي پرواز به سوي سعادت و كاميابي به دو بال نياز دارد: بالي از علم و بالي از ايمان. جدايي علم و دين در بشر بسيار زيانبار است و تعادل او را از بين مي¬برد. نه انسان¬هايي همچون مسيحي¬هاي قرون وسطيٰ و برهمن¬هاي هندي، كه سعادت را در گرايش¬هاي ديني بدون علم جست¬وجو مي¬كنند، به سعادت كامل مي¬رسند و نه انسان¬هايي که همچون بسياري از انسان¬هاي امروزي كه سعادت را در داشتن علم منهاي دين جست¬وجو مي¬كنند؛ بلكه بشري به سعادت مي¬رسد، كه مجهّز به علم و ايمان هر دو باشد.
به عبارت ديگر، در انسان دو چيز هست كه در حيوان نيست: يكي علم و ديگري ايمان. و هر انساني و جامعه¬اي هم كه در او علم و ايمان بيشتر باشد، فاصله¬اش از حيوانيّت دورتر است و در انسانيّت مقام والاتري دارد. علم كه همان بينش وسيع و گسترده¬ي انسان راجع به خودش و هستي است، حاصل تلاش دسته جمعي انسان¬ها در طيّ قرون و اعصار است. و گرايش-هاي معنوي و والاي بشر و اعتقاد به بعضي حقايق آن¬گاه كه پايه و زيربناي اعتقادي انسان قرار گيرد ـ مخصوصاً اعتقاد به مبدأ هستي ـ «ايمان» نام دارد.
و از آنجا كه انسان دو بعد دارد: يكي بعد حيواني كه در آن با حيوانات مشترك است؛ و ديگري بعد انساني و روحي كه مخصوص خود اوست؛ دو زندگي هم دارد: يكي زندگي حيواني كه همان خوردن، خوابيدن، ارضاي غرايز جنسي و ساير لذّات مادّي وی است؛ و ديگر زندگي انساني و روحاني و گرايش¬هاي معنوي و ماوراء طبيعي وي.
بعضي چون ماركسيست¬ها و اومانيست¬ها و ساير ماترياليست¬ها معتقدند آنچه در انسان اصالت دارد، حيوانيّت است و اصلاً در انسان چيزي به اسم انسانيّت در برابر حيوانيّت وجود ندارد. و حال آن كه درست است، كه ابتدا بعد حيواني و جسماني انسان آغاز مي¬شود؛ ولي با حركت تكاملي جوهري در دامن جسمش، روح و بُعد غيرمادّي او زاييده مي¬شود و تكامل مي¬يابد؛ و هر قدر هم فرد تكامل بيشتري يافته باشد، بر بعد حيواني و اميال و شهوات خود بيشتر مسلّط مي¬شود.
نطفه¬ي جامعه نيز با نهادهاي اقتصادي بسته مي¬شود و جنبه¬هاي فرهنگي و معنوي كه به منزله¬ي روح جامعه¬اند، به¬ تدريج رشد مي¬كنند. و هراندازه كه جامعه¬اي رشد بيشتري نمايد، حيات فرهنگي و معنوي او حاكميّت بيشتري بر حيات مادّي او پيدا مي¬كند.
فرد و جامعه¬ي تكامل نيافته، حيوان اقتصادي و شكم و دامن است و فرد و جامعه¬ي تكامل يافته، حيوان فرهنگي و انسان ايمان و عقيده مي¬باشد.
برخلاف تعليمات يهوديّت و مسيحيّت كه علم و ايمان ضدّ هم تلقّي شده¬اند، هم از نظر اسلام و هم از نظر منطق، علم و ايمان نه فقط ضدّ هم نيستند؛ بلكه از هم جدايي نيز ندارند. به طوري كه نه هيچ جاهلي مؤمن واقعي است و نه هيچ مؤمن واقعي جاهل است.
