سایت اصول دین


نوع علم منطق


دکتر رحمت الله قاضیان

6 ـ نوع علم منطق.

يكي از مسائلي، كه در اوّل هر علمي مورد بحث قرار مي¬گيرد اين است كه دانسته شود، كه آن علم از كدام دسته از انواع علوم محسوب مي شود. بعضي از آن¬جهت كه منطق از معقولات ثانيه بحث مي¬كند يا ازآن¬جهت¬كه وسيله وآلت علوم ديگر است، آن را از عداد علوم خارج دانسته¬اند، ولي اين اعتقاد خطاست، زيرا:

اوّلاً، علمي كه متعلّق به مقولات ثانيه باشد، تحت علم مطلق مي¬باشد.

ثانياً، منطق آلت براي تمام علوم حتّيٰ علوم بديهي، كه خطا ناپذيرند، نمي-باشد، بلكه آلت براي بعضي از علوم (علوم اكتسابي) است و جايز است بعضي ازعلوم آلت براي علوم ديگر باشند، چنان¬كه هندسه آلت براي نجوم و نحو آلت براي لغت است.

ثالثاً، خود علم اصولاً دو نوع است: اصلي و آلي. علم اصلي يا اصالي علمي است، كه اكتساب آن لذاته و بالإصاله منظور است، مانند: حساب، هندسه، فيزيک، فلسفه و غيره؛ و علم آلي يا مقدّمي علمي است، كه لذاته مطلوب نيست، بلكه وسيله¬ي تحصيل علوم ديگر مي¬باشد، مانند نحو براي لغت، هندسه براي هيئت و منطق براي فلسفه و حتّيٰ تمام علوم عقلي، مانند: رياضيّات،‌ فيزيك،‌ شيمي،‌ زيست¬شناسي،‌ نجوم و غيره.

باتوجّه به اين مطلب گوييم: از آن¬جا كه منطق مجموعه¬ي قواعد و قوانيني است، كه در باره¬ي موضوعي خاصّ (معقولات ثانيه) بحث مي-كند، علمي اصيل و مستقل است؛ و ازآن¬جا كه وسيله¬ي تحصيل و تحقيق در علوم ديگر است «علم آلي» است. و در اين¬كه علمي هم مستقل باشد و هم آلي، منافاتي نيست؛ چنان¬كه رياضيّات در عين اين¬كه علم مستقلي است نسبت به فيزيك و شيمي حكم آلت و وسيله را دارد؛ و فيزيك و شيمي با آن-كه خود علوم مستقلي هستند وسيله¬ي تحصيل زيست¬شناسي نيز مي¬باشند. همين¬طور منطق در عين اين¬كه چون در باره¬ي قوانين عمومي فكر و استدلال و طريق احتراز از خطا بحث مي¬كند، علم مستقلي است؛ و چون وسيله¬ي كسب كلّيّه¬ي علوم است علمي آلي است؛ يعني «علم¬العلم» است.

«محقّق طوسي» هم علم بودن منطق را از واضحات دانسته و گفته است: «منطق في نفسه علم است و با قياس به علوم ديگر آلت است... و نزاع در اين-که آيا منطق علم است يا نه، شايسته اهل علم نيست؛ زيرا به اتّفاق همه¬ي علما، منطق صناعتي است متعلّق به نظر کردن در معقولات ثانيه؛ پس منطق علمي است به معلومي خاصّ؛ ازاين¬رو، علم بودن آن قابل ترديد نيست؛ هر چند در عداد علوم متعلّق به معقولات اوّلي که به اعيان موجودات متعلّقند، داخل نباشد». (شرح اشارات، 1/9)

7 ـ منطق اساسي ترين شاخه فلسفه

ازآن¬جا كه موضوع فلسفه عبارت است از «شناسائي جهان هستي و علم به موجودات آن» و منطق از معقولات ثانيه مانند كلّيّت و نوعيّت و مانند آن¬ها كه در ظرف ذهن موجودند بحث مي¬كند، نه از موجودات عيني خارجي؛ ازاين-رو، بعضي گفته¬اند منطق جزء فلسفه نمي¬باشد، ¬چنان كه ارسطو هم آن را جزء فلسفه قرار نداده است.

