سایت اصول دین


موضوع: گلشن راز


گلشن راز - ص 7

بنام آنكه جان را فكرت آموخت - چراغ دل ز نور جان برافروخت‏ --- ز فضلش هر دو عالم گشت روشن - ز فيضش خاك آدم گشت گلشن‏. --- توانايى كه در يك طرفه العين - ز كاف و نون پديد آورد كونين‏ --- چو قاف قدرتش دم بر قلم زد - هزاران نقش بر لوح عدم زد --- از آن دم گشت پيدا هر دو عالم - وز آن دم شد هويدا جان آدم‏ --- در آدم شد پديد اين عقل و تمييز - كه تا دانست از آن اصل همه چيز --- چو خود را ديد يك شخص معين - تفكر كرد تا خود چيستم من‏ --- ز جزوى سوى كلى يك سفر كرد - وزآنجا باز بر عالم گذر كرد --- جهان را ديد امرى اعتبارى - چو واحد گشته در اعداد سارى‏ --- جهان خلق و امر از يك نفس شد - كه هم آن دم كه آمد باز پس شد --- ولى آن جايگه آمد شدن نيست - شدن چون بنگرى جز آمدن نيست‏ --- به اصل خويش راجع گشت اشيا - همه يك چيز شد پنهان و پيدا --- تعالى الله قديمى كو به يك دم - كند آغاز و انجام دو عالم‏ --- جهان خلق و امر اينجا يكى شد - يكى بسيار و بسيار اندكى شد --- همه از وهم تست اين صورت غير - كه نقطه دايره است از سرعت سير --- يكى خط است از اول تا به آخر - برو خلق جهان گشته مسافر --- در اين ره انبيا چون ساربانند - دليل و رهنماى كاروانند --- وز ايشان سيّد ما گشته سالار - هم او اول هم او آخر در اين كار --- احد در ميم احمد گشت ظاهر - در اين دور آمد اول عين آخر --- برو ختم آمده پايان اين راه - در و منزل شده ادعوا الى اللّه‏ --- مقام دلگشايش جمع جمع است - جمال جان‏فزايش شمع جمع است --- شده او پيش و دلها جمله در پى - گرفته دست جانها دامن وى‏ --- در اين ره اوليا باز از پس و پيش - نشانى مى‏دهند از منزل خويش‏ --- به حد خويش چون گشتند واقف - سخن گفتند در معروف و عارف‏ --- يكى از بحر وحدت گفت انا الحق - يكى از قرب و بعد سير زورق‏ --- يكى را علم ظاهر بود حاصل - نشانى داد از خشكى و ساحل‏ --- يكى گوهر برآورد و هدف شد - يكى بگذاشت آن نزد صدف شد --- يكى در جزء و كل گفت اين سخن باز - يكى كرد از قديم و محدث آغاز --- يكى از زلف و خال و خط بيان كرد - شراب و شمع و شاهد را عيان كرد --- سخنها چون به وفق منزل افتاد - در افهام خلايق مشكل افتاد --- كسى را كاندرين معنى است حيران - ضرورى مى‏شود دانستن آن‏