و به قول «علّامه¬ي شهيد مطهّري»:
«علم نيمي از ما را مي¬سازد و ايمان نيمي ديگر را هماهنگ با آن؛ پس ببينيم، علم به ما چه مي¬دهد و ايمان چه؟ علم به ما روشنايي وتوانايي مي¬بخشد وايمان عشق واميد و گرمي. علم ابزار مي¬سازد و ايمان مقصد. علم سرعت مي¬دهد و ايمان جهت. علم توانستن مي¬دهد و ايمان خوب خواستن. علم به ما مي¬نماياند، كه چه هست و ايمان الهام مي¬بخشد كه چه بايد كرد؟ علم انقلاب برون است و ايمان انقلاب درون. علم جهان را جهان آدمي مي¬كند و ايمان روان را روان آدميّت. علم وجود انسان را به صورت افقي گسترش مي¬دهد و ايمان به شكل عمودي بالا مي¬برد. علم طبيعت¬ساز است وايمان انسان¬ساز. هم علم به انسان نيرو مي¬دهد هم ايمان؛ امّا علم نيروي منفصل مي¬دهد و ايمان نيروي متّصل. علم زيبايي است و ايمان هم زيبايي است؛ علم زيبايي عقل است و ايمان زيبايي روح؛ علم زيبايي انديشه است و ايمان زيبايي احساس. هم علم به انسان امنيّت مي¬بخشد و هم ايمان؛ علم امنيّت بروني مي¬دهد و ايمان امنيّت دروني؛ علم در مقابل هجوم بيماري¬ها، سيل¬ها، زلزله¬ها، طوفان¬ها، ايمني مي¬دهد و ايمان در مقابل اضطراب¬ها، تنهايي¬ها، احساس بي¬پناهي¬ها، پوچ ¬انگاري¬ها. علم جهان را با انسان سازگاري مي¬كند، و ايمان انسان را با خودش. (انسان و ايمان، ص 29)
آنچه كه محصول تربيت علمي بدون ايمان باشد، نيمه¬ي انسان است؛ انساني كه چون آدم آهني با آن¬كه قدرتمند است؛ ولي فضيلت و عواطف ندارد و در واقع فاقد فضايل انسانی است.
چنان¬كه «ويل دورانت» با آن¬كه مذهبي هم نيست، مي¬گويد:
«ثروت خستگي¬آور است، عقل و حكمت نور ضعيف سردي است؛ امّا عشق است كه با داداري خارج از حدود بيان، دل¬ها را گرم مي¬كند... تربيتي كه فقط علمي باشد، محصولش جز ابزار چيزي نيست، شخص را از زيبايي بيگانه مي¬سازد و او را از حكمت جدا مي¬كند. (لذّات فلسفه، ص 135 و 206)
علم بدون ايمان تيغي است در كف زنگي مست، چراغي است در نيمه شب در دست دزد براي گزيده¬تر بردن كالا. علم هم انسان را قوي مي¬سازد و هم راه را براي او روشن مي¬سازد؛ امّا اگر انسان ايمان نداشته باشد، تن¬ها در راه تأمين نيازهاي حيوانيش گام برمي¬دارد؛ و آن¬گاه تضاد و تزاحمي كه لازمه-ي جهان مادّي است و تضاد منافع افراد سبب مي¬شود كه هر چه بيشتر همديگر را بكشند. آري، ايمان است كه به انسان جهت مي¬دهد كه اين توانايي و روشنايي را كه از علم گرفته، در چه راهي به كار اندازد.
بنابراين، علم و ايمان بايد با هم باشند. ايمان را بايد در روشنايي علم شناخت، انسان با علم از خرافات دور مي¬شود، و نيز با دور بودن ايمان از علم، ايمان به جمود و تعصّب كور و دور خود چرخيدني بدل مي¬شود، كه راه به جايي نمي¬برد. اگر مؤمن عالم نباشد، وسيله¬اي در دست منافقان خواهد شد. همان طوري كه نمونه¬ي كامل آن خوارج هستند.
انسان بي¬ايمان نمي¬تواند زندگي سالمي داشته باشد و يا كار مفيدي براي بشريّت انجام دهد. انسان بي¬ايمان يا حيواني است خودبين و خودخواه، كه همه چيز را براي خودش مي¬خواهد و يا موجودي است سرگردان كه در زندگي و در برخورد با مسائل اخلاقي و اجتماعي نمي¬داند چكار كند و چه راهي در پيش گيرد.
گاهي اوقات هم بعضي افراد نه از راه ايمان و عقيده¬ي ديني بلكه تحت تأثير احساس فشارها و ستم¬ها و يا از روي غريزه براي كينه¬توزي و انتقام¬جويي دست به ايثارها و از جان گذشتن¬هايي مي¬زنند؛ ولي، اوّلاً، اگر جهان¬بيني كسي صرفاً مادّي باشد، اين كار خلاف واقعيّات محسوس است؛ زيرا كسي كه به مبدأ و معاد وحساب و كتابي معتقد نيست، معني ندارد كه از منافع خودش براي تأمين منافع و رفاه ديگران بگذرد. ثانياً، فرق است بين كاري كه انسان با شور و عشق و انجام وظيفه انجام مي¬دهد با كاري كه از راه كينه¬توزي و انتقام¬جويي از انسان سر زند.