ولي ما مي¬گوئيم: اگر در تعريف فلسفه بگوييم «فلسفه خروج نفس از قوّه به فعل است» شامل منطق نيز مي¬شود. حتّي مي¬توان گفت تعريف اوّل فلسفه هم شامل منطق مي¬شود؛ زيرا هرچند معقولات ثانيه و مفاهيم وقتي با خارج سنجيده شوند،‌ ذهني بوده ومقابل با خارج مي¬باشند؛ ولي خود ذهن نيز يكي از مراتب خارج و واقع است.

به علاوه ازآن¬جا كه منطق مقدّمه¬ي فلسفه است و ارزش مقدّمه از نظر ارزش ذي¬المقدّمه است؛‌ ازاين¬رو، منطق (مقدّمه) نيز همان فلسفه (ذي-المقدّمه) است. و حتّيٰ از آن¬جايي كه فكر همان مايه¬اي است، كه فلسفه از آن ساخته شده و در منطق مورد بحث و تفكّر «ماهيّت خود تفكّر» است؛ ازاين¬رو، منطق را مي¬توان اساسي¬ترين شاخه¬ي فلسفه دانست.

8 ـ منطق از اقسام علوم دستوري است

از نظر فلاسفه¬ي اسلامي، فلسفه به معني شايع و عامّ، كه شامل تمام علوم عقلي است، بر دو قسم مي¬باشد: نظري و عملي. اقسام حكمت نظري، علومي توصيفي هستند، كه در باره¬ي اشياء آن¬چنان¬كه هستند بحث مي¬كنند و عبارتند از: طبيعيّات، رياضيّات و الاهيّات؛ و اقسام حكمت عملي، علومي دستوري هستند، كه در باره¬ي افعال انسان آن-چنان¬كه شايسته است باشند، بحث مي¬كنند، مانند: اخلاق، زيبائي¬شناسي و منطق.

افراد مي¬توانند طبق علوم دستوري رفتار بكنند يا رفتار نكنند، و از اين¬جا تفاوت بين اشخاص پيدا مي¬شود. چنان¬كه كسي قوانين منطق را به كار مي-بندند و از خطاي در فكر مصون مي¬ماند و ديگري به كار نمي¬بندند و مي¬لغزد، يا كسي دستورات اخلاقي را به كار مي¬بندد و به مقام والاي انسانيّت مي¬رسد و ديگري به كار نمي¬بندد و از حيوانات هم پست¬تر مي¬شود. امّا علوم توصيفي مثلاً يك قانون فلسفي چون قانون حركت يا يك قانون فيزيكي مثل قانون ثقل بر همه يك¬سان حاكم است.

ازآن¬رو منطق جزء علوم دستوري يا تكليفي است¬كه منطق به مامي-آموزدمقدّمات برهان را اين¬گونه ترتيب دهيم،‌ تا نتيجه¬اش درست و قطعي باشد و نبايد اين چنين قياس تشكيل دهيم كه نتيجه¬اش عقيم خواهد بود؛ پس منطق دستوراتي به ما مي¬دهد.

9 ـ مرتبه¬ي علم منطق

به خاطر ارتباطي كه بعضي از علوم با يكديگر دارند، بعضي از علوم بر بعضي ديگر مقدّم هستند. باتوجّه به اين معنا گوييم: مرتبه¬ي علم منطق بعد از علوم ادبيّات است و قبل از تمام علوم نقلي و عقلي. مقدّم بودن ادبيّات بر همه¬ي علوم ازآن¬رو است، كه اگر كسي به زباني آشنا نباشد نمي¬تواند از طريق آن زبان با علمي آشنا شود؛ مثلاً كسي كه علوم و ادبيّات عرب را نداند نمي-تواند كتاب و سنّت را بفهمد.

امّا مقدّم بودن منطق بعد از ادبيّات برتمام علوم از آن جهت است كه اگر كسي منطق¬كه طريق استدلال وتفكّر صحيح است نداند، درهيچ علمي توان تحقيق ندارد.

مثلاً در فقه براي اثبات حرمت مسكرات گوييم: «حرمت مسكرات چيزي است، كه قرآن¬كريم وحديث برآن دلالت دارند، و هرچيزي كه قرآن¬كريم وحديث بر آن دلالت دارد حكم الله و حق است؛ پس حرمت مسكرات حكم الله و حق است». بنابراين، اگر انسان منطق نداند نمي¬تواند به احكام فقه استدلال كند و همين طور در مورد ساير علوم.

10 ـ منطق رياضي

اين قول، که ارسطو در تأليف منطق آخرين و همه سخن را گفته است، حتّيٰ تا اواخر قرن نوزدهم مسلّم فرض شده بود؛ ليکن بعضي از صاحب نظران نظير راسل و وايتهد در آغاز قرن بيستم نوع جديدي از منطق به نام «منطق رياضي» يا «فلسفه¬ اصول رياضيّات» را، که از لحاظ قلمرو خيلي وسيع¬تر از منطق ارسطوئي است، مطرح کرده و بسط دادند.

اين منطق جديد نوعي محاسبه¬ رياضي است شبيه به «اصول اقليدس» با کلّيّت خيلي بيشتر. در اين محاسبه در باره¬ نسب و روابط و علامات و رموز (ارقام و اَشکال) با يکديگر بحث مي¬شود؛ ازاين¬رو منطق رقومي يا علائمي يا رمزي نيز نام دارد.

اختلاف عمده¬ بين منطق ارسطوئي و منطق جديد (منطق رياضي) را مي-توان به شرح زير بيان کرد: منطق ارسطوئي اساساً منطق طبقات (اجناس و انواع) است؛ در صورتي که منطق امثال راسل منطق قضايا است. مثلاً در منطق ارسطوئي در قضيّه¬ي: «هر انساني فاني است» بيان مي¬شود، که نوع انسان مشمول طبقه¬ي موجودات فاني است؛ ولي در منطق راسل نسبت و رابطه¬ي قضايا با يکديگر مورد مطالعه و تحليل قرار مي¬گيرد.

هم¬چنين در قضيّه¬: «اگر باران ببارد خيابان¬ها تر مي¬شوند» جملات «باران مي¬بارد» و «خيابان¬ها تر مي¬شوند» هر دو قضايائي را بيان مي¬کنند که رابطه¬ي معيّني با يکديگر دارند. اين نسبت و رابطه را برتراند راسل «استلزام» ناميده است. به نظر راسل برحسب اين منطق، رابطه¬¬ي ميان طبقات اشيا را نيز مي¬توان روشن کرد. ازاين¬رو، دستگاه منطقي وي نه تنها منطق ارسطوئي را دربردارد، بلکه در عين حال به ماوراي آن نيز رفته است.

11 ـ ابواب منطق

ارسطو مجموعه¬ي قواعد منطقي را بر شش قسمت: مقولات عشر، اقوال جازمه (قضايا)، قياس، برهان، جدل و مغالطه تأليف كرد و آن را «ارغنون» ناميد، بعد دو رساله¬ ديگر در خطابه و شعر بر آن¬ها افزود. بعد از ارسطو «فرفوريوس» صوري متوفّاي 4 ـ 303 ميلادي و شاگرد فلوطين مبحث «كليّات خَمس» را به نام «ايساغوجي»، كه به معني مدخل و مقدّمه است، در مقدّمه¬ي منطق قرار داد. قياس شرطي منفصل هم رواقيان بر منطق افزودند.

و از آن¬جا كه بحث منطق مربوط به علوم تصوّري و تصديقي است؛ ازاين-رو، منطق هم به دو بخش تقسيم مي¬شود: يكي بخش معرِّف يا تعريف و قول شارح و ديگر بخش حجّت يا استدلال.

معرِّف، تصوّرات معلومي¬اند كه ما را به تصوّرات مجهول مي¬رسانند؛ و حجّت تصديقات معلوم و مرتّبي¬اند كه ما را به تصديقات مجهول مي¬رسانند. و ازآن¬جا که هريك از اين دو بخش مقدّماتي نيازدارند؛ ابواب ديگري بر منطق افزوده شده است.

چنان¬كه مبحث الفاظ و مبحث كليّات به بخش معرِّف و مبحث قضايا به بخش تصديقات افزوده شده است. و بدين ترتيب، بخش تصوّرات شامل سه مبحث: مبحث الفاظ، مبحث كليّات و مبحث معرِّف مي¬باشد. و بخش تصديقات هم شامل سه مبحث: مبحث قضايا، مبحث استدلال و مبحث صناعات خمس؛ و در آخر هم بخش اجزاء علوم خواهد بود.

12 ـ مخالفين منطق

در عالم اسلام از شيعه اخباريّين ¬چون محدّث استرآبادي و از اهل سنّت،‌ اهل حديث و حنابله هم¬چون ابن¬تيميه، ابن صلاح، سيوطي و تمام عرفا مخالف منطق بوده¬اند.

كتاب¬هايي هم در ردّ منطق نوشته شده، مانند كتاب «دقائق» ابوبكر بن طبيب، «صون المنطق والكلام عن المنطق والكلام» سيوطي، «تقريب حدود منطق»‌ ابن حزم، «آراء و ديانات» نوبختي، «اَلرَّدُّ عَلَي المَنطق» ابن¬تيميه و «فوائد المدنيّه»‌ استرآبادي.

«ابن¬صلاح» تعليم و تعلّم منطق را تحريم كرد و گفت: «بر وليّ امر لازم است، كه منطقيين را از مدرسه¬ها اخراج كنند و آن¬ها را گردن زند، مگر آن¬كه توبه كنند.

«ابن¬تيميه» نيز در كتاب «نَصِيحَةُ أَهْلِ الإيمَانِ فِي الرَّدِ عَلَيٰ مَنْطِقِ يُونَان»‌ و در كتاب «نَقْضُ الْمَنْطِق» در اثبات بي¬حاصلي منطق به تطويل سخن رانده است.

ابن¬قيّم جوزي نيز گفته است: «عِلْمُ الْمَنْطِقِ مَا دَخَلَ عَلَيٰ عِلْمٍ، إِلَّا اَفْسَدَهُ وَ ضَيَّعَهُ وَ غَيَّرَ أوْضَاعَهُ وَ شَوَّشَ قَواعِدَهَ» يعني علم منطق داخل هيچ علمي نشده است، مگر اين¬كه آن را فاسد كرده، اوضاعش را دگرگون ساخته و قواعدش را مشوّش نموده است.

و نيز «ابن قيّم» در «المفتاح»‌ در ذمّ منطق گفته است:

وَ أعْجَبَـــا لِمَنْطِقِ الْيُونَانِ كَمْ فِيهِ مِنْ إِفْكٍ وَ مِنْ بُهْتَـانٍ

مُخْبِطٌ لِجَيِّدِ الأَذْهَـــــانِ وَ مُفْسِدٌ لِفِطْرَةِ الإِنْسَــــــــانِ

وَ مُبْكُمٌ لِلْقَلْبِ وَالْلِسَانِ مُضْطَرِبُ الاُُصُولِ وَالْبَيَـــانِ

تعجّب است، كه چقدر در منطق يونان بهتان است. خراب¬كننده¬ ذهن¬هاي هوشمند، فاسد¬كننده¬ي فطرت انسان، گنگ¬كننده¬ي دل و زبان و پريشان كننده¬ي اصول و بيان است.

بعضي ديگر گفته¬اند: «مَنْ تَمَنْطَقَ نَزَنْدَقَ: هركس منطق بخواند كافر شده است.

از عرفا «مولوي» گفته: پاي استدلاليان چوبين بود؛ پاي چوبين سخت بي-تمكين بود

بعد از رنسانس هم كه با روآوردن به تجربه، به كشفيّات و پيشرفت¬هايي در علوم نائل آمدند، بعضي از غربي¬ها به انكار مفيد بودن منطق ارسطويي پرداختند و گفتند: قياس نه فقط سبب ابداع چيزي براي بشر نبوده، بلكه سدّ راه علم هم بوده است.

مهم¬ترين كساني كه در غرب به مبارزه با منطق ارسطويي برخاسته¬اند، عبارتند از: فرنسيس بيكن، دكارت، پوانكاره، استوارت ميل و برتراند راسل.

«جان استوارت ميل» فيلسوف انگليسي گفته است: قياس روشي است عقيم، كه هرگز به جايي نمي¬رسد؛ زيرا جز تكرار مكرّرات چيزي نيست؛ چون نتيجه¬ قياس در كبرا منطوي است». هانري پوانكاره نيز اين مطلب را با بياني ديگر گفته است. (دكتر خوانساري، منطق صوري، ص 2/182)

«فرانسيس بيكن» انگليسي، كه در مقابل منطق ارسطو (ارغنون)‌، مطالبي راجع به تجربه به¬عنوان «ارغنون جديد» نگاشته است، منطق ارسطو را نوعي تردستي و شعبده بازي دانسته است، كه هم مي¬تواند حقّ را به اثبات -رساند و هم باطل را. (دكتر خوانساري، منطق صوري، ص 2/182)

13 ـ طرفداران منطق

در مقابل مخالفين فوق، صاحب¬نظران بزرگي در شرق و غرب، طرفدار منطق بوده¬اند. تقريباً تمام فلاسفه و منطقيّين طرفدار منطق بوده¬اند؛ و حتّي منطق رياضي جديد متمّم منطق ارسطويي و امتداد آن است، نه فسخ¬كننده¬ي آن.

به نقل «افلاطون»‌ در «جمهوريّت» سقراط گفته است: براي درست فكر كردن بايد قواعد معيّني تدوين¬كرد؛ و نيز سقراط ¬گفته است:‌ «منطق تاج علوم است و بدون آن در هيچ علمي نتوان وارد شد و به واقع رسيد و در بالاي درب ورودي باغ آكادمي افلاطون اين عبارت نوشته شده بود: «هر کس منطق نمي-داند، بر ما وارد نشود.» (دكتر مفتّح، روش انديشه، ص 4)

«فيلسوف كبير «ابن¬سينا» گويد: علم منطق آن علم است، كه اندر وي پديد شود حال دانسته شدن با دانسته به نادانسته، كه كدام بود، كه به حقيقت بود، و كدام بود كه نزديك به حقيقت بود، و كدام بود كه غلط بود؛ و هر يكي چند گونه بود. و علم ميزان ترازو است و علم¬هاي ديگر علم سود و زيان است، و رستگاري مردمان به پاكي جان است، و پاكي جان به صورت بستن هستي¬ها اندر وي، و به دور بودن از آلايش طبيعت، و راه بدين هر دو دانش است، و هر دانش كه به ترازو سخته نشود، يقيني نبود؛ پس به حقيقت دانش نبود؛ پس چاره نيست از آموختن علم منطق.» (دانشنامه¬ي علايي، ص 5)

و «محقّق طوسي» گويد: اين علم نسبت با ديگر علوم ـ خاصّه اقسام حكمت‌ ـ‌ به مثابت قاعده و بنياد است.» (اساس الإقتباس، ص 3)

«غزّالي» با وجود مخالفت با فلسفه، در مقدّمه¬ي «مستصفي» ¬گويد: «مَنْ لَمْ¬يَعْرِفِ الْمَنْطِق، فَلاثِقَةَ لَهُ فِي عُلُومِهِ أَصْلاً». يعني کسي که منطق نداند، به معلوماتش اصلاً اعتمادي نيست».

بعضي مانند شهيد ثاني و علّامه¬ي حلّي منطق را براي اجتهاد لازم دانسته-اند.

«کانت» مي¬گويد: «عيب يک استدلال با به کار بردن آن در قالب دقيق منطقي به سهولت معلوم مي شود.» (دكتر خوانساري، منطق صوري 2/190)

«علّامه¬ي شيرازي» در «شرح حکمة¬الاشراق» گويد: هركس منطق را به خوبي فراگيرد،‌ بر نردبان ساير علوم قرار گرفته باشد؛ و هركس طالب علومي باشد،‌ كه در آن¬ها انسان ايمن از اشتباه نيست و منطق را نداند، هم¬چون كسي است كه در تاريكي شب به خواستگاري رود و هم¬چون كسي است كه به خاطر درد‌ِ چشم نمي¬تواند به نور نگاه كند، نه به خاطر بخلي كه در نور است، بلكه به-خاطر نقصان استعداد. صوابي كه از غيرمنطقي صادر مي¬شود، هم¬چون تيري است كه بدون هدف¬گيري تيرانداز به هدف بخورد و هم¬چون مداوايي است كه پيرزنان انجام مي¬دهند.» (شرح حكمة الإشراق، انتشارات بيدار قم، ص 29)

و «ميرداماد» در جواب مولوي، که «پاي استدلال را چوبين دانسته»، گفته است:

اي كه گفتي پاي چوبين شـد دليل‏ ورنه بودي فخر رازي بي‏بديل‏

فرق ناكرده ميـــــــان عقل و وهم‏ طعنه بر برهان مزن اي كج بفهم‏

ز آهن تثبيت فيّــــــــــــاض مبين‏ پاي استــــــــدلال كردم آهنين‏

پاي برهــــان آهنين خواهي به راه‏ از صراط المستقيم مـــــــا بخواه‏

در كتاب ده قبس بين صبح و شام عــــــــــالم انوار عقلي والسّلام‏


کتاب منطق

دکتر رحمت الله قاضیان