ايمان و علم
از نظر اسلام و قرآن كريم، ايمان مبتني بر علم و معرفت است؛ و ايمان بدون شناخت ميسّر نيست؛ چنان¬که «قرآن¬ کريم» مي¬فرمايد: اِنَّما يَخشَي اللهَ مِن عِبادِهِ العُلَماءُ: از بندگان خدا تنها دانايانند که از او مي¬ترسند. (فاطر 35/28)
و در آيه¬ي ديگر مي¬فرمايد: اِنَّ شَرَّ الدَّوابِّ عِندَ اللهِ الصُّمُّ البُكمُ الَّذينَ لايَعقِلونَ: بدترين جنبندگان نزد خدا کران و لالاني هستند که نمي¬انديشند. (انفال 8/22)
و درآيه¬ي ديگر مي¬فرمايد: وَ قالوا لَو كُنّا نَسمَعُ اَو نَعقِلُ ماكُنّا فِي اَصحابِ السَّعيرِ: و [جهنّميان] گويند: اگر حرف انبيا را مي¬شنيديم يا به دستور عقل رفتار مي¬کرديم، در ميان دوزخيان نبوديم. (ملک 67/10)
امّا چنين هم نيست، که اگر براي کسي معرفت و علم وجود يابد، ايمان نيز ضرورتاً وجود پيدا کند. چه بسا کساني علم و معرفت دارند، ولي ايمان ندارند.
چنان¬که شيطان با اين¬که به خدا و قيامت ايمان داشت و هزاران سال عبادت کرده بود، سرانجام ايمان خود را از دست داد و راه کفر و نافرماني خدا پيشه کرد.
و نيز قرآن¬کريم بيان مي¬فرمايد، وقتي¬ که بني¬اسرائيل معجزات روشن موسي (ع) را ديدند، به انکار برخاستند «وَ جَحَدوا بِها وَاستَيقَنَتها اَنفُسُهُم ظُلماً وَ عُلُوّاً: و با آن¬که دل¬هايشان بدان يقين داشت، از روي ظلم و تکبّر آن را انکار کردند. (نمل 27/14)
ايمان به خدا لازم است نه علم به او
دانستن چيزي مستلزم ايمان بدان نيست. هرگاه شخص به چيزي ايمان داشته باشد، اثرش در همه¬ي ابعاد زندگيش آشكار مي¬شود. زيرا به¬ قول دانشمند بزرگ روسي «تولستوي»: «ايمان چيزي است كه ما با آن زندگي مي¬كنيم.»
و عارف بزرگ «مولوي» گويد:
آن يكي پرسيـــــــد اُشتر را كه هي از كجا مي¬آيي اي اقبــــــال پي؟
گفت: از حمّــــــــــام گرم كوي تو گفت: خود پيــداست از زانوي تو
گر زچشمه آمدي چوني تو خشك؟ ور ز ناف آهويي كو بوي مُشك
ور تو مي¬آيي ز گُلزار جنـــــــــان دسته¬ی گُل كو براي ارمغـــــــان
زان¬چه مي¬داني و وصفش مي¬كني چون نشـاني در تو نبود؟ اي سني
اسلام و عقل
علم فراورده¬ي عقل است و انسان با دارا بودن عقل به علم مي¬رسد.
با توجّه به اين مطلب گوييم: در هيچ ديني به اندازه¬ي اسلام از عقل و حجّيّت و سنديّت و اعتبار عقل حمايت نشده است، تا آنجا كه در اصول دين اسلام جز عقل هيچ چيز ديگر حقّ مداخله ندارد. و هر كس جز از راه عقلش به وسيله¬ي ديگري همچون گفتار بزرگان يا خواب ديدن و غيره برايش يقين و ايمان به اصول دين حاصل شود؛ چنين يقين و ايماني از نظر اسلام پذيرفته نيست.
در قرآن كريم بارها از عقل و پيروي از عقل پذيرفته شده¬اند، كه در جوامع روايي ما همچون كافي و بحارالانوار، اوّلين بابشان «كتاب العقل» است، بعد: «كتاب العلم»؛ سپس به توحيد و نبوّت و ساير اصول و فروع دين پرداخته مي¬شود.
در روايتي «امام موسي بن جعفر (ع) مي¬فرمايد: «خدا دو حجّت يا دو پيغمبر دارد: يكي پيامبر دروني كه عقل است و دوّم پيامبر بيروني که انبيا هستند». (كافي، كتاب عقل و جهل، حديث 10)
بدين ترتيب، از نظر اسلام عقل و پيامبر مكمّل يكديگرند، بشر با عقل و بدون انبيا نمي¬تواند به سعادت كامل برسد. و نيز از نظر اسلام، پيامبران در هر دوره¬اي، بالاترين فرد امّت خود از نظر عقل بوده¬اند و ما مسلمان¬ها پيامبر اسلام را «عقل كلّ» مي¬ناميم.
امام حسين (ع) می فرمايد: «دانشمندان با همه¬ی عقل¬های بلند خود خدا را درنيابند و متفکّران جز به همان تصديق وجود او را نيابند، جز به همين که پس پرده غيب به يقين خدايی هست.» (تحف العقول، ص 